رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- ما در دورهای زندگی میکنیم که دسترسی به اطلاعات از همیشه آسانتر شده، اما فهم سیاست از همیشه دشوارتر. هر روز انبوهی از خبر، تحلیل، تصویر، نمودار، گزارش امنیتی و تفسیر رسانهای پیش چشم ماست، اما همین فراوانی اطلاعات الزاماً به روشنتر شدن جهان نمیانجامد. برعکس، گاه هرچه بیشتر میدانیم، کمتر میفهمیم. ظهور و بازگشت دونالد ترامپ، بحرانهای پیاپی خاورمیانه، جنگهای فرسایشی، فروپاشیهای ناگهانی، چرخشهای پیشبینیناپذیر قدرت و ناتوانی تحلیلگران در فهم جهت حرکت وقایع، همه نشانههای یک بحران عمیقترند: بحران ادراک سیاسی.
مسئله فقط خطای این یا آن تحلیلگر نیست. ما با نوعی زوال در شیوه فهم واقعیت روبهروییم؛ با انحطاطی در قوه تشخیص، در توان دیدن نسبتها، در فهم تضادها و در شنیدن موسیقی پیچیده سیاست. جهان جدید بیش از آنکه سادهتر شده باشد، سادهسازی شده است. رسانه، بازار، شبکههای اجتماعی و دستگاههای تبلیغاتی، واقعیت را به قطعاتی کوچک، مصرفی، هیجانی و قابل فروش بدل کردهاند. نتیجه آن است که سیاست نیز همچون کالایی فرهنگی مصرف میشود: با شعار، تصویر، شوک، خشم، ترس و هیجان فوری.
تئودور آدورنو، فیلسوف آلمانی و از چهرههای اصلی مکتب فرانکفورت، در تأملاتش درباره موسیقی از پدیدهای سخن میگفت که امروز میتوان آن را به سیاست نیز تعمیم داد: «پسرویِ قوه استماع». مقصود او این بود که شنونده مدرن دیگر توان مواجهه با اثر هنری پیچیده را از دست داده است. اگر مخاطب نمیتواند با یک قطعه دشوار و پرلایه، با یک سمفونی کلاسیک یا اثری سرشار از تنش و تضاد ارتباط برقرار کند، الزاماً مشکل از موسیقی نیست؛ مشکل از گوشی است که در جهان مصرف، کار، خستگی، تبلیغات و تکرار فرسوده شده است.
این گوش دیگر کل را نمیشنود؛ فقط تکهها را میگیرد. دیگر هارمونی را درک نمیکند؛ فقط ملودیهای ساده و تکرارشونده را میپسندد. دیگر با دشواری اثر درگیر نمیشود؛ از اثر میخواهد فوراً لذت بدهد، فوراً احساس بسازد، فوراً معنا تولید کند. اینجاست که آدورنو به پدیدهای میرسد که در فرهنگ مدرن همه جا حاضر است: کیچ (Kitsch).
کیچ هنر بازاری، دمدستی، احساساتی و کممایه است؛ هنری که نه تفکر میطلبد، نه صبر، نه رنج فهمیدن. تابلوهای پرزرقوبرق، اما میانتهی، موسیقیهای مصرفی، روایتهای اخلاقی ساده، قهرمانان بیتضاد و شروران مطلق، همه صورتهایی از کیچاند. کیچ به مخاطب میگوید لازم نیست بفهمی؛ کافی است واکنش نشان دهی. لازم نیست درگیر پیچیدگی شوی؛ کافی است احساس کنی.
همین منطق امروز بر سیاست نیز سایه انداخته است. سیاستِ مدرن، بهویژه در عصر رسانه، هرچه بیشتر به موسیقی بد شبیه شده است: پرصدا، تکراری، تحریککننده، سادهفهم و تهی از عمق. تحلیلگر سیاسی نیز اغلب همان شنوندهای است که قوه شنیدن خود را از دست داده است. او دیگر توان درک کل پیچیده را ندارد. به جای فهم مناسبات قدرت، اقتصاد، بوروکراسی، سرمایه، جنگ و دولت، به روایتهای آماده پناه میبرد: دیوانه، قهرمان، دیکتاتور، ناجی، خائن، مقاومت، تسلیم، پیروزی، شکست.
بیشتر بخوانید: نزاع پاپ-ترامپ ؛ ایران در مرکز دعوای مسیحیان | جنگ، مذهب و سیاست
دونالد ترامپ یکی از روشنترین نمونههای این سیاست کیچ است؛ نه فقط در خود او، بلکه در شیوهای که موافقان و مخالفانش او را میبینند. هوادارانش از او تصویرهایی میسازند که بیشتر به پوسترهای بازاری شبیه است تا سیاست: ترامپ در قامت پزشکی که آمریکا را از مرگ نجات میدهد، ترامپ، چون قهرمانی شکستناپذیر، ترامپ در هیئت ناجی مسیحایی، ترامپ، چون مردی که با مشت آهنین نظم فاسد جهانی را درهم میکوبد.
اما مخالفان لیبرال او نیز چندان از این منطق بیرون نیستند. آنان نیز اغلب ترامپ را نه به مثابه پدیدهای تاریخی، اقتصادی و سیاسی، بلکه، چون اختلالی روانی میفهمند: دیوانه، احمق، دلقک، فاشیست، هیولا، حادثهای غیرعقلانی در مسیر عادی تاریخ. این تصویر نیز، با آنکه ظاهراً ضدترامپ است، همچنان در منطق کیچ باقی میماند. چون به جای فهمیدن، برچسب میزند؛ به جای تحلیل، واکنش نشان میدهد؛ به جای دیدن نسبت ترامپ با بحران سرمایهداری آمریکایی، او را به یک شخصیت نمایشی تقلیل میدهد.
کریس کاترون، نظریهپرداز انتقادی، در گفتوگوی خود با داگلاس لین بر همین نکته انگشت میگذارد. به نظر او مسئله امروز کمبود داده و آمار نیست؛ مسئله زوال قدرت شنیدن سیاست است. ما دیگر نمیتوانیم منطق پنهان وقایع را بشنویم. رسانهها گوش ما را برای شنیدن نتهای مبتذل تربیت کردهاند. بنابراین، وقتی ترامپ از «پیروزی»، «فشار حداکثری» یا «تغییر رژیم» سخن میگوید، بیشتر تحلیلها فوراً به سمت تصویرهای ساده میروند: یا او را جنگطلبی دیوانه میدانند که قصد ویرانی کامل دارد، یا تاجری نابغه که میخواهد با تهدید همه را پای میز معامله بیاورد.
اما حقیقت از هر دو تصویر پیچیدهتر است. ترامپ را باید در نسبت با سرمایهداری آمریکایی، بحران هژمونی ایالات متحده، اقتصاد انرژی، فروپاشی اعتبار بوروکراسی لیبرال و تبدیل سیاست به معامله فهمید. در این چارچوب، «تغییر رژیم» نزد ترامپ الزاماً به معنای اشغال کلاسیک، فتح نظامی یا جایگزینی فوری یک حکومت با حکومت دیگر نیست. معنای آن بیشتر به بازتنظیم قواعد بازی شبیه است: فشار تا مرز فروپاشی، تهدید به ویرانی، تشدید تحریم، نمایش قدرت، و سپس کشاندن طرف مقابل به توافقی که آن را در نظم مطلوب آمریکا ادغام کند.
بیشتر بخوانید: زبان پورنوگرافیک قدرت و جهان ساده و بیشرم پوپولیسم | رتوریک بازگشت به عصر حجر ترامپ چگونه کار میکند؟
یکی از واژههایی که در سیاست جدید بیش از همه مصرف شده و کمتر از همه معنا دارد، «پیروزی» است. هر دولتی، حتی در لحظه شکست، ناچار است از پیروزی حرف بزند. هر جنگی، حتی وقتی به بنبست میرسد، در زبان رسمی حاکمان «موفقیتآمیز» معرفی میشود. هر عقبنشینی، «تاکتیکی» نام میگیرد و هر ناکامی، «مرحلهای از راهبرد کلان».
کاترون این وضعیت را به رفتار چارلی شین، بازیگر آمریکایی، تشبیه میکند؛ همان روزهایی که او در اوج فروپاشی شخصی و حرفهای، با لحنی هذیانی مدام از «Winning» سخن میگفت: من دارم میبرم. سیاست امروز نیز غالباً چنین است. دولتها، ارتشها، رهبران و رسانهها، حتی هنگامی که در باتلاق گرفتار شدهاند، ناچارند اعلام پیروزی کنند. زیرا سیاست مدرن فقط میدان واقعیت نیست؛ میدان نمایش نیز هست. قدرت باید نزد هوادارانش همچنان پیروز به نظر برسد، حتی اگر در واقعیت چیزی جز بنبست و فرسایش نصیبش نشده باشد.
اینجاست که باید به تمایزی اساسی بازگشت: تمایز میان موفقیت نظامی و پیروزی سیاسی. کلاوزویتس گفته بود جنگ ادامه سیاست است با ابزارهای دیگر. این جمله، اگر درست فهمیده شود، هنوز یکی از کلیدهای اصلی فهم جهان است. جنگ هدف نیست؛ ابزار است. بمب، موشک، تحریم، محاصره، حمله سایبری و عملیات ویژه، هیچکدام به خودی خود پیروزی نمیآفرینند. پیروزی زمانی رخ میدهد که ابزار نظامی به هدف سیاسی مطلوب بینجامد.
تاریخ معاصر پر است از نمونههایی که در آن قدرتی بزرگ در میدان نظامی دست بالا را داشته، اما در سیاست شکست خورده است. آمریکا در ویتنام از نظر آتش، فناوری و توان تخریب برتری آشکار داشت، اما در نهایت شکست خورد؛ نه، چون نمیتوانست بکشد، بلکه، چون نمیتوانست نظمی سیاسی بسازد که آن کشتار را به پیروزی بدل کند. جنگ کره، عراق، افغانستان و بسیاری از مداخلات نظامی بعدی نیز همین درس را تکرار کردند: تخریب آسانتر از تأسیس است. ویران کردن یک دولت ممکن است؛ ساختن نظمی پایدار از دل ویرانی کاری دیگر است.
از همین منظر، بحثهای رایج درباره اینکه آمریکا یا اسرائیل ممکن است در لحظه بنبست به بمباران گسترده یا حتی گزینههای آخرالزمانی متوسل شوند، فقط بخشی از واقعیت را میبیند. مسئله این نیست که قدرتهای بزرگ توان تخریب ندارند؛ مسئله این است که تخریب چه چیزی را حل میکند. در جهان سرمایهداری درهمتنیده، نابودی کامل دشمن اغلب نه ممکن است، نه مطلوب، نه مقرونبهصرفه. دشمن دیروز ممکن است فردا بازار، مسیر ترانزیت، منبع انرژی یا شریک ناگزیر معامله باشد.
از اینجا میتوان ترامپ را بهتر فهمید. او، برخلاف تصویر رایج، لزوماً سیاستمداری بیمنطق نیست؛ مسئله این است که منطق او منطق کلاسیک دیپلماسی یا بوروکراسی امنیتی نیست. منطق او منطق تاجر املاک، مدیر نمایش تلویزیونی و گرداننده معامله پرخشونت است. او جهان را نه، چون شبکهای از تعهدات حقوقی و نهادهای بینالمللی، بلکه، چون بازاری عظیم میبیند که در آن هر رابطهای باید دوباره قیمتگذاری شود.
حمله او به ناتو را نیز باید در همین چارچوب دید. ترامپ الزاماً نمیخواهد ناتو را به معنای فیزیکی نابود کند. او میخواهد آن را از یک ائتلاف سیاسی ـ امنیتی با زبان ارزشها و تعهدات جمعی، به نوعی شرکت خدمات امنیتی تبدیل کند. اعضا باید پول بدهند؛ آمریکا حفاظت میفروشد؛ امنیت، حق اشتراک دارد. آنچه برای بوروکراتهای آتلانتیک «نظم بینالمللی لیبرال» است، برای ترامپ بیشتر به دفتر حسابوکتاب شبیه است.
همین منطق در قبال ایران نیز عمل میکند. «فشار حداکثری» نزد ترامپ صرفاً سیاستی اخلاقی یا ایدئولوژیک نیست؛ ابزار چانهزنی است. تهدید به «تغییر رژیم» نیز بیش از آنکه همیشه برنامهای روشن برای جایگزینی حکومت باشد، اهرمی برای وادار کردن طرف مقابل به پذیرش قواعد معامله است. او فشار میآورد، بحران میسازد، هزینه بالا میبرد، خطر را واقعی جلوه میدهد و بعد میخواهد در لحظه مناسب توافقی را بفروشد؛ توافقی که در آن طرف مقابل نه نابود، بلکه رام و قابل معامله شده باشد.
از این منظر، پیروزی مطلوب ترامپ در قبال ایران الزاماً بمباران شهرها یا نابودی زیرساختها نیست. پیروزی آن است که حکومت ایران، زیر فشار اقتصادی، نظامی و روانی، در نظمی تازه جای گیرد؛ نظمی که در آن نفت، امنیت، مسیرهای تجاری، سرمایهگذاری، تحریم، بازگشت به بازار و مهار منطقهای، همه در قالب معاملهای بزرگ بازتعریف شوند. این همان چیزی است که بسیاری از تحلیلگران نظامی نمیبینند. آنان برد موشک، تعداد جنگنده، حجم مواد منفجره و توان پدافند را میسنجند، اما از دیدن زنجیرهای نامرئی اقتصاد سیاسی عاجزند.
یکی از بزرگترین افسانههای سیاست مدرن، افسانه استقلال کامل اقتصادی است. دولتها، بهویژه دولتهای ملیگرا، با شور بسیار از خودکفایی، قطع وابستگی و بازگشت به عظمت ملی سخن میگویند. اما واقعیت جهان مدرن چیز دیگری است. هیچ جامعه پیچیدهای بیرون از شبکه مبادلات جهانی دوام نمیآورد. از دارو و غذا تا انرژی و تراشه، از بذر و کود شیمیایی تا نرمافزار و حملونقل، زندگی مدرن بر وابستگی متقابل بنا شده است.
این وابستگی حتی در لحظات انقلابی نیز از میان نمیرود. انقلاب آمریکا نمونهای گویاست. مستعمرات پس از جنگ با بریتانیا استقلال سیاسی یافتند، اما بلافاصله ناچار شدند روابط تجاری و دریایی خود را با همان دشمن پیشین از سر بگیرند. جامعهای که میخواهد زنده بماند، باید مبادله کند. شعار استقلال، شکم مردم را سیر نمیکند؛ اقتصاد، مسیر خود را از دل شعارها باز میکند.
در دوران جنگ سرد نیز تصویر رسمی جهان، دو بلوک جدا از هم بود: شرق و غرب، سرمایهداری و سوسیالیسم، پرده آهنین و مرزهای بسته. اما واقعیت اقتصادی بسیار پیچیدهتر بود. کشورهای بلوک شرق نیز با بازار جهانی پیوند داشتند. یوگسلاوی، لهستان و دیگر اقتصادهای سوسیالیستی از وام، تجارت، فناوری و مناسبات مالی جهانی بینیاز نبودند. در نهایت نیز آنچه بسیاری از این نظامها را از درون فرسود، فقط تهدید نظامی غرب نبود؛ بحران بدهی، فشار مالی، ناتوانی در بازتولید اقتصادی و وابستگی به سازوکارهای جهانی سرمایه بود.
قدرت اقتصادی، در بسیاری موارد، از قدرت نظامی برندهتر است. وام، بدهی، تحریم، دسترسی به بازار، نرخ انرژی، بیمه کشتیرانی، مسیر انتقال پول، نظام بانکی و فناوری، میتوانند ساختار سیاسی یک کشور را عمیقتر از بمب دگرگون کنند. جهان امروز نه میدان جنگهای مستقل از اقتصاد، بلکه میدان جنگهایی است که اقتصاد آنها را محدود، هدایت و معنا میکند.
در سیاست ترامپ، نفت جایگاهی مرکزی دارد. او و اطرافیان اقتصادیاش جهان را از خلال انرژی، قیمت، تولید، صادرات و سود میبینند. اگر قرار است رفتار او در قبال ایران فهمیده شود، باید اقتصاد سیاسی کربن را جدی گرفت. نفت فقط منبع درآمد نیست؛ اهرم قدرت است. قیمت نفت فقط عددی در بازار نیست؛ شاخصی ژئوپلیتیک است که بر اروپا، چین، روسیه، خاورمیانه و آمریکا اثر میگذارد.
برای آمریکا، بهویژه در عصر نفت شیل، قیمت نفت باید در محدودهای قرار گیرد که تولید داخلی سودآور بماند، اما اقتصاد جهانی نیز از کنترل خارج نشود. نفت بسیار ارزان، تولیدکننده آمریکایی را زمین میزند؛ نفت بسیار گران، متحدان و مصرفکنندگان را دچار بحران میکند و رکود جهانی میآفریند. بنابراین، تنش در خاورمیانه برای سیاستمداری مانند ترامپ فقط مسئله امنیتی نیست؛ بخشی از تنظیم بازار انرژی است.
اینجاست که معنای تحریم ایران نیز پیچیدهتر میشود. تحریم فقط ابزار تنبیه نیست؛ ابزار مدیریت عرضه، قیمت، بازار و مذاکره است. فشار بر صادرات نفت ایران میتواند قیمتها را بالا ببرد، رقبای صنعتی آمریکا را تحت فشار قرار دهد، اروپا و چین را آسیبپذیر کند و در عین حال کارت بزرگی برای معامله روی میز بگذارد. لغو یا تعلیق بخشی از تحریمها نیز میتواند همچون امتیازی فروخته شود، نه، چون عقبنشینی، بلکه، چون بخشی از قرارداد.
ترامپ از این منظر با «تغییر رژیم» نیز کاسبکارانه برخورد میکند. اگر بقای یک حکومت، در قالب توافقی سودآور، بهتر از فروپاشی پرهزینه آن باشد، او میتواند با همان حکومتی معامله کند که دیروز تهدید به نابودیاش کرده بود. اگر اعتراضات داخلی، جنگ فرسایشی یا فروپاشی ناگهانی، بازار انرژی و مسیرهای تجارت را بیثبات کند، حتی نجات دادن موقت رژیم حریف نیز ممکن است به بخشی از معامله بدل شود. در سیاست ترامپی، دشمن مطلق وجود ندارد؛ طرف معاملهای وجود دارد که باید تا حد امکان گرانتر از او امتیاز گرفت.
بیشتر بخوانید: سمت درست تاریخ یعنی چه و تبعات هولناک این ایده چیست؟
مشکل فقط راستگرایان یا لیبرالها نیستند. چپ جهانی نیز در بسیاری از صورتهای خود دچار فراموشی تاریخی و انحطاط نظری شده است. بخشی از چپ، به جای تحلیل روابط تولید، سرمایه، دولت، جنگ و طبقه، به موضعگیری اخلاقی بسنده میکند. هدف دیگر فهم جهان برای تغییر آن نیست؛ هدف آن است که فرد در «سمت درست تاریخ» بایستد، تصویری اخلاقی از خود بسازد و در میدان نمادین شبکههای اجتماعی هویت کسب کند.
آدورنو این وضعیت را «توهم عقیده» مینامید: لحظهای که داشتن عقیده جای اندیشیدن را میگیرد. فرد خیال میکند، چون موضع دارد، پس فهم دارد؛ چون محکوم میکند، پس تحلیل کرده است؛ چون در برابر یک قدرت ایستاده، پس خودبهخود رهاییبخش است. اما سیاست چنین ساده نیست.
نمونه روشن این انحطاط را میتوان در کمپیسم دید؛ همان گرایشی که هر نیروی ضدآمریکایی را الزاماً ضدسرمایهداری و رهاییبخش میپندارد. از این منظر، روسیه، جمهوری اسلامی، چین یا هر دولت اقتدارگرای مخالف غرب میتواند در جایگاه «مقاومت» نشانده شود. اما مخالفت با غرب، به خودی خود، مخالفت با سرمایهداری نیست. بسیاری از این دولتها نه بدیلی برای سرمایهداری، بلکه شکلهایی خشنتر، فاسدتر، بوروکراتیکتر و پلیسیتر از انباشت سرمایهاند.
اینجاست که چپ اگر به تاریخ خود بازنگردد، به دنبالهرو یکی از جناحهای سرمایه بدل میشود: یا در صف بوروکراسی لیبرال میایستد و خشونت را با زبان حقوق بشر میپوشاند، یا در صف اقتدارگرایان ضدغربی میایستد و سرکوب را با نام مقاومت توجیه میکند. در هر دو حالت، تحلیل جای خود را به تعلق اردوگاهی میدهد.
بیشتر بخوانید:
لیبرالیسم و نئولیبرالیسم یعنی چه؟
برای فهم این بنبست باید به یکی از بنیادیترین مفاهیم مارکس بازگشت: فتیشیسم کالا. در جامعه سرمایهداری، روابط میان انسانها در صورت روابط میان اشیا ظاهر میشود. کالاها گویی حیاتی مستقل پیدا میکنند و مناسبات اجتماعی پشت آنها پنهان میشود. انسانها محصول کار و رابطه خود را دیگر، چون چیزی از آنِ خود نمیشناسند؛ آن را نیرویی بیرونی، مستقل و مسلط مییابند.
کاترون این منطق را به سیاست نیز تعمیم میدهد. در جهان امروز، دموکراسی نیز میتواند به صورت فتیشیستی درآید. یعنی به جای آنکه نامی برای عاملیت واقعی مردم، مشارکت سیاسی و کنترل اجتماعی بر قدرت باشد، به پوستهای آیینی، حقوقی و بوروکراتیک بدل شود. انتخابات هست، نهاد هست، زبان قانون هست، اما تصمیمهای اصلی در جاهایی گرفته میشود که از دسترس مردم بیرون است: بازارهای مالی، دستگاههای امنیتی، شرکتهای بزرگ، بوروکراسیهای فراملی، پیمانهای نظامی، بانکهای مرکزی و شبکههای پنهان قدرت.
در چنین وضعی، «دموکراسی» خود به کالا بدل میشود؛ چیزی برای عرضه، مصرف، تبلیغ و مشروعیتبخشی. همانگونه که «تمدن»، «هویت»، «امنیت» و «مقاومت» نیز میتوانند به نامهایی برای پوشاندن واقعیت عریان انباشت سرمایه بدل شوند. برخلاف متفکرانی مانند الکساندر دوگین که از جوهرهای تمدنی و اصالتهای فرهنگی سخن میگویند، آنچه در جهان معاصر فرمان میراند بیش از هر چیز روح عینی سرمایه است. تمدنها، دولتها و ایدئولوژیها اغلب صورتهای محلی و تاریخی همین منطقاند.
بحران سیاست جهانی، بحران یک دولت یا یک رهبر نیست؛ بحران مشروعیت کل نظام بوروکراتیک سرمایهداری است.
بوروکراسی نقابدار، خشونت را در زبان نرم میپوشاند. از حقوق بشر، نظم بینالملل، دموکراسی، مسئولیت جهانی و ارزشهای لیبرال سخن میگوید، اما پشت این زبان، تحریم، مداخله، جنگ، فشار مالی، عملیات امنیتی و حفظ نظم سرمایه جریان دارد. این چهره قدرت، مؤدب است، کتوشلوار میپوشد، گزارش کارشناسی منتشر میکند و فرمان خشونت را با ادبیات حقوقی امضا میکند.
ترامپ، اما نقاب را کنار میزند. او همان منطق را با زبانی عریانتر، خشنتر و بیشرمتر بیان میکند. نمیگوید ما برای ارزشها میجنگیم؛ میگوید پول بدهید. نمیگوید امنیت جمعی؛ میگوید هزینه حفاظت. نمیگوید نظم جهانی؛ میگوید معامله. او بوروکراسی را نابود نمیکند، بلکه ماهیت پنهان آن را با وقاحت آشکار میکند. به همین دلیل است که برای بسیاری از نخبگان لیبرال تحملناپذیر است: نه، چون بیرون از سیستم است، بلکه، چون راز سیستم را با صدای بلند میگوید.
در برابر این دوگانه، انتخاب سادهای وجود ندارد. مسئله این نیست که باید میان بوروکرات شیک و گانگستر عریان و وقیح یکی را برگزید. مسئله آن است که هر دو صورتهایی از یک بحراناند. یکی خشونت را پنهان میکند، دیگری آن را نمایش میدهد. یکی سرمایه را در زبان اخلاق میپیچد، دیگری آن را، چون زور و معامله عریان میسازد.
اکنون میتوان به پرسش نخست بازگشت: وقتی ترامپ از «تغییر رژیم» سخن میگوید، دقیقاً از چه حرف میزند؟ پاسخ ساده نیست. در ادبیات کلاسیک سیاست خارجی آمریکا، تغییر رژیم میتواند به معنای کودتا، اشغال، سرنگونی مستقیم یا جایگزینی نیروهای سیاسی مطلوب باشد. اما در منطق ترامپی، این مفهوم بیش از آنکه الزاماً طرحی منسجم برای ساختن نظم جدید باشد، اهرمی برای معامله است.
تغییر رژیم در اینجا میتواند به معنای تغییر رفتار رژیم باشد؛ تغییر جایگاه آن در زنجیره جهانی ارزش؛ تغییر نسبتش با بازار انرژی؛ تغییر سطح تنش منطقهای؛ تغییر قیمت امتیازهایی که میدهد؛ یا حتی تغییر صورتبندی داخلی قدرت، بیآنکه الزاماً حکومت فورا فروبپاشد. تهدید به سرنگونی، خود بخشی از زبان معامله است. طرف مقابل باید باور کند که هزینه نپذیرفتن توافق میتواند فاجعهبار باشد. اما هدف نهایی الزاما فاجعه نیست؛ هدف، فروش توافق از موضع قدرت است.
از این منظر، ترامپ نه صرفا دیوانهای زنجیری است، نه تاجری نابغه. او نشانه، و در واقع درد-نشان، دورانی است که در آن سیاست، جنگ، تجارت، نمایش، تهدید و سرمایه در هم تنیدهاند. او محصول جهانی است که در آن دموکراسی بیمعنا شده، بوروکراسی از اعتبار افتاده؛ عصری که نظیری در تاریخ ندارد و مصرفگرایی و سوداگری در سراسر جهان به ترجیح و به انتخاب بلامنازع انسانها بدل گشته است.
ما با جهان پیچیدهای روبهروییم، اما آن را با گوشهایی میشنویم که برای موسیقی ساده تربیت شدهاند. سیاست به سمفونی پرتنشی از اقتصاد، قدرت، جنگ، ایدئولوژی و بحران بدل شده، اما ما اغلب فقط ضرباهنگهای سطحی آن را میگیریم. تا زمانی که از کیچ سیاسی عبور نکنیم، «پیروزی» را با نمایش قدرت اشتباه خواهیم گرفت، «تغییر رژیم» را فقط به معنای تانک و کودتا خواهیم فهمید، و ترامپ را یا هیولا خواهیم دید یا ناجی.
پس بیراه نیست اگر ادعا کنیم که تنها راه فهم سیاست و احیای کنش سیاسی از بازسازی قوه ادراک آغاز میشود: از توان ادراک تضادها، دیدن پیوندهای پنهان، فهم اقتصاد پشت اخلاق، و تشخیص قدرت پشت نمایش. در جهانی که جنگ و تجارت یک موسیقی ناهنجار ساختهاند، نخستین وظیفه اندیشه آن است که گوش خود را از ابتذال پس بگیرد. تنها آنگاه میتوان فهمید که در پس هیاهوی پیروزیها، تهدیدها، تحریمها و معاملهها، چه نیرویی واقعا جهان را میگرداند و چه امکانهایی هنوز برای رهایی باقی مانده است..