رویداد ۲۴| بعد از انتشار تصاویری از سقوط مجسمه یادبود ابراهیم رییسی در اردبیل تنها چند روز بعد از نصب و رونمایی از آن، روابط عمومی شهرداری اردبیل درباره سقوط مجسمه یادبود رییس دولت سیزدهم در این شهرستان اعلام کرده است که به دنبال وزش تندباد شدید در شهر اردبیل و به منظور جلوگیری از هرگونه آسیب به این مجسمه، جهت مقاوم سازی به کارگاه منتقل شد او همچنین گفته است که پس از پایان یافتن شرایط جوی نامساعد و تکمیل فرآیند مقاوم سازی، مجسمه در محل اولیه خود مجدداً نصب خواهد شد.
در فاصلهای کوتاه، دو خبر به ظاهر حاشیهای، اما معنادار از شهرهای مختلف ایران در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی دستبهدست شد؛ خبرهایی که هر دو به «مجسمه» مربوط بودند، اما در لایههای عمیقتر، پرسشهای جدیتری درباره کیفیت مدیریت شهری در ایران مطرح میکنند. نخست، نصب مجسمهای از ابراهیم رئیسی در اردبیل که تنها چند روز بعد، تصویری از سقوط آن منتشر شد. کمی بعد، روابط عمومی شهرداری اردبیل اعلام کرد این مجسمه نه بر اثر نقص فنی، بلکه به دلیل وزش تندباد و برای «جلوگیری از آسیب»، به کارگاه منتقل شده است. همزمان، خبر دیگری از تهران رسید: مجسمه «والرین» از میدان انقلاب جمعآوری شد؛ اینبار به دلیل «ناقص بودن مجوزها» و سرانجام، این اثر سر از پارکینگ موتوری منطقه ۹ درآورد.
این دو روایت، فراتر از اتفاقاتی تصادفی یا خطاهایی کوچک، نشانههایی از یک مسئله بزرگتر هستند.
در بسیاری از شهرهای جهان، مجسمهها بخشی از هویت شهری و حافظه جمعی محسوب میشوند. نصب یک مجسمه، نتیجه فرآیندی مشخص است: تصمیمسازی کارشناسی، طراحی هنری، جانمایی دقیق، اجرای فنی استاندارد و در نهایت نگهداری اصولی. اما آنچه در این دو ماجرا دیده میشود، بیشتر به تصمیمهای شتابزده و واکنشی شباهت دارد تا یک سیاستگذاری فرهنگی منسجم.
در اردبیل، صرفنظر از نگاههای سیاسی یا اجتماعی به سوژه مجسمه، پرسش اصلی این است: چگونه سازهای که قرار است در فضای باز نصب شود، با یک تندباد به مرحله سقوط یا جابهجایی اضطراری میرسد؟ اگر باد عامل اصلی بوده، آیا پیشبینیهای فنی و اقلیمی در نظر گرفته شده بود یا نه؟
نکته قابل توجه، نوع مواجهه نهادهای شهری با این اتفاقات است. در ماجرای اردبیل، توضیح رسمی بیشتر از آنکه گزارشی فنی باشد، تلاشی برای کنترل افکار عمومی به نظر میرسد. عباراتی مانند «جلوگیری از هرگونه آسیب» یا «انتقال جهت مقاومسازی» بدون ارائه جزئیات فنی، عملاً به ابهامها دامن میزند. این شیوه اطلاعرسانی، بهجای شفافسازی، اعتماد عمومی را تضعیف میکند.
در مورد مجسمه والرین در میدان انقلاب نیز ماجرا کمابهام نیست. اگر مجوزها کامل نبوده، چرا اثر نصب شده است؟ و اگر نصب آن اشتباه بوده، چرا سرنوشت یک اثر هنری به پارکینگ موتوری ختم میشود؟ این اتفاق، ضعف در هماهنگی بین بخشهای مختلف مدیریت شهری، از فرهنگی تا اجرایی، را بهوضوح نشان میدهد.
اشتراک این دو ماجرا در یک نکته کلیدی است: نبود یک نظام تصمیمگیری منسجم و حرفهای در مدیریت شهری. به نظر میرسد شهرداریها بیش از آنکه بر اساس برنامههای بلندمدت و کارشناسی عمل کنند، درگیر روزمرگی، فشارهای بیرونی و تصمیمهای عجولانهاند. نتیجه چنین وضعیتی، پروژههایی است که یا نیمهکاره میمانند، یا پس از اجرا به معضل تبدیل میشوند.
شاید سقوط یا جمعآوری یک مجسمه در نگاه اول اتفاقی کوچک به نظر برسد، اما همین نشانههای کوچک، تصویر بزرگتری را آشکار میکنند: شهری که در آن نمادها هم ثبات ندارند، نمیتواند انتظار اعتماد و رضایت پایدار از شهروندانش داشته باشد. تا زمانی که مدیریت شهری به جای پاسخگویی شفاف، برنامهریزی دقیق و احترام به فرآیندهای تخصصی، به توجیه و واکنشهای مقطعی بسنده کند، این داستانها تکرار خواهند شد؛ با مجسمهای دیگر، در میدانی دیگر.