صفحه نخست

سیاسی

جامعه و فرهنگ

اقتصادی

ورزشی

گوناگون

عکس

تاریخ

فیلم

صفحات داخلی

چهارشنبه ۰۸ بهمن ۱۴۰۴ - 2026 January 28
کد خبر: ۴۴۳۱۸۱
تاریخ انتشار: ۱۱:۰۲ - ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
تعداد نظرات: ۱ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

از صدام تا قذافی | استبداد عاطفی در خاورمیانه

از گریه‌های حساب‌شده حبیب بورقیبه و استعفای نمایشی جمال عبدالناصر تا مظلوم‌نمایی هراس‌انگیز صدام حسین، این گزارش نشان می‌دهد چگونه «اشک حاکمان» در بزنگاه‌های بحرانی، نه واکنشی انسانی، بلکه تکنیکی آگاهانه برای تعلیق عقلانیت سیاسی، بازتولید مشروعیت و تمدید سلطه بوده است.

رویداد۲۴| در ساختار قدرت‌های تمامیت‌خواه خاورمیانه، هواره سلاحی نرم و نامرئی به نام «هژمونی عاطفی» بوده است. در این ساحت، حاکمان در قامت یک «قربانی» ظاهر می‌شوند. این پارادوکس بزرگ تاریخ است: حاکم، برای تداوم سلطه، ردای ضعف به تن می‌کند و از توده‌ها «تمنای محبت» می‌کند. او اشک می‌ریزد تا شکست‌ها را به «کارتارسیس» جمعی (تزکیه از طریق رنج) بدل کند.

تاریخ معاصر خاورمیانه موزه‌ای است از این نمایش‌های دراماتیک؛ جایی که اشک‌ها، نه یک واکنش انسانی، که یک «کُنش سیاسی» دقیق برای خلع‌سلاح کردن خشم ملت است. این گزارش بازخوانی آخرین اشک‌های پنج رهبر خاورمیانه است؛

حبیب بورقیبه، دیکتاتور تونس

حبیب بورقیبه، معمار تونس نوین، پیش از آنکه ردای ریاست‌جمهوری به تن کند، شیفته‌ی صحنه‌ی تئاتر بود. او در جوانی نه تنها بر صحنه‌ها نقش ایفا می‌کرد، بلکه در قامت یک منتقد و نویسنده‌ی تئاتر، روان‌شناسی توده‌ها را در مواجهه با درام آموخته بود. بورقیبه نیک می‌دانست که در جوامع سنتی و عاطفی، «اشک» قدرتی فراتر از «گلوله» دارد.

او استراتژی خود را بر پایه‌ی کیش شخصیت «پدر دلسوز» بنا کرد. بورقیبه در بزنگاه‌های خردکننده‌ی سیاسی و زمانی که اعتراضات معیشتی (مانند شورش‌های نان) ستون‌های کاخ کارتاژ را به لرزه درمی‌آورد، به جای اینکه صرفا ارتش را به خیابان بفرستد و معترضان را سرکوب کند، به قاب تلویزیون پناه می‌برد. او چنان با مهارت گریست و از رنج‌هایش برای استقلال تونس و شب‌زنده‌داری‌هایش برای «فرزندان ملت» سخن گفت که جمعیت خشمگین و گرسنه، در یک آن، خشم خود را با نوعی «احساس گناه جمعی» معاوضه کردند.

بورقیبه «اشک» را به یک ابزار حکمرانی بدل کرد. او با نمایش گریه‌های مکرر، خود را به مثابه‌ی «تونس» تصویر می‌کرد؛ بدین معنا که هرگونه شورش علیه او، شورش علیه پدر، علیه تاریخ و علیه تمامیت یک ملت رنج‌دیده تلقی می‌شد. او با این تئاتر دائمی، گرسنگانی را که برای نان به خیابان آمده بودند، به جمعیت‌هایی بدل می‌کرد که فریاد می‌زدند: «جانمان فدای محبوب ملت». این پیروزی نمایش بر واقعیت بود.

جمال عبدالناصر: کیمیای شکست و معجزه‌ی استعفاء


بیشتر بخوانید:

اخوان المسلمین: جنبشی با شعار اسلام راه حل است | از رؤیای خلافت تا بحران موجودیت

سیاستمدار مصری و معروف به بانک اخوان‌المسلمین را بشناسید| یوسف ندا کیست؟


اما اگر بورقیبه استاد تئاتر روزمره بود، جمال عبدالناصر را باید «نابغه‌ی درام استراتژیک» دانست. هیچ واقعه‌ای در تاریخ مدرن خاورمیانه به اندازه‌ی نطق استعفای ناصر در نهم ژوئن ۱۹۶۷، نشان‌دهنده‌ی قدرت جادویی «مظلوم‌نمایی» نیست.

مصر در پی «نکسه» (جنگ شش‌روزه) در هم شکسته بود؛ ارتش تار و مار شده، صحرای سینا از دست رفته و غرور ناصریسم زیر شنی تانک‌های اسرائیلی له شده بود. در هر منطق سیاسی دیگری، این پایان یک حکمران بود. اما ناصر، با همکاری فکری محمد حسنین هیکل (نویسنده‌ای که روح جمعی اعراب را می‌شناخت)، سناریویی نوشت که در آن «شکست» به «تجدید بیعت» بدل شد.

ناصر در برابر دوربین ظاهر شد؛ با سیمایی شکسته و لحنی که میان اقتدار و استضعاف نوسان می‌کرد. او گریه کرد، مسئولیت شکست را پذیرفت و استعفا داد. این کار را می‌توان «حمله‌ی به عواطف شهروند» توصیف کرد. او با این کار توپ را به زمین مردمی انداخت که تمام هویت خود را به مبارزه با اسرائیل گره زده بود. ناصر می‌دانست که برای مردم، پذیرفتن سقوط او دردناک‌تر از پذیرفتن شکست جنگ است؛ سقوط یک رهبر کاریزماتیک و محبوب مانند ناصر، به معنای یتیم شدن ملت بود.

نتیجه نمایش حیرت‌انگیز بود: پس از سخنرانی ناصر، میلیون‌ها نفر به خیابان ریختند و به نفع ناصر شعار دادند و به پدر خود خطاب کردند که: «نرو!». ناصر با استفاده از روان‌شناسی توده‌ها، خشم ملت را به احساسی متضاد بدل کرد. ناصر در آن شب کذایی نه تنها از سقوط نجات یافت، بلکه مشروعیتی دوباره یافت؛ مشروعیتی که هیچ پیروزی نظامی‌ای نمی‌توانست به او ببخشد. این شاید اثرگذارترین عملیات «باج‌گیری عاطفی» در قرن بیستم بود.

صدام حسین؛ اشک و وحشت در تالار «الخلد»


بیشتر بخوانید: روایت دهشتناک یک پاکسازی بعد از به قدرت رسیدن


در سوی دیگر این طیف، صدام حسین قرار داشت که مظلوم‌نمایی را با تروریسم دولتی درآمیخت. صدام در ژوئیه ۱۹۷۹، اندکی پس از تکیه زدن بر اریکه‌ی قدرت، نمایشی را در تالار «الخلد» بغداد به راه انداخت که در تاریخ وحشت بی‌نظیر است.

او در برابر اعضای ارشد حزب بعث نشست، سیگار برگ بر لب گذاشت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود، از «خیانت رفقای نزدیکش» سخن گفت. او نام همراهان قدیمی‌اش در حزب بعث را یکی‌یکی می‌خواند و در حالی که برای «از دست رفتن آنها» می‌گریست، افراد نامبره را از سالن خارج می‌کردند و آنا به جوخه‌ی اعدام می‌سپرد. پیامی که اشک‌های صدام حسین مخابره می‌کرد این بود که «من قربانی خیانت صمیمی‌ترین یارانم هستم و عدالت من، رنجی است که، از سر وظیفه، به خاطر اعدام آنها بر دوش می‌کشم».

او با گریستن بر مقتولانش، خود را در مقام داوری عادل و رنج‌دیده قرار می‌داد که به ناچار دست به جراحی «غده‌های سرطانی» زده است. اشک می‌ریخت تا نشان دهد که شهوت و میل به قدرت ندارد، بلکه از سر مسئولیت و ناچاری قدرت را به دست گرفته. این تصویرسازی رذیلانه و نمایش «دیکتاتور مظلوم»، یکی از مخوف‌ترین اشکال سوءاستفاده از عواطف انسانی برای تحکیم پایه‌های استبداد مطلق بود.

از قذافی تا مبارک: پایان تراژیک نمایش


بیشتر بخوانید: مصاحبه اوریانا فالاچی با معمر قذافی


این استراتژی، اما همواره فرجام خوشی ندارد. مستبد تا زمانی می‌تواند گریه کند که توده‌ها هنوز «حس» حقیقت را ادراک نکرده باشند.

معمر قذافی سال‌ها با پوشیدن لباس‌های محلی و زندگی در چادر، نقش «رهبر ساده‌زیست و قربانی امپریالیسم» را ایفاء کرد. اما در روز واقعه، وقتی در آن کانال فاضلاب گرفتار شد، دیگر اشکی نمانده بود که توده‌ها را تحت تاثیر قرار دهد. او که عمری با جسد مخالفانش نمایش قدرت داده بود، خود به جسدی بدل شد که مضحکه‌ی تاریخ گشت.

حسنی مبارک نیز در آخرین نطق‌هایش سعی کرد با لحنی پدرانه و رنج‌دیده سخن بگوید؛ او از «خدماتِ چندین‌ساله‌اش» و تمایلش برای «مرگ در خاک مصر» گفت تا دل معترضان میدان تحریر را به رحم آورد. اما در سال ۲۰۱۱، تکنولوژی و آگاهی نسل جدید، حس بویایی ملت را بازگردانده بود؛ آگاهی از فساد سیستماتیک عیان‌تر از آن بود که با اشک‌های پیرمرد پنهان شود.

چرا استراتژی مظلوم‌نمایی تا این حد کارگر است؟

پاسخ در مفهوم «بدن شاه» نهفته است. در نظام‌های تمامیت‌خواه، حاکم تنها یک فرد نیست؛ او استعاره‌ای از کل کشور است. وقتی حاکم می‌گرید، گویی تاریخ می‌گرید. توده‌ها با حاکم گریان هم‌ذات‌پنداری می‌کنند، زیرا رنجِ او را رنجِ خود می‌پندارند.

مستبد با نمایش مظلومیت، نوعی «قرارداد عاطفی نانوشته» با ملت می‌بندد: «من برای شما رنج می‌کشم، پس شما حق ندارید از من بازخواست کنید». این فرار از مسئولیت در پشت سنگر عواطف، هوشمندانه‌ترین روش برای تعلیق عقلانیت سیاسی است. در این فضا، نقد حاکم نه یک کنش مدنی، بلکه یک «بی‌اخلاقی انسانی» جلوه داده می‌شود.

پاییز پدرسالار و شکوه پوسیده

گابریل گارسیا مارکز شاهکارش، «پاییز پدرسالار»، سرنوشت نهایی این نمایش عواطف را به تصویر کشیده است. دیکتاتور او، آمیزه‌ای از تمام حاکمان تاریخ است؛ کسی که چنان در نمایش خود غرق شده که مرز میان واقعیت و وهم را از دست داده است.

در پایان رمان، حاکم مرده است، اما بوی تعفنش، بوی آن «عظمت پوسیده» چنان در کاخ پیچیده که کسی جرأت نزدیک شدن به او را ندارد. مارکز با استفاده از استعاره نشان می‌دهد که حقیقت عریان، سرانجام از پنجره‌های کاخ وارد می‌شود. وقتی پرده‌های نمایش برافتد و اشک‌های روی‌و‌ریا خشک شوند، تنها چیزی که باقی می‌ماند، بقایای حکومتی است که بر پایه‌ی فریب بنا شده بود.

مارکز در سطور پایانی رمانش می‌گوید: «و آنگاه بود که دریافتند که زمان بی‌کران او سرانجام به پایان رسیده است... و هیاهوی شادی مردمی که دیگر نه از اشک‌های او متاثر می‌شدند و نه از تازیانه‌هایش وحشتی داشتند، به هوا رفت؛ مردمی که دیگر می‌دانستند او فقط پیرمردی پوسیده و متوهم است که عمری را به نمایش و بازی‌دادن ملت گذرانده است.»

نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۲
ستار
۱۱:۳۳ - ۱۴۰۴/۱۱/۰۸
مطلب بسیار عبرت انگیزی است۰
نظرات شما