رویداد۲۴ | فیلم «رویاهای قطار» (Train Dreams) اقتباسی سینمایی از نوولای تحسینشده دنیس جانسون است؛ اثری آرام، شاعرانه و عمیق که زندگی مردی گمنام را در دل طبیعت بکر و خشن آمریکای اوایل قرن بیستم روایت میکند. این فیلم به کارگردانی کلینت بنتلی، تماشاگر را به سفری درونی میبرد؛ سفری که میان خاطره، رؤیا، فقدان و تغییر در نوسان است. «رویاهای قطار» فیلمی است درباره انسانهایی که تاریخ از کنارشان عبور کرده، اما رد عاطفی زندگیشان هنوز بر جای مانده است. فیلم بیش از آنکه قصهای پرحادثه باشد، تجربهای احساسی و تأملبرانگیز از زیستن، دوست داشتن و از دست دادن است.
داستان فیلم حول شخصیت رابرت گرینیه میچرخد؛ یک چوببر تنها که در اوایل قرن بیستم در ایالت آیداهو زندگی میکند. رابرت بخشی از نیروی کار سیاری است که جنگلها را میشکافند، پل میسازند و مسیر راهآهن آمریکا را هموار میکنند. او زندگیای شبیه به ولگردان دارد؛ دائم در سفر، در دل طبیعت و میان مردانی خاموش و فرسوده که گذشتهشان به اندازه درختهایی که قطع میکنند، ناشناخته است.
بیشتر بخوانید: نقد و بررسی فیلم ابدیت: یک برزخ بی پایان| یک تجربه متفاوت در ژانر رمانتیک کمدی
عنوان فیلم به رؤیاهایی اشاره دارد که مرز مشخصی با واقعیت ندارند؛ گاهی پیشآگاهی از آیندهاند، گاهی یادآور گذشته و گاهی آرزوی زیستنی دیگر. رابرت مردی کمحرف است، اما درون او جهانی پر از احساسات سرکوبشده جریان دارد. زندگیاش با ازدواج با گلادیس رنگ تازهای میگیرد؛ زنی که حضورش، تجربهای نادر از شادی و تعلق را برای رابرت رقم میزند. تولد فرزندشان او را به خوشبختی نزدیک میکند، اما شغل سخت و آوارهوارش او را مجبور به ترک طولانیمدت خانواده میکند.
رابرت شاهد خشونت، بیعدالتی و مرگ است؛ از جمله حملهای نژادپرستانه به یک کارگر چینی که زخمی عمیق بر روح او میگذارد. همزمان، زیبایی نفسگیر طبیعت و آگاهی از نابودی آن، در او احساسی دوگانه ایجاد میکند. بزرگترین رنج او، اما غیبت همیشگی همسر و فرزندش است؛ فقدانی که همزمان با لحظات کوتاه وصال، زندگیاش را شکل میدهد. رؤیای ساختن یک ارهخانه کوچک و ترک این زندگی سرگردان، به امیدی شکننده بدل میشود.
کارگردانی فیلم بر عهده کلینت بنتلی است که فیلمنامه را بههمراه گرگ کوئدار نوشته است. این اقتباس وفادارانه، با حفظ روح مینیمال اثر دنیس جانسون، توانسته زبان تصویری مستقلی برای روایت پیدا کند. فیلم از نظر بصری، آشکارا تحت تأثیر سینمای ترنس مالیک است؛ از زاویههای پایین دوربین گرفته تا استفاده از نور غروب، نریشنهای درونی و مکاشفههای شاعرانه از طبیعت آمریکا.
جوئل اجرتون در نقش رابرت گرینیه، اجرایی کمدیالوگ، اما بسیار پرقدرت ارائه میدهد. بازی او بر سکوت، نگاه و زبان بدن استوار است و بهخوبی تنهایی و اندوه پنهان شخصیت را منتقل میکند. فلیسیتی جونز در نقش گلادیس، حضوری گرم و تأثیرگذار دارد و نقطه تعادل عاطفی فیلم است. ویلیام اچ. میسی در نقش آرن، کارگر سالخورده و پرحرف، و پل اشنایدر در نقش «رسول فرانک»، با شخصیتهای عجیب و ناپایدارشان، به جهان انسانی فیلم عمق بیشتری میبخشند.
«رویاهای قطار» بیش از آنکه درباره ساخت راهآهن یا قطع درختان باشد، درباره عبور زمان و انسانهایی است که در سایه پیشرفت گم میشوند. فیلم با ریتمی آرام و تأملبرانگیز پیش میرود و تماشاگر را وادار میکند به جزئیات نگاه کند؛ به صدای باد، به نور روی شاخهها و به سکوت مردانی که حرفهای ناگفته زیادی دارند.
فیلم اندوه فقدان را نه با اغراق، بلکه با سکوت و تکرار غیبت نشان میدهد. رابرت انسانی است که همزمان شاهد زیبایی جهان و نابودی آن است؛ مردی که میفهمد شاید خودش بخشی از این ویرانی باشد. «رویاهای قطار» داستان سوگواری است؛ سوگواری برای خانواده، طبیعت و زندگیهایی که هرگز بهطور کامل زیسته نشدند. همین نگاه انسانی و شاعرانه، این فیلم را به تجربهای ماندگار و تأثیرگذار تبدیل میکند؛ فیلمی که آهسته پیش میرود، اما تا مدتها در ذهن باقی میماند.