صفحه نخست

سیاسی

جامعه و فرهنگ

اقتصادی

ورزشی

گوناگون

عکس

تاریخ

فیلم

صفحات داخلی

سه‌شنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - 2026 February 17
کد خبر: ۴۴۶۹۴۴
تاریخ انتشار: ۱۰:۴۶ - ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
تعداد نظرات: ۸ نظر
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

شبح مولوخ در ردای بعل | چگونه جریان‌های تندرو کرکره اداره عالم را پایین کشیده و بساط رمالی پهن کردند؟

در حالی که بحران‌های معیشتی و انزوای بین‌المللی گریبان‌گیر پایتخت شده است، متولیان تبلیغات حکومتی با سوزاندن نماد‌های باستانی، رسما سیاست را به نفع خرافه تعطیل کردند. این نمایش سوزاندن بت «بعل» در تهران نشانی از غلبه رمالی سیاسی بر خرد حکمرانی است.

رویداد۲۴| در تقویم عجایب این مرزوبوم، بیست‌ودوم بهمن ۱۴۰۴ احتمالا همان نقطه‌ای است که مورخ آینده با نیشخندی تلخ، زیرش خط قرمز می‌کشد. روزی که دستگاهِ عظیم تبلیغات رسمی، کرکره‌ی دکان «اداره‌ی عالم» را پایین کشید تا تابلوی «بنگاهِ رمالی و جن‌گیری» را بالا ببرد.

آتش‌زدن هیکل‌های مقوایی و بدقواره‌ای که نامِ «بعل» بر آنها سنجاق شده بود، روی آسفالت خیابان‌های پایتخت، بیش از آنکه نمایشِ قدرت باشد، یک اعتراف‌نامه‌ی ناخواسته بود. جریان‌های تندرو پس از نیم‌قرن کلنجاررفتنِ با نرخ ارز و تورم دورقمی و ادعای مدیریت جهان، سرانجام به این کشفِ شهودی رسیده‌اند که کلیدِ قفل‌ مملکت نه در علمِ تدبیر، که در خرابه‌های سه‌هزارساله‌ی فنیقیه مدفون است.

آنچه در این سیرکِ خیابانی دود شد و به هوا رفت، پیش از هر چیز، سندِ بی‌سوادیِ مفرطِ بانیانش بود. بعل در شناسنامه‌ی ادیانِ باستانی، نه ابلیس بود و نه مأمورِ آژانسِ مرکزیِ اطلاعات؛ او خدایِ باران و باروری بود که کشاورزِ سامی برای قطره‌ای برکت به درگاهش لابه می‌کرد. «سرور» و «صاحبی» که با دیوِ خشکی می‌جنگید تا چرخه‌ی حیات از حرکت نایستد. اما در ذهنِ تب‌آلود و هیجان‌زده‌ی طراحانِ این کارناوال، این ایزدِ کهن چنان مسخ شده که انگار همین دیروز از جلسه‌ بیرون آمده و در کیف سامسونتش نقشه‌ی براندازی را پنهان کرده است.

گروه‌های تندرو در جهلی مرکب و با آن اعتمادبه‌نفس همیشگی که مرز‌های وقاحت را جابه‌جا می‌کند، بعل را با «مولوخ» اشتباه گرفته‌اند؛ آن موجود اساطیری که می‌گویند اشتهای سیری‌ناپذیری در بلعیدنِ اطفال داشت. البته در بازاری که خریدارش عوامِ تحریک‌شده و فروشنده‌اش کاسبِ خرافات باشد، چه فرقی می‌کند که شما خدای باران را به جرم کودک‌خواری بسوزانید؟ در این قماش محافل، حقیقت همواره اولین قربانی است.

اما مضحکه‌ی اصلی جای دیگری است. در کشوری که دریاچه‌هایش به شوره‌زار بدل شده، رودخانه‌هایش خاطره‌ای در عکس‌های قدیمی‌اند و خشکسالی مثل موریانه به جانِ خاکش افتاده، به آتش کشیدنِ نمادِ باران کمدیِ سیاهی است که نظیرش را در هیچ تماشاخانه‌ای نمی‌توان یافت. این حد از کج‌سلیقگی و بلاهت، دیگر نامش سیاست نیست؛ نوعی خودزنیِ آیینی است که تنها از جماعتی برمی‌آید که واقعیت را گم کرده‌اند و در پیِ تسکینِ زخم‌هایشان، به جان اسطوره‌های غریبه افتاده‌اند.

مسئله بر سر «نمایش» است و بس. باید به هوادار خسته و گرسنه‌ای که نای ایستادن ندارد حالی کرد که حریف، دیگر دولتی با مختصات زمینی یا ارتشی مجهز به زره‌‎پوش و طیاره نیست؛ طرف حساب، «شر مطلقی» است که از اوراق غبارگرفته اساطیر بیرون جسته و با ارواح خبیثه نرد عشق می‌بازد.

از منظر روان‌شناسی قدرت، بدل کردن دشمن از یک موجودیت ملموس به یک نیروی ماوراءطبیعی، فواید نقدی دارد. با این ترفند، هر ناکامی توجیه‌پذیر می‌شود: ما نه با یک ابرقدرت، که با خودِ ابلیس گلاویز شده‌ایم و لابد شکست خوردن از شیطان، کسر شان نیست. در این اتمسفر، هر منتقدی پیش از آنکه شهروندی معترض باشد، همدست اهریمن است. پیروزی نیز به آینده‌ای نامعلوم حواله می‌شود؛ چراکه در پیکار با شیطان، کسی توقع پیروزی فوری و ملموس ندارد. این دستگاه مفهومی، تندروها را از شر پاسخگویی خلاص می‌کند و توده‌ها را در خلسه‌ای از هیجان و انتظارِ دائمی نگاه می‌دارد.

این تمسک به عالم غیب، البته نه ابتکار است و نه اصالت دارد. تاریخ سیاسی مشحون از حکومت‌هایی است که در لحظات سرگیجه و استیصال، سراغ جادو و جنبل را گرفته‌اند. نرون به پیشگویان دخیل می‌بست؛ پیشوای آلمان وسواسی بیمارگونه به نجوم و علوم خفیه داشت و صدام حسین در بحبوحه جنگ، از رمالان سراغ پیروزی را می‌گرفت. اما احتمالا این نخستین بار در قرن بیست و یکم است که گروهی، آیین‌های منسوخ قبیله‌ای را نه در نهان‌خانه، بلکه در اصلی‌ترین معابر پایتخت و در برابر چشمِ جهانیان اجرا می‌کند و به این عقب‌گردِ فکری می‌بالد.


بیشتر بخوانید:  

جادو چیست و چرا هنوز خرافات خواهان دارد؟

رائفی پور، گاو نه من شیرده اردوگاه انقلاب 


تناقض ملال آور و خنده داری هم در پس این ماجرا رخ می‌نماید: این جماعت تندرو که برای ابراز انزجار از فرنگ گلو، بت می سوزانند، در باطنِ امر، وفادارترین و ولع‌ترین مصرف کنندگان کالا‌های بنجل فرهنگی همان دیارند. البته اشتباه نشود؛ ذائقه اینها با دانشگاه هایِ آیوی لیگ، ادبیات کلاسیکِ فرانسه یا تئاترِ برادوی کوک نشده است. اینان مشتری پروپاقرص زباله دان‌های فکری راست افراطی آمریکا و پس مانده‌های ذهنی حاشیه نشینان تگزاس‌اند.

تمام این قصه پرشور «شیطان پرستی نخبگان» و «آیین‌های مخفی قربانی»، نسخه زیراکس شده و دست چندمی است از هذیان هایِ جریان «کیو اِنان»؛ همان جنبشِ توطئه انگاری که از اعماق تالار‌های گفتگوی اینترنتی یانکی‌ها سر برآورد تا مدعی شود حلقه‌ای از سیاستمداران و ستاره هایِ هالیوود، در سرداب‌ها سرگرمِ کباب کردن اطفال‌اند. اینکه یک منبر وطنی تندرو در قلب تهران، با تفرعن واژگانی را بلغور کند که دو سالِ پیش یک راننده کامیون بیکار در آلاباما ابداع کرده، صحنه‌ای است گروتسک که فقط تاریخ ما توانایی خلق آن را دارد.

این جریان های تندرو پرونده جفری اپستین را، از سطل زباله برمی‌دارند و با همان قرائت کشیش‌هایِ اونجلیست آمریکایی بازخوانی می‌کنند: نبردی میان فرزندان نور و لژ‌های مخفی خون‌خوار. گویی نفرت اینان از آمریکا نه یک موضعِ اصولی، بلکه نوعی «حسادتِ عاشقانه» است؛ اینان نمی‌خواهند آمریکا را نفی کنند، بلکه می‌خواهند در توهم‌پردازی، «آمریکایی‌تر» از خودِ یانکی‌ها باشند. واردات این تئوری‌های شگفت، سندی است بر ورشکستگی مطلق دستگاه تولید فکر جریان‌های تندرو.

برای فهم پدیده رائفی‌پور و شرکا باید به شرایط اقلیمی نگاه کرد که چنین محصولاتی در آن خریدار دارد. تئوری‌های توطئه زمانی رشد می‌کنند که آحاد جامعه احساس کنند کمترین کنترلی بر مقدرات خویش ندارند و نیرو‌هایی غیبی و جبار سرنوشت‌شان را رقم می‌زنند. در چنین بن‌بستی، تئوری توطئه نوعی توضیح ارائه می‌دهد که این بی‌قدرتی را معنادار کرده و حتی مقدس جلوه دهد. در واقع، خرافه‌پروری صرفا تفننی برای تلطیف فضای عبوس سیاست نیست؛ این بساط هزینه اقتصادی گزافی روی دست ملک و ملت می‌گذارد. وقتی جامعه‌ای از مدار تفکر استدلالی به سرداب تفکر جادویی کوچ می‌کند، پیش از هر چیز توانایی حل مسئله را از دست می‌دهد. در اتمسفری که به جای کالبدشکافی علت و معلول، هر مصیبتی را به توطئه جنیان یا لژ‌های مخفی پیوند می‌زنند، در واقع امکان یادگیری از خطا را به خاک می‌سپارند.

علاوه بر این، واقعیت سخت‌جان‌تر و سمج‌تر از آن است که با اوراد پیمانکاران مصاف تبخیر شود. دود این هیکل‌های مقوایی که فرو بنشیند، هیولا‌های واقعی یعنی تورم، فقر و خشکسالی، همچنان آنجا ایستاده‌اند و با وقاحت به ریش بانیان نمایش می‌خندند؛ و می‌دانیم که واقعیت‌های زمخت را نمی‌توان با کباب کردن بت‌های کاغذی دگرگون کرد.

تاریخ، این پیرمرد بی‌حوصله و بدبین، احتمالا با دیدن این معرکه‌گیری‌ها حتی ابرو هم در هم نخواهد کشید. حافظه‌اش پر است از این قبیل نمایش‌هایِ مضحک و تکراری. تاریخ با بی‌قیدی تمام و دهن‌دره‌ای کشدار، در حاشیه این صفحه سیاه تنها یک جمله خواهد نوشت: «این نیز بگذشت.».

اما برای ما که در این لحظه و در این جغرافیا نشسته‌ایم، مسئله فقط ثبت در وقایع‌اتفاقیه نیست. بلکه زندگی‌هایی است که در این توهم دسته‌جمعی دود می‌شود و منابع و نیرو‌هایی که در آتش جهل و خرافات هدر شدند.

نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۸
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۱
ناشناس
۱۳:۲۳ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
مولوخ بعل گاهی برعکس عمل میکنه عدد روز تاریخ اتفاق براش مهمه
نظری
۱۳:۰۱ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
خوابی رویداد ۲۴ یا واقعا خودت را به خواب زده ای .
کوروش
۱۱:۳۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
عالی بودرویدادجان.داستان ابراهیم که اسماعیل رابرای خداذبح کردراهمه شنیده ایم واین جماعت به آن اعتقاددارن دقیقامشابه همان مولوخ است که کودکان رابرایش قربانی می کردند.
ناشناس
۱۱:۱۳ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
مراسم شیطان پرستیه آتش زدن ملوخ بعل عجیبه که علنی اینکارو کردن یعنی مهم نبوده براشون همه بفهمن
ناشناس
۱۱:۱۲ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
برای همین وضعمون اینه خرافات تعصب بیجا زندگی مردم و ایران رو نابود کرد
ناشناس
۱۱:۱۱ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
متاسفانه رفتن سمت جادو دعا نویسی حرکات شیطانی
ناشناس
۱۱:۱۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
اینا همین اند محبورن رو بازی کنند دیگه نقاب رو برداشتن
ناشناس
۱۱:۱۰ - ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
نگرانی ترس از آینده مبهم بقا
نظرات شما