رویداد۲۴ | بررسی پروندههای ایران، ونزوئلا، سوریه، افغانستان و بولیوی نشان میدهد ترامپ دیگر با یک الگوی کلاسیک «تغییر رژیم» کار نمیکند. او الگوی جدیدی خلق کرده که والاستریت ژورنال از آن با عنوان مدل «Decapitate and Delegate» یاد کرده است: «سر را بزن، اما اداره کشور را به یک بازیگر محلیِ مطلوب واگذار کن».
نقطه عزیمت این بحث، ایران است. ترامپ صراحتاً گفته ایالات متحده باید در انتخاب رهبر بعدی ایران نقش داشته باشد؛ او حتی بعضی گزینهها را رد کرده و نگفته فقط «رفتار» ایران باید عوض شود، بلکه از «رهبری قابل قبول» سخن گفته است. او هرگونه توافق را مشروط به «تسلیم بدون قید و شرط» و شکلگیری رهبری «بزرگ و قابل قبول» دانسته است.
اهمیت این موضع در آن است که ترامپ از سطح متعارف فشار خارجی عبور کرده است. در ادبیات سنتی آمریکا، معمولاً از «مهار»، «بازدارندگی»، «اصلاح رفتار» یا در نهایت «فشار برای گذار» حرف زده میشود. اما اینجا رئیسجمهور آمریکا دارد مستقیماً وارد سیاست جانشینی میشود. او نه فقط خواهان تضعیف نظم موجود است، بلکه میخواهد بر ترکیب نظم بعدی هم اثر بگذارد. این همان چیزی است که آمریکاییها بهعنوان امتداد تجربه ونزوئلا و الگوی نوین مداخله ترامپ توصیف کردهاند.
بیشتر بخوانید: سقوط مادورو و بازگشت به عصر شکار حاکمان | چرا مورد ونزوئلا را باید جدی گرفت؟
اگر بخواهیم بفهمیم ترامپ در عمل چه میکند، باید به ونزوئلا نگاه کنیم. این پرونده دو مرحله دارد و دقیقاً به همین دلیل برای تحلیل بسیار مهم است.
در دوره اول، ترامپ و واشنگتن روی اپوزیسیون سرمایهگذاری کردند. اول خوان گوایدو، و بعد در موج جدیدتر، اپوزیسیون حول ماریا کورینا ماچادو و ادعای پیروزی اردوگاه مخالف مادورو در انتخابات ۲۰۲۴ شکل گرفت. واشنگتن و بخش مهمی از غرب، مشروعیت حکومت مادورو را زیر سؤال بردند و ظاهراً در سمت اپوزیسیون ایستادند. این مرحله، الگوی کلاسیک آمریکایی بود: ساختن یک رقیب مشروع در برابر رهبر موجود.
اما تحولات ۲۰۲۶ نشان داد که برای ترامپ، اپوزیسیون فقط تا جایی مهم است که با نیازهای آمریکا سازگار باشد. پس از عملیات آمریکا و بازداشت نیکلاس مادورو در ژانویه ۲۰۲۶، دولت ترامپ نهتنها اداره کشور را به اپوزیسیون واگذار نکرد، بلکه به سمت دلسی رودریگز و بخشی از همان ساختار چاویستی رفت که سالها هدف فشار آمریکا بود. ترامپ حتی از همکاری رودریگز تمجید کرد، در حالی که در همان مقطع هیچ تعهدی به واگذاری قدرت به ماریا کورینا ماچادو یا ادموندو گونسالس نداد.
واشنگتنپست خیلی روشن این چرخش را توضیح میدهد: در درون دولت ترامپ این نگرانی وجود داشت که ماچادو محبوب باشد، اما لزوماً برای کنترل ارتش، شبکههای امنیتی و دستگاه دولتی ونزوئلا قابل اتکا نباشد. به همین دلیل، ترجیح ترامپ بهتدریج از «دموکراسیخواهِان» به سمت «مقام درونسیستمیِ قابل معامله» حرکت کرد. همین روزنامه نوشت که ترامپ دولت «قابلیت اتکا» را بر «دموکراسی» ترجیح داده باشد.
اینجا دقیقاً باید روی اصل بحث مکث کرد: در منطق ترامپ، معیار اصلی این است که چه کسی میتواند همزمان سه چیز را تضمین کند: نخست، فروپاشی فوری ساختار دولت رخ ندهد. دوم، ارتش و بوروکراسی از هم نپاشند. سوم، منافع راهبردی آمریکا، از نفت تا ثبات منطقهای، حفظ شود.
به همین دلیل بود که پس از بازداشت مادورو، آمریکا و ونزوئلا در مارس ۲۰۲۶ به سمت ازسرگیری روابط دیپلماتیک رفتند؛ نه با اپوزیسیونِ تبعیدی، بلکه با دولت انتقالیای که از دل همان ساختار قبلی بیرون آمد.
پس ونزوئلا یک درس روشن دارد: در سیاست ترامپ، اپوزیسیون ابزار است.
بیشتر بخوانید:
دروغگوی بزرگ | چگونه احمد الشرع در سوریه به پیروزی رسید؟
اگر ونزوئلا الگوی کنار گذاشتن اپوزیسیون به نفع یک جانشین میانهروتر از درون سیستم بود، سوریه نمونه به کارگیری یک عنصر نامطلوب سابق است.
احمد الشرع، که سالها با نام ابومحمد الجولانی شناخته میشد، زمانی رهبر هیئت تحریر الشام و چهرهای مرتبط با تروریست های القاعده در سوریه بود. اما سال گذشته، واشنگتن تحت دولت ترامپ مسیر کاملاً متفاوتی را برگزید. ترامپ در می ۲۰۲۵ در عربستان با الشرع دیدار کرد؛ سپس در ژوئن ۲۰۲۵ بخش عمدهای از تحریمهای سوریه را برداشت؛ در جولای، دولت آمریکا گروه تحریر الشام را از فهرست گروه های تروریستی خارج کرد. در نوامبر ۲۰۲۵ الشرع به کاخ سفید رفت. همزمان، آمریکا در شورای امنیت برای کاهش محدودیتهای بینالمللی علیه او فشار آورد.
این فقط عادیسازی روابط نبود. دولت سوریه تحت رهبری احمد الشرع حتی جای نیروهای کُردِ مورد حمایت پیشین آمریکا را بهعنوان شریک اصلی واشنگتن در سوریه گرفته است. یعنی آمریکا نه فقط با رهبر جدید کنار آمده، بلکه در حال بازتوزیع شبکه ائتلافهایش حول اوست.
حتی امروز، در مارس ۲۰۲۶، ترکیه از بریتانیا خواسته حفاظت اطلاعاتی از الشرع را افزایش دهد و آمریکا و متحدانش او را بازیگر مهمی برای ثبات سوریه و مهار بازگشت داعش میدانند. این یعنی همان شخصی که پیشتر نماد تروریسم بود، اکنون در منطق قدرتهای غربی به یک رهبر مورد حمایت برای حفظ نظم تبدیل شده است.
پرونده سوریه نشان میدهد ترامپ هیچ پرنسیپ ایدئولوژیک ندارد.حتی فردی مانند الشرع اگر بتواند تضمینهایی برای منافع ترامپ بدهد، سابقهاش قابل بازنویسی است.
بیشتر بخوانید: رابطه پیچیده ایران و افغانستان/ آیا جمهوری اسلامی به طالبان باج میدهد؟
در افغانستان، مداخله ترامپ در مسئله رهبری شکل متفاوتی داشت. او مانند ونزوئلا بهدنبال ساختن یک رئیسجمهور بدیل نبود، و مانند سوریه هم یک شورشی سابق را مستقیماً در کاخ سفید نپذیرفت. ابزار او در اینجا مذاکره مستقیم با گروهی بود که قبلا تروریست میدانست و دور زدن دولت رسمی کابل بود.
توافق دوحه در ۲۰۲۰، در واقع یک انتقال مشروعیت بود: آمریکا با نیرویی مذاکره کرد که هنوز دولت رسمی نبود، اما از همان لحظه به بازیگر اصلی آینده افغانستان تبدیل شد. دولت اشرف غنی در عمل به حاشیه رفت و طالبان از یک گروه تروریستی به طرف مذاکره مشروع با واشنگتن تبدیل شد.
این روند در سالهای بعد هم بهطور کامل قطع نشد. دولت ترامپ حتی درباره بازگشت محدود نیروهای ضدتروریسم آمریکا به بگرام با طالبان گفتوگو کرده است.
اینجا هم الگو روشن است: شاید ترامپ در افغانستان مستقیما نگفته باشد «این رهبر آینده مطلوب من است»، اما با مهندسی میز مذاکره تعیین کرد چه کسی اصلاً حق ورود به بازی قدرت را داشته باشد.
در واقع، او به طالبان مشروعیت پیشادولتی اعطا کرد. طالبان هنوز از راه انتخابات به قدرت نرسیده بود، اما از راه مذاکره با آمریکا، وارد مدار رهبری شد.
ترامپ در افغانستان هم یک گروه بدوی تروریستی را به جای دولت انتخابی مستقر کرد و «مداخله او در انتخاب رهبری» وضعیت امروز افغانستان را رقم زد.
بولیوی شاید بهاندازه ونزوئلا یا سوریه دراماتیک نباشد، اما برای فهم روش ترامپ مهم است. در بحران ۲۰۱۹، پس از کنار رفتن اوو مورالس، آمریکا خیلی سریع با دولت موقت ژانین آنیِز همراه شد.
رویترز همان زمان گزارش داد که سیاست خارجی بولیوی در عرض چند هفته بهطور محسوسی به سمت آمریکا چرخید و روابطی که در دوره مورالس تیره شده بود، دوباره احیا شد.
اینجا آمریکا رهبر نساخت، اما کاری به همان اندازه مهم انجام داد: به یک انتقال قدرت مناقشهبرانگیز، مشروعیت بینالمللی سریع داد. این نوع مداخله، از جنس ونزوئلا یا افغانستان نبود؛ بیشتر از جنس «اعتباربخشی فوری به دولت پسابحران» بود. در سالهای بعد، بولیوی بر سر اینکه آنچه رخ داد «کودتا» بود یا «انتقال قانونی»، عمیقاً دوقطبی ماند؛ آنیِز زندانی شد؛ و در ۲۰۲۵-۲۰۲۶، با روی کار آمدن رودریگو پاز، روابط با آمریکا دوباره گرم شد و حتی همکاری ضد مواد مخدر و هماهنگی با DEA پس از نزدیک به دو دهه از سر گرفته شد.
در بولیوی، مداخله ترامپ کمتر از جنس «انتخاب رهبر دلخواه» و بیشتر از جنس اعلام سریعِ برندهی موقتِ بحران بود. یعنی واشنگتن در لحظهای که هنوز نزاع بر سر مشروعیت داخلی تمام نشده بود، خیلی زود سمت خود را انتخاب کرد. این هم شکلی از دخالت در مسئله رهبری است: نه از راه نصب، بلکه از راه تثبیت بینالمللی یک جانشینیِ محل مناقشه.
اگر این پروندهها را کنار هم بگذاریم، الگوی ترامپ روشنتر میشود. او در موضوع رهبری کشورها معمولاً از یکی یا چند مورد از این روشها استفاده میکند:
یک: حذف یا تضعیف رهبر موجود. در ایران و ونزوئلا این بُعد آشکارتر است؛ در سوریه و افغانستان بیشتر به صورت فرسایش جایگاه رهبری قبلی دیده شد.
دو: مشروعیتبخشی گزینشی. نه هر مخالفی، بلکه فقط مخالف یا جانشینی که از نظر واشنگتن بتواند کشور را «تحت مدیریت آمریکا» نگه دارد. نمونه روشن آن فاصله گرفتن از ماچادو در ونزوئلا و تمایل به کار با دلسی رودریگز است.
سه: معامله با بقایای نظم قدیم. این همان چیزی است که در ونزوئلا با مدل «دلسی» و در سوریه با پذیرش دولت احمد الشرع دیده میشود.
چهار: تغییر از طریق مذاکره محرمانه. در افغانستان، طالبان از صندوق رأی مشروعیت نگرفت؛ از میز مذاکره با آمریکا مشروعیت گرفت.
سیاست سنتی آمریکا در تغییر رژیم، دستکم در روایت رسمی، معمولاً با واژگانی، چون دموکراسی، انتخابات، جامعه مدنی و بازسازی سیاسی همراه بود؛ هرچند در عمل اینها ادعایی بیش نبود. اما ترامپ این زبان را تقریباً کنار گذاشته است. او نه به ملتسازی علاقه دارد، نه به صبر استراتژیک، نه به انتقال قدرت از طریق نهادهای لیبرال.
مدل او توهین به سیاست کلاسیک آمریکایی است؛ او به وضوح و عریان می گوید رهبر نامطلوب باید برود؛ کشور نباید روی دست آمریکا بماند؛ و جانشین باید کسی باشد که هم از فروپاشی جلوگیری کند، هم منافع آمریکا را تأمین کند.
ادعای اخیر ترامپ درباره اینکه آمریکا باید در تعیین رهبر بعدی ایران نقش داشته باشد، نه یک لغزش زبانی است و نه صرفاً اغراق انتخاباتی. این جمله، صورت فشرده همان سیاستی است که او در سالهای اخیر در چند جغرافیای مهم آزموده است.
در ونزوئلا، او از اپوزیسیون عبور کند و با بخشی از رژیم سابق برای ساختن نظم بعدی به شرط تامین منافع آمریکا کنار آمد. در سوریه، ثابت کرد که یک تروریست سابق میتواند یک شریک رسمی واشنگتن بسازد. در افغانستان، نشان داد هیچ پرنسیپی ندارد و حاضر است با گروهی بنیادگرا که مسئول ترورهای متعدد در سالهای طولانی بوده اند کنار بیاید و حتی دولت انتخابی دست نشانده سابق خودش را دور بزند.