صفحه نخست

سیاسی

جامعه و فرهنگ

اقتصادی

ورزشی

گوناگون

عکس

تاریخ

فیلم

صفحات داخلی

يکشنبه ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - 2026 April 19
کد خبر: ۴۵۱۵۸۳
تاریخ انتشار: ۱۰:۴۰ - ۰۸ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد:

سندرم انتظار فاجعه | جامعه در برزخ جنگ و صلح؛ ترس دائمی چگونه ذهن جمعی را فلج می‌کند؟

برخلاف تصور رایج، بزرگ‌ترین آسیب‌های یک بحران، لزوماً پس از وقوع آن شکل نمی‌گیرند. تجربه‌های تاریخی و یافته‌های علوم شناختی نشان می‌دهد که «انتظار مداوم برای فاجعه» می‌تواند عمیق‌تر و ماندگارتر از خودِ فاجعه، روان یک جامعه را تخریب کند.

رویداد۲۴| در متون کهن و اساطیر یونان باستان، شمشیر داموکلس استعاره‌ای درخشان برای توصیف خطری قریب‌الوقوع و همیشگی است. داستان از این قرار است که پادشاهی برای نشان دادن ماهیت واقعی قدرت به یکی از درباریان خود به نام داموکلس، او را بر تخت پادشاهی نشاند. داموکلس غرق در لذت و غرور بود تا اینکه ناگهان متوجه شد شمشیر برنده و بسیار سنگینی تنها با یک تار موی دم اسب، درست بالای سر او آویخته شده است. در آن لحظه، تمام لذت‌های جهان در چشم او رنگ باخت. جهانِ او به همان تار موی لرزان و احتمال سقوط شمشیر تقلیل یافت. این روایت باستانی، دقیق‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تصویر برای توصیف وضعیتی است که روان‌شناسان اجتماعی امروز آن را سندرم «انتظار فاجعه» می‌نامند.

بسیاری از تحلیل‌گران و حتی بخش بزرگی از عامه مردم گمان می‌کنند که آسیب‌های روانی و اجتماعی تنها پس از آغاز یک جنگ تمام‌عیار یا وقوع یک فاجعه عظیم فیزیکی پدیدار می‌شوند. تاریخ و علوم شناختی مدرن روایت کاملا متفاوتی را به ما ارائه می‌دهند. مستندات علمی ثابت کرده‌اند که قرار گرفتن در وضعیت تعلیق و انتظار کشیدن برای ویرانی، آسیبی بسیار عمیق‌تر، فرساینده‌تر و دیرپاتر بر پیکره روانی یک ملت وارد می‌کند. ما در این جستار، با نگاهی تحلیلی به داده‌های تاریخی و مفاهیم بنیادین روان‌شناسی، به کالبدشکافی جامعه‌ای می‌پردازیم که مجبور است در آستانه دره‌ای از بحران‌های ژئوپلیتیک و اقتصادی، روی طناب باریک اخبار روزمره راه برود.

معماری روان‌شناختی هراس

برای درک بهتر روان‌شناسی اضطراب جمعی پیش از وقوع بحران، بررسی دو مقطع مهم تاریخی بسیار راهگشاست. مقطع اول، دوره‌ای در آغاز جنگ جهانی دوم است که مورخان بریتانیایی آن را «جنگ دروغین» نامیده‌اند. از سپتامبر هزار و نهصد و سی و نه، زمانی که بریتانیا به آلمان اعلام جنگ کرد، تا می‌هزار و نهصد و چهل، هیچ حمله هوایی یا درگیری نظامی مستقیمی در خاک بریتانیا رخ نداد. با وجود این آرامش فیزیکی، دولت بریتانیا بر اساس پیش‌بینی‌های وحشتناک از بمباران‌های شیمیایی و هوایی، دستور تخلیه صد‌ها هزار کودک از لندن، توزیع ماسک‌های گاز و خاموشی‌های سراسری در شب را صادر کرد.

در این هشت ماه، هیچ بمبی بر لندن فرود نیامد، اما آمار فروپاشی‌های عصبی، خودکشی‌ها و اختلالات اضطرابی به طرز بی‌سابقه‌ای افزایش یافت. مردم در پناهگاه‌های تاریک می‌نشستند و با شنیدن صدای آژیر‌های کاذب، مرگ خود را تصور می‌کردند. جان مک‌کاردی، روان‌پزشک برجسته، در کتاب «ساختار روحیه» که در سال هزار و نهصد و چهل و سه منتشر شد، به پدیده شگفت‌انگیزی اشاره می‌کند. او با بررسی داده‌های میدانی نشان داد که وحشت فلج‌کننده و آسیب‌های عمیق روانی، در دوران «انتظار برای حمله» بسیار شدیدتر از زمان آغاز بمباران‌های واقعی آلمان‌ها بود. تخیل انسان در مواجهه با یک خطر نامعلوم و معلق، هیولایی بی‌شاخ و دم می‌سازد که هیچ مرزی برای ویرانگری آن وجود ندارد. وقتی بمباران واقعی آغاز شد، مردم با یک پدیده عینی و محدود رو‌به‌رو شدند و توانستند مکانیسم‌های انطباقی خود را فعال کنند. در دوران انتظار، انطباق‌پذیری غیرممکن بود.


بیشتر بخوانید: مذاکره تابو نیست| اگر تأسیسات برق ما را بزنند، قطعاً خاموشی در مقابل خاموشی خواهد بود

از تهدید تا عقب‌نشینی | داستان جنگی که هیچ‌کس نمی‌تواند تمامش کند


مقطع تاریخی دوم، دوران جنگ سرد و به طور ویژه، بحران موشکی کوبا در اکتبر هزار و نهصد و شصت و دو است. سیزده روز نفس‌گیر که در آن، دو ابرقدرت ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی تا یک قدمی شلیک موشک‌های هسته‌ای پیش رفتند. مفهوم تئوریک «نابودی متقابل تضمین شده» بر تمام جهان سایه افکنده بود. در سطح کلان، این نظریه از جنگ جلوگیری کرد؛ در سطح خرد، روح و روان یک نسل کامل را متلاشی ساخت.

کودکان در مدارس آموزش می‌دیدند که هنگام شنیدن آژیر حمله اتمی، زیر میز‌ها پناه بگیرند. خانواده‌ها حیاط خانه‌های خود را می‌کندند تا پناهگاه‌های بتنی بسازند و دیوانه‌وار مواد غذایی کنسرو شده ذخیره می‌کردند. از منظر رفتارشناسی، این اقدامات ایمنی‌بخش نبودند؛ این رفتار‌ها تمرین مستمر وحشت بودند. ذهن شهروندان در یک آزمایشگاه وسیع شرطی‌سازی قرار گرفته بود. جامعه متوجه شد که بقای او به تصمیمات سیاستمدارانی وابسته است که هیچ کنترلی بر آنها ندارد. نتیجه این وضعیت، ظهور نسلی بود که به بی‌حسی عاطفی، بدبینی مزمن و ترس همیشگی از پایان جهان مبتلا شد. انسان‌ها در این دوره، خانه‌های فیزیکی خود را ترک نکردند؛ آنها به پناهگاه‌های تاریک ذهن خود عقب‌نشینی کردند.

استرس مزمن و تضعیف روانی

تحلیل سندرم انتظار فاجعه بدون بررسی دقیق مکانیسم‌های عصب‌شناختی و زیست‌شناختی انسان ناقص خواهد بود. سیستم عصبی و ساختار مغز انسان در طول میلیون‌ها سال تکامل، برای مقابله با خطرات حاد و کوتاه‌مدت طراحی شده است. تصور کنید انسانی در جنگل با یک حیوان درنده رو‌به‌رو می‌شود. در کسری از ثانیه، غده آمیگدال در مغز، پیام خطری به هیپوتالاموس ارسال می‌کند. سیستم عصبی سمپاتیک فعال می‌شود، هورمون‌های آدرنالین و کورتیزول در خون ترشح می‌شوند، ضربان قلب بالا می‌رود و خون از دستگاه گوارش به سمت عضلات پمپاژ می‌شود. این فرآیند، ارگانیسم را در حالت مشهور «جنگ یا گریز» قرار می‌دهد. پس از پایان خطر، سیستم پاراسمپاتیک کنترل را به دست می‌گیرد و بدن را به حالت تعادل بازمی‌گرداند.

فاجعه اصلی در جوامع بحران‌زده زمانی رخ می‌دهد که خطر هرگز تمام نمی‌شود. در جامعه‌ای که هر روز منتظر شنیدن خبر جنگ، تحریم‌های جدید یا فروپاشی ساختار‌های اقتصادی است، خطر به یک «احتمال قوی و همیشگی» تبدیل می‌شود. در این حالتِ تعلیق، مغز هرگز فرمان خاموشی سیستم هشدار را صادر نمی‌کند. جامعه در یک حالت آماده‌باش همیشگی گرفتار می‌شود، بی‌آنکه بتواند با دشمنی فرضی بجنگد یا از چنگال او بگریزد.

بروس مک‌یوِن، عصب‌شناس نامدار، در سال ۱۹۹۳ مفهوم علمی بسیار مهمی را تحت عنوان «بار آلوستاتیک» معرفی کرد. آلوستاز به معنای تلاش بدن برای حفظ ثبات در شرایط استرس‌زاست. مک‌یوِن اثبات کرد که قرار گرفتن طولانی‌مدت در معرض استرس‌های غیرقابل پیش‌بینی، به تجمع بار آلوستاتیک در بدن منجر می‌شود. ترشح مداوم و قطع‌نشدنی کورتیزول، مانند اسیدی که قطره‌قطره روی سنگ می‌چکد، سیستم ایمنی را ضعیف می‌کند، مدار‌های مربوط به حافظه و یادگیری در هیپوکامپ را از بین می‌برد و فرد را به افسردگی‌های عمیق، خستگی مزمن روانی و بیماری‌های روان‌تنی مبتلا می‌سازد.

جامعه‌ای که در انتظار ویرانی است، پیش از اصابت هرگونه موشکی، از درون دچار خونریزی زیست‌شناختی شده است. شهروندانی که صبح خود را با چک کردن قیمت ارز و اخبار درگیری‌های نظامی آغاز می‌کنند و شب با کابوس ناامنی به خواب می‌روند، در واقع تحت یک شکنجه بیولوژیک پیوسته قرار دارند. در این فضا، ظرفیت شناختی مغز لبریز می‌شود و دیگر هیچ انرژی روانی برای تفکر خلاق، خلق آثار هنری، لذت بردن از روابط انسانی یا برنامه‌ریزی برای آینده باقی نمی‌ماند.

بمباران اطلاعاتی، سوگیری منفی و توهم کنترل

در دهه‌های گذشته، منابع خبری مردم به روزنامه‌های صبح و اخبار شامگاهی رادیو و تلویزیون محدود بود. در جهان امروز، ماهیت انتقال اطلاعات دگرگون شده است. گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی، تک‌تک شهروندان را به خط مقدم هر بحرانی در گوشه و کنار جهان متصل کرده‌اند. در جامعه‌ای که سایه جنگ و ناامنی بر آن مستولی است، پدیده‌ای به شدت مخرب شکل می‌گیرد که روان‌شناسان آن را «اعتیاد به اخبار فاجعه‌بار» می‌خوانند.


بیشتر بخوانید: بحران پایان | ماجرای «ضربه نهایی» آمریکا برای پایان جنگ چیست؟

برق جنگی؛ جنگ برقی! | خاموشی سراسری در راه است؟


روان‌شناسی تکاملی دلیل این گرایش شدید به اخبار منفی را به دقت توضیح می‌دهد. مفهومی به نام «سوگیری منفی‌نگری» در ساختار مغز انسان وجود دارد. اجداد غارنشین ما برای زنده ماندن، باید به خطرات و تهدیدات توجه بسیار بیشتری نسبت به اتفاقات مثبت نشان می‌دادند. مغز ما طوری سیم‌کشی شده است که به اخبار خطرناک با بالاترین سطح از اولویت واکنش نشان دهد. در شرایط طبیعی، این یک مکانیسم دفاعی عالی است. در شرایط تعلیقِ بحران، این غریزه به یک چرخه باطل و ویرانگر تبدیل می‌شود.

افراد در طول روز، صد‌ها بار صفحات خبری خود را تازه‌سازی می‌کنند، تیتر‌های قرمز رنگ هشداردهنده را می‌خوانند و در سیلابی از تحلیل‌های متناقض و پیش‌بینی‌های آخرالزمانی غرق می‌شوند. این رفتار وسواسی، ریشه در یک نیاز روان‌شناختی عمیق دارد؛ نیاز به کسب توهمِ کنترل. انسان مضطرب ناخودآگاه تصور می‌کند که با دانستن تمام جزئیات فاجعه پیش رو، می‌تواند بر آن مسلط شود یا حداقل در زمان وقوع آن غافلگیر نشود.

واقعیت کاملا برخلاف این تصور است. این حجم عظیم از اطلاعات خام و اغلب اغراق‌آمیز، مرز‌های میان واقعیت و توهم را به شدت مخدوش می‌کند. استبدادِ «اخبار فوری» باعث می‌شود بمب‌ها هزاران بار در ذهن شهروندان منفجر شوند، پیش از آنکه حتی در دنیای واقعی شلیک شده باشند. این بمباران اطلاعاتی، روان جامعه را فلج می‌کند و ترسی سیال را در تمام منافذ زندگی روزمره تزریق می‌نماید. زیگمونت باومن، جامعه‌شناس نامدار، این پدیده را «ترس سیال» می‌نامد. ترسی که منبع مشخص و محدودی ندارد، نامرئی است و مانند یک گاز سمی همه‌جا حضور دارد. انسان نمی‌تواند از این ترس فرار کند، زیرا این ترس در جیب او و درون صفحه درخشان تلفن همراهش لانه کرده است.

زوال سرمایه اجتماعی و فروپاشی مفهوم «فردا»

عمیق‌ترین، پنهان‌ترین و دردناک‌ترین لایه آسیب در سندرم انتظار فاجعه، تغییر بنیادین رابطه انسان با مفهوم «زمان» است. انسانِ سالم، موجودی معطوف به آینده است. ما درس می‌خوانیم، مهارت‌های جدید می‌آموزیم، کسب‌وکاری راه می‌اندازیم و خانواده تشکیل می‌دهیم، منحصرا به این دلیل که به وجود و استمرارِ پدیده‌ای به نام «فردا» باور داریم. فردا، همان بوم سفیدی است که طرح‌های امیدبخش خود را روی آن می‌کشیم.

زیستن در سایه بحران مداوم، آینده را به مسلخ می‌برد. زمانی که بقای روزمره به تنها دغدغه ذهنی انسان تبدیل می‌شود، افق دید جامعه به شدت منقبض می‌گردد. در جامعه‌ای که شهروندان نمی‌دانند ماه آینده با بروز یک جنگ منطقه‌ای، تحریم‌های فلج‌کننده‌تر یا تورم‌های چندصد درصدی رو‌به‌رو خواهند شد، برنامه‌ریزی بلندمدت به یک شوخی بی‌معنی و عبث تقلیل می‌یابد.

فقدان چشم‌انداز آینده، مستقیما به فروپاشی اخلاق و تبخیر سرمایه اجتماعی منجر می‌شود. جامعه‌شناسان بار‌ها اثبات کرده‌اند که رعایت اصول اخلاقی، نوع‌دوستی و فداکاری برای جمع، نیازمند باوری عمیق به یک آینده مشترک است. هنگامی که تصور عمومی بر این قرار گیرد که کشتی جامعه در حال غرق شدن است، قانون تنازع بقا بر قوانین مدنی چیره می‌شود. افراد برای حفظ امنیت فردی خود در برابر آینده‌ای نامعلوم، به رفتار‌هایی روی می‌آورند که در شرایط عادی ضداجتماعی تلقی می‌شوند. احتکار کالا‌های اساسی، تلاش برای تبدیل سرمایه‌ها به ارز‌های خارجی، بی‌اعتمادی مطلق به همسایگان و همکاران، و زیر پا گذاشتن حقوق دیگران، همگی واکنش‌های دفاعی یک روان جمعی وحشت‌زده هستند.

در این اتمسفر مسموم، جامعه از حالت یک پیکره ارگانیک و واحد خارج شده و به مجموعه‌ای از افراد منزوی و هراسان تبدیل می‌شود. هر فرد در جزیره تنهایی خود، تنها به نجات گلیم خویش از موج‌های سهمگین فکر می‌کند. این وضعیت، دقیق‌ترین و وفادارترین توصیف از حال و روز جوامعی است که در برزخِ میان صلح و جنگ، ثبات و فروپاشی رها شده‌اند. در چنین جوامعی، ظاهر خیابان‌ها دست‌نخورده باقی می‌ماند، ساختمان‌ها پابرجاست و فروشگاه‌ها مشتریان خود را دارند، اما در زیر این پوسته ظاهری، روح جمعی دچار یک خونریزی داخلی مهارناپذیر است.

نیرو‌های خلاق، متخصصان و نخبگان جامعه، بیش از هر قشر دیگری در این اتاقِ انتظارِ تاریک، دچار خفگی می‌شوند. ذهن‌های پویایی که باید صرف تولید اندیشه، توسعه علم و خلق هنر شود، در باتلاق تحلیل اخبار روزانه و تلاش برای پیش‌بینی فاجعه بعدی هدر می‌روند. پدیده مهاجرت گسترده در چنین شرایطی، دیگر یک انتخاب ساده برای ارتقای سطح زندگی ارزیابی نمی‌شود؛ مهاجرت به تنها راهِ ممکن برای فرار از این تعلیقِ کشنده و خروج از اتاقِ انتظار تبدیل می‌گردد. مهاجران در این شرایط، سرزمین خود را ترک نمی‌کنند، آنها از «آوارِ حوادثِ نیامده» می‌گریزند تا بتوانند حقِ داشتنِ آینده و مفهوم فردا را دوباره برای خود بازپس بگیرند.

راهبرد‌های تاب‌آوری و بازپس‌گیری حق زیستن

روان‌شناسی مدرن در برابر چنین حجم عظیمی از فشار‌های روانی منفعل نیست. دانشمندان علوم شناختی، عصب‌شناسان و روان‌شناسان بالینی، راهکار‌هایی دقیق و مبتنی بر شواهد علمی برای زنده ماندن و حفظ سلامت روان در شرایط تعلیق و بحران ارائه داده‌اند. اجرای این راهکار‌ها می‌تواند ساختار روانی فرد را در برابر فرسایش تدریجی محافظت کند.


بیشتر بخوانید: اینفوگرافیک| چرا در جنگ و بحران دچار صداهراسی میشویم؟

خلیج فارس در آستانه فاجعه زیست‌محیطی | ادامه جنگ مساوی یک فروپاشی اکوسیستمی در آب‌های جنوبی برای همه کشور‌های منطقه است


اول، تمرکز بر حلقه کنترل و پذیرش رادیکال:

در رویکرد‌های رفتاردرمانی شناختی، تمایز قائل شدن میان «حلقه نگرانی» و «حلقه کنترل» یک اصل حیاتی است. اخبار جنگ، سیاست‌های کلان اقتصادی و تصمیمات رهبران جهان در دایره نگرانی ما قرار دارند، حوزه‌ای که هیچ قدرت اجرایی برای تغییر آن نداریم. صرف انرژی روانی در این دایره، تنها به تولید اضطراب می‌انجامد. روان‌شناسان توصیه می‌کنند افراد انرژی خود را منحصرا به دایره کنترل خویش بازگردانند؛ دایره‌ای که شامل یادگیری یک مهارت جدید، حفظ سلامت جسمانی، مدیریت هزینه‌های شخصی و مراقبت از خانواده است. پذیرش رادیکال به معنای تسلیم شدن نیست؛ به معنای دیدن واقعیتِ تلخِ بحران بدون انکار آن، و سپس اقدام موثر در محدوده اختیارات فردی است.

دوم، رژیم اطلاعاتی:

کال نیوپورت و دانشمندان حوزه رسانه تاکید می‌کنند که در زمان بحران، محدود کردن ورودی‌های اطلاعاتی یک ضرورت بیولوژیک است. خواندن مداوم اخبار، غده آمیگدال را در حالت التهاب دائم نگه می‌دارد. راهکار علمی، قطع کامل اخبار نیست، ساماندهی آن است. اختصاص دادن دو بازه زمانی کوتاه در روز برای مرور سرتیتر‌ها از منابع معتبر، و خاموش کردن تمامی اعلان‌های خبری در تلفن همراه، به سیستم عصبی فرصت می‌دهد تا خود را بازسازی کند. پاک کردن اپلیکیشن‌هایی که طراحی آنها بر پایه ایجاد خشم و اضطراب است، سپر دفاعی قدرتمندی برای روان محسوب می‌شود.

سوم، خلق سپر اجتماعی و خرده‌جامعه‌های امن:

مطالعات عصب‌شناسی نشان می‌دهند که ترشح هورمون اکسی‌توسین قدرتمندترین پادزهر در برابر اثرات مخرب کورتیزول است. اکسی‌توسین در زمان برقراری ارتباطات انسانیِ عمیق، همدلی و احساس تعلق به یک گروه ترشح می‌شود. در جامعه‌ای که سرمایه اجتماعی کلان رو به تبخیر است، افراد باید میکروکامپونیتی‌ها یا خرده‌جامعه‌های کوچکی بسازند. محافل کتاب‌خوانی کوچک، گروه‌های دوستانه برای پیاده‌روی، یا انجمن‌های حمایت متقابل، فضا‌هایی هستند که در آنها اضطراب فردی درون شبکه ارتباطی حل شده و قابل تحمل می‌گردد.

چهارم، معنادرمانی و یافتن رسالت در دل رنج:

ویکتور فرانکل، روان‌پزشکی که از اردوگاه‌های کار اجباری جان سالم به در برد، بنیان‌گذار مکتب معنادرمانی است. او اثبات کرد انسان‌هایی که در اوج بحران و تاریکی توانستند معنایی برای رنج خود، یا هدفی برای آینده پیدا کنند، بالاترین میزان تاب‌آوری را نشان دادند. در شرایط انتظار فاجعه، بازتعریف معنای زندگی ضروری است. این معنا می‌تواند کمک به افراد آسیب‌پذیرتر، خلق یک اثر هنری اعتراضی، یا حتی صرفا زنده ماندن برای روایت کردن تاریخ باشد. داشتنِ «چرایی» قدرتمند، تحمل هرگونه «چگونگی» را ممکن می‌سازد.

پنجم، تکنیک‌های تنظیم بدنی:

استرس مزمن در بافت‌های فیزیکی بدن ذخیره می‌شود. استیون پورجز در نظریه «پلی‌وگال» نشان می‌دهد که با تحریک فیزیکی عصب واگ می‌توان سیستم پاراسمپاتیک را به صورت دستی فعال کرد تا ترمز اضطراب کشیده شود. تمرینات تنفس عمیق شکمی، تکنیک‌های اتصال به زمین، پیاده‌روی آگاهانه در طبیعت و حتی درگیر کردن دست‌ها در کار‌هایی مانند سفالگری یا باغبانی، پیام امنیت را به صورت فیزیکی به مغز مخابره می‌کنند و چرخه وحشت را می‌شکنند.

شمشیر داموکلس تا زمانی که بالای سر جامعه آویزان است و می‌لرزد، کارکردی به مراتب مرگبارتر از فرود آمدن دارد. شناخت این مکانیسم‌های مخرب، اولین گام برای جلوگیری از فروپاشی کامل است. شجاعت در چنین دورانی، در درگیری با یک دشمن خارجی خلاصه نمی‌شود. شجاعت حقیقی و باشکوه، در تلاش مستمر برای حفظ انسانیت، امید و معنا، در دل تاریک‌ترین اتاق‌های انتظار تاریخ تجلی می‌یابد. مقاومت واقعی، بازپس‌گیری جسورانه حق داشتن فردا، از چنگال اخبار و احتمالاتی است که امروز ما را به گروگان گرفته‌اند.

نظرات شما