رویداد۲۴| فضای سیاسی ایران این روزها شبیه یک میدان کشمکش است؛ نه فقط میان ایران و طرفهای خارجی، بلکه در درون ساختار سیاسی. سخنان اخیر محمدباقر قالیباف را میتوان یک «سیگنال نرم» به سمت توافق تعبیر کرد؛ تلاشی برای اینکه نشان دهد حتی در چارچوب رسمی هم، ادامه مسیر بدون مذاکره عملاً بنبست است.
ارجاع مستقیم قالیباف به نام آیتالله سیدمجتبی خامنهای و تأکید بر هماهنگی کامل با رهبر جدید، تنها یک اظهارنظر شخصی نبود، او در واقع تبیین کرد که مجموعه حاکمیت در کشور به این جمعبندی رسیده که وقت حفظ دستاوردهای استراتژیک فعلی و خروج از وضعیت جنگی فرا رسیده است.
با وجود این سیگنال اما هنوز شاهد واکنشهای جریان مخالف توافق و مذاکره هستیم که هنوز در همان زمین قدیمی «مقاومت مطلق» بازی میکنند؛ جریانی که نهتنها به هزینههای ادامه بحران توجهی ندارد، بلکه گاه هرگونه انعطاف را معادل «تسلیم» تعریف میکند.
در این میان، محمدتقی فاضل میبدی صریحتر از بسیاری دیگر، انگشت روی یک نقطه حساس گذاشته: خطر سپردن سرنوشت کشور به «افکار رادیکال». او تأکید میکند که در شرایط فعلی، تصمیمگیری باید بر پایه تحلیل کارشناسی باشد، نه فشارهای احساسی و شعارهای تند.
این هشدار بیدلیل نیست. تجربه سالهای گذشته نشان داده هرجا سیاست خارجی به میدان رقابتهای هیجانی و شعارمحور تبدیل شده، نتیجهاش چیزی جز تشدید بحران و افزایش هزینه برای مردم نبوده است.
مواضع اخیر علیرضا زاکانی نمونه روشنی از این نگاه است؛ تأکید بر اینکه «مذاکره نباید دستاوردهای میدان را واگذار کند» در ظاهر منطقی است، اما وقتی با ادبیات تهدیدآمیز و دوقطبی «یا مقاومت یا خیانت» همراه میشود، عملاً هرگونه تصمیمگیری واقعبینانه را قفل میکند.
مسأله دقیقاً همینجاست. تندروها معمولاً پاسخ روشنی به این پرسش نمیدهند که جایگزین مذاکره چیست؟ ادامه وضعیت فعلی؟ تشدید درگیری؟ یا صرفاً تکرار مواضعی که پیشتر آزموده شده و نتیجهای جز فشار بیشتر نداشته؟
در همین راستا است که محمد مهاجری، فعال سیاسی اصولگرا میگوید: وقتی عدهای تصور میکنند بیش از ساختارهای رسمی و حتی شخص رهبری میفهمند یا برای آنها تعیینتکلیف میکنند، در واقع ناخواسته به تضعیف همان نهادهایی کمک میکنند که مدعی دفاع از آن هستند. به گفته او، در شرایطی که کشور نیازمند بیشترین سطح انسجام است، چنین رویکردهایی میتواند هزینههای مضاعفی بر فضای سیاسی و تصمیمگیری تحمیل کند.
روایت احمد زیدآبادی از حمله یک طلبه به قالیباف، نشان میدهد این نگاه فقط در سطح سیاسی نیست، بلکه در بخشی از بدنه اجتماعی هم رسوخ کرده است. خشم، واقعی است؛ اما سیاست، صرفاً با خشم اداره نمیشود.
مشکل این نوع رادیکالیسم این است که پیچیدگیهای سیاست را به یک دوگانه ساده فرو میکاهد: «مذاکره = خیانت» و «مقاومت = شرافت». در حالیکه در دنیای واقعی، کشورها ناچارند میان گزینههای سخت، کمهزینهترین را انتخاب کنند حتی اگر هیچکدام ایدهآل نباشد.
در چنین فضایی، موضع قالیباف اهمیت بیشتری پیدا میکند. او تلاش کرده بین «میدان» و «دیپلماسی» یک پل بزند؛ پیامی که میگوید حتی در نگاه رسمی، دیگر نمیتوان مذاکره را حذف کرد.
این چرخش، اگرچه محتاطانه است، اما در تضاد با رویکردی قرار میگیرد که همچنان تصور میکند میتوان با تکیه صرف بر ادبیات تند، بحرانهای پیچیده را مدیریت کرد.
واقعیت این است که صدای مخالفان مذاکره هنوز بلند است، اما بلند بودن صدا، لزوماً به معنای درست بودن مسیر نیست. تجربه نشان داده تندروی در سیاست خارجی، بیش از آنکه قدرت تولید کند، هزینه میسازد؛ هزینهای که نهایتاً نه سیاستمداران، بلکه جامعه آن را میپردازد.
امروز، پرسش اصلی دیگر این نیست که «مذاکره خوب است یا بد»؛ بلکه این است که آیا سیاست ایران میتواند از دام دوقطبیهای احساسی عبور کند و به یک تصمیم عقلانی برسد یا همچنان اسیر صداهای بلند، اما کمراهحل باقی خواهد ماند؟