رویداد۲۴| بمباران یک مدرسه ابتدایی در میناب که به کشته و مجروح شدن دهها دانشآموز منجر شد، همچنان با روایتهای تکاندهنده بازماندگان همراه است؛ روایتهایی که ابعاد انسانی این فاجعه را بیش از پیش آشکار میکند.
عسل حبشی، دانشآموز ۹ ساله و یکی از ۵ بازمانده یک کلاس ۱۵ نفره، در شرح آن روز میگوید: «معلم ما آن روز کار داشت و زنگ آخر رفت و در مدرسه نبود؛ من و دیگر دوستانم بعد از رفتن معلم در همان طبقه دوم در حال بازی بودیم و نزدیک اذان ظهر که شد، رفتم تا وضو بگیرم.»
او لحظه انفجار را اینگونه توصیف میکند: «در همان موقع صدای خیلی ترسناکی شنیدم و میخواستم سریع بروم بالا که مدرسه را زدند و پس از آن به داخل مدرسه پسرانه پرت شدم؛ موج انفجار من را پرت کرد و زیر آوار بودم و بعدش را دیگر نفهمیدم که چه شد.»
این دانشآموز درباره سرنوشت همکلاسیهایش میگوید: «ما در کلاس ۱۵ نفر بودیم و از دوستان و همکلاسیهایم کسی زخمی نشده؛ بیشترشان آن روزی که مدرسه را زدند شهید شدند. فقط ما ۵ نفر زنده ماندیم.»
او با اشاره به از دست دادن دوستانش افزود: «دلم برای دوستانم مثل ستایش، خدیجه، مطهره، محنا و مریم تنگ شده است؛ همه این بچهها شهید شدند؛ مخصوصا با ستایش و خدیجه دوست صمیمی بودیم.»
بخش تکاندهنده این روایت به لحظات پس از نجات او از زیر آوار بازمیگردد. عسل میگوید: «بعد از اینکه من را از زیر آوار پیدا کردند، بیهوش بودم و با آمبولانس به بیمارستان بردند؛ داییام میگوید که گفتهاند من مردهام و میخواستند مرا هم مثل بقیه بچهها داخل کیسه (کاور ویژه اجساد افراد جانباخته) بگذارند؛ گفته بودند که من نفس نمیکشم و نبض ندارم، بعد دایی من آنها را دعوا کرده بود و بعد از چند دقیق که من یکی از پاهایم را تکان دادم فهمیدند من زندهام.»
این دانشآموز که حدود یک ماه در بیمارستان بستری بوده، اکنون به خانه بازگشته، اما همچنان با عوارض جسمی و روحی حادثه دستوپنجه نرم میکند. او میگوید: «روزی که مدرسه را زدند پاها، دستها، شکم و کمرم زخم شد و سوخته بود... الان حالم بهتر شده و فقط کمرم کمی درد میکند.»
مادر این دانشآموز نیز با شرح لحظات پس از حادثه میگوید: «آنقدر همه چیز خراب و بهم ریخته بود که یادم نمیآمد چرا به آنجا رفتهام و دنبال چه کسی میگردم... همه بچهها را در کاورها قرار داده بودند و آمبولانس مدام میآمد و میرفت؛ از بچههای مختلف دست و پاهایشان هر کدام یک طرف افتاده بود و تا جایی که چشم کار میکرد بدن تکهتکه شده بچهها به اطراف افتاده بود.»
او درباره لحظه پیدا شدن دخترش افزود: «یکی از امدادگران او را از روی یک لنگه کفشی که بعد از آن همه جستوجو از زیر آوار بیرون زده بود پیدا کرد... فقط همان لنگه کفش به پای دخترم مانده بود که ما را به او رساند.»
به گفته مادر، عسل هنوز بهطور کامل بهبود نیافته و «به سختی راه میرود» و از نظر روحی نیز «خیلی حساس و زودرنج شده است.»
این روایت، تنها بخشی از ابعاد انسانی فاجعهای است که در آن یک کلاس درس تقریباً بهطور کامل از بین رفت؛ کلاسی که اکنون تنها ۵ دانشآموز از آن زنده ماندهاند.