ایران آغاز دهه ۱۳۴۰ کشوری بود که همزمان چند زمان متفاوت را زندگی میکرد: روستایی که هنوز در نظم ارباب و رعیتی نفس میکشید؛ دولتی که میخواست با شتابی بیسابقه جامعه را نوسازی کند؛ روحانیتی که جایگاه اجتماعی خود را در معرض جابهجایی میدید؛ و جهانی که ایران را در میانه رقابت واشینگتن و مسکو به چشم سنگری راهبردی مینگریست. پانزده خرداد از دل برخورد همین زمانهای ناهمزمان زاده شد.
تقریبا تمام گروهها و اقشار مختلف جامعه در جریان وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ حضور داشتند. اما در روایتهای رسمی نشانی از این تکثر دیده نمیشود.
هنگامی که بحران از یک عارضهی موقت به بستر همیشگی حیات سیاسی بدل میشود، قانون به محاق میرود و «وضعیت استثنایی»، خود به تنها قاعدهی بازی تقلیل مییابد؛ در چنین زمانهای، طلب «یک زندگی معمولی» به رادیکالترین کنش سیاسی شهروندان بدل میگردد.
این گزارش بازخوانی تحلیلی یک سند سری از طبقهبندیخارجشدهی آمریکاست؛ سندی که پرده از یک چانهزنیهای ژئوپولیتیک میان تیمور بختیار و دیوید بنگوریون برمیدارد.
از شعار «خودمختاری برای کردستان» تا جنگهای خونین دهه ۶۰، تاریخ معاصر کردستان داستان جنبشی است که هم زیر فشار دولت مرکزی فرسوده شد و هم از شکافهای ایدئولوژیک و وابستگیهای منطقهای زخم خورد.
این جستار تلاش میکند با تکیه بر تاریخ طولانیمدت منطقه خلیج فارس، تکوین این روابط را از ریشههای جغرافیایی باستان تا پیچیدگیهای ژئوپلیتیک امروز واکاوی کند.
آنچه تا چند ماه پیش غیرممکن به نظر میرسید، اکنون چهرۀ کشورهای عربی خلیج فارس را برای همیشه دگرگون کرده است. «مدل دبی» - آن بهشت سرمست سرمایهداری و نوآوری - زیر سایۀ جنگ ایران فروپاشیده و ائتلافهای برساختۀ پادشاهیهای حوزه خلیج را بیکارکرد کرده است. این جستار روایتگر دوران تازهای است که در آن ثروت دیگر امنیت نمیآورد و منطقه، در «لحظهای خلدونی»، ناچار به بازطراحی معماری بقای خود شده است.
دوم خرداد، به معنای دقیق کلمه، لحظهای بود که جامعه کوشید درون نظام رسمی، راهی برای تعدیل قدرت و گسترش امر سیاسی بیابد. این امید از جذابیتی تاریخی برخوردار بود: تغییر بیانقلاب، اصلاح بیخشونت، گشایش بیفروپاشی. در جامعهای که خاطرهی انقلاب و جنگ هنوز زنده بود، چنین وعدهای نیرویی کمنظیر داشت. اما درست در همین نقطه تناقض اصلی نیز شکل گرفت.
احزاب کردستان ایران، از ژ. ک تا کومله، در فاصلهای باریک میان دو میل حرکت کردند: ماندن در چهارچوب ایران و بازتعریف آن، یا رفتن به سوی سیاستی که مرزهای ملی را به چالش میکشید.
شاهرخ مسکوب به ما شاهنامه خواندن را یاد داد. با روایتِ مسکوب، شاهنامه از قلمروِ قصهخوانی صرف فراتر رفت و به جستوجویی وجودی برای یافتنِ «خویشتن» بدل شد. او به ما یاد داد که چگونه فردوسی با گزینش هوشمندانهی روایات، شکستی تاریخی را به پیروزیِ فرهنگی بدل کرد و با در هم تنیدنِ زمانِ مینوی و تاریخی، پیافکن نظامی شد که در آن، شکوهِ انسان در پافشاری بر شرف و داد، حتی در آستانهی ناکامی، تجلی مییابد.
هرودوت میگوید پس از کشته شدن گئومات، هفت اشرافزاده پارسی گرد هم آمدند تا درباره آینده ایران تصمیم بگیرند. جدالی که سرانجام با شیهه اسب داریوش پایان یافت.
دوران ریاستجمهوری جان اف. کندی، با وعدههای پرشور «مرزهای نو» و آرمانگرایی لیبرال آغاز شد، در مواجهه با واقعیتهای سرسخت خاورمیانه، به صحنهی آزمون و خطایی دراماتیک بدل گشت. این نوشتار، روایتی است مستند از جدال میان «رویای نوسازی» و «کابوس بیثباتی».
ماکیاولی در تاریکترین روزهای ایتالیا، چشم به شرق دوخت و نام کوروش را بر پیشانی فلسفه سیاسی حک کرد؛ نه بهعنوان یک پادشاه اخلاقگرا، بلکه بهمثابه «شهریار مؤسس»ی که از دل بحران، جنگ، فروپاشی و تحقیر ملی، نظمی نو میسازد.
اف-۵ برای ایران فقط یک جنگنده سبک آمریکایی نبود؛ بخشی از رؤیای شاه برای ساختن قدرت اول هوایی منطقه بود، میراثی که پس از انقلاب از هم نپاشید و حالا یک بازگشت درخشان داشته است؛ در کمال تعجب جهان اف-۵های ایرانی پایگاه آمریکا در کویت را بمباران کردهاند.
پنج سال ریاستجمهوری لیندون جانسون، ایران را از کشوری وابسته به کمکهای خارجی به قدرتی نظامی در خلیج فارس بدل کرد؛ تحولی که هم شکوه داشت و هم ریسکهای پنهان.
تهدید دونالد ترامپ به بازگرداندن ایران به «عصر حجر» بیش از آنکه یک موضع سیاسی یا طرحی نظامی باشد، نشانه زبانی است که از شرم، دقت و حتی نسبت با واقعیت عبور کرده است. در این رتوریک، کلمات نه برای توضیح جهان، بلکه برای ایجاد اثر، تحریک احساسات و نمایش قدرت به کار میروند
وقتی سایه جنگ بر سرزمینی سنگینی میکند، نخستین سنگری که پیش از مرزها فرو میریزد، مفهوم شهروندی و آزادی است.
یک دهه پیش از پیروزی انقلاب، چریکهای ایرانی در اردوگاههای فلسطینی لبنان تیراندازی میآموختند. هیچ کس تصور نمیکرد که شاگردان روزی استادان خود را به نیروی نیابتی بدل کنند.
در زمانهای که نشانههای فرسودگی از هر سوی بر زندگی ما سایه میاندازد، پرسش اصلی این است: چگونه میتوان در دل آشفتگی، نیروی زیستن را دوباره سامان داد؟
در دهههای پایانی سده بیستم، ایران به صحنه یکی از گستردهترین پروژههای نوسازی نظامی در جهان بدل شد؛ پروژهای که در آن جاهطلبی ژئوپولیتیک، درآمدهای سرشار نفتی و اضطرابهای تاریخی یک دولت در هم تنیده بودند.