لبنان کشوری است که از همان لحظه تولد، بر بستر تضادها شکل گرفت. این سرزمین نه حاصل یک اراده ملی یکپارچه، بلکه محصول مهندسی استعمار، شکافهای فرقهای و توازنهای شکننده قدرت بود. از فروپاشی امپراتوری عثمانی تا طراحی «لبنان بزرگ» توسط فرانسه، همهچیز دست به دست هم داد تا کشوری ساخته شود که بهجای ثبات، در مدار دائمی بحران بچرخد.
در این مقالهی درخشان، کورنل وست چهرهای متفاوت و کمتر شناختهشده از مارتین لوتر کینگ ترسیم میکند و از خلال آن میکوشد تا امیدی نوین و تازهای بیافریند و معرفی کند: «امیدِ مجسّم». در این نوشتار مخاطب فارسیزبان با چهرهای نوین و بدیع از لوتر کینگ مواجه میشود، و با چشمانداز فلسفی–سیاسی گستردهتری درباب انواع مبارزه و مقاومت مدنی و درعین حال تابآوردن و زیستن در دل بحران، آشنا خواهد شد.
داستان نبرد تاریخی لویاتان و بهموت، داستان فهم جغرافیاست. فهم اینکه قدرت فقط در تانک و موشک نیست؛ در جغرافیاست. کسی که تنگه را دارد، لازم نیست بجنگد، کافی است تهدید کند که میبندد؛ و کسی که تنگه را ندارد، حتی اگر بزرگترین ارتش جهان را داشته باشد، آسیبپذیر است.
توسیدید نخستین مورخی است که جنگ را نه صرفاً بهعنوان روایت نبردها، بلکه بهعنوان پدیدهای سیاسی و انسانی تحلیل کرد. اثر او دربارهٔ جنگ پلوپونزی تلاشی است برای فهم منطق قدرت، ترس و رقابت میان دولتها؛ همان منطقی که امروز در ادبیات روابط بینالملل با عنوان «تلهٔ توسیدید» شناخته میشود.
چگونه جنگهای فرسایشی ملتها را به پیروزیهای ویرانگر میرسانند.
وقتی سایه جنگ بر سرزمینی سنگینی میکند، نخستین سنگری که پیش از مرزها فرو میریزد، مفهوم شهروندی و آزادی است.
استراتژیستهای نظامی از دیرباز از «عملیات روانی» استفاده کردهاند که ترس، سردرگمی و فریب را به سلاحی برای غلبه بر دشمن تبدیل میکند.
ریشههای ویرانگرترین جنگ تاریخ بشر در دل توهمی به نام «فضای حیاتی» جان گرفت؛ ایدهای ناشی از اوهام ایدئولوژیک که جهان به خاک و خون کشید.
نه هر آتشبسی صلح است، نه هر توافقی مانع بازگشت به خشونت میشود. صلح پایدار، سه چیز میخواهد: خنثیسازی کسانی که از صلح زیان میبینند؛ توازن واقعی قدرت میان طرفها؛ و سطحی از شفافیت اطلاعاتی که بر مبنای آن، هر طرف بتواند حداقل بفهمد با چه چیز و چه کسی روبهروست.
جنگ اغلب با نقشهها توضیح داده میشود؛ با علامتهایی که پیشروی ارتشها را روی نقشه نشان میدهند. اما کارل فون کلازویتس معتقد بود برای فهم جنگ باید نگاه خود را از نقشهها فراتر ببریم و به ارادههایی که پشت آنها ایستادهاند نظر اندازیم.
آغاز قرن بیستویکم آرامتر از آن بود که مینمود؛ جهشی خاموش که از دل شبکهها برخاست و جهان را بیصدا دگرگون کرد.
در دهههای پایانی سده بیستم، ایران به صحنه یکی از گستردهترین پروژههای نوسازی نظامی در جهان بدل شد؛ پروژهای که در آن جاهطلبی ژئوپولیتیک، درآمدهای سرشار نفتی و اضطرابهای تاریخی یک دولت در هم تنیده بودند.
در آغاز قرن بیستم، ایران کشوری بود که «بیطرفی»اش در جنگ جهانی اول لگدمال شد و «قانون بینالملل» برایش هیچ پناهی فراهم نکرد؛ از دل همین تجربه بود که پروژهای به نام رضاشاه شکل گرفت: تلاشی برای ساختن دولتی که بتواند در جهانی بیرحم، از بقا و حاکمیت ایران دفاع کند.
دهه هفتاد میلادی، دورانی بود که در آن آرمانخواهی در کوره خشونت ذوب شد و شکلی هیولاوار به خود گرفت. گروههایی که روزگاری با رویای رهایی بشر سلاح به دست گرفته بودند، در نهایت در باتلاق خودشیفتگی، سردرگمی نظری و قساوت غرق شدند.
رزا لوکزامبورگ، با زندگی کوتاه، اما پرشور و مرگ تراژیکش، مجموعهای از پرسشهای حیاتی را برای تمام کسانی که به دنبال دنیایی عادلانهتر هستند، به یادگار گذاشت؛ پرسشهایی دربارهی رابطهی آزادی و انقلاب، احزاب و تودهها، و انسان و طبیعت که همچنان در قلب مبارزات امروز طنینانداز است.
ما در این جستار، هماتولوژی یا همان خونشناسی پنهان در لایههای قانون و اقتصاد را واکاوی میکنیم.
تمام جنگهای تاریخ، تهاش به یک نقطه میرسند: کسی که فکر میکرد میداند، ولی نمیدانست. از آتن و اسپارت گرفته تا برلین و لندن، خون همیشه وقتی ریخته شده که یک طرف زورش را بیشتر از آنچه بود حساب کرده، و آن طرف دیگر، خطر را کمتر از آنچه بود. جنگ جهانی دوم شاهکار این کجفهمی بود؛ جنگی که نه از زیادهخواهی تنها، که از نادانی دوطرفه زاده شد. شصت میلیون نفر تاوان دادند تا دو طرف بالاخره بفهمند دست حریف چیست.
تاریخ روابط ایران و آلمان شرقی، فراتر از تاریخ دیپلماسی نیست؛ تاریخ اعوجاج واقعیت است. در سرتاسر چهل سال حیات جمهوری دموکراتیک آلمان، رسانههای این کشور ایران را نه آنگونه که بود، بلکه آنگونه که «باید میبود» به تصویر میکشیدند. کتاب ادگار کلوزنر با عنوان «بازنمایی ایران در آلمان شرقی»، سندی است تکاندهنده از مکانیسمهای رسانهای در یک نظام توتالیتر که در آن روزنامهنگار، نه یک ناظر، بلکه یک «سرباز حزب» بود.
در حالی که بحرانهای معیشتی و انزوای بینالمللی گریبانگیر پایتخت شده است، متولیان تبلیغات حکومتی با سوزاندن نمادهای باستانی، رسما سیاست را به نفع خرافه تعطیل کردند. این نمایش سوزاندن بت «بعل» در تهران نشانی از غلبه رمالی سیاسی بر خرد حکمرانی است.
از گریههای حسابشده حبیب بورقیبه و استعفای نمایشی جمال عبدالناصر تا مظلومنمایی هراسانگیز صدام حسین، این گزارش نشان میدهد چگونه «اشک حاکمان» در بزنگاههای بحرانی، نه واکنشی انسانی، بلکه تکنیکی آگاهانه برای تعلیق عقلانیت سیاسی، بازتولید مشروعیت و تمدید سلطه بوده است.