آنچه امروز در کشمکش ترامپ و کنگره دیده میشود را میتوان تازهترین فصل از مناقشهای قدیمی دانست که ریشهی آن به قانون اساسی آمریکا و سرشت سرنوشت سیاسیت در این کشور بازمیگردد. آیا رئیسجمهور ایالات متحده حق این را دارد که بدون رای کنگره کشور را وارد جنگ کند؟ پاسخ رسمی قانون اساسی آمریکا به چنین پرسشی یک «نه» قاطع است؛ اما آنچه در تاریخ معاصر آمریکا میبینیم کاملا خلاف آن بوده و عملا یک «بله»ی قاطع است.
ایران آغاز دهه ۱۳۴۰ کشوری بود که همزمان چند زمان متفاوت را زندگی میکرد: روستایی که هنوز در نظم ارباب و رعیتی نفس میکشید؛ دولتی که میخواست با شتابی بیسابقه جامعه را نوسازی کند؛ روحانیتی که جایگاه اجتماعی خود را در معرض جابهجایی میدید؛ و جهانی که ایران را در میانه رقابت واشینگتن و مسکو به چشم سنگری راهبردی مینگریست. پانزده خرداد از دل برخورد همین زمانهای ناهمزمان زاده شد.
یک قرن است که قدرتهای بزرگ به دنبال یک رؤیای مشترکاند؛ پیروزی سریع، کمهزینه و بدون جنگ زمینی. از نظریه جولیو دوئه تا حمله آمریکا به عراق، تصور غالب این بوده که میتوان فقط با بمباران، اراده ملتها و حکومتها را شکست. اما تاریخ مدرن بارها نشان داده آسمان بهتنهایی جنگها را تمام نمیکند.
تقریبا تمام گروهها و اقشار مختلف جامعه در جریان وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ حضور داشتند. اما در روایتهای رسمی نشانی از این تکثر دیده نمیشود.
هنگامی که بحران از یک عارضهی موقت به بستر همیشگی حیات سیاسی بدل میشود، قانون به محاق میرود و «وضعیت استثنایی»، خود به تنها قاعدهی بازی تقلیل مییابد؛ در چنین زمانهای، طلب «یک زندگی معمولی» به رادیکالترین کنش سیاسی شهروندان بدل میگردد.
این گزارش بازخوانی تحلیلی یک سند سری از طبقهبندیخارجشدهی آمریکاست؛ سندی که پرده از یک چانهزنیهای ژئوپولیتیک میان تیمور بختیار و دیوید بنگوریون برمیدارد.
از شعار «خودمختاری برای کردستان» تا جنگهای خونین دهه ۶۰، تاریخ معاصر کردستان داستان جنبشی است که هم زیر فشار دولت مرکزی فرسوده شد و هم از شکافهای ایدئولوژیک و وابستگیهای منطقهای زخم خورد.
این جستار تلاش میکند با تکیه بر تاریخ طولانیمدت منطقه خلیج فارس، تکوین این روابط را از ریشههای جغرافیایی باستان تا پیچیدگیهای ژئوپلیتیک امروز واکاوی کند.
با اعلام آغاز جنگ در سال ۱۹۱۴، بسیاری از مردم در خیابانهای اروپا به رقص و پایکوبی پرداختند. آنها فاجعه را شبیه به یک رستگاری بزرگ در آغوش کشیدند. این جستار روایت سفری است که از آن سرمستی خیالی آغاز میشود و در لجنزارهای «سُم» به پایان میرسد؛ جایی که زبان حماسه دفن شد و هنر مدرن از دل خاکستر عقل سر برآورد.
آنچه تا چند ماه پیش غیرممکن به نظر میرسید، اکنون چهرۀ کشورهای عربی خلیج فارس را برای همیشه دگرگون کرده است. «مدل دبی» - آن بهشت سرمست سرمایهداری و نوآوری - زیر سایۀ جنگ ایران فروپاشیده و ائتلافهای برساختۀ پادشاهیهای حوزه خلیج را بیکارکرد کرده است. این جستار روایتگر دوران تازهای است که در آن ثروت دیگر امنیت نمیآورد و منطقه، در «لحظهای خلدونی»، ناچار به بازطراحی معماری بقای خود شده است.
قرنهاست قدرتهای بزرگ تلاش میکنند نسخه «دولت-ملت» مدرن غربی را بر خاورمیانه تحمیل کنند؛ الگویی مبتنی بر فردگرایی، قانون و هویت ملی واحد. اما در منطقهای که هنوز «خون»، «قبیله» و «عصبیت» مهمترین ستونهای قدرت و بقا هستند، این رؤیا بارها به جنگ داخلی، فروپاشی دولتها و بحران هویت ختم شده است؛ از عراق و لیبی تا سوریه و فلسطین. در این میان، ایران شاید یکی از معدود استثناهای تاریخی منطقه باشد؛ کشوری که پیش از تولد مفهوم مدرن ملت در اروپا، تجربه دولتسازی و هویت سرزمینی را از سر گذرانده بود.
ما در دورانی به سر میبریم که مختصات آن برای بسیاری از ما ملموس و در عین حال برای توصیف دقیق، سخت دیریاب است؛ دورانی که جاناتان هایت، روانشناس اجتماعی برجسته، با ارائه یک چارچوب تشخیصی بدیع، آن را بحران گفتمان عمومی و ظهور «حماقت ساختاری» مینامد.
احزاب کردستان ایران، از ژ. ک تا کومله، در فاصلهای باریک میان دو میل حرکت کردند: ماندن در چهارچوب ایران و بازتعریف آن، یا رفتن به سوی سیاستی که مرزهای ملی را به چالش میکشید.
هرودوت میگوید پس از کشته شدن گئومات، هفت اشرافزاده پارسی گرد هم آمدند تا درباره آینده ایران تصمیم بگیرند. جدالی که سرانجام با شیهه اسب داریوش پایان یافت.
امارات متحده عربی شاید عجیبترین دولت خاورمیانه باشد: کشوری که از دل چند شیخنشین کوچک و پراکنده برخاست، اما امروز میکوشد با پول، بندر، فناوری و ارتش، بسیار بزرگتر از جغرافیای خود عمل کند.
در جهانی که نفرت هر روز مقدستر میشود، شاید تنها راه نجات، بازگشت به نوعی عشق رادیکال باشد؛ عشقی که نه سازشکار است و نه منفعل، بلکه شجاعت ایستادن مقابل ظلم را دارد، بدون آنکه خود به هیولای دیگری تبدیل شود.
انسان جنگ را مقدس کرد تا ترس کهن خود از طعمه بودن را به شکوه شکارگر شدن بدل کند. از غارهای پیشاتاریخ تا میدانهای نبرد مدرن، آیینهای خونین همچنان در رگهای ما میدوند؛ یادگار موجودی که برای گریز از چنگال هیولا، خود به هیولایی مسلح بدل شد.
ماکیاولی در تاریکترین روزهای ایتالیا، چشم به شرق دوخت و نام کوروش را بر پیشانی فلسفه سیاسی حک کرد؛ نه بهعنوان یک پادشاه اخلاقگرا، بلکه بهمثابه «شهریار مؤسس»ی که از دل بحران، جنگ، فروپاشی و تحقیر ملی، نظمی نو میسازد.
تهدید دونالد ترامپ به بازگرداندن ایران به «عصر حجر» بیش از آنکه یک موضع سیاسی یا طرحی نظامی باشد، نشانه زبانی است که از شرم، دقت و حتی نسبت با واقعیت عبور کرده است. در این رتوریک، کلمات نه برای توضیح جهان، بلکه برای ایجاد اثر، تحریک احساسات و نمایش قدرت به کار میروند
پیشفرض دیرینه تحلیل سیاست، عقلانیت بود؛ اما بسیاری از نقاط تاریخ، این فرض را به چالش میکشد و نشان میدهد قدرت، گاه از منطق، به روانشناسیِ حاکمان بیمار سقوط میکند.