رویداد۲۴ | سارا ریاضی- نیمهشب گذشته، ایران نخوابید. نه از آن بیخوابیهای شاعرانه، بلکه از آن نوعی که با صدای هر نوتیفیکیشن، ضربان قلب هم بالا میرود. یک رئیسجمهور دیوانه با بزرگترین زرادخانهای که تاریخ به خود دیده، تمدنی چند هزار ساله را تهدید کرده بود؛ و ایران هم، با لحنی که بیشتر شبیه هشدارهای آخرالزمانی بود تا دیپلماسی کلاسیک، به همسایگان گفت قرار نیست هیچکس در این منطقه تنها خاموش شود. در نهایت، مثل بسیاری از تراژدیهای مدرن، دیپلماسی از راه رسید. آتشبسی اعلام شد و انگشتها، موقتاً، از روی ماشهها کنار رفت.
هر دو طرف، طبق سنت دیرینهی جنگها، اعلام پیروزی کردند. دونالد ترانپ این آتشبس را «روزی بزرگ برای صلح جهانی» خواند و با همان سبک آشنای خود وعده داد که در «تنگه هرمز پول زیادی به دست خواهد آمد» و آمریکا آنجاست تا مطمئن شود همهچیز «خوب پیش میرود» —تعبیری که معمولاً وقتی به کار میرود که هیچچیز واقعاً خوب پیش نمیرود. در سوی دیگر، بیانیهی شورای عالی امنیت ملی ایران از تحقق «تقریباً تمامی اهداف جنگ» گفت و دشمن را در «عجز تاریخی» توصیف کرد.
کدام روایت به واقعیت نزدیکتر است؟ اگر معیار را همان منطق کسینجری بگیریم—یا حتی محاسبات خشک نظامی—پاسخ چندان مبهم نیست.
ایران هزینه داده، کم همه نه: چهرههایی را از دست داده، زیرساختهایی را که بعضاً جایگزینیشان بیشتر شبیه خیالپردازی است تا برنامهریزی، و بیش از دو هزار جان که در هیچ معادلهای جبرانپذیر نیستند. اما آنچه بهعنوان اهداف اعلامی طرف مقابل مطرح شده بود—از نابودی کامل توان نظامی تا تغییر نظام—در عمل محقق نشد. قرار بود همهچیز در کمتر از سه روز تمام شود؛ حالا چهل روز گذشته و نه تنها نظام پابرجاست، بلکه همان ظرفیت موشکی که قرار بود «برچیده» شود، هنوز در قامت تهدید ایستاده است. حتی تهدید قدیمی بستن تنگه هرمز، که سالها بیشتر شبیه شعار به نظر میرسید، ناگهان به اهرمی واقعی تبدیل شد.
تصاویر ماهوارهای هم—که معمولاً کمتر اهل اغراقاند—نشان میدهند برخی پایگاههای آمریکا در منطقه یا بهشدت آسیب دیدهاند یا دیگر قابل استفاده نیستند.
طنز ماجرا شاید در این باشد که هدفی که حالا بهعنوان «پیروزی» معرفی میشود، یعنی باز شدن تنگه هرمز، اصلاً پیش از جنگ در فهرست اهداف نبود. ترامپ اکنون بازگشایی تنگه را بهعنوان دستاوردی تاریخی معرفی میکند. او حتی از شبکهای مثل CNN شکایت کرده، چون بهجای توییت عباس عراقچی درباره باز شدن تنگه به مناسبت آتش بس، بیانیه رسمی ایران را منتشر کرده است.
اما اگر بخواهیم از این دوگانهی «چه کسی برد» کمی فاصله بگیریم، تصویر پیچیدهتر میشود. یک برندهی تقریباً بیحاشیه وجود دارد: پاکستان. اسلامآباد، با دیپلماسیای که بیشتر در سایه اتفاق افتاد تا زیر نور پروژکتورها، توانست آنچه را بسیاری ناممکن میدانستند، ممکن کند. شهباز شریف و اسحاق دار طی دو هفته، با مجموعهای از بازیگران جهانی، از واشینگتن تا پکنگفتوگو کردند و چارچوبی برای آتشبس ساختند که حالا قرار است به مذاکراتی رسمی در خود اسلامآباد منتهی شود.
و بعد، روسیه. اگر جنگها را نه بر اساس بیانیهها، بلکه بر اساس ترازنامهها بسنجیم، مسکو شاید بزرگترین برنده باشد.
بسته شدن تنگه هرمز، یا حتی تهدید به آن، باعث شد فشار بر بازار انرژی به جایی برسد که آمریکا ناچار شود بخشی از تحریمهای نفتی روسیه را تعدیل کند. در برخی سناریوها، این جنگ میتواند تا ۱۶۰ میلیارد دلار درآمد اضافی برای روسیه به همراه داشته باشد—عددی که بیشتر شبیه بودجه یک کشور متوسط است تا سود جانبی یک بحران. همزمان، درگیری آمریکا در این جبهه، تمرکز و منابعی را که میتوانست صرف اوکراین شود، منحرف کرده است.
برای پوتین، این چیزی شبیه یک فرصت استراتژیک است که بدون شلیک حتی یک گلوله در این میدان به دست آمده.
در سطحی دیگر، زیرساختهای صنعتی ایران—از جمله فولاد—آسیب دیدهاند و این یعنی رقبای منطقهای، از جمله روسیه، فضای بیشتری برای نفس کشیدن پیدا میکنند. در جنوب، روابط ایران و امارات تیره شده و دوبی، که سالها نقش شاهراه تجارت غیررسمی ایران را بازی میکرد، حالا در موقعیتی متفاوت ایستاده است. کشتیهای ایرانی اخراج شدهاند و بنادر این کشور دیگر آن پناهگاه سابق نیستند. ایران ناچار است به گزینههای جایگزین فکر کند—و در میان این گزینهها، نام روسیه بیش از بقیه به چشم میآید.
چین هم، طبق معمول، بیسروصدا سود میبرد. وابستگیاش به نفت خلیج فارس همچنان پابرجاست، اما بازی را طوری چیده که حتی بحران هم برایش مزیت ایجاد کند. بحث معاملات با یوآن، بهعنوان راهی برای تضعیف هژمونی دلار، حالا جدیتر از همیشه مطرح است. افزایش قیمت نفت، که برای بسیاری فاجعه است، برای اقتصادی که با تورم پایین دستوپنجه نرم میکند، میتواند محرک باشد؛ و در همان حال، تضعیف نقش امنیتی آمریکا در منطقه، به معنای باز شدن فضا برای نفوذ بیشتر شی جین پینگ است.
اما جنگ، مثل همیشه، بازندههای خودش را هم دارد—و اینها معمولاً کمتر در بیانیهها دیده میشوند.
بازنده اول، آزادی است. هنگامی که شیپورهای جنگ نواخته میشوند و بقای ملی در معرض تهدید قرار میگیرد، قانون عادی به شکلی نامرئی و با رضایتی آمیخته به وحشت عقبنشینی میکند. جنگها مسلخ آزادیاند.
«در فضای آکنده از مه جنگ، مرز میان واقعیت و توهم، دوست و دشمن، و امنیت و خطر به طرز گیجکنندهای محو میشود. ترس نهادینهشده از بمباران، فروپاشی اقتصادی یا نفوذ بیگانه، منطق و تفکر انتقادی جامعه را فلج میکند. جامعه وحشتزده، همانند کودکی بیپناه، آماده پذیرش هرگونه اقتدار و کنترلی میشود که وعده پایان دادن به این ابهام و بازگرداندن امنیت را بدهد. روانشناسی جامعه دچار یک شیفت بنیادین میگردد؛ انرژی سرشار جامعه از «فعالیت سیاسی و مشارکت مدنی» به سوی «انفعال امنیتی و انزوا» تغییر جهت میدهد.»
از ساعت نخست حمله آمریکا به ایران، اینترنت بین المللی قطع شده و چشم اندازی برای وصل شدن مجدد آن با آتش بس موقت دیده نمیشود. فاصله میان دو جنگ اخیر در ایران کمتر از شش ماه بوده و تحلیلها همگی به سمت تردید درباره صداقت دشمن برای حفظ آن چولگی دارد. در چنین روزگاری، وضعیت استثنایی با قاعده قانونی درهم میآمیزد و ما با خطرناکترین و پیچیدهترین پدیده سیاسی مدرن روبهرو میشویم: عادیسازی اضطرار.
بازنده دوم، آن گروههایی هستند که جنگ را نه بهعنوان فاجعه، بلکه بهعنوان فرصت دیدند؛ از جمله بخشی از سلطنتطلبان و در راس آن رضا پهلوی.
رضا پهلوی با این تصور که فروپاشی زیرساختها برابر با فروپاشی نظام است، از حمله خارجی استقبال کرد؛ به این خیال که بعد از نابودی زیرساختهایی که به خیال او، مساوی جمهوری اسلامی بود و نه ایران، بر ویرانهها تاج گذاری میکند. اما واقعیت، مثل همیشه، پیچیدهتر از این معادلههای ساده بود. حتی در میان خودشان هم تردیدهایی شکل گرفت. با تندتر شدن لحن ترامپ و حمله مستقیم او به زیرساختهای غیرنظامی، گروهی از اینها از موضع قبلی شان عقب نشستند. شبکه منوتو در برنامه اینترنتی خود مجریان سابقش را فراخواند تا از حمله به «تمدن ایران» اعلام برائت کنند. اما صدا از سنگ درآمد از رضا پهلوی نه.
تاریخ معمولاً با این نوع سادهسازیها مهربان نیست.
در حالی مردم ایران در آستانه یک حمله تمدنی شب را به صبح میرساندند، خبری از عقب نشینی این گروه جنگ طلب از مواضعشان نبود و برعکس، یک هفته اخیر را مشغول صورت بندی این مفهوم بودند که «ایران همین حالا هم در عصر حجر است» و با ضربه ترامپ چیزی نمیشود که همین الان آن را تجربه نکرده باشیم. تمدن، اما نابود نمیشود و تاریخ درباره این گروه نادان و مغرض قضاوت سختی خواهد کرد.
کشورهای خلیج فارس هم دریافتند که امنیت چیزی نیست که بتوان آن را صرفاً خرید. پدافندهای گران قیمت آمریکایی در خاک این کشورها مانع ورود پهپادهای ۲ هزار دلاری ایران به حریم هواییشان نشد و امنیت، اصلیترین سرمایه آنها برای توسعه را نابود کرد. ایران نه تنها پایگاههای آمریکایی بلکه زیرساختهای غیرنظامی را در این کشورها تهدید کرد. تصویر «پناهگاه امن» ترک برداشت. در روزهایی که ایران خود را در معرض تهدید وجودی میدید، این کشورها هم طعم ناامنی را چشیدند—از تعطیلی مدارس گرفته تا اپل استورهایی که دیگر آن امنیت سابق را نداشتند.
و در نهایت، گروههای مسلحی که قرار بود در معادله زمینی نقش ایفا کنند، بیشتر به حاشیه رانده شدند. گروههای کرد جدایی طلب بدجور ضربه خوردند. سلاح گرفتند، اما وارد میدان نشدند؛ و در عوض، هدف حملاتی قرار گرفتند که بهگفته برخی برآوردها، زیرساختهایشان را تقریباً از بین برد.