رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- سفیران لبنان و اسرائیل در ایالات متحده، تحت نظارت وزیر خارجه آمریکا، در واشنگتن دیدار کردند. حامیان صلح میان دو کشور، از واژههای اغراقآمیز برای توصیف این دیدار استفاده کردند؛ غافل از اینکه امروز لبنان در مرکز یک کشمکش است و بهسختی میتوان تصور کرد لبنان از این وضعیت بدون آسیب خارج شود.
لبنان، این جغرافیای کوچک و پرالتهاب، همواره بیش از آنکه «کشور» باشد، «پروژه» بوده است؛ پروژهای که در تقاطع منافع استعماری، آمال فرقهای و تضادهای طبقاتی شکل گرفته است. پیدایش کشور لبنان، به پایان جنگ جهانی اول و فروپاشی امپراتوری عثمانی بازمیگردد؛ لحظهای که نظمی دیرپا از هم گسیخت و واحدهای سیاسی تازه بر خاکستر آن سربرآوردند.
در اواخر قرن نوزدهم، عثمانی که از آن به عنوان «مرد بیمار اروپا» یاد میشد، آخرین سالهای حاکمیت خود بر شامات را میگذراند. یکی از ماندگارترین میراثهای آن در این منطقه، «نظام ملل» بود؛ ساختاری که در آن اتباع نه بر پایه یک هویت ملی مشترک، بلکه بر اساس وابستگی مذهبی دستهبندی میشدند. هر جامعه مذهبی، امور مدنی و دینی خود را از مسیر نهادهای متعلق به خویش پیگیری میکرد و بدین ترتیب، رابطه فرد با دولت از فیلتر همین هویت مذهبی میگذشت. این شیوه، در واقع، نطفهی اولیه «سیاست فرقهای» را در بطن جامعه کاشت، چرا که هویت سیاسی هر فرد از مجرای رهبران مذهبیاش میگذشت.
جبللبنان، که در همان دوره محل سکونت دو جامعه مهم مارونی و دروزی بود، یکی از صحنههای روشنِ اثرگذاری این ساختار به شمار میرفت. مارونیها، مسیحیانی وابسته به کلیسای مارونی، در طول زمان با اتکا به شبکههای مذهبی و پیوندهای فرهنگی خود با فرانسه، جایگاهی تثبیتشده در کوهستان یافتند. دروزیها نیز جامعهای منسجم با رهبریهای مشخص و سنتهای پایدار تشکیل میدادند. در سال ۱۸۶۰، درگیریهای محدود میان مارونیها و دروزیها ناگهان به خشونتی فراگیر بدل شد. ضعف ادارۀ محلی عثمانی، رقابت رهبران محلی، و دخالت قدرتهای خارجی در پشت صحنه، به آتشی دامن زد که مهار آن دشوار شد. روستاهای مسیحی در معرض حمله قرار گرفتند، صدها نفر کشته شدند و موجی از آوارگی پدید آمد. شعلههای خشونت حتی به دمشق رسید و قتلعام مسیحیان در آن شهر، قدرتهای اروپایی، بهویژه فرانسه، را به مداخله واداشت. حاصل این بحران، ایجاد «متصرفیه جبللبنان» در ۱۸۶۱ بود؛ واحدی نیمهخودمختار با نظارت نمایندگان اروپا. این ساختار تازه، هرچند موقت، نخستین قالب سیاسی متفاوتی را برای آینده لبنان رقم زد.
پس از پایان جنگ جهانی اول، فروپاشی کامل عثمانی این روند را سرعت بخشید. فرانسه که قیمومت لبنان و سوریه را در اختیار گرفت، در یکم سپتامبر ۱۹۲۰ تشکیل «دولت لبنان بزرگ» را اعلام کرد. مرزهای تازه، مناطق بقاع و جنوب را نیز شامل شد؛ مناطقی که از نظر بافت جمعیتی و تجربه تاریخی با جبللبنان تفاوت داشتند. این تصمیم بهروشنی نتیجه محاسبههای سیاسی فرانسه و تمایل نخبگان مارونی بود و نه خواست مشترک ساکنان این سرزمینها.
در همینجا نخستین شکاف مهم در هویت لبنان مدرن شکل گرفت. بسیاری از مسلمانان سنی و شیعه، بهویژه در مناطق تازهملحقشده، ساختار جدید را بیارتباط با تاریخ و پیوندهای طبیعی خود میدیدند و مرزهای تازه را بخشی از سیاست استعماری فرانسه میدانستند. در مقابل، برای بخشهایی از جامعه مسیحی، این چارچوب جدید فرصتی برای تثبیت موقعیتی امنتر به شمار میآمد. لبنان در نتیجه همین دو نگاه متفاوت پدید آمد و در مسیر بعدی خود نیز زیر سایه این شکاف حرکت کرد.
در سال ۱۹۴۳ برنامهای با نام «میثاق ملی» تدوین شد و امید آن میرفت که در این وضعیت آشفته، نوعی توازن برقرار کند. این توافق نانوشته، بر اساس سرشماری ۱۹۳۲، توزیع قدرت را میان فرقههای اصلی تعیین کرد: ریاستجمهوری برای مسیحیان مارونی، نخستوزیری برای مسلمانان سنی و ریاست مجلس برای شیعیان. در این مقطع بود که نظام سهمیهبندی مذهبی به عنوان ستون فقرات دولت مدرن لبنان نهادینه شد. این سیستم اگرچه در ظاهر برای تضمین همزیستی طراحی شده بود، اما در عمل شهروندی ملی را به قربانگاه وفاداری فرقهای برد و راه را برای دخالتهای خارجی و فلج شدن فرآیندهای دموکراتیک گشود.
بیشتر بخوانید:
«کلن یعنی کلن»هایی که در خاورمیانه شکست میخورند/ چرا لبنانیها هنگام تظاهرات خوشگذرانی میکنند؟
بخت تیره عروس خاورمیانه/ اعتراضات مردم لبنان به انقلاب میانجامد؟
روی جریجیری نویسنده کتاب «یک قرن لبنان از ۱۹۲۰ تا ۲۰۲۰»، بر یک تناقض خیرهکننده در سیاستهای استعماری فرانسه انگشت میگذارد؛ پدیدهای که میتوان آن را «پارادوکس فرانسوی» نامید. فرانسه، کشوری که در داخل مرزهای خود بر ویرانههای سلطنت و کلیسا، بنای «لائیسیته» و شهروندی برابر را ساخته بود، در لبنان دقیقاً مسیری معکوس را در پیش گرفت. فرانسویها به جای ترویج سکولاریسم و دولت-ملت مدرن، به معماران اعظم «فرقهگرایی نهادینه» تبدیل شدند. آنها برای مدیریت این موزاییک انسانی، به جای تعامل با «شهروند»، با «طایفه» معامله کردند و بدین ترتیب، تفاوتهای مذهبی را از لایههای اجتماعی به ساختار سیاسی منتقل کردند.
در اینجا میتوان از چارچوب نظری «اریک هابسبام» و مفهوم «اختراع سنت» بهره برد. هابسبام استدلال میکند که بسیاری از آنچه ما به عنوان سنتهای دیرین ملی میشناسیم، در واقع برساختههایی مدرن هستند که توسط نخبگان و قدرتها برای ایجاد مشروعیت و ثبات در ساختارهای نوین به کار میروند. فرانسه در لبنان، سنت «سهمخواهی فرقهای» را اختراع و تقدیس کرد. آنها با استفاده از ابزارهایی، چون سرشماری سال ۱۹۳۲، هویتهای سیال و متکثر مردم را در قالب آمارهای جمعیتی منجمد کردند تا سلطه خود را از طریق تفرقه تضمین کنند.
این «سنت اختراع شده»، بستری برای تولد دو روایت هویتی آشتیناپذیر فراهم کرد. نخبگان مارونی، با تشویق آکادمیسینهای فرانسوی، پروژهای به نام «لبنانگرایی فینیقی» را کلید زدند. آنها مدعی شدند که لبنانیها نه عرب، بلکه بازماندگان دریانوردان باستانی فینیقی هستند و بدین ترتیب، تبار خود را از محیط پیرامونی عربی و اسلامی جدا ساختند. این روایت، لبنان را پلی فرهنگی میان شرق و غرب و «جزیرهای مسیحی» با رسالتی تمدنی توصیف میکرد.
در نقطه مقابل، «ناسیونالیسم عربی» قرار داشت که در میان مسلمانان نفوذ یافته بود. برای ناسیونالیستهای عرب، لبنان بزرگ یک توطئه استعماری برای تکهتکه کردن سوریه بزرگ بود و هویت واقعی مردم چیزی جز تعلق به امت واحد عربی نبود. تضاد میان این دو روایت (فینیقیگرایی و عربگرایی) تنها یک بحث آکادمیک نبود، بلکه گسلی عمیق در بطن دولت لبنان ایجاد کرد. هرگاه یکی از این دو روایت بر دیگری چیره میشد، ثبات سیاسی کشور فرو میپاشید. ساختار سیاسی که فرانسه طراحی کرده بود، به جای حل این تضاد، با بازتولید فرقهگرایی در ادارات، ارتش و پارلمان، این تنش را دائمی کرد.
اما تضاد صرفاً در سطح روایت نماند؛ به جغرافیا نیز رسوخ کرد. بیروت در دهههای پس از استقلال، جلوهگاه مدرنیتی پرشتاب شد: بانکها، روزنامهها، دانشگاهها، کافهها. اما جنوب و بقاع، در همان سالها، آرامآرام به حاشیه رانده شدند؛ حاشیهای که نه از جنس فاصله جغرافیایی، که از جنس بیاعتنایی ساختاری بود. مالک عبیسعب در واکاوی دقیق خود، شیعیان آن مقطع زمانی را با عنوان «فراموششدگان پروژه لبنان بزرگ» توصیف کرده است. شیعیان که عمدتا در جنوب (جبلعامل) و بقاع ساکن بودند، با غیبت تقریبا کامل دولت مرکزی مواجه بودند. در نظام فرقهای لبنان، ثروت و خدمات عمدتا در مرکز (بیروت و جبللبنان) متمرکز شده بود و جنوب تنها به عنوان مخزن نیروی کار ارزان دیده میشد. فقدان زیرساختهای اولیه، نبود جادههای مواصلاتی، و کمبود مدارس دولتی و درمانگاهها، شیعیان را در نوعی فقر ساختاری گرفتار کرده بود.
محرومیت جنوب و بقاع فقط از غفلت دولت نبود؛ در دل خود این مناطق نیز سازوکاری وجود داشت که فقر را بازتولید میکرد. قدرت در دست چند خاندان بزرگ متمرکز بود، زعمایی که هم بر زمین سلطه داشتند و هم بر رأی. آنان میان روستا و پایتخت نقش دلال سیاسی بازی میکردند و طبیعی بود که هر تغییری را که به تضعیف نفوذشان بینجامد، عقب بزنند.
این ساختار بسته، توسعه را به وعدهای محال بدل کرد و فقر را به وضعیتی پایدار. نتیجهاش موجی آرام از کوچ شیعیان به بیروت بود؛ موجی که در حاشیههای پایتخت تهنشین شد و کمربندی از محلههای محروم ساخت؛ و در همانجا، در برخورد روزمره با تبعیض و بیدولتی، بذر نوعی رادیکالیسم تازه جوانه زد؛ رادیکالیسمی که دیگر حاضر نبود از زبان زعمای سنتی سخن بگوید و میخواست صدای مستقلی برای این «حاشیه فراموششده» بیابد.
شیعیان زیر فشار دو ستم همزمان زندگی میکردند: استثمار اقتصادی در سطح روستا و تبعیض فرقهای از جانب دولت مرکزی. در چنین وضعیتی، مذهبِ رسمی دیگر افق رهایی نمیگشود؛ از دههی ۱۹۴۰ به بعد، نسل جوان شیعه بهتدریج به سمت چپ و حزب کمونیست لبنان چرخید، چون تنها آنجا بود که رنج روزمرهشان زبان سیاسی پیدا میکرد.
«شیعی–شیوعی» نام همین پیوند بود: جوانی که در هویت دینیاش شیعه بود، اما در عرصهی سیاست و سازمانیابی، کمونیست. او مفاهیم مارکسیستیِ استثمار، طبقه و رهایی را با حافظهی عاشورایی و روایت مظلومیت حسین درهم میآمیخت و از این ترکیب، زبانی بومی برای اعتراض میساخت؛ زبانی که در آن «یزید زمانه» دیگر فقط چهرهای اسطورهای نبود، بلکه استعارهای از دولت تبعیضگر و فئودالهای محلی میشد.
نخستین تجسم عینی این آگاهی تازه را میتوان در جنبش کارگران تنباکو دید. اقتصاد جنوب بر کشت تنباکو میگشت و شرکت انحصاری «رژی»، با حمایت دولت، محصول کشاورزان را به قیمتی تحقیرآمیز میخرید. موج اعتصابها و اعتراضها در دهههای شصت و اوایل هفتاد، با حضور پررنگ زنانِ کارگر در مزارع و کارگاهها، برای لحظهای جنوب را از حاشیهی خاموش به سوژهای عدالتخواه و مطالبهگر بدل کرد؛ لحظهای کوتاه، اما پرطنین که نشان داد ترکیب «شیعی–شیوعی» صرفاً یک برچسب نیست، بلکه صورتبندی تازهای از رادیکالیسم شیعی در قالب زبان طبقه و عدالت است.
در اواخر دههی ۱۹۶۰، موج اعتصابات و تظاهرات در جنوب و ضاحیه بالا گرفته بود. شیعیان، که سالها زیر بار فقر، حاشیهنشینی و بیاعتنایی دولت زیسته بودند، اینبار خود را در صحنهی سیاست میدیدند؛ اما بیآنکه رهبری روشن یا افق منسجمی پیش رویشان باشد. احزاب چپگرا، کمونیست و ناصری، توانسته بودند زبان اعتراض را به آنها بیاموزند و خشمی دیرینه را به صورت مطالبهی عدالت اجتماعی صورتبندی کنند. با این همه، جایگاه شیعیان در این احزاب، فراتر از نیروی میدانی و تودهی بسیجشونده نمیرفت. «انقلاب» و «ملت عرب» هدف اعلامشده بود، اما رنج جنوب در حاشیه میماند.
در این میان، سید موسی صدر از راه رسید؛ روحانیای با تربیت فقهی نجف و قم، اما با فهمی دقیق از سازوکار دولت مدرن و منطق سهمیهبندی در «لبنان بزرگ». او بهخوبی میدانست در کشوری که قدرت سیاسی بر پایهی فرقهها تقسیم شده، حزبی که فرقه را نادیده بگیرد، در عمل از بازی کنار گذاشته میشود. اگر شیعیان میخواستند از موقعیت جمعیتیِ سنگین و سیاسیِ سبک بیرون بیایند، باید ابتدا در مقام یک جماعتِ شناختهشده و دارای «شخصیت عمومی» ظاهر میشدند. در چنین چارچوبی، «طبقهی فرودستِ شیعه» نمیتوانست تنها با زبان برابری اقتصادی سخن بگوید؛ لازم بود به عنوان «طایفهای بزرگ، محروم و سازمانیافته» وارد میدان شود.
صدر نخست این تغییر را در سطح نهاد به اجرا گذاشت. تأسیس «مجلس اعلای اسلامی شیعیان» در سال ۱۹۶۹ ضربهای آرام و مؤثر به ترکیب میثاق ۱۹۴۳ بود. تا آن زمان، شیعیان حتی در سطح اداری و مذهبی، زیر سایهی نهادهای سنی تعریف میشدند. این مجلس، برای نخستین بار آنها را به صورت یک سوژهی حقوقی مستقل در ساختار رسمی لبنان نشاند. از این پس، دولت ناگزیر بود با «شیعه» مواجه شود، نه فقط با مجموعهای از دهقانان فقیر در جنوب یا کارگران پراکنده در حاشیهی بیروت. صدر راهی را گشود که در آن، رنج قدیمی به صورت مطالبهی حقوق فرقهای ظاهر میشد و شیعه از «سایه» بیرون میآمد.
رولا جوردی ابیصعب استاد تاریخ اسلام در موسسهی مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل کانادا، طرح سیاسی موسی صدر را «مذهبیسازی رنج» نام میدهد. صدر بهخوبی تشخیص داد واژگان چپگرایانهی برابری و استثمار، برای دهقان جنوبی و کارگر حاشیهنشین، هرچند جذاب، اما بیریشهاند. او همان مضمون را با واژگان دیگری بیان کرد؛ واژگانی برخاسته از قرآن و سنت شیعی. به جای «پرولتاریا» از «المحرومین» سخن گفت؛ کلمهای که هم تجربهی فقر و بیعدالتی را در خود داشت و هم در گوش مخاطب، پژواکی دینی و آشنا برمیانگیخت.
در سال ۱۹۷۴، با تأسیس «حرکة المحرومین»، این زبان تازه به قالب سازمانی مشخصی درآمد. صدر به روستاهای دوردست جنوب و بقاع رفت؛ همان جا که سالها صندوقهای رأی به نفع چپ پر میشد. پیام او روشن بود: شما محرومید، چون در ساختار این کشور دیده نمیشوید؛ و این دیده نشدن، به هویت مذهبی شما گره خورده است. بدینگونه، آگاهی از ستم طبقاتی در دل هویت فرقهای ادغام شد. شیعیان نه فقط کارگران و دهقانان بیحقوق، بلکه جمعیتی بودند که سهمی در قدرت نداشتند و این بیسهمی، به تاریخ و مذهبشان نسبت داده میشد.
در اینجا «اختراع سنت»، به معنایی که هابسبام میگوید، به کار میافتد، اما اینبار از پایین. صدر میراث عاشورا، سوگواری محرم و روایت مظلومیت امام سوم شیعیان را از محدودهی آیینهای سوگوارانه بیرون کشید و به صورت سرمایهای برای بسیج سیاسی امروز درآورد. حسین برای او تنها شهید قرن نخست نبود؛ نمونهای بود برای ایستادگی در برابر بیعدالتی معاصر، در بیروت و صور و نبطیه. شبکهای از مؤسسات خیریه، آموزشی و فرهنگی زیر نظر او شکل گرفت و بسیاری از زنانی که پیشتر در اعتصابات تنباکو کنار کمونیستها ایستاده بودند، اینبار در قالب مربی، مدیر مدرسه، پرستار و داوطلب اجتماعی، جایگاهی تازه یافتند. نقش اجتماعی آنان ادامه یافت، اما در چارچوب تصویری نو از «زن شیعهی فعال» که حامل بیداری جمعی بود.
با نزدیک شدن به سال ۱۹۷۵، منظرهی لبنان تیرهتر میشد. حضور مسلحانهی سازمانهای فلسطینی، تنش با اردوگاههای آوارگان، اضطراب مسیحیان مارونی، و رقابت احزاب چپ و راست، کشور را به سمت شکاف مسلحانه میبرد. در چنین فضایی، مطالبهی صرفِ حقوق، کافی به نظر نمیرسید. ضرورت دفاع از روستاها و محلههای شیعه، صدر و نزدیکانش را به سمت سازماندهی نیرویی نظامی کشاند. «افواج المقاومة اللبنانیة» یا «امل» در این بستر زاده شد؛ نیرویی که نامش «امید» بود، اما کارکردش، تثبیت حضور مسلحانهی شیعه در صحنهای بود که دولت دیگر بر آن تسلط نداشت. به این ترتیب، مسیری که از نهاد دینی و زبان محرومیت آغاز شده بود، به صفآرایی نظامی فرقهای رسید.
در کمتر از یک دهه، جامعهی شیعی لبنان از حاشیهی خاموش به یکی از محورهای اصلی سیاست کشور بدل شد. جوانی که دیروز در صفوف حزب کمونیست راهپیمایی میکرد و عدالت را در افق «انقلاب جهانی» جستوجو میکرد، اینبار خود را در هیئت عضو جنبش المحرومین میدید؛ انسانی محروم، شیعه، و صاحب حقی پایمالشده در ساختاری که سهم دیگران را به رسمیت میشناخت و او را فراموش میکرد. این جابهجایی آرام، نقشهی ذهنی جنوب را تغییر داد: طبقه و طایفه بر هم منطبق شدند و رنج قدیمی، زبان تازهای پیدا کرد.
اما لبنان، تنها میدان منازعهی شیعه و دولت نبود. حضور سنگین فلسطینیان مسلح، نگرانی مسیحیان از «برهم خوردن توازن»، جاهطلبی احزاب چپ و مداخلهی قدرتهای منطقهای، شالودهی شکنندهی میثاق ۱۹۴۳ را زیر فشار گذاشته بود. در چنین وضعیتی، ظهور یک نیروی شیعی منسجم و مسلح، پرسشهای تازهای پیش کشید: این نیروی نوظهور، در میان میلیشیای مسیحی، سازمانهای فلسطینی و گروههای چپ، چه جایگاهی خواهد داشت؟ آیا «المحرومین» در صف انقلاب جای میگیرند، یا در صف دفاع از طایفه؟ و دولت در برابر این صحنهی تازه چه خواهد کرد؟ پاسخ این پرسشها در میدان جنگ داده شد.