رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- ایران آغاز دهه ۱۳۴۰ کشوری بود که با خاطره بحران زندگی میکرد: اشغال متفقین، مسئله آذربایجان، ملی شدن نفت، سقوط دولت مصدق، بازگشت سلطنت به مرکز قدرت، و سپس ورود کامل کشور به منطق جنگ سرد. دولت کندی در آمریکا اصلاحات اجتماعی را برای متحدان خود ضروری میدید. تجربه انقلابهای چپگرا به واشینگتن آموخته بود که جامعه نابرابر، اگر از بالا اصلاح نشود، ممکن است از پایین منفجر شود.
شاه نیز به ضرورت اصلاح رسیده بود. ایران نمیتوانست با نظام ارباب و رعیتی، بیسوادی گسترده، دیوانسالاری کند، قدرت مالکان بزرگ و ساختارهای فرسوده اجتماعی وارد عصر تازه شود. اصلاحات برای او برنامهای اداری نبود؛ روایت تازهای از سلطنت بود. پادشاه در این روایت، نگهبان گذشته محسوب نمیشد؛ معمار آینده بود.
علی امینی در اردیبهشت ۱۳۴۰ به نخستوزیری رسید و کوشید اصلاحات را با گشایش محدود سیاسی همراه کند. مطبوعات اندکی بازتر شدند، جبهه ملی مجال محدودی یافت، و قانون توزیع زمین در دی ۱۳۴۰ تصویب شد؛ قانونی که در یکی از گزارشهای تاریخی درباره ایران پهلوی، مهمترین اقدام دولت کوتاه امینی دانسته شده است. اما رکود، بیکاری، نارضایتی بازار، فشار مخالفان، بدگمانی دربار و اختلاف بر سر بودجه نظامی دولت او را فرسود. امینی در تیر ۱۳۴۱ کنار رفت و اسدالله علم، چهره مورد اعتماد شاه، جای او را گرفت.
از این لحظه، اصلاحات صاحب امضای مستقیم شاه شد. آنچه با امینی در قالب برنامه دولت پیش میرفت، در دست شاه به شالوده هویت سیاسی سلطنت بدل شد. شاه میخواست نشان دهد پادشاهی در ایران مانع تغییر نیست؛ نیروی محرک تغییر است. این ادعا بلندپروازانه بود و خطر نیز در دل همین بلندپروازی نهفته بود. هر اصلاح عمیق، منزلتها را جابهجا میکند. گروهی بالا میآیند، گروهی کنار میروند، کسانی صدای تازه پیدا میکنند، کسانی احساس میکنند جایگاه قدیمشان لغزیده است.
بیشتر بخوانید:
ریشههای انقلاب ایران و سقوط پهلوی/ «معترضین اندک» چگونه شاه را سرنگون کردند؟
داستان کوری یک سلطنت | کالبدشکافی یک سقوط
در دی ۱۳۴۱، شاه اصول انقلاب سفید را به همهپرسی گذاشت: اصلاحات ارضی، سهیمکردن کارگران در سود کارخانهها، ملی کردن جنگلها و مراتع، فروش کارخانههای دولتی برای تأمین هزینه اصلاحات ارضی، اصلاح قانون انتخابات، و تشکیل سپاه دانش. در بهمن همان سال، حق رأی زنان نیز به افق اصلاحات افزوده شد. حکومت پس از همهپرسی از رأی قاطع مردم سخن گفت و برنامه را «انقلاب شاه و مردم» نامید.
واژه «انقلاب سفید» حامل دو معنا بود: انقلاب، چون قرار بود ساختار اجتماعی ایران را دگرگون کند؛ سفید، چون دولت میخواست این دگرگونی را بیخون، از بالا، زیر رهبری سلطنت و در چارچوب نظم موجود پیش ببرد. اگر با زبان اداری خوانده شود، این برنامه چند ماده اصلاحی است. اگر از چشم جامعه دیده شود، عملی جراحیوار بر بدن ایران بود. اصلاحات ارضی قدرت مالکان را میکاست. سپاه دانش دولت را به روستا میبرد. حق رأی زنان مرزهای کهنه مشارکت سیاسی را جابهجا میکرد. دیوانسالاری نو و طبقه تکنوکرات، جای نیروهای قدیمیتر را تنگ میکردند. ایران به کارگاهی عظیم تبدیل میشد و دولت خود را مهندس اصلی آن میدانست.
گزارشهای تاریخی همان دوره تصریح میکنند که اصلاحات در میان بخشهایی از جامعه پشتیبانی آفرید، اما سرچشمههای نارضایتی را خشک نکرد. طبقات فقیر همچنان زیر فشار بودند. بسیاری از رهبران مذهبی با اصلاحات ارضی و حق رأی زنان مخالفت داشتند. نگرانی آنان از چند ماده قانونی فراتر میرفت؛ گسترش اقتدار دولت و سلطنت، حوزه نفوذ روحانیت را نیز دگرگون میکرد.
سند اطلاعات ملی آمریکا در اردیبهشت ۱۳۴۳ تغییر مذکور را با دقت ثبت کرده و مدعی شد تلاشهای محمدرضاشاه پهلوی برای ایجاد اصلاحات، نیروهایی را «تحریک و شکل داده» که دیر یا زود جامعه ایران را دچار «تغییرات بنیادین» خواهند کرد. قدرت مالکان آسیب دیده بود، توقع دهقانان بالا رفته بود، و طبقه مدیریتی تازهای مسئولیتهای بیشتری میگرفت.
همان سند، در کنار تأکید بر تسلط شاه و پشتیبانی نیروهای مسلح، این پرسش را نیز پیش میکشید که نوسازی ایران آرام پیش خواهد رفت یا راه به «خشونت و انقلاب» خواهد برد.
بیشتر بخوانید:
شکلگیری اندیشه تقلید و اجتهاد در فقه شیعه
بازخوانی اندیشه موسسان حوزه علمیه قم | آیتالله بروجردی؛ معمار اقتدار مرجعیت شیعه در قرن چهاردهم
در قم، داستانی دیگر جریان داشت. آیتالله بروجردی در فروردین ۱۳۴۰ درگذشته بود. با رفتن او، حوزه از زیر سایه اقتدار واحدی بیرون آمد که سیاست را با احتیاط و فاصله مدیریت میکرد. مرجعیت پراکنده شد. برخی علما مذاکره و آرامش را ترجیح میدادند؛ گروهی در پی حفظ استقلال موقوفات و مدارس دینی بودند؛ شماری نیز توسعه دولت را خطری مستقیم برای جایگاه دین در جامعه میدیدند.
پژوهشهای مربوط به دین و سیاست در ایران نشان میدهد که روحانیت شیعه بیرون از اقتصاد و قدرت اجتماعی زندگی نمیکرد. مسجد، مدرسه دینی، موقوفه، بازار، وجوهات شرعی، شبکه شاگردان و مناسک، همه اجزای قدرت اجتماعی بودند. اصلاحات دهه ۱۳۴۰ این شبکهها را یکباره از میان نمیبرد، اما جای آنها را تغییر میداد. دولت به زمین، مدرسه، روستا، انتخابات و قلمروهایی وارد میشد که پیشتر سهمی از آنها در دست نیروهای سنتی و مذهبی بود.
نخستین جرقه جدی در پاییز ۱۳۴۱ زده شد؛ پیش از آنکه انقلاب سفید به مرکز کشاکش سیاسی بدل شود. تصویبنامه انجمنهای ایالتی و ولایتی شرط اسلام را از رأیدهندگان و انتخابشوندگان برداشت، صورت سوگند را تغییر داد و به زنان حق رأی داد. دولت این تغییرات را در مسیر اصلاحات اداری و مشارکت عمومی میدید. بخش مهمی از روحانیت آن را دست بردن در نسبت دین و قانون میدانست.
آیتالله خمینی در ۱۷ مهر ۱۳۴۱، در تلگرافی خطاب به شاه، هنوز با لحنی رسمی و در قالب تذکر به سلطنت سخن گفت. همین متن از حیث تاریخی اهمیت دارد؛ زیرا نشان میدهد نزاع بعدی، در آغاز، با زبان هشدار شرعی و سیاسی آغاز شد:
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مبارک اعلیحضرت همایونی
پس از اهداء تحیت و دعا، بطوری که در روزنامهها منتشر است دولت در انجمنهای ایالتی و ولایتی اسلام را در رأی دهندگان و منتخبین شرط نکرده و به زنها حق رأی داده است و این امر موجب نگرانی علماء اعلام و سایر طبقات مسلمین است. بر خاطر همایونی مکشوف است که صلاح مملکت در حفظ احکام دین مبین اسلام آرامش قلوب است. مستدعی است امر فرمائید مطالبی را که مخالف دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت است از برنامههای دولتی حذف نمایند تا موجب دعاگوئی ملت مسلمان شود.
الداعى، روح الله الموسوى
این تلگراف کوتاه، نقشه نخستین نزاع را آشکار میکند. آیتالله خمینی مسئله را در سه محور میدید: شرط اسلام در رأیدهندگان و انتخابشوندگان، حق رأی زنان، و نسبت برنامههای دولتی با «دیانت مقدسه و مذهب رسمی مملکت». زبان تلگراف هنوز زبان قیام نبود؛ زبان تذکر بود. آیتالله خمینی شاه را مخاطب قرار میداد و از او میخواست مسیر دولت را اصلاح کند.
چند ماه بعد، این بیان رسمی به خطابهای تند بدل شد. مسئله دیگر فقط تصویبنامهای اداری یا حق رأی زنان نبود. اصلاحات شاه در خطابه مخالفان مذهبی به نشانه خطری فراگیر تبدیل شد. شاه، آمریکا، اسرائیل، حق رأی زنان، اصلاحات ارضی، فساد اخلاقی و تضعیف اسلام در کنار هم نشستند. این کنار هم نشستن تصادفی نبود. آیتالله خمینی از دل موضوعات پراکنده، یک منظومه ساخت: ایران و اسلام در خطرند.
الداد بنآهارون، پژوهشگر روابط ایران و اسرائیل، این فرایند را «امنیتیسازی غیرخطی» مینامد. مقصود او این است که آیتالله خمینی اصلاحات، رابطه با آمریکا، اسرائیل و تغییرات اجتماعی را در زنجیرهای واحد قرار داد و کوشید مخاطب سیاسی را قانع کند که مسئله، نزاعی معمول بر سر سیاست روز نیست؛ اسلام، استقلال و هویت ایران در معرض تهدید قرار گرفتهاند.
در دی ۱۳۴۱، آیتالله خمینی اعلامیهای علیه شاه و سیاستهای تازه او صادر کرد. در هفتههای بعد، همراه با چند تن از علمای دیگر، شاه را به نقض قانون اساسی، گسترش فساد اخلاقی و تسلیم در برابر اراده آمریکا و اسرائیل متهم کرد. حتی نوروز ۱۳۴۲ در این زبان به موضوع سیاست بدل شد و آیتالله خمینی خواستار تعطیلی جشنهای نوروزی شد.
قدرت این زبان در فشردهسازی بود. جامعه با پرسشهای دشوار روبهرو بود: زمین چگونه توزیع شود؟ زنان چه جایگاهی در سیاست داشته باشند؟ دین چه نسبتی با دولت پیدا کند؟ ایران چگونه با آمریکا، شوروی، جهان عرب و اسرائیل رابطه برقرار کند؟ خطابه آیتالله خمینی همه این پرسشها را زیر یک سقف برد: تهدید دین و استقلال. همین فشردهسازی به سیاست نیروی عاطفی میداد. سیاست از زبان قانون و اداره بیرون میآمد و به زبان خطر، حرمت، خیانت و نجات ترجمه میشد.
بیشتر بخوانید:
ظهور هیاتهای عامه پسند به جای سنتی/ مداحیهای سیاسی و اجتماعی چگونه جای روضههای مذهبی را گرفت؟
مداحان پر طرفدار؛ روضههای محرم و دولت جوان انقلابی/ مشهورترین مداحان را بشناسید
نوروز ۱۳۴۲ به اعتراض گره خورد؛ محرم همان سال به انفجار. در ایران شیعی، محرم فقط ماه عزاداری نیست. خزانهای از واژگان سیاسی است: مظلومیت، ستم، خون، قیام، حق، یزید، حسین. این واژگان، هرگاه با بحران زمانه پیوند بخورند، سیاست را از سطح مطالبه به سطح رسالت میبرند. منبر در چنین فضایی نقش روزنامه، حزب و دادگاه را یکجا بازی میکند: خبر میدهد، معنا میسازد، داوری میکند، جمعیت را به حرکت درمیآورد.
در سیزده خرداد ۱۳۴۲، آیتالله خمینی در قم سخنرانی کرد. لحنش تند و بیپرده بود. او شاه را «مردی بیچاره و بدبخت» خواند و هشدار داد روزی میرسد که مردم برای رفتن او شکر خواهند گفت. این سخن، عبور از نصیحت و ورود به نبرد سیاسی بود. حکومت، در برابر چنین زبانی، سکوت را پرهزینه میدید. بامداد پانزده خرداد، آیتالله خمینی بازداشت شد.
خبر بازداشت با سرعتی پخش شد که برای جامعهای بیاینترنت و بیرسانه آزاد شگفتانگیز مینماید. اما جامعه سنتی نیز شبکههای خود را داشت: طلاب، بازار، مسجد، هیئت، قهوهخانه، کامیونهای بینشهری، زائران، تلفنهای محدود، روابط خویشاوندی و محلی. خبر از قم به تهران و ورامین رسید و خشم را به حرکت تبدیل کرد.
یکی از گزارشهای تاریخی درباره دوره پهلوی مینویسد بازداشت آیتالله خمینی سه روز از خشونتبارترین ناآرامیهای ایران پس از سقوط دولت مصدق را برانگیخت و حکومت آن را با شدت سرکوب کرد. در لحظه، دولت پیروز به نظر میرسید.
در حوادث خونین، عددها همیشه وارد سیاست میشوند. پانزده خرداد نیز از این قاعده بیرون نماند. روایتهای مختلف، رقمهای متفاوتی از کشتهها و زخمیها به دست دادهاند. هر عدد را باید همراه با منبع و موقعیتش خواند.
تلگرام سفارت آمریکا در تهران، مورخ سوم تیر ۱۳۴۲، ناآرامیهای خرداد را «حادثهای ناخوشایند» میخواند و میگوید اگر ساواک زودتر و مؤثرتر عمل کرده بود، امکان جلوگیری از آن وجود داشت. در همان گزارش، شمار کشتهها «حدود ۱۲۵ نفر» برآورد شده و احتمال داده شده که شماری از مجروحان بعدتر جان داده باشند. سند میگوید کارگران منظم کارخانهای در ناآرامیها حضور نداشتند؛ کارکنان بازار، عناصر جنوب تهران و بیکاران دیده میشدند. جهتدهی اصلی نیز به روحانیت و نهضت آزادی نسبت داده شده است.
ارزش این تلگرام در بیطرفی مطلق آن نیست؛ هیچ سند سیاسی چنین نیست. اهمیتش در ثبت ذهن حکومت و ناظر آمریکایی است. از این منظر، پانزده خرداد مسئلهای امنیتی بود: ساواک دیر جنبیده بود، ارتش باید زودتر شلیک میکرد، خیابان نباید دولت را بترساند. سند حتی این نتیجه را القا میکرد که درس لازم گرفته شده و چنین تأخیری تکرار نخواهد شد. این زبان، زبان دولت هنگام دیدن خیابان است.
بنآهارون از زاویه دیگری نگاه میکند. در تحلیل او، بازداشت آیتالله خمینی حدود صد هزار نفر را به خیابان کشاند و طی شش روز، بنا بر منابع مورد استفادهاش، صدها نفر کشته یا زخمی شدند. او این رخداد را مرحله «شناسایی» در فرایند بسیج میداند؛ لحظهای که بخشی از مردم روایت تهدید را پذیرفتند و با حضور خیابانی به آن نیرو دادند.
اینجا دو واقعیت همزمان شکل میگیرد. دولت از نظر امنیتی خیابان را پس گرفت. آیتالله خمینی از نظر نمادین نام خود را از مرز حوزه بیرون برد. شکست خیابانی همیشه مرگ سیاسی نمیآورد. گاهی حرکت در خیابان خاموش میشود و در حافظه ادامه پیدا میکند.
یکی از جزئیات کمتر گفتهشده پانزده خرداد، حضور اسرائیل در شعارهای معترضان است. در سیاست رسمی ایران، رابطه با اسرائیل بخشی از موازنه منطقهای بود؛ رابطهای نیمهپنهان، سودمند برای همکاری امنیتی، کشاورزی، نفتی و اطلاعاتی. در زبان مخالفان مذهبی، همین رابطه نشانه دور شدن حکومت از جهان اسلام و نزدیکی به نیرویی بیگانه بود.
بر اساس گزارش نتانل لورش، کنسول اسرائیل در تهران، برخی شعارهای ضدشاه در آن شش روز اسرائیل و یهودیان را نیز هدف میگرفتند. مضمونهایی مانند «شاه ایران را به اسرائیل میفروشد» و «ما تسلیم اسرائیل، دشمن اسلام، نخواهیم شد» در گزارش او آمده است. لورش نوشته بود مقامهای ایرانی از سیاسی شدن گردهماییهای مذهبی غافلگیر شدهاند و توصیه کرده بود اورشلیم این اعتراضها را مربوط به اصلاحات کشاورزی شاه بداند و بر بیارتباطی اسرائیل با آن تأکید کند.
این نکته کوچک، معنایی بزرگ دارد. اسرائیل در آن شعارها فقط یک کشور نبود؛ رمز فشردهای بود برای مجموعهای از ترسها: نفوذ غرب، دوری از اسلام، از دست رفتن استقلال، فساد حکومت، و بیگانگی دولت با عواطف مذهبی جامعه. بعدها این رمز در سیاست انقلابی جایگاهی مرکزی یافت. پانزده خرداد نشان داد که اعتراض مذهبی در ایران دهه ۱۳۴۰ میتواند بهسرعت از مسئله زمین و رأی زنان به سیاست خارجی، آمریکا و اسرائیل برسد. این سرعت، یکی از رازهای قدرت آیتالله خمینی بود: او میتوانست موضوعات جدا را به میدان عاطفی واحدی بکشاند.
پس از فروکش کردن اعتراضها، حکومت مسیر اصلاحات را ادامه داد و همزمان به فکر مهار روحانیت افتاد. تلگرام سوم تیر ۱۳۴۲ از قول محافل نزدیک به شاه میگوید «هیچ چیز نمیتواند انقلاب سفید را متوقف کند». همان سند از انتخابات شهریور ۱۳۴۲ و طرح ایجاد حزبی سیاسی سخن میگوید که حسنعلی منصور و گروه مترقی او هسته آن باشند.
بخش مهمتر سند درباره «مسئله ملاها» است. در آنجا از تأسیس وزارتخانهای برای امور دینی سخن میرود؛ نهادی برای نظارت بر بنیادها، موقوفات و فعالیتهای مذهبی. هدف این بود که روحانیان بر پایه حقوق دولتی قرار گیرند و کنترلشان آسانتر شود. از چشم دولت، این راهحل اداری بود. از چشم مخالفان مذهبی، همین راهحل صورت کامل تهدید بود: دولت میخواست زمین، روستا، مدرسه، انتخابات و سرانجام دین را در منطق خود جذب کند.
در شهریور ۱۳۴۲ انتخابات مجلس بیستویکم برگزار شد. سپس کانون مترقی حسنعلی منصور به حزب ایران نوین بدل شد. در اسفند ۱۳۴۲، علم کنار رفت و منصور نخستوزیر شد. گزارشهای همان دوره این روند را کوششی برای ساختن سازمانی وفادار به سلطنت میدانند؛ سازمانی برای جذب طبقات تحصیلکرده، تکنوکراتها و مدیران تازه. ایران نوین از مدیران جوان، تکنوکراتهای غربدیده، بازرگانان و کارگزاران اداری نیرو میگرفت.
برآورد اطلاعات ملی آمریکا در ۱۳۴۳، اما نکتهای ظریف داشت: حزب ایران نوین با وجود اکثریت بزرگ در مجلس، «خلقی مصنوعی و فاقد پایگاه مردمی» بود. همان سند میگفت تکنوکراتهای جدید اغلب شیوه حکومت شاه را دوست ندارند، اما با بخش مهمی از برنامه اصلاحی او همدلاند و آن را اجرا میکنند. ایران در حال ساختن جامعهای تازه بود؛ سیاست رسمی برای جذب آزادانه این جامعه ظرفیت کافی نداشت.
این شکاف در خرداد ۱۳۴۲ به انقلاب نمیانجامید. اما شکاف بود؛ و شکافها، اگر زبان پیدا کنند، در تاریخ باقی میمانند.
بیشتر بخوانید: آیت الله جوادی آملی؛ از اعتراض به تبعید امام خمینی تا مواضع اخیر
ناگفتههایی از امام خمینی و مصطفی خمینی از زبان سیدحسین خمینی
آیتالله خمینی پس از پانزده خرداد بازداشت و سپس در حصر قرار گرفت. در اسناد آمریکایی آمده است که در مرداد ۱۳۴۲ او و چند روحانی دیگر به حصر خانگی منتقل شدند و مقامهای نخستوزیری به سفارت آمریکا گفتند پیشنهادهایی برای حل اختلاف دولت و روحانیت مطرح است. آنان قرار بود «برای مدتی» زیر کنترل حکومت بمانند.
در همین دوره، موضوعی مناقشهبرانگیز در اسناد آمریکایی دیده میشود.
بنا بر ادعای آمریکاییها و بر اساس اسنادی که آنان منتشر کردهاند، در آبان ۱۳۴۲ پیامی از سوی آیتالله خمینی به دولت آمریکا منتقل شد که در آن گفته شده بود او با منافع آمریکا در ایران مخالفتی ندارد و حضور آمریکا را برای موازنه در برابر شوروی و شاید بریتانیا مفید میداند. این روایت را باید محتاطانه آورد؛ مقامهای ایرانی آن را رد کردهاند و اتکای آن به اسناد منتشرشده آمریکایی است. اهمیتش برای روایت تاریخی در این است که آیتالله خمینی ۱۳۴۲ هنوز در حال ساختن جایگاه سیاسی خود بود و زبان ضدآمریکایی سالهای بعد در روندی تدریجی سختتر شد.
فروردین ۱۳۴۳، آیتالله خمینی از حصر آزاد شد و به قم بازگشت. چند ماه بعد، مسئلهای تازه خطابه او را از مخالفت با اصلاحات اجتماعی به موضوع استقلال ملی رساند: مصونیت قضایی مستشاران آمریکایی. لایحهای که مخالفانش آن را «کاپیتولاسیون» خواندند، به نظامیان آمریکایی و خانوادههایشان مصونیت میداد و آنان را برای جرائم ارتکابی در خاک ایران تابع دادگاههای آمریکا میکرد. گزارشهای تاریخی یادآور شدهاند که برای بسیاری از ایرانیان، این امتیاز خاطره کاپیتولاسیونهای تحقیرآمیز سده پیش را زنده میکرد، اگرچه درواقع ربطی به آنها نداشت. هنگام رأیگیری در مهر ۱۳۴۳ نیز ۶۵ نماینده غایب شدند و ۶۱ نفر به لایحه رأی مخالف دادند.
آیتالله خمینی این موضوع را به سخنرانیای پرطنین بدل کرد. نوار و اعلامیه او گسترده پخش شد. حکومت این بار تصمیم گرفت او را از ایران دور کند. در آبان ۱۳۴۳ بازداشت شد و به ترکیه تبعید گردید. یک سال بعد به نجف رفت و سیزده سال آنجا ماند.
تبعید از چشم دولت پایان یک مزاحمت بود. در حافظه مخالفان، آغاز داستانی طولانی شد. پانزده خرداد نام آیتالله خمینی را وارد سیاست ملی کرد؛ کاپیتولاسیون و تبعید آن نام را از مرز حادثه روزانه بیرون بردند و به سرمایهای ماندگارتر تبدیل کردند.
تا پایان ۱۳۴۳، اگر کسی فقط نهادهای رسمی را میدید، دولت پیروز بود. انقلاب سفید ادامه داشت. حزب ایران نوین ساخته شده بود. منصور نخستوزیر شده بود. آیتالله خمینی در تبعید بود. ارتش، ساواک، دیوانسالاری و پشتیبانی آمریکا همچنان در کنار حکومت قرار داشتند.
اما سیاست در نهادهای رسمی خلاصه نمیشود. پانزده خرداد نشان داد که منبر میتواند به خیابان وصل شود، اضطراب اجتماعی میتواند لباس دین بپوشد، اصلاحات میتواند در زبان مخالفان به تهدید تبدیل شود، و شکست امنیتی میتواند در حافظه به سرمایه سیاسی بدل گردد.
اهمیت پانزده خرداد در همین دوگانگی است. شاه جامعه را از راه دولت، اصلاحات، آموزش، دیوانسالاری و توسعه تکان داد. آیتالله خمینی تکانهای همان جامعه را به زبان خطر، ایمان، استقلال و دشمنی ترجمه کرد. یکی ابزار نوسازی داشت، دیگری ابزار معنا. یکی برنامه میساخت، دیگری روایت. در کوتاهمدت، ابزار دولت نیرومندتر بود؛ در بلندمدت، روایت نیز قدرتی پیدا کرد که محاسبات اداری آن را دستکم میگرفتند.
مسئله اصلی پانزده خرداد شکست یا پیروزی فوری نیست. در سطح خیابان، دولت پیروز شد. در سطح حافظه، آیتالله خمینی به نامی بزرگتر بدل شد. در سطح تاریخ سیاسی، ایران با پرسشی روبهرو شد که سالها بعد با شدتی بیشتر بازگشت: مشروعیت در ایران مدرن از کجا میآید؟ از دولت سازنده و اصلاحگر؟ از قانون و نهادهای نمایندگی؟ از مرجعیت دینی و زبان قدسی؟ از خیابان؟ یا از ترکیبی ناپایدار از همه اینها؟
این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم هر دو سوی ماجرا بخشی از واقعیت ایران را در دست داشتند. پروژه شاه حامل نوسازی، دولتسازی، آموزش، اصلاحات ارضی، مشارکت زنان و افق توسعه بود. همین پروژه، در سیاست رسمی، میدان مشارکت آزاد و رقابت مؤثر را محدود نگه میداشت و نیروهای تازهساخته را در قالبهای دستساز جذب میکرد. آیتالله خمینی صدای بخشی از اضطراب جامعه را شنید و به آن زبان داد. همان زبان، به جای گشودن راه گفتوگوی عقلانی درباره تغییر، مسئلههای پیچیده را به صورت تهدیدی فراگیر و قدسی صورتبندی کرد. این صورتبندی نیروی بسیج داشت، اما عقل سیاست را به قلمرو ایمان، سوءظن و دشمنشناسی میکشاند.
در اینجا مفهوم «امنیتیسازی غیرخطی» عمیقا راهگشاست. آیتالله خمینی اصلاحات شاه را در قالبی فراتر از یک اختلاف عادی برد. او مجموعهای ناهمگون از مسائل را در زنجیرهای واحد نشاند: زمین، زن، آمریکا، اسرائیل، فساد، اسلام، استقلال. این کار از نظر سیاسی مؤثر بود؛ زیرا مخاطب مذهبی و سنتی را قانع میکرد که با چند قانون تازه روبهرو نیست، با خطری برای موجودیت خود روبهروست. در چنین وضعی، سیاست از گفتوگو فاصله میگیرد و به بسیج نزدیک میشود.
دولت پهلوی نیز از سوی دیگر، قدرت نماد را دیر فهمید. دستگاه اداری میتوانست زمین را تقسیم کند، سپاه دانش بفرستد، حزب بسازد، مخالف را بازداشت کند و روحانیت را زیر فشار بگذارد. اما نمیتوانست بهسادگی حافظه بسازد. پانزده خرداد در حافظه مخالفان به روز خون، بازداشت، ایستادگی و مظلومیت بدل شد. همین حافظه بعدها در کنار کاپیتولاسیون، تبعید، شبکه روحانیان، بازار، محافل مذهبی و بحرانهای دهه ۱۳۵۰ به سرمایهای سیاسی تبدیل شد.
پانزده خرداد را باید در همین سطح خواند و با وام گرفتن از فوکو میتوان آن را رویارویی و نزاع دو سنخ از زیستن، دو شکل عمده از تکنولوژیهای قدرت، که ذاتا در تعارض با یکدیگر هستند، نامید. دولت پهلوی تکنولوژی نوسازی و مدرنسازی داشت؛ اداره، قانون، ارتش، مدرسه، حزب، برنامه و توسعه. آیتالله خمینی تکنولوژی بسیج تودهای داشت؛ منبر، مناسک، ترس، ایمان، دشمن، شهادت و روایت. اولی کشور را تغییر میداد؛ دومی معنای تغییر را در ذهن بخشی از جامعه دگرگون میکرد. تاریخ زمانی تند میشود که ابزار تغییر و ابزار معنا در برابر هم قرار گیرند.
از این رو پانزده خرداد یک حادثه تمامشده نبود. روزی بود که سیاست ایران زبان تازهای پیدا کرد. دولت فهمید اصلاحات اجتماعی میتواند واکنش مذهبی و خیابانی برانگیزد. آیتالله خمینی فهمید شکست در خیابان میتواند در حافظه پیروزی بسازد. آمریکا فهمید شاه هنوز مسلط است، اما شاید به اندازه کافی ندید که خود اصلاحات چه نیروهایی را آزاد کرده است.
اسرائیل از شعارهایی نگران شد که نامش را به نماد ازخودبیگانگی و وابستگی بدل میکرد. روحانیت رادیکال نیز دریافت که میتواند از راه پیوند دین، استقلال و دشمن خارجی، جایگاه سیاسی تازهای بیابد.
پانزده خرداد روزی بود که قدرت به دو زبان سخن گفت: یکی زبان دولت نوساز و دیگری زبان سیاست قدسی. اولی از اصلاحات، آموزش، توسعه و اقتدار ملی میگفت. دومی از اسلام و رسالت جهانی آن، محوریت احکام الهی، استقلال و خیانت به اسلام.
و، اما این روایت دوم بود که، پانزده سال بعد، در خیابانهای ایران نمود مادی یافته و تمامیت قدرت سیاسی، و بلکه باید گفت که سراسر زندگی جمعی ایرانیان در اختیار گرفت.