آنچه امروز در کشمکش ترامپ و کنگره دیده میشود را میتوان تازهترین فصل از مناقشهای قدیمی دانست که ریشهی آن به قانون اساسی آمریکا و سرشت سرنوشت سیاسیت در این کشور بازمیگردد. آیا رئیسجمهور ایالات متحده حق این را دارد که بدون رای کنگره کشور را وارد جنگ کند؟ پاسخ رسمی قانون اساسی آمریکا به چنین پرسشی یک «نه» قاطع است؛ اما آنچه در تاریخ معاصر آمریکا میبینیم کاملا خلاف آن بوده و عملا یک «بله»ی قاطع است.
یک قرن است که قدرتهای بزرگ به دنبال یک رؤیای مشترکاند؛ پیروزی سریع، کمهزینه و بدون جنگ زمینی. از نظریه جولیو دوئه تا حمله آمریکا به عراق، تصور غالب این بوده که میتوان فقط با بمباران، اراده ملتها و حکومتها را شکست. اما تاریخ مدرن بارها نشان داده آسمان بهتنهایی جنگها را تمام نمیکند.
با اعلام آغاز جنگ در سال ۱۹۱۴، بسیاری از مردم در خیابانهای اروپا به رقص و پایکوبی پرداختند. آنها فاجعه را شبیه به یک رستگاری بزرگ در آغوش کشیدند. این جستار روایت سفری است که از آن سرمستی خیالی آغاز میشود و در لجنزارهای «سُم» به پایان میرسد؛ جایی که زبان حماسه دفن شد و هنر مدرن از دل خاکستر عقل سر برآورد.
قرنهاست قدرتهای بزرگ تلاش میکنند نسخه «دولت-ملت» مدرن غربی را بر خاورمیانه تحمیل کنند؛ الگویی مبتنی بر فردگرایی، قانون و هویت ملی واحد. اما در منطقهای که هنوز «خون»، «قبیله» و «عصبیت» مهمترین ستونهای قدرت و بقا هستند، این رؤیا بارها به جنگ داخلی، فروپاشی دولتها و بحران هویت ختم شده است؛ از عراق و لیبی تا سوریه و فلسطین. در این میان، ایران شاید یکی از معدود استثناهای تاریخی منطقه باشد؛ کشوری که پیش از تولد مفهوم مدرن ملت در اروپا، تجربه دولتسازی و هویت سرزمینی را از سر گذرانده بود.
ما در دورانی به سر میبریم که مختصات آن برای بسیاری از ما ملموس و در عین حال برای توصیف دقیق، سخت دیریاب است؛ دورانی که جاناتان هایت، روانشناس اجتماعی برجسته، با ارائه یک چارچوب تشخیصی بدیع، آن را بحران گفتمان عمومی و ظهور «حماقت ساختاری» مینامد.
محمد بن زاید نماینده بازگشت به اقتدارگرایی عقلانی در جهان عرب است؛ مردی که میخواهد خاورمیانه را بدون دموکراسی نجات دهد.
امارات متحده عربی شاید عجیبترین دولت خاورمیانه باشد: کشوری که از دل چند شیخنشین کوچک و پراکنده برخاست، اما امروز میکوشد با پول، بندر، فناوری و ارتش، بسیار بزرگتر از جغرافیای خود عمل کند.
در جهانی که نفرت هر روز مقدستر میشود، شاید تنها راه نجات، بازگشت به نوعی عشق رادیکال باشد؛ عشقی که نه سازشکار است و نه منفعل، بلکه شجاعت ایستادن مقابل ظلم را دارد، بدون آنکه خود به هیولای دیگری تبدیل شود.
پس از جنگ جهانی اول، گروهی از افسران گرد هم آمدند تا به اسبهایی که در نبرد کشته شده بودند ادای احترام کنند. (عکس درون متن)
انسان جنگ را مقدس کرد تا ترس کهن خود از طعمه بودن را به شکوه شکارگر شدن بدل کند. از غارهای پیشاتاریخ تا میدانهای نبرد مدرن، آیینهای خونین همچنان در رگهای ما میدوند؛ یادگار موجودی که برای گریز از چنگال هیولا، خود به هیولایی مسلح بدل شد.
مادهگرگ کاپیتول، همان پیکره اسطورهای که رومولوس و رموس را در آغوش خود شیر میدهد، فقط نماد تولد رم نیست؛ نماد زایش یکی از عجیبترین قدرتهای تاریخ از دل افسانه، خشونت، تبعید و جاهطلبی است
جنگ ویتنام فقط شکست ارتش آمریکا در جنگلهای جنوب شرق آسیا نبود؛ بحرانی بود که اعتماد عمومی، مشروعیت سیاسی و تصور آمریکاییها از قدرت را فرو ریخت. جنگی که قرار بود نمایش اقتدار واشنگتن باشد، به زخمی تاریخی تبدیل شد که هنوز هم در سیاست آمریکا نفس میکشد.
پیشفرض دیرینه تحلیل سیاست، عقلانیت بود؛ اما بسیاری از نقاط تاریخ، این فرض را به چالش میکشد و نشان میدهد قدرت، گاه از منطق، به روانشناسیِ حاکمان بیمار سقوط میکند.
این سومین و آخرین قسمت از سه گانه لبنان است؛ کشوری که هرگز کشور نشد و از ۷ اکتبر با یک وضعیت جدید مواجه شد.
بیروت در آغاز دهه ۷۰ میلادی، ویترینی درخشان از رفاه، بانک، هتل و رویا بود؛ اما پشت این صورت بزکشده، کشوری نفس میکشید که از درون پوسیده بود. لبنان نه بر پایه ملت، که بر مدار طایفه، ترس و معامله ساخته شده بود؛ ساختاری که با نخستین شلیک، فرو ریخت و جایش را به جنگی داد که فقط خیابانها را ویران نکرد، بلکه معنای قدرت، هویت و حتی مقاومت را از نو نوشت. از دل همین آوار نظمی تازه سر برآورد: نظمی که در آن چپ شکست خورد، مذهب مسلح شد و لبنان از «عروس خاورمیانه» به میدان دائمی تسویهحساب منطقهای بدل شد.
لبنان کشوری است که از همان لحظه تولد، بر بستر تضادها شکل گرفت. این سرزمین نه حاصل یک اراده ملی یکپارچه، بلکه محصول مهندسی استعمار، شکافهای فرقهای و توازنهای شکننده قدرت بود. از فروپاشی امپراتوری عثمانی تا طراحی «لبنان بزرگ» توسط فرانسه، همهچیز دست به دست هم داد تا کشوری ساخته شود که بهجای ثبات، در مدار دائمی بحران بچرخد.
در این مقالهی درخشان، کورنل وست چهرهای متفاوت و کمتر شناختهشده از مارتین لوتر کینگ ترسیم میکند و از خلال آن میکوشد تا امیدی نوین و تازهای بیافریند و معرفی کند: «امیدِ مجسّم». در این نوشتار مخاطب فارسیزبان با چهرهای نوین و بدیع از لوتر کینگ مواجه میشود، و با چشمانداز فلسفی–سیاسی گستردهتری درباب انواع مبارزه و مقاومت مدنی و درعین حال تابآوردن و زیستن در دل بحران، آشنا خواهد شد.
داستان نبرد تاریخی لویاتان و بهموت، داستان فهم جغرافیاست. فهم اینکه قدرت فقط در تانک و موشک نیست؛ در جغرافیاست. کسی که تنگه را دارد، لازم نیست بجنگد، کافی است تهدید کند که میبندد؛ و کسی که تنگه را ندارد، حتی اگر بزرگترین ارتش جهان را داشته باشد، آسیبپذیر است.
چگونه جنگهای فرسایشی ملتها را به پیروزیهای ویرانگر میرسانند.
آیا نظام آموزشی میتواند به سلاحی مرگبارتر از زرادخانههای نظامی بدل شود؟ تجربه نشان داده که با تسخیر ذهنهای خام و زدودن همدردی از روان کودکان، میتوان لشکری از متعصبان ساخت که دههها بذر کینه را در سینه حفظ میکنند.