در تابستان ۱۹۴۵، زمانی که جهان در انتظار پایان خونینترین جنگ تاریخ بود، تصمیمی در پشت درهای بسته گرفته شد که نه تنها به جنگ پایان داد، بلکه عصری جدید از هراس و بازدارندگی را آغاز کرد. این گزارش به بررسی مسئولیت رهبرانی میپردازد که میان پیروزی نظامی و بار اخلاقیِ نابودی، دست به انتخاب زدند.
دانشمندان با تحلیل لکههای خون بهجامانده بر مبلِ پناهگاه برلین، موفق شدند برای اولین بار نقشه ژنتیکی آدولف هیتلر را ترسیم کنند. این پژوهش شگفتانگیز، علاوه بر ابطال شایعات درباره تبار او، پرده از نقصهای جسمانی و آمادگیهای ذهنی او برای جنون برداشته است.
محمدرضاشاه پهلوی درحالی ایران را ترک کرد که به بیماری سرطان مبتلا شده و وقایع مربوط به انقلاب او را عمیقا پریشانش ساخته و به مرز افسردگی کشیده بود. حال و هوای محمدرضاشاه، بیش از همه، میتوان در چهرهی غمزدهاش به هنگام ترک ایران مشاهده کرد.
این تصویر سند یکی از پُرالتهابترین برهههای تاریخ معاصر است؛ فصلی از کتاب قطور «جنگ سرد» که در آن خطوط مقدم نبرد در کوچه پسکوچههای آمریکای مرکزی ترسیم میشد. در این فریم، رونالد ریگان در قامت با هزینهی انسانی دکترین تهاجمی خود روبهرو شده است. برای درک ژرفای این لحظه، باید از قاب تصویر فراتر رفت و به اعماقِ استراتژیهای کاخ سفید در دههی ۸۰ میلادی و خاک تفتیدهی السالوادور نفوذ کرد.
نورالدین کیانوری، معمار برجسته و نوهی شیخ فضلالله نوری، با انتخاب مسیری که او را به قلب بازیهای جاسوسی جنگ سرد کشاند، به جای توسعهی ایران، مهندسیِ یک تراژدی ملی را بر عهده گرفت. او حزب توده را از یک جریان سیاسی ریشهدار به بازوی اطلاعاتیِ کا. گ. ب تبدیل کرد تا فرجام این وابستگی، در اعترافات تلخ تلویزیونی و بر چوبههای دارِ جوانیِ آرمانخواه رقم بخورد.
در اواخر نوامبر ۱۹۷۹، زمانی که عقربههای ساعت دیپلماتیک برای واشینگتن از حرکت باز ایستاده بود، کاخ سفید نه به عنوان مرکز فرماندهی جهان، که به مثابه اتاق عملیاتی به نظر میرسید که در آن جراحان سیاست بر سر یک پیکر در حال احتضار به نزاع مشغولند. اسناد فوق محرمانهای که دههها بعد از طبقهبندی خارج شدند، نشان میدهند که در آن روزهای تبآلود، واژگانی، چون تجزیه ایران و تصاحب میادین نفتی، بهمثابه گزینههای موجود، بر روی میز جیمی کارتر قرار داشتند.
در شهری که به ویرانهای بدل شده بود، فاتحان جنگ جهانی دوم تلاش کردند تا نه با گلوله، که با قانون، به جنایتی بیسابقه رسیدگی کنند. آنها در این راه، خودِ مفهوم «عدالت» را برای همیشه دگرگون ساختند.
افزایش ناگهانی و چهار برابری بهای نفت در ۱۹۷۳ میلادی را «نخستین شوک نفت» نامیدهاند. این دقیقه تاریخی، لحظه طغیان جنوب جهانی (متشکل از کشورهای صادر کننده نفت) علیه نظم اقتصادی شمال (بلوک غرب) بود؛ رخدادی که ریشههایش را باید در بحران دلار و توسعهخواهی افراطی شرکتهای بزرگ نفی جست، و نه صرفا در آتش جنگ اعراب و اسرائیل.
عشق نافرجام ثریا و محمدرضا پهلوی باعث شده که آن ها را «عاشقان بداقبال» بنامند. ثریا سالها بعد، زمانی که فهمید همسر سابقش در اواخر دهه هفتاد میلادی بر اثر سرطان در آستانه مرگ است، برای او نامه نوشت و گفت که هنوز دوستش دارد و میخواهد او را ببیند.
شارل دوگل در مهرماه سال ۱۳۴۲ سفری چهار روزه به ایران داشت. این سفر نقطه اوج روابط دو ملت را رقم زد و تهران را به کانون دیپلماسی «نیروی سوم» بدل کرد. این گزارش روایتی است از آن سفر تاریخی.
این عکس در ۴ ژوئن ۱۹۶۲ توسط «هکتور روندون لوورا» و در شهر کاراکاس ونزوئلا ثبت شد. این تصویر جایزه معتبر «عکس خبری سال» و جایزه «پولیتزر عکاسی» سال ۱۹۶۳ را از آن خود کرد.
ترور ناصرالدین شاه قاجار پس از نیم قرن سلطنت، نه تنها پایان یک عصر، که سرآغاز نمایشی بیسابقه در تاریخ ایران بود. مرگ او با یک گلوله در حرم شاه عبدالعظیم، به یک سال عزاداری، انتظار و در نهایت، تشییعی باشکوه و مدرن منتهی شد که خود به سندی مهم از دوران گذار ایران بدل گشت.
تختجمشید، که یونانیها آن را «پرسپولیس» یا «شهر پارسیان» میخواندند، صحنهای عظیم برای نمایش قدرت و آیینه تمامنمای فرهنگی چندملیتی است. این مجموعه بینظیر که در سال ۱۹۷۹ در فهرست میراث جهانی یونسکو به ثبت رسید، بر پهنهای وسیع و به مساحت ۱۲۵۰۰۰ متر مربع بنا شده است و ساخت آن خود یک شاهکار مهندسی به شمار میرود.
آتش اولیه جنگ ایران و عراق حاصل ترکیبی پیچیده از اختلافات تاریخی، جاهطلبیهای سیاسی، شکافهای ایدئولوژیک و انگیزههای اقتصادی بود. درک این زمینهها برای تحلیل چرایی آغاز و ادامه یافتن این جنگ ضروری است.
در بهار سال ۱۹۸۰ میلادی شش مهاجم مسلح به سفارت ایران در لندن یورش بردند و ۲۶ نفر را گروگان گرفتند. محاصره شش روز طول کشید و نهایتا با حملهی یازدهدقیقهای نیروهای ویژه بریتانیا (SAS) خاتمه یافت.
عبارت «جنگ جهانی سوم» از دهه ۱۹۴۰ میلادی تاکنون، بارها و بارها در کانون توجه جهانی قرار گرفته است. این هراس عمیق، صرفا برآمده از تجربه تلخ دو جنگ جهانی پیشین نیست، بلکه توانمندی سلاحهای مدرن امروزی در ویرانگری نیز بر آتش وحشت از وقوع آن دمیده است. گویا همین ترس همگانی، این یادآوری همیشگی، بهخودیخود نقش بازدارنده را ایفا میکند؛ چرا که به یادمان میآورد که جهان نه یکبار، بلکه دوبار شاهد دهشت و جنون جنگ جهانی بوده است؛ و سومین بار، شاید دیگر فرصتی برای عبرت گرفتن باقی نماند.
در کوران یکی از سیاهترین فصول تاریخ بشریت، آنگاه که شعلههای جنگی خانمانسوز در سراسر جهان زبانه میکشید، ایران، به پناهگاهی برای صدها هزار آواره لهستانی بدل شد. این رویداد، داستانی ناگفته از انسانیت، همزیستی و امیدی است که در دل طوفان جنگ و ویرانی جوانه زد.
کشتار ۱۷ شهریور به دلیل اعمال خشونت بیسابقه در پایتخت و تأثیرات عمیق آن بر فروپاشی امکان هرگونه مصالحه میان سلطنت و انقلابیون، به یک ترومای ملی تبدیل شد. ماهیت چنین رویدادهای آسیبزایی، ایجاد یک «خلاء معنایی» است؛ یک زخم عمیق در حافظه جمعی که فهم آن در چارچوبهای عادی دشوار است و به همین دلیل، به بستری حاصلخیز برای شکلگیری روایتهای تفسیری متضاد بدل میشود.
مهمترین میراث حمله نظامی به افغانستان و عراق، فروپاشی اسطورهای بود که طی دههها سیاست خارجی ایالات متحده را راهبری کرده بود: اسطورهی پیروزی. این باور اسطورهای که هنوز از زبان رهبران و سناتورهای آمریکایی تکرار میشود، در میان افکار عمومی بهکلی بیارزش شده است. تجربه افغانستان و عراق حاوی درسی تاریخی برای ایالات متحده بود: جنگ دیگر ابزاری برای تحقق آرمانها و اثبات قدرت نیست، بلکه بیشتر به کابوس مدیریتناپذیر بحرانها شباهت دارد.
جنگ کره نخستین جنگی بود که نه به خاطر پیروزی، بلکه برای «توازن» به راه افتاد. این جنگ هیچگاه رسما آغاز نشد و هیچگاه هم به شکل رسمی پایان نیافت؛ در پایان جنگ نیز میلیونها نفر جان باختند و سرزمین کره به دو بخش جنوبی و شمالی تقسیم شد.