رویداد۲۴ | تجربهی طردشدن، چه در ساحت شخصی و عاطفی و چه در عرصهی حرفهای و اجتماعی، همچون زخمی ناگزیر، در کمین همهی ما نشسته است. گویی بخشی از پیمان نانوشتهی زیستن، پذیرش این واقعیت است که روزی، جایی، به شکلی، «نه» خواهیم شنید. این «نه» میتواند شکلی ساده داشته باشد: ردی یک درخواست عاشقانه، نادیده گرفته شدن در یک جمع دوستانه، یا عدم پذیرش در یک مصاحبهی شغلی؛ و گاه میتواند ویرانگر باشد: پایان یافتن یک رابطهی بلندمدت، اخراج از کار، یا طرد شدن از سوی خانواده. بله، طرد شدن میتواند تجربهای هولناک باشد. درک این درد عمیق و تمایل به جلوگیری از تکرار آن، کاملا طبیعی و قابل فهم است. اما مشکل اینجاست که اجتناب کامل از آن، همیشه ممکن نیست. انسانها در تلاش برای فرار از این درد، اغلب از دنبال کردن مهمترین اهداف و آرزوهای زندگی خود باز میمانند. اما هدف ما نباید اجتناب از طرد شدن باشد. این اتفاقی است که برای همهی ما رخ خواهد داد. هدف اصلی این است که مدیریت تجربهی ناخوشایند طردشدن را بیاموزیم. هدف این مقاله نیز، دقیقا همین است.
شاید شما هم آرزو داشته باشید که هرگز طرد نشوید، اما این بخشی جداییناپذیر از تجربهی انسانی است. در مقطعی از زندگی، درخواست شما برای یک قرار ملاقات رد میشود، از گروهی کنار گذاشته میشوید، پایان یک دوستی یا رابطه را تجربه میکنید، یا شغل خود را از دست میدهید. همانطور که مارک لیری، روانشناس اجتماعی، توضیح میدهد، آن «جریحهدارشدن احساسات» (Hurt Feelings) زمانی سر بر میآورد که یک رویداد به شما القا میکند که فرد یا گروهی، آنطور که شما میخواهید، برای رابطهشان با شما ارزش قائل نیستند. اگر چنین تجاربی داشتهاید و رنج کشیدهاید، بدانید که تنها نیستید. همهی ما در این موقعیتها رنج میبریم.
واقعیت این است که ما انسانها طوری «سیمکشی» شدهایم که هنگام تجربهی طرد شدن، یعنی زمانی که نیاز بنیادین ما به «تعلق» نادیده گرفته میشود، رنج میکشیم. در گفتوگوها پیرامون طردشدگی، واژهای که مدام تکرار میشود، «درد» است.
پژوهشها نشان میدهند که مغز ما «درد ناشی از طرد شدن» (درد اجتماعی) و «درد فیزیکی» را به شیوههای بسیار مشابهی پردازش میکند. نواحیای از مغز مانند «قشر سینگولیت قدامی» (D.A Cingulate Cortex) و «انسولای قدامی» (Anterior Insula) _که مسئول پردازش جنبهی ناخوشایند درد فیزیکی هستند_دقیقا همان نواحیای هستند که هنگام طرد شدن در یک بازی مجازی، دریافت یک ارزیابی منفی، یا یادآوری خاطرات طرد عاطفی، فعال میشوند.
اما چرا باید درد اجتماعی و فیزیکی در مغز ما به هم مرتبط باشند؟ برخی محققان معتقدند «پذیرش اجتماعی» در طول تاریخ تکامل انسان، آنقدر برای بقا حیاتی بوده است که تکامل، ما را به سیگنالهایی شبیه به درد فیزیکی مجهز کرده است تا هرگونه تهدیدی علیه این پذیرش را فوراً شناسایی و به آن واکنش نشان دهیم. در واقع، مغز ما به طرد شدن اجتماعی همانطور هشدار میدهد که به شکستن پا؛ هر دو را یک تهدید جدی برای بقا تلقی میکند.
درد روانی و کاهش شدید عزتنفس، شاید شایعترین واکنشهای فوری به طرد شدن باشند. وقتی طرد میشویم، اولین فکری که به ذهن بسیاری از ما خطور میکند این است: «حتماً من مشکلی دارم». اینجاست که طیف وسیعی از واکنشها به این احساسات ناخوشایند ممکن است بروز کند.
متاسفانه اغلب افراد در مواجهه با این درد، به واکنشهایی پناه میبرند که نهتنها کمکی نمیکند، بلکه اوضاع را وخیمتر میسازد. رایجترین این واکنشها عبارتند از: پرخاشگری، نشخوار فکری منفی، و انزواطلبی.
گاهی درد طرد شدن آنقدر شدید است که فرد آن را به بیرون فرافکنی میکند. درد به خشم تبدیل میشود و این خشم، اغلب، یقهی فرد طردکننده یا حتی افراد بیربط را میگیرد.
برای مثال، یکی از مراجعین من پس از آنکه دوستش برنامهی یک قرار ملاقات کوتاه را لغو کرد، این رفتار را بهعنوان یک طرد کامل تلقی کرد. واکنش او چه بود؟ او دوستش را با پیامهای تند و سرزنشآمیز بمباران کرد و سپس برای چندین ماه با او قطع رابطه کرد. در تمام آن مدت، او تلاشهای دوستش برای عذرخواهی و ترمیم رابطه را نادیده گرفت. این واکنش خصمانه، که تلاشی نافرجام برای بازگرداندن حس کنترل و «تنبیه» فرد مقابل است، در نهایت به تخریب بیشتر روابط میانجامد.
این واکنش، دقیقا همان کاری است که مراجع ابتدای داستان قصد انجامش را داشت. او یک بار همکار خود را به شام دعوت کرده بود و همکارش، که زن بود، نپذیرفته بود. او درد را چنان عمیق حس کرد که با خود عهد بست دیگر هرگز خود را در آن موقعیت قرار ندهد. این عقبنشینی قابل درک است، اما هزینهی گزافی دارد: این کار او را از برآورده ساختن نیاز اساسیاش به ارتباط بازمیدارد. او از کجا میدانست؟ شاید نفر بعدی که از او درخواست میکرد، گزینهی بسیار مناسبی برایش بود. انزوا، در کوتاهمدت از ما دربرابر درد احتمالی «نه» شنیدن محافظت میکند؛ اما در بلندمدت در زندان تنهایی محبوسمان میسازد میسازد و آنگاه باید با انواع آسیبهای روانی مهیب سر و کله بزنیم.
بیشتر بخوانید:
راهنمای همراهی با فرد مبتلا به افسردگی
در جستوجوی آرامش | چگونه بر اضطراب اجتماعی غلبه کنیم؟
شکست عشقی چیست و چگونه درد آن را تسکین دهیم؟
پس «طردشدن» را میتوان نوعی جراحت روانی نامید که فراتر از یک رنجش عاطفی گذرا عمل میکند؛ این تجربه مستقیما حس اساسی «تعلق» را هدف قرار میدهد. از منظر روانشناسی، درد ناشی از این گسست، پاسخی تکاملی به تهدید بقای اجتماعی است. در نتیجه، مدیریت مؤثر طرد شدن نیازمند یک رویکرد چندلایه است که از ترمیم پیوندهای بیرونی آغاز شده، با ایجاد ثبات درونی ادامه مییابد و به اقدام هدفمند منتهی میشود.
اولین گام منطقی در مواجهه با ضربهی روانی ناشی از طردشدن، فعالسازی مجدد یا تقویت شبکهی حمایت اجتماعی است. از آنجایی که هستهی آسیب، گسست از تعلق است، دریافت عشق، شفقت و حمایت، میتواند فرآیند بازیابی را تسهیل کند. نکتهی کلیدی این است که این حمایت لزوما نباید از همان حوزهای باشد که در آن طرد رخ داده است (مثلا حمایت دوستان و خانواده میتواند خلأ ناشی از فقدان یک رابطهی عاطفی را پر کند).
دریافت حمایت میتواند در قالبهای گوناگون صورت پذیرد: بیان تجربهی زیستشده در حضور یک شنوندهی دلسوز و قابل اعتماد، که تنها وظیفهاش «شنیدن» و نه «حل کردن» است، میتواند بار هیجانی را به شکل قابل توجهی کاهش دهد. همچنین، میتوان از نزدیکان برای دریافت مشورت یا کمک خواست، بهویژه از آن رو که فرد خارج از کانون هیجانی حادثه، قادر است با وضوح بیشتری به مسئله بنگرد. حتی صرف وقت گذراندن با افراد حامی، بدون نیاز به صحبت کردن در مورد درد، به بازسازی حس تعلق و ممانعت از سقوط در چرخهی نشخوار فکری کمک میکند. لازم به ذکر است که یک درمانگر حرفهای نیز به عنوان یک «حامی اجتماعی ساختاریافته»، همین نقش تثبیتکننده را ایفا میکند.
با این حال، باید پذیرفت که دسترسی به یک شبکهی قوی از روابط حامی برای همه میسر نیست. خبر خوب آن است که راهبردهای بعدی، بر توانمندیهای درونی متمرکز هستند و فارغ از میزان حمایت خارجی، قابل اجرا میباشند.
در کنار جستجوی حمایت بیرونی، ایجاد ثبات در آشفتگی درونی ضروری است. این امر با اتخاذ یک موضع مشاهدهگر ذهنآگاهانه (Mindfulness) محقق میشود؛ به جای گم شدن در طوفان هیجانی طرد، فرد باید گامی به عقب بردارد تا صرفاً «متوجه» آنچه در حال تجربه است، شود. این فاصله، شبیه تفاوت بین ایستادن در طوفان با نشستن در کابین امن و تماشای آن از پشت پنجره است؛ ذهنآگاهی پناهگاهی فراهم میکند که در آن، آشوب درونی مشاهده میشود، اما فرد را در خود غرق نمیسازد.
این تمرین با انتقال توجه به درون و انجام یک اسکن بدنی آغاز میشود؛ فرد به احساسات بدنی (مانند سفتی، انقباض یا گرما) و محل ظهور آنها توجه میکند. گام حیاتی بعدی، عمل تمایز هیجانی منفی است. بسیاری از افراد هنگام طرد شدن، احساس خود را صرفاً «حال بد» یا «ناراحتی» توصیف میکنند؛ حال آنکه تحقیقات نشان میدهد توانایی نامگذاری دقیق هیجانات (مانثد تفکیک اضطراب، خشم، غم، شرم یا حسادت) با نتایج مثبت زیادی، از جمله کاهش پریشانی پس از طرد اجتماعی، مرتبط است. این عمل «نامگذاری»، احتمالاً با ایجاد حس کنترل شناختی، به کاهش شدت هیجان کمک میکند و انتخاب واکنشهای مؤثرتر را تسهیل مینماید.
پس از شناسایی دقیق هیجان، فرد باید به مشاهدهی افکار، باورها و تکانههای رفتاری (میل به انجام کاری) که در پی این هیجانها در او ایجاد میشود، بپردازد؛ مثلاً مشاهدهی احساس «خشم» که با «تکانهی» فرستادن پیام تند همراه است، یا احساس «جریحهدار شدن» که با «تکانهی» انزوای اجتماعی همراه میشود. عمل قدم به عقب گذاشتن و شناسایی این تجربیات، جوهرهی ذهنآگاهی است.
پس از شناسایی و مشاهدهی احساسات، اکنون میتوان تجربهی طرد شدگی را به شیوهای دلسوزانه معنا کرد. در اینجا، یک دام شناختی مهلک، خود-سرزنشگری است؛ نسبت دادن علت طرد به عوامل داخلی و «غیرقابل تغییر» در خود (مانند: «من ذاتا دوستداشتنی نیستم»). این تفسیرها وضعیت هیجانی را به شدت وخیمتر کرده و مسیر بازیابی را مسدود میکنند.
پادزهر این روایت تخریبی، شفقت و نگاه مهربانانه به خویشتن (Self-Compassion) است. پژوهشها تأکید دارند که خود-شفقتی به افراد کمک میکند تا تجارب شکست، طرد و شرمندگی را با پریشانی روانی کمتری پشت سر بگذارند.
در همین زمینه، یک مداخلهی عملی مؤثر وجود دارد و آن تمرین نوشتن توام با نگاه مهربانانه به خویشتن است. فرد باید زمانی را صرف نوشتن یک نامه «به خودش» کند، اما از جایگاه یک فرد «دانا و دلسوز» که برای بخش رنجکشیدهی وجودش مینویسد. این نامه باید شامل عناصری، چون تصدیق صمیمانهی درد و هیجانات شناسایی شده، ابراز مهربانی و نگرانی و از همه مهمتر، یادآوری انسانیت مشترک (Common Humanity) باشد؛ یادآوری این نکته که رنج طرد شدن، بخشی جهانی از تجربهی زیست انسانی است و فرد در آن تنها نیست. آن فرد دانا، در این نامه، یک تفسیر متعادل و دلسوزانه از ماجرا ارائه میدهد که نقش فرد، دیگران، بستر موقعیت و شانس را در کنار هم میپذیرد. تکرار این تمرین، طبق تحقیقات، میتواند به تنظیم پریشانی روانی کمک شایانی کند.
در مرحلهی نهایی، با استفاده از آنچه مقابلهی مسئلهمحور نامیده میشود، فرد گامهای بعدی برای عبور از طرد شدن و برآوردن نیازهای روانیاش را تعیین میکند. این رویکرد به ویژه برای اجتناب از واکنشهای هیجانمحور و ضدتولیدی (مانند انزوا یا پرخاشگری) حیاتی است.
فرآیند مقابلهی مسئلهمحور با یک مدل چهار مرحلهای ساده دنبال میشود: شفافسازی مسئله (تعریف دقیق موقعیت، دلیل احتمالی و تأثیرات آن)، بارش فکری راهحلهای بالقوه، بررسی مزایا و معایب هر گزینه، و در نهایت انتخاب و اقدام مشخص.
راهحلها در یکی از این سه مسیر قرار میگیرند:
تلاش برای ترمیم: این مسیر زمانی معنادار است که طرد ناشی از یک تعارض در روابط عمیق و بلندمدت باشد؛ فرد به دنبال جمعآوری اطلاعات در مورد «چرایی» و «چه کاری میتوانم انجام دهم» میرود تا رابطه را بازیابی کند.
پذیرش و التیام: در بسیاری از مواردی که رابطه «قابل تعمیر» نیست، پاسخ مناسب، پذیرش و التیام است.
برنامهی فرد در این مسیر بر مراقبت از خود، تمرین خود-شفقتی و سرمایهگذاری زمانی بر چیزهایی که برایش ارزش دارند (مانند ارتباطات اجتماعی دیگر، طبیعت، یا فعالیتهای معنوی) متمرکز میشود.
خلق فرصتهای جدید: پاسخ مؤثر دیگر، جستجوی فعالانه برای برآوردن نیازها در حوزههای دیگر است؛ مانند تقویت سایر ارتباطات اجتماعی موجود یا تلاش برای ایجاد پیوندهای جدید. این راهبرد، چه در مواجهه با طردشدگیهای مکرر در جستجوی شغل و چه در زندگی عاطفی، نیازمند ترکیبی از «خود-شفقتی» برای تحمل طردهای کوچک مسیر و «جستجوی سیستماتیک» برای رسیدن به اهداف است.
برای افرادی که بهطور مکرر، بهویژه در روابط نزدیک، خود را درگیر طرد شدن میبینند، احتمالا با الگوی حساسیت به طرد مواجهاند. این الگو با نگرانی شدید از طرد شدن، تمایل به تفسیر موقعیتهای مبهم بهعنوان طرد (سوگیری شناختی) و واکنش شدید و اغلب پرخاشگرانه به طرد ادراکشده، مشخص میشود.
بزرگترین چالش حساسیت به طردشدن این است که میتواند به یک پیشگویی خودکامبخش تبدیل شود: ترس از طرد، رفتاری را در فرد تحریک میکند که عملاً همان طرد شدن مورد ترس را ایجاد میکند. مقابله با این چرخه نیازمند ایجاد فاصله بین محرک و واکنش دفاعی است (با استفاده از ذهنآگاهی). در این فاصله، فرد باید افکار خودکار (مانند ذهنخوانی یا پیشگویی فاجعه) را به چالش بکشد و به یاد آورد که اینها صرفا «نظریههایی» دربارهی واقعیت هستند نه «حقایق» مسلم.
استفاده از دیدگاه دلسوزانه (استراتژی سوم) برای بررسی تفاسیر احتمالی دیگر نیز بسیار مفید است. علاوه بر این، فرد باید تمرین کند که خود را به شیوهای مؤثر و غیراتهامی ابراز کند؛ به جای بیان ترس از طریق «سرزنش» («تو همیشه منو نادیده میگیری!»)، باید با «بیان احساس» و پذیرش مالکیت آن، فضا را برای درک متقابل باز کند («من احساس ناامنی میکنم و میترسم که ترکم کنی»). دانستن اینکه حساسیت به طرد، یک نقص شخصیتی نیست، بلکه پاسخی آموخته شده به تجارب دردناک گذشته (مانند غفلت) است، خود به افزایش شفقت درونی کمک میکند.
طردشدن هزینهی گریزناپذیر تلاش انسان برای ارتباط عمیق، پیگیری و تعقیب رویاهای فردی و در یک کلام هزینهی گریزناپذیر زنده بودن است. اما نباید به بهای خاموشی زندگی تمام شود. هنرمندی در این نیست که هرگز «نه» نشنویم، بلکه در این است که اجازه ندهیم یک «نه» بیرونی، صدای «آری» عمیق درونی ما را به هدف و تعلق، خاموش سازد. از این رو، هدف نهایی، نه ساختن زرهای نفوذناپذیر در برابر زخمها، بلکه پرورش تابآوری راهبردی است. این تابآوری، بالهای آزادی را به ما میبخشد تا با کمترین اضطراب، شجاعانه در پی همان ارتباطات عمیق و اهداف والایی باشیم که به هستی ما معنا و اصالت میبخشند.