صفحه نخست

سیاسی

جامعه و فرهنگ

اقتصادی

ورزشی

گوناگون

عکس

تاریخ

فیلم

صفحات داخلی

شنبه ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - 2026 April 25
کد خبر: ۴۵۳۸۵۰
تاریخ انتشار: ۱۲:۲۶ - ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

جهان بر لبه پرتگاه تسلیم بی‌قید و شرط یا نابودی تمدن | کالبدشکافی حکومت مَرَض و حاکمان بیمار

پیش‌فرض دیرینه تحلیل سیاست، عقلانیت بود؛ اما بسیاری از نقاط تاریخ، این فرض را به چالش می‌کشد و نشان می‌دهد قدرت، گاه از منطق، به روان‌شناسیِ حاکمان بیمار سقوط می‌کند.

رویداد۲۴| علیرضا نجفی- انسان‌ها اغلب با یک پیشفرض بنیادین به وقایع سیاسی می‌نگرند: پیش‌فرض «عقلانیت». همواره فرض بر این است که در پس هر تصمیم سیاسی، ذهنی محاسبه‌گر، استراتژی‌ای مبتنی بر منافع ملی، و یا تصمیماتی ضروری، ولو از سر خودخواهی و قدرت‌طلبی، نهفته است. این چارچوب ادراکی نوعی آرامش شناختی به ما می‌بخشد؛ چراکه عقلانیت، حتی عقلانیت شیطانی، قابل پیش‌بینی، قابل مدل‌سازی و در نهایت قابل مهار است. 

اما چه رخ می‌دهد اگر این پیش‌فرض آرام‌بخش، از اساس یک خطای شناختی مهلک باشد؟ چه می‌شود اگر در تاریک‌ترین بزنگاه‌های تاریخ، آنچه بر صندلی قدرت تکیه زده و فرمان می‌راند، نه یک «عقل ابزاری بی‌رحم»، که یک «روان گسیخته و بیمار» باشد؟ (سوالی که این روزها بارها درباره دونالد ترامپ شنیده‌اید)

این همان پرسش هولناکی است که آندری لوباچفسکی، روان‌شناس، سیاست‌پژوه و اندیشمند لهستانی، در دوران تاریک وحشت استالینی با آن مواجه شد. لوباچفسکی که خود قربانی و شاهد عینی ماشین سرکوب شوروی بود، دریافت که برخی از رژیم‌های حاکم را نمی‌توان با ابزار‌های متعارف علوم سیاسی درک کرد. او اصطلاح «پاتوکراسی» را از ریشه یونانی «pathos» به معنای بیماری و «kratos» به معنای حکومت ساخت تا نامی بر این پدیده‌ی وحشتناک بگذارد.

پاتوکراسی، در این چارچوب نظری، لحظه‌ای است که یک اختلال روانی عمیق، از مرز‌های محدود یک فرد یا یک گروه کوچک فراتر رفته و به ساختار هنجارین، قانون‌گذار و مسلط یک جامعه بدل می‌شود. به گزارش رویداد۲۴، در این نقطه‌ی عطف تاریخی، بیماری روانی دیگر یک ناهنجاری قابل‌درمان در مطب روان‌پزشک نیست، بلکه خود به نیرویی سامان‌دهنده جامعه تبدیل شده و یک جهان سراسر جعلی را بر اساس درونیات مخدوش و احساسات پریشان خود خلق می‌کند: جهانی که بر محور مجموعه‌ای از توهمات، پارانویا‌های جمعی و تئوری‌های توطئه بنا شده و سرتاسر آن رنگ و بوی نفرتی بسیار شدید، عمیق و درک‌ناپذیر دارد. 

وقتی بیماری، سیستم می‌شود

ممکن است برخی معترض شوند که این تحلیل اغراق‌آمیز است؛ خب، اغلب سیاستمداران تا حدی خودشیفته‌اند و قدرت ذاتا خشونت در خود دارد. این اعتراض، در سطح خود، وجاهت دارد. اما آنچه لوباچفسکی و پژوهشگران پس از او توصیف می‌کنند، چیزی بنیادین‌تر و عمیق‌تر از این کلی‌گویی‌هاست.

مسئله او بدین قرار است که گاه یک نظام سیاسی چنان شکل می‌گیرد که «دقیقاً و منحصراً» کسانی را بر اریکه قدرت می‌نشانند که کمترین ظرفیت را برای همدلی، شرم، احساس ندامت و پذیرش مسئولیت دارند. این افراد معمولاً دارای ویژگی‌های بالینی هستند که در روان‌شناسی تحت عناوینی، چون «اختلال شخصیت ضداجتماعی»، «نارسیسم بدخیم»، یا «سایکوپاتی» شناخته می‌شوند.

در نظام‌های معمول و سالم، افراد با اختلالات شدید شخصیتی معمولا در حاشیه قرار می‌گیرند و ناچارند خود را، حداقل ظاهرا، با هنجار‌های جمعی تطبیق دهند. سازوکار‌های دموکراتیک، نهاد‌های نظارتی، رسانه‌های آزاد و افکار عمومی بیدار، همچون سیستم ایمنی بدن اجتماعی عمل می‌کنند و این عناصر بیمار را شناسایی، منزوی و خنثی می‌کنند.

حال آنکه چنین نسبتی در حکومت پاتوکراتیک وارونه می‌شود: دیوانگان و جانیان بر هسته‌ی مرکزی تصمیم‌گیری، شوربختانه، تصمیم‌گیری درباره‌ی سرنوشت یک یا چند ملت، تکیه می‌زنند و دیگر هنجار‌های اجتماعی باید خود را با اختلال و جنون آنها سازگار کنند. به بیان دیگر، با یک وارونگی سیستماتیک و هولناک مواجهیم که در آن منطق بنیادین جامعه از مدار «عقلانیت» خارج شده و به محور «بیماری و روان‌رنجوری» تغییر مسیر می‌دهد.

در چنین ساختاری هر عنصری که با این هنجار بیمارگونه همسو نشود، به‌طور خودکار طرد و حذف می‌گردد. افراد سالم از نظر روانی، کسانی که هنوز ظرفیت همدلی، تردید اخلاقی و مسئولیت‌پذیری دارند، در چنین سیستمی نه تنها ترفیع نمی‌یابند، بلکه به‌عنوان «عناصر ضعیف»، «غیرقابل اعتماد» یا حتی «خائن» شناسایی و از چرخه‌ی قدرت حذف می‌شوند. به گزارش رویداد۲۴، به تدریج، یک فرایند «انتخاب منفی» شکل می‌گیرد که در آن تنها کسانی بقا می‌یابند که بتوانند بی‌رحمی، بی‌شرمی و تملق را به‌عنوان مهارت‌های حرفه‌ای خود پرورش دهند.

وضعیت مذکور عمیقا رنج‌آور است و اخلاق شهروندان نیز، بر اثر زیستن مزمن در چنین جوامعی، به‌تدریج وارونه می‌شود. در این جهان سرنگون، کسی که هنوز از رنج دیگران متأثر می‌شود، «ضعیف» و «احساساتی» تلقی می‌گردد. انسانی که پرسش می‌کند و به دنبال حقیقت است، «مشکوک»، «آشوب‌طلب» یا «خائن به منافع ملی» خوانده می‌شود.

تنهایی وجودی و عطش هرگز سیرناشدنی قدرت


بیشتر بخوانید:

تحلیل فوکویاما از وقایع سیاسی سال ۲۰۲۵ ؛ نترسید ترامپ در حال ضعیف شدن است | موج آبی در راه است؟

هشدار روان‌شناس‌ها درباره بیماری‌های روانی ترامپ/ ترکیب خودشیفتگی، تجاوزگری و سادیسم!


برای لحظه‌ای سیاست کلان را کنار بگذاریم و از جایی شروع کنیم که برای هرکدام از ما ملموس‌تر و نزدیک‌تر است: تنهایی. نه تنهایی شاعرانه و رمانتیک و خلوت کردن باخود، بلکه تنهایی ریشه‌دار و وجودی؛ آن خلأ پنهانی و سیاه که آدم را وادار می‌کند مدام به بیرون چنگ بیندازد تا شاید خودی بیابد که دیگر ندارد.

انسانی که در وضعیت ارتباط سالم و امن زندگی می‌کند، جهان را میدان کنش متقابل می‌بیند. دیگران برای او «دیگری»‌اند؛ سوژه‌هایی مستقل با آرزوها، اضطراب‌ها و شکنندگی‌های خاص خودشان. وقتی او خطا می‌کند، می‌داند خطایش بر بدن و روان دیگری می‌نشیند و این آگاهی، او را به تأمل، ندامت و جبران سوق می‌دهد.

اما انسانی که به نوعی «جدایی افراطی» و «تنهایی پاتولوژیک» رانده شده، چه به دلیل تروما‌های دوران کودکی، چه به سبب ساختار‌های خانوادگی مسموم، در جهانی کاملاً متفاوت زیست می‌کند. در این جهان سرد و مرده، هر چیز یا تهدید است یا ابزار. درونش چنان تهی، خالی و سوراخ‌سوراخ است که تنها معیار ارزش، تأثیری است که چیز‌ها بر این خلأ می‌گذارند: «فلان آدم به چه کارم می‌آید؟»، «در فلان موقعیت چه چیزی می‌توانم کسب کنم؟»

اگر این ساختار روانی با تجربه‌های مکررِ تحقیر، شکست، خشونت یا طردِ ممتد در سال‌های شکل‌گیری شخصیت درهم بیامیزد، غالباً به موتورِ بی‌وقفه و تب‌آلودی برای طلبِ قدرت بدل می‌شود. قدرت، در این‌جا تنها یک مقوله‌ی سیاسی یا اجتماعی نیست؛ کارکردِ مُسکّنی روانی می‌یابد. به گزارش رویداد۲۴، هر بار که فرد، دیگری را به اطاعت وامی‌دارد یا در جمعی با سکوتی سنگین و هاله‌ای مرعوب‌کننده بر فضای سخن چیره می‌شود، لحظه‌ای کوتاه احساس پُری و ترمیم می‌کند؛ گویی ترک‌های درونش برای ساعاتی یا روز‌هایی با این سیطره بند می‌آیند و پوچیِ غارتگرش گامی به عقب می‌نهد.

اما تراژدی در همین‌جاست: این مُسکّن دوام نمی‌آورد. چرخه‌ی اعتیاد به قدرت، درست همچون اعتیاد به مواد مخدر عمل می‌کند؛ روان به دوزِ موجود خو می‌گیرد، اضطراب با شدتی افزون بازمی‌گردد، و برای فرونشاندنش باید مرتبه‌ای تازه از چیرگی، خشونت یا سلطه را تجربه کرد. این چرخه‌ی معیوب هرگز به آستانه‌ی اشباع نمی‌رسد و پیوسته به‌سوی تشدید و تصعید میل می‌کند.

به گزارش رویداد۲۴، در این نقطه است که سیاست، در هیئت ابزاری برای تسکین اختلال شخصیتی، وارد صحنه می‌شود: مجالی که در آن می‌توان میلیون‌ها انسان را تحت تأثیر قرار داد، قواعد بازی را به سود خود بازنوشت، و مهم‌تر از همه، شبانه‌روز در مرکز میدانِ دید باقی ماند. پاتوکراسی، در ژرف‌ترین لایه‌ی خود، محصول تلاقیِ همین خلأ‌های فردی با امکان‌های ساختاری قدرت است.

وقتی سیاست جای اسطوره را پر می‌کند


بیشتر بخوانید:

 چطور بفهمیم با یک خودشیفته طرفیم؟

نارسیست کیست؟


انسان موجودی است که نمی‌تواند به‌آسانی با پوچی و بی‌معنایی کنار بیاید. هرگاه معانی اصیل و نیرو‌های زاینده‌ی زندگی، عشق، خلاقیت، تفکر، همبستگی، مشارکت و خدمت، از عرصه‌ی وجود او محو شوند یا سرکوب گردند، ذهن برای جبران این خلأ، به کنش‌هایی سطحی، کاذب و اغلب مخرب پناه می‌برد: پیروزی بر دیگران، میل افراطی به دیده‌شدن، غلبه، و تملک همه‌جانبه.

برای بسیاری از سیاستمداران معمولی، «قدرت» مفهومی نسبتاً روشن و کارکردی دارد: بازی‌ای حرفه‌ای با قواعد مشخص، امتیاز‌های قابل شمارش، رقبای معلوم و پیروزی‌هایی که می‌توان روی نمودار ثبتشان کرد. در جهان مدرن، رسانه‌ها این بازی را به نمایش روزمره‌ای بدل کرده‌اند که همچون مسابقه‌ای دائمی دنبال می‌شود.

اما سیاستمدار پاتوکراتیک، قدرت را چیزی بسی فراتر از یک ابزار سیاسی‌ـ‌اقتصادی می‌فهمد. او قدرت را به اسطوره‌ی شخصی و روایت رستگاری‌بخش خویش تبدیل می‌کند؛ به صحنه‌ای که در آن خود را قهرمان تاریخ‌سازی می‌بیند که مأمور است «حقیقتی نو» بر جهانی فاسد تحمیل کند. به گزارش رویداد۲۴، او نه به اداره‌ی امور جاری، که به بازنویسیِ واقعیت و تاریخ با اتکا به واژگان، نمادها، تصاویر و روایت‌ها دل بسته است.

تاریخ بشر آکنده از چنین چهره‌هایی است: کسانی که جهان را همچون صحنه‌ی نمایش اسطوره‌ی شخصی خود می‌دیدند. نمونه‌هایی، چون رهبرانی که خود را نجات‌دهنده‌ی ملت یا سازنده‌ی «انسان نو» می‌خواندند و تمامی تصمیمات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی‌شان از ساختار روانی همین خودبزرگ‌بینی تغذیه می‌شد. در این سطح، رفتار‌های نمادین صرفاً نمایش نیستند؛ بخش‌های بنیادین روانی‌اند که سیاست را به صورت دگرگون‌شده‌ی همان اسطوره‌ی درونی جلوه‌گر می‌سازند.

در این منطق، «دروغ بزرگ» نشانه‌ی ضعف نیست، بلکه ابزاری کارآمد است. همان‌گونه که یکی از نظریه‌پردازان تبلیغات گفته بود: هرگاه دروغ چنان عظیم باشد که ذهن متعارف آن را نامحتمل بداند، مقاومت در برابرش فرو می‌ریزد؛ زیرا بسیاری با خود می‌گویند: اگر سراسر دروغ بود، با این حد از جسارت و تکرار بیان نمی‌شد.

در چنین وضعیتی، سیاست به تئاتری کلان، یا دقیق‌تر، به سیرکی خون‌آلود، بدل می‌شود که در آن رهبران نقش اسطوره‌های زنده را ایفا می‌کنند و هواداران‌شان در مقام مریدانِ وفادار ظاهر می‌شوند؛ و مخالفان نیز نه رقیبانی عادی، که شیاطینِ روایت حماسی‌اند. هر اسطوره‌ی دراماتیک برای معنا یافتن محتاج «شر» است، از این رو بخش‌هایی از جامعه عامدانه و نظام‌مند در هیئت اهریمن نشانده می‌شوند: روشنفکران، اقلیت‌های قومی یا مذهبی، مهاجران، گروه‌های مدنی مستقل و هرکه بیرون از دایره‌ی روایت رسمی ایستاده باشد.

وجود این «دشمنان» نه فقط ضروری، بلکه حیاتی است؛ زیرا بدون آنان اسطوره فرومی‌پاشد و قهرمان داستان بی‌میدان می‌ماند. پاتوکرات، در ژرف‌ترین لایه‌های روان خود، هیچ‌گاه واقعاً خواهان حذف کامل این دشمنان نیست؛ او می‌خواهد شماری از آنان در صحنه بمانند تا بتواند، بار‌ها و بارها، در برابر چشم ملت و پیروانش، شکستشان دهد، تحقیرشان کند و بر سینه‌شان فروبکوبد؛ چراکه بدون این نمایش، نه قدرت معنایی دارد، نه اسطوره دوام.

الگوریتم‌های خشم و رسانه‌های پاتوکراتیک


بیشتر بخوانید:

پروپاگاندا چیست و چرا افراد باهوش هم فریب آن را می‌خورند؟ | راه‌های غلبه بر یگانه هنر دولت‌های شرور

ژوزف گوبلز؛ وزیر تبلیغات هیتلر که به پلشتی خود افتخار می‌کرد


در دهه‌های گذشته، اگر رهبری دچار آشفتگی‌های روانی و خوی پرخاشگر، در اندیشه‌ی تسخیر عرصه‌ی سیاسی کشوری بود، برای دیده‌شدن و نفوذ در اذهان عمومی، نیازمند زیرساخت‌هایی سنگین و پرهزینه می‌شد: کنترل رادیو‌های ملی، انتشار روزنامه‌های فراگیر، و سازماندهی گردهمایی‌های میلیونی در میادین اصلی شهرها. این سازوکار‌ها مستلزم دستگاه‌های عظیم اداری، بودجه‌های کلان و زمانی درازدامن بودند.

به گزارش رویداد۲۴، امروز اما، معماری اطلاعاتی جهان دگرگونی‌ای بنیادین یافته است. اکنون برای برافروختن آتش در ذهن یک جامعه، کافی است رهبری پاتوکراتیک چند جمله‌ی کوتاه، تند، گزنده و قطبی‌ساز را از طریق حساب کاربری‌ای در شبکه‌های اجتماعی منتشر کند؛ و سپس، فرآیند ویرانگر تباهی را ماشینِ بی‌تفاوت، سرد و سودجوی «الگوریتم‌ها» به پیش می‌برد.

الگوریتم‌های حاکم بر شبکه‌های اجتماعی نوین، از فیسبوک و توییتر گرفته تا اینستاگرام و تیک‌تاک، با هدفی بی‌رحم و منفعت‌طلبانه طراحی شده‌اند: «میخکوب کردن نگاه کاربر به صفحه‌ی نمایشگر برای زمانی هرچه درازتر»؛ زیرا هر ثانیه‌ای که کاربر در این پهنه‌ها درنگ می‌کند، به معنای نمایش تبلیغات بیشتر و درآمدی افزون‌تر برای شرکت‌های مالک است.

روان‌شناسی تکاملی و علوم اعصاب به روشنی نشان داده‌اند که آنچه بیش از هر چیز، چشم و ذهن آدمی را خیره می‌دارد، نه استدلال‌های خردورزانه و متون فلسفی، بلکه برانگیزنده‌هایی است که بی‌واسطه «آمیگدال» — بخش کهن مغز که کار پردازش هیجان‌ها و هراس را بر عهده دارد — را نشانه می‌روند. خشم، ترس وجودی، تمسخر و خوارشمارِ دیگری، انزجار، نفرت؛ اینها کارآمدترین و پرتوان‌ترین سوخت‌ها برای به حرکت درآوردن ماشین عظیم «اقتصاد توجه» هستند.

رهبر پاتوکراتیک، حتی بی‌آنکه دانشی در برنامه‌نویسی یا روان‌شناسی داشته باشد، این منطق الگوریتمی را با غریزه‌ی شکارچی‌ای چیره‌دست و بدوی درمی‌یابد. او در سخنرانی‌ها و پیام‌هایش هرگز از جمله‌های پیچیده، ساختار‌های نحوی درهم‌تنیده، یا استدلال‌های چندسویه و متوازن بهره نمی‌گیرد. از استعاره‌های شاعرانه و دوپهلویی که نیازمند تأمل و ژرف‌اندیشی‌اند، گریزان است و همه‌ی ظرافت‌های کلامی را با قساوتی بی‌امان می‌زداید.

در برابر، همه‌ی توان ماشین تبلیغاتی او بر آفرینش «ضربه» متمرکز می‌شود: واژه‌های کوتاه، ضرب‌آهنگ تند و تکرارشونده، برچسب‌زنی‌های بی‌پرده و تحقیرآمیز، تهدید‌های عریان، و ادعا‌های باورناپذیر. این واژگان و تصاویر زهرآگین، همچون قلاب‌هایی تیز در گوشت و روان ناخودآگاه جمعی فرو می‌روند و ذهن‌ها را ساعت‌ها و روز‌ها در اشغال خویش نگاه می‌دارند.

پژوهش‌های دانشگاه‌ام‌آی‌تی نشان داده‌اند که پیام‌های آکنده از خشم و نفرت، ۶ تا ۸ برابر بیش از محتوای خنثی یا مثبت در شبکه‌های اجتماعی بازپخش می‌شوند. یعنی الگوریتم‌ها، به‌گونه‌ای طبیعی و خودکار، این گونه محتوا را تقویت و گسترش می‌دهند. رهبر پاتوکراتیک دقیقاً در همین نقطه، با ماشین رسانه‌ای همزیستی اندام‌وار برقرار می‌کند: او محتوای هیجانی و برانگیزنده می‌آفریند، و الگوریتم آن را به میلیون‌ها تن می‌رساند.

اما تلخ‌تر آنکه: ما انسان‌های عادی، ما کاربران شبکه‌های اجتماعی، ناخواسته هیزم‌کِش این دوزخ دیجیتالیم. هر بار که ویدئویی سرشار از خشم و وقاحت را به قصد تمسخر، یا با عبارت «ببینید چه سخن مضحکی بر زبان رانده!» برای دوستانمان بازمی‌فرستیم، در حقیقت، مصالح و سوخت لازم برای استوارتر کردن دیوار‌های ساختمان پاتوکراسی را با دستان خویش فراهم می‌کنیم. این نظام بیمار بر سستی روان‌شناختی خود ما در برابر «وسوسه‌ی تماشای درام و فاجعه» استوار می‌شود.

جامعه چگونه تسلیم می‌شود؟

به گزارش رویداد۲۴، در نگاه نخست، چیرگی و پایایی پاتوکراسی پارادوکسی نابخردانه می‌نماید: چگونه اقلیتی بیمار می‌تواند اکثریت عظیم یک جامعه را به بند بکشد؟ پاسخ در شکاف‌های درونیِ خودِ آن اکثریت نهفته است.

هنگامی که طاعون پاتوکراسی بر جامعه سایه می‌افکند، پیکره‌ی یگانه‌ی ملت به آرامی ترک برمی‌دارد و به چهار اردوگاه جداگانه بخش می‌شود:

۱. وفاداران آتشین: این اقلیت پرشور، با رهبر پیوندی عاطفی ژرف و بیمارگونه دارند. او را تجلی آرزو‌های سرکوب‌شده‌ی خویش، پدری سخت‌گیر، اما عادل، یا حتی نجات‌دهنده‌ای موعود می‌پندارند. همه‌ی شکست‌های فاجعه‌بار نظام را بی‌درنگ به گردن «دشمنان بیرونی» یا «توطئه‌گران درونی» می‌اندازند. این گروه، اگرچه از دید شمار در اقلیت‌اند، اما به‌سبب انسجام بالا، انگیزه‌ی شدید، و سازماندهی کارآمد، تأثیری به مراتب فراتر از اندازه‌ی واقعی خود بر جای می‌گذارند.

۲. مخالفان فعال: اینان، خطر مرگبار را با تمام وجود درمی‌یابند و هشدار می‌دهند. اما تراژدی‌شان در فقدان زبانی مشترک با توده‌هاست. زبان آنان برای بخش بزرگی از جامعه، غریب، نخبه‌گرایانه و انتزاعی می‌نماید. پیوسته از مفاهیم پیچیده‌ی حقوقی، روند‌های تاریخی، یا مبانی فلسفی سخن می‌گویند که برای کارگری در اندیشه‌ی نان شب، نافهمیدنی است. افزون بر این، خود نیز دچار پراکندگی و اختلاف درونی‌اند.

۳. میانه‌رو‌های سازش‌کار: این گروه از تنش بیزارند. برای حفظ آرامش روانی، دست به برابرسازی کاذب می‌زنند: هر دو سو را به یکسان مقصر می‌شمارند. می‌گویند: «هر دو سو افراطی‌اند»، «باید میانه‌رو بود». آگاهانه چشمان خود را بر این حقیقت می‌بندند که نسبت نیرو‌ها در این بازی یکسان نیست. خاموشی و بی‌طرفی آنان، در عمل به معنای پذیرش وضع موجود است.

۴. کناره‌گیران: انبوه عظیمی که از سیاست ناامید شده‌اند. آن را ذاتا پلید و بی‌ثمر می‌دانند. اما این کناره‌گیری، بزرگ‌ترین خدمت به استواری قدرت هیولاست. هر رأیی که در صندوق نمی‌افتد، هر آوایی که در گلو خفه می‌شود، خلأیی پدید می‌آورد که بی‌درنگ با اراده‌ی پاتوکراسی پر می‌گردد.

راز ماندگاری پاتوکراسی تنها در زره‌پوش‌ها و سلاح‌های فرمانروایان نیست؛ بلکه در ناتوانی مزمن اکثریت جامعه در سامان‌دهی خویشتن نهفته است. قدرت واقعی، در مغاک تاریک میان این دسته‌های ازهم‌گسیخته، یکه‌تازی می‌کند.

به گزارش رویداد۲۴، رتوریک اخیر دونالد ترامپ علیه ایران و تهدید به «نابودی یک تمدن کامل»، نمونه‌ای عریان از همان منطق پاتوکراتیک است. این‌گونه بیان، بازتاب ساختار روانی‌ای است که جهان را به دوگانه‌ی ساده‌ی «اطاعت یا فنا» فرو می‌کاهد. در این منطق، طرف مقابل باید در روایت اسطوره‌ای رهبر، یا به زانو درآید یا از صحنه حذف شود. این رتوریک، بیش از آنکه نشان‌دهنده قدرت باشد، نشانه‌ی همان چرخه اعتیاد به سلطه است که پیش‌تر گفته شد: نیاز به دوزهای شدیدتر از تهدید و خشونت کلامی برای حفظ کنترل روانی بر پیروان و تسخیر توجه افکار عمومی. 

نظرات شما