رویداد۲۴| علیرضا نجفی- برای فهم ریشهایترین عامل شکلدهنده به روابط دو سوی خلیج فارس، باید با مفهومی بنیادین در جغرافیای سیاسی به نام «عدم تقارن ساختاری» آشنا شویم. این مفهوم به زبان ساده یعنی دو همسایه از نظر ظرفیتهای طبیعی، وسعت، جمعیت و توان بازسازی خود، در کفههای نابرابری از ترازو قرار داشته باشند. ریشهی این نابرابری را باید در تفاوت «پسکرانهها» (Hinterlands) جستوجو کرد.
کرانههای شمالی (ایران)، از طریق کمربند کوهستانی زاگرس، به فلات پهناور و عمیقی متصل میشوند. فلات ایران با وجود اقلیم خشک، به واسطهی رودها و ابداع شبکههای قنات، ظرفیت آن را داشت که جمعیتهای انبوه را در خود جای دهد و به عنوان یک «رحم تمدنی»، قدرتهای مرکزگرای بزرگی را بپروراند. این جغرافیا به ایران «عمق استراتژیک» میبخشید؛ یعنی اگر حکومتی در اثر حملهی خارجی (مانند حمله مغول) فرو میپاشید، پهناوری سرزمین و تنوع منابع به کانونهای محلی اجازه میداد تا پس از مدتی دوباره متحد شده و قدرت را بازسازی کنند و سپس نفوذ خود را تا دریا امتداد دهند.
در نقطهی مقابل، کرانههای جنوبی در شبهجزیره عربستان، فاقد چنین عقبهی جغرافیایی انسجامبخشی بودند. در جغرافیای خشن و بیابانی جنوب، سکونتگاههای دائمی تنها در نقاط استثنایی و «واحهها» (مناطق سرسبز کوچک متکی بر آبهای زیرزمینی) مانند بحرین و الاحساء شکل گرفتند. در این کانونهای پراکنده، هیچگاه توانمندی انباشت ثروت و جمعیتی که بتواند یک امپراتوری قارهای بسازد، وجود نداشت. تنها استثنای نسبی عمان بود که نوار ساحلیاش بستر مناسبی برای زیست فراهم میکرد؛ اما حتی عمان نیز اسیر شکافهای داخلی بود و هرگز نتوانست سلطه و برتری بلامنازع خود را بر کل منطقه تحمیل کند. نتیجهی این جغرافیای متضاد، شکلگیری الگویی تکرارشونده بود: قدرت همواره از فلات شمالی به سوی سواحل جنوبی سرریز میکرد.
بیشتر بخوانید: الهیات سیاسی ساسانی و منطق خودویرانگر آن | چگونه ساسانیان سیاست را مقدس و خدا را بر زمین حاکم کردند؟
این پویایی مرکز-پیرامون، نخستین بار در دوران ساسانیان با وضوحی تمام خودنمایی کرد. اردشیر بابکان در سال ۲۲۴ میلادی با برانداختن اشکانیان، امپراتوری جدیدی را از ایالت «پارس» (در جنوب غربی ایران امروزی) بنیان نهاد. پارس، خاستگاه ساسانیان، هم به قلب فلات ایران متصل بود و هم رو به خلیج فارس داشت.
برای رهبران ساسانی، خلیج فارس صرفاً یک مرز آبی نبود، بلکه شریان حیاتی اقتصاد و امنیت ملی به شمار میرفت. آنها به درستی دریافتند که اگر کرانههای مقابل (سواحل عربی) را کنترل نکنند، این مناطق به مأمنی برای دزدان دریایی یا پایگاهی برای نفوذ امپراتوریهای رقیب (مانند روم و حبشه) بدل خواهند شد. لشکرکشیهای اردشیر و بعدها شاپور دوم به بحرین، شرق عربستان و عمان، خلیج فارس را برای نخستین بار در تاریخ به یک «دریاچه داخلی» در چارچوب یک امپراتوری ایرانی تبدیل کرد. آنها با احداث بنادر و استقرار پادگانها، یک سیستم امنیتی یکپارچه ساختند که امنیت تجارت دریایی با هند و چین را نیز تضمین میکرد.
با زوال ساسانیان و طلوع اسلام از حجاز در قرن هفتم میلادی، معادلات قدرت دستخوش تغییری بنیادین شد. اعراب یکپارچه، ایران را فتح کرده و هر دو کرانهی خلیج فارس زیر چتر امپراتوری پهناور خلافت اسلامی قرار گرفت. اما این وحدت ظاهری، نتوانست نابرابریهای نهفته را از میان ببرد؛ بلکه تنها جایگاهها را تغییر داد. مرکز ثقل این امپراتوری نوپا هرگز سواحل خلیج فارس نبود، بلکه قدرت به سرعت از مکه و مدینه به شام (در دوره امویان) و سپس به عراق (در عصر عباسیان) منتقل شد.
در این نظام جدید، قبایل عرب ساکن نوار خلیج فارس و عمان به حاشیه رانده شدند و سهم اندکی از ثروتهای عظیم امپراتوری به آنها رسید. این حاشیهنشینی سیاسی و اقتصادی، بستری شد برای آنچه در علوم سیاسی مدرن «سیاست هویتی» نامیده میشود؛ یعنی زمانی که گروههای به حاشیه رانده شده، اعتراض و هویتخواهی خود را در قالبهای متمایز مذهبی یا قومی ابراز میکنند. خلیج فارس به دلیل انزوای جغرافیاییاش، به پناهگاهی امن برای شورشیان و دگراندیشان بدل شد. گرایش به آیین «اباضیه» در عمان (که شاخهای از خوارج بود) و ظهور دولت رادیکال و اشتراکی «قرمطیان» (شاخهای از اسماعیلیان) در بحرین و الاحساء، دقیقاً بازتابی از همین طغیان مناطق پیرامونی علیه اشرافیت مرکزنشین خلافت بود. قرمطیان تا آنجا پیش رفتند که در سال ۳۱۷ هجری به مکه حمله کرده و حجرالاسود را ربودند و به بحرین بردند تا استقلال و عصیان خود را به رخ مرکز بکشند.
با افول تدریجی خلافت عباسی و از حدود سال ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی، پیوندهای سیاسی دو کرانه بار دیگر گسست. در این پنج قرن، فلات ایران عرصه تاختوتاز امپراتوریهای مبتنی بر سنتهای کوچنشینی آسیای مرکزی مانند سلجوقیان، مغولها، تیموریان و ترکمانان شد. این قدرتها عمدتاً «قارهگرا» بودند؛ یعنی دکترین نظامی و اقتصادیشان بر جنگهای زمینی و کنترل مسیرهای خشکی (مثل جاده ابریشم) استوار بود و درک چندانی از نیروی دریایی نداشتند.
در نتیجهی این غفلت قدرتهای شمالی، خلیج فارس در یک خلأ سیاسی فرو رفت. در همین دوران فترت بود که پدیدهای جذاب در تاریخ منطقه رخ داد: ظهور دولتشهر «هرمز». هرمز تجلی مفهومی است که در نظریات ژئوپلیتیک به آن «تالاسوکراسی» یا «حکومت دریاپایه» میگویند. بر خلاف امپراتوریهای زمینی که بر وسعت خاک تکیه دارند، قدرتهای تالاسوکراسی بر ناوگان دریایی، کنترل بنادر، تنگهها و شبکههای تجارت جهانی استوارند. هرمز بدون داشتن خاکی پهناور، تنها با اتکا به تجارت دریایی، به ثروتمندترین قدرت منطقه بدل شد و توانست بر جزایر و سواحل متعددی مسلط شود.
بیشتر بخوانید:
ارباب تنگهها | از هرمز تا تایوان؛ چگونه تنگه به شاه کلید امپراتوری بدل شد؟
تولد فقه سیاسی شیعه در عصر صفوی و پس از آن؛ از حاشیه قدرت تا انتظار تاریخی
قرن شانزدهم میلادی نقطه عطفی بود که تاریخ خلیج فارس را به دوران مدرن پیوند داد. در سال ۱۵۰۱، شاه اسماعیل امپراتوری صفوی را در ایران بنیان نهاد و مذهب تشیع دوازده امامی را رسمی کرد. این اقدام، یک مرز هویتی پررنگ میان ایران و همسایگان سنیمذهبش کشید. نگاه اقلیتهای شیعهی ساکن در سواحل جنوبی (نظیر بحرین و قطیف) به عنوان یک قبلهی سیاسی و معنوی به سوی اصفهان جلب شد و این امر، حساسیت قدرتهای رقیب مانند امپراتوری عثمانی را برانگیخت. در اینجا بود که «تشیع» به عنوان یک متغیر قدرتمند ژئوپلیتیک وارد معادلات خلیج فارس شد.
همزمان با ظهور صفویه، خلیج فارس با ورود ناوگان پرتغالیها، برای نخستین بار طعم دخالت استعمار جهانی را چشید. پرتغالیها با تسخیر هرمز، تجارت منطقه را قبضه کردند. شاه عباس بزرگ برای اخراج پرتغالیها، دست به یک اقدام کلاسیک در چارچوب سیاست «موازنه قوا» زد. موازنه قوا یعنی وقتی یک کشور در برابر تهدیدی قدرتمند قرار میگیرد، با نیروی سومی متحد میشود تا قدرت رقیب را خنثی کند. شاه عباس با استفاده از ناوگان کمپانی هند شرقی بریتانیا، پرتغالیها را شکست داد. این الگو (اتحاد یک قدرت مستقر در فلات ایران با یک قدرت دریایی غربی برای اعمال حاکمیت در خلیج فارس)، سنتی شد که در قرون بعدی نیز بارها تکرار گشت.
با افول تدریجی ایران پس از صفویه و نادرشاه، امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم به قدرت بلامنازع خلیج فارس تبدیل شد. بریتانیا با اجرای سیاست «صلح بریتانیایی» و عقد معاهدات تحتالحمایگی با شیوخ قبایل عرب، مانع از جذب آنها توسط قدرتهای بزرگتر شد و واحدهای سیاسی نوپایی (مانند امارات متحده عربی امروزی) را تثبیت کرد.
اما آنچه معادلات تاریخی را بهطور بنیادین زیر و رو کرد، اکتشاف «نفت» در اوایل قرن بیستم بود. طلای سیاه، ماهیت قدرت را در خلیج فارس تغییر داد. کشورهای عربی کرانهی جنوبی که روزگاری از فقر منابع رنج میبردند، با تبدیل شدن به «دولتهای رانتیر» (دولتهایی که بودجهشان نه از مالیات تولیدات داخلی، بلکه از فروش منابع طبیعی خام به خارج تأمین میشود)، ناگهان به ثروتمندترین واحدهای سیاسی جهان بدل شدند. دلارهای نفتی به آنها اجازه داد تا با خریدهای عظیم تسلیحاتی و ایجاد ائتلافهای بینالمللی، برای خود یک «عمق استراتژیک مصنوعی» بخرند و آن عدم تقارن باستانی در برابر فلات ایران را تا حدودی جبران کنند.
در دههی ۱۹۷۰، پس از خروج بریتانیا از خلیج فارس، محمدرضا شاه پهلوی با اتکا به درآمدهای نفتی سرشار و حمایت ایالات متحده، دکترین «ژاندارمی خلیج فارس» را در پیش گرفت. ایران بار دیگر کوشید سلطهی تاریخی فلات بر کرانههای دریایی را احیا کند (که بازپسگیری جزایر سهگانه نماد آن بود)؛ سیاستی که هرچند نظم را برقرار کرد، اما بذر سوءظن و هراس را در دل همسایگان نوپای عرب پروراند.
بیشتر بخوانید: لحظه خلدونی خلیج فارس | بلایی که جنگ بر سر «لوکزامبورگهای عربی» آورد
سال ۱۳۵۷ و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، ژئوپلیتیک خلیج فارس را وارد متلاطمترین فاز خود کرد. ایدئولوژی انقلابی جدید ایران، با شعار «صدور انقلاب»، هراسی وجودی در دل ساختارهای پادشاهی عربی ایجاد کرد. واکنش فوری آنها، تأسیس «شورای همکاری خلیج فارس» در سال ۱۳۵۹ برای ایجاد سدی دفاعی در برابر نفوذ ایران بود.
از این مقطع به بعد، منطقه در گردابی گرفتار شد که در روابط بینالملل «معمای امنیت» نامیده میشود. این مفهوم وضعیتی را توصیف میکند که در آن، یک کشور صرفاً برای افزایش امنیت خود دست به تسلیح یا ائتلاف میزند، اما کشورهای همسایه این اقدام را تهاجمی تلقی کرده و متقابلاً خود را مسلح میکنند؛ چرخهای باطل که نتیجهاش کاهش امنیت همگان است.
اما این سرگردانی محتاطانه، با وقوع دو رویداد پی درپی به نقطهی جوشش رسید. نخست، عملیات «طوفان الاقصی» در اکتبر ۲۰۲۳ و جنگ متعاقب آن در غزه، که شعلههای خشم عمومی در جهان عرب را برافروخت و هرگونه همکاری آشکار با اسرائیل را برای رهبران خلیج فارس به کابوسی تبدیل کرد. دوم، و مهمتر، آوریل ۲۰۲۶ بود که اسرائیل و ایالات متحده، دست به حملات هماهنگ هوایی و موشکی به تأسیسات هستهای، نظامی و اقتصادی ایران زدند. نطنز، فردو، اصفهان، پالایشگاه آبادان و بندرعباس یکباره زیر بمباران سنگین رفت. برای نخستین بار از جنگ هشت سالهی ایران و عراق، تهران مستقیماً و همزمان از دو قدرت هستهای هدف قرار میگرفت.
واکنش ایران، اما متقارن نبود. جمهوری اسلامی با انبوهی از موشکها و پهپادها، پایگاههای آمریکا در قطر، بحرین و عراق را هدف قرار داد و حوثیهای یمن تنگهی بابالمندب را عملاً بستند. از آن روز، جنگ وارد فاز تازهای شده که تا امروز همچنان ادامه دارد. آسمان خلیج فارس به رینگ بوکسی بیقانون تبدیل شد و کشورهای عربی جنوبی خود را در میانهی آتشِ متقابل یافتهاند.
در این وضعیت، سرگردانی کشورهای عربی به کابوسی تمامعیار بدل شده است. پیمان ابراهیم عملاً از کار افتاده، افکار عمومی به شدت علیه هرگونه همراهی با اسرائیل شوریده، و آمریکا نیز نه چتر امنیتی مطمئنی فراهم میکند و نه توانایی پایان دادن به جنگ را دارد. ثروتهای نفتی دیگر تضمینکنندهی امنیت نیست و مدل «دبی»، آن رویای زندگی لاکچری فارغ از زمختهای ژئوپلیتیک، برای همیشه در آتش حملات نامتقارن سوخته است. امروز، خلیج فارس در «لحظهی خلدونی» خود به سر میبرد؛ لحظهای که ساختارهای امنیتی دههها بنا شده، یکباره فروریخته و هیچ نظم جایگزینی، نه درونزا و نه برونزا، هنوز زاده نشده است. جنگ ادامه دارد و پایان آن، دوردستتر از همیشه به نظر میرسد.
تاریخ طولانیمدت خلیج فارس نشان میدهد که هرگاه نظم در این پهنه آبی از خارج تحمیل شده، ماهیتی موقتی و ناپایدار داشته است. صلح پایدار در این منطقه، تنها زمانی دستیافتنی خواهد بود که بازیگران آن از ذهنیت «بازی با حاصلجمع صفر» فراتر روند. جراحتهای تاریخی میان ایران و همسایگان جنوبیاش تنها با درک این واقعیت التیام مییابد که «قدرت قارهای ایران» و «قدرت تجاری-مالی اعراب» مکملهای گریزناپذیر یکدیگرند. رسیدن به یک «توازن درونزا» مستلزم آن است که ایران امنیت جریان انرژی را تضمین کند و کشورهای عربی، مشروعیت و جایگاه طبیعی ایران را به عنوان قدرت برتر فلات برسمیت شناسند. در غیر این صورت، خلیج فارس همچنان صحنهی نمایشی باقی خواهد ماند که در آن، تراژدی تخاصم مدام بازتولید میشود.