تاریخ انتشار: ۱۴:۱۶ - ۳۱ فروردين ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

ارباب تنگه‌ها‌ | از هرمز تا تایوان؛ چگونه تنگه به شاه کلید امپراتوری بدل شد؟

داستان نبرد تاریخی لویاتان و بهموت، داستان فهم جغرافیاست. فهم اینکه قدرت فقط در تانک و موشک نیست؛ در جغرافیاست. کسی که تنگه را دارد، لازم نیست بجنگد، کافی است تهدید کند که می‌بندد؛ و کسی که تنگه را ندارد، حتی اگر بزرگ‌ترین ارتش جهان را داشته باشد، آسیب‌پذیر است.

تنگه هرمز

رویداد۲۴| این روزها نام تنگه هرمز را زیاد می‌شنوید اما شاید تعجب کنید اگر بدانید این اولین بار در تاریخ نیست که یک تنگه، چنین عرصه را بر قدرت‌های جهان تنگ کرده‌است. تنگه‌ها در جغرافیای سیاسی اهمیت زیادی دارند؛ آنها را باید «گره‌گاه‌ها» و «چهارراه‌های تاریخ» نامید؛ نقاطی که بر روی نقشه کوچک‌اند، اما اثرگذاری سهمگینی بر قدرت سیاسی دارند؛ و علاوه بر کاروان‌های تجاری و نیرو‌های نظامی، قوانین و انتظامات حقوقی و معماری امپراتوری‌ها نیز، به نوعی، عابران تنگه‌ها هستند.

کارل اشمیت، حقوقدان و اندیشمند سیاسی، در رساله‌ای با نام «خشکی و دریا» نوشته و در آن تاریخ جهان را به منزله‌ی صحنه‌ی نبردی دیرپا میان دو «عنصر» بنیادین تحلیل کرده است: نبرد قدرت‌های دریایی با قدرت‌های زمینی، یا به تعبیر او، نزاع میان «نظم برّی» و «نظم بحری».

در کشاکش بنیادین این عناصر، جوامع و دولت‌های مختلف یکی از آن دو را انتخاب می‌کنند و بدین طریق جایگاه خود را در نظم بین‌الملل پایه می‌گذارند: از یک سو، قدرت‌های قاره‌ای که هویت‌شان در ثبات، مرز‌های مشخص، عمق استراتژیک خشکی و «ریشه‌دواندن در زمین» شکل می‌گیرد. از سوی دیگر، قدرت‌های بحری که با سیالیت، انعطاف، دوری از مرز‌های بسته و حرکت آزاد بر روی آب تعریف می‌شوند.

تنگه‌ها نقاط اصطکاک این دو جهان هستند. آوردگاه‌های حساسی که تسلط بر آنها، همانا به معنای در اختیار داشتن نوعی «نقطه‌ی ارشمیدسی» برای چرخاندن اهرم قدرت در مقیاس جهانی و ایجاد تاثیرات بین‌المللی است. تسلط بر این گره‌گاه‌ها نیز می‌تواند جریان ثروت، مسیر جنگ و حتی شکل‌گیری دولت‌ها و ملت‌ها را عمیقا متاثر کند.

لویاتان و بهموت

اشمیت برای توضیح تضادی که میان نظم برّی و نظم بحری، از دو هیولای معروف کتاب مقدس یاد می‌کند: در عهد عتیق، دو هیولای عظیم وجود دارند، لویاتان، هیولای دریا، و بهموت، هیولای خشکی. این دو از آغاز آفرینش در نبردند. لویاتان با باله‌هایش دهان و بینی بهموت را می‌بندد تا نتواند نفس بکشد و غذا بخورد. بهموت با شاخ‌ها و سُمَ‌هایش شکم لویاتان را می‌درد. اشمیت می‌گوید این اسطوره، طرحی نمادین از محاصره دریایی یک قدرت خشکی است، و اگر دقت کنید، تاریخ پانصد سال اخیر جهان دقیقا همین داستان را روایت می‌کند.

در این میان، تنگه‌ها را می‌توان به منزله‌ی حلقه‌ای دانست که در آن، باله‌ی لویاتان و سُمِ بهموت به هم می‌رسند؛ جایی که یک حرکت کوچک، می‌تواند نظمی دیرپا و حیاتی را، در مقیاس جهانی، از هم بپاشد و مختل کند.

حالا از اسطوره به جغرافیا برگردیم و ببینیم لویاتان دقیقا در کجاست که دهان بهموت را بسته است.

پرتغالی‌ها: نخستین کسانی که فهمیدند تنگه‌ها کلید امپراتوری‌اند

وقتی واسکو داگاما در سال ۱۴۹۸ دماغه امید نیک را دور زد و به اقیانوس هند رسید، چیزی اتفاق افتاد که اشمیت آن را «انقلاب فضایی» می‌نامد. تا پیش از آن، اروپا محبوس بود؛ مدیترانه حیاط خلوتش بود و دنیای بزرگ‌تر از دسترسش خارج. اما ناگهان، با دور زدن آفریقا، فضای سیاسی جهان عوض شد. پرتغالی‌ها اولین کسانی بودند که فهمیدند کنترل دریا یعنی کنترل ثروت، و کنترل ثروت یعنی کنترل قدرت. اما نکته ظریف‌تر این بود که آنها فهمیدند لازم نیست همه دریا را کنترل کنی، کافی است گلوگاه‌ها را بگیری.

آلفونسو دو آلبوکرک، فرمانده نظامی پرتغال، این را بهتر از هر کسی درک کرد. او در نامه‌ای به پادشاه پرتغال نوشت که اگر سه نقطه را بگیریم، هرمز، عدن، و مالاکا، تجارت ادویه جهان در مشت ماست.

آلبوکرک هرمز را در ۱۵۰۷ گرفت و قلعه‌ای بر آن ساخت. مالاکا را در ۱۵۱۱ تصرف کرد. اما عدن از دستش در رفت. همین یک شکست کافی بود تا رؤیای او ناتمام بماند. با این حال، آلبوکرک چیزی را کشف کرده بود که قرن‌ها بعد هم معتبر ماند: تنگه‌ها کلید امپراتوری‌اند.

اشمیت توضیح می‌دهد که انگلستان این درس را از پرتغالی‌ها آموخت و آن را به کمال رساند. او می‌نویسد که انگلستان در قرن هفدهم یک «تغییر عنصری» را تجربه کرد، از خشکی به دریا نقل مکان کرد. این فقط یک تصمیم نظامی نبود؛ یک تحول وجودی بود. انگلیسی‌ها دیگر خودشان را مردمان جزیره‌ای نمی‌دیدند که اتفاقاً کشتی هم دارند؛ خودشان را فرزندان دریا می‌دیدند که اتفاقاً جزیره‌ای هم دارند. این تفاوت، ظریف. در عین حال سرنوشت‌ساز بود.

لویاتانی که همه گلوگاه‌ها را بلعید


بیشتر بخوانید:

تأملی در باب فلسفه‌ی جنگ | چگونه جنگ به وضع طبیعی بدل شد؟

تنگه هرمز کجاست و اهمیت سیاسی و اقتصادی آن در چیست؟


بریتانیا رویای ناتمام آلبوکرک را سه قرن دیرتر به واقعیت تبدیل کرد. جبل‌الطارق را در ۱۷۰۴ گرفت، دروازه مدیترانه. عدن را در ۱۸۳۹ تصرف کرد؛ کلید دریای سرخ. سنگاپور را در ۱۸۱۹ به پایگاه تبدیل کرد، قفل تنگه مالاکا؛ و سرانجام در ۱۸۷۵، با خرید سهام کانال سوئز از خدیو مصر، و سپس اشغال نظامی مصر در ۱۸۸۲، آخرین حلقه زنجیر را بست. حالا بریتانیا از جبل‌الطارق تا سنگاپور، از سوئز تا هرمز، تمام گلوگاه‌های دریایی جهان را در اختیار داشت.

لویاتان دهان و بینی بهموت را بسته بود.

اشمیت این وضعیت را با مفهومی توضیح می‌دهد که شاید مهم‌ترین مفهوم فلسفه سیاسی اوست: «نوموس». نوموس فقط قانون نیست؛ نظم بنیادین فضایی است. هر تمدنی بر یک تقسیم فضایی بنا شده: چه کسی کجا را دارد، مرز‌ها کجاست، و قواعد بازی چیست. اشمیت می‌گوید نوموس زمین در دوران مدرن بر یک اصل ساده استوار بود: خشکی تقسیم می‌شود میان دولت‌ها با مرز‌های مشخص، و دریای آزاد مال هیچ‌کس است، یا بهتر بگوییم، مال هر کس که زورش برسد.

اما تنگه‌ها در تناقض این نظم قرار دارند. تنگه نه کاملاً دریای آزاد است، نه کاملاً خاک حاکمیتی یک دولت. تنگه منطقه خاکستری است؛

و در سیاست جهانی، منطقه خاکستری یعنی میدان جنگ.

هلندی‌ها و تولد حقوق دریایی

پیش از آنکه بریتانیا لویاتان شود، هلندی‌ها بودند که اولین نبرد حقوقی بر سر تنگه‌ها را به راه انداختند. هوخو گروتیوس، حقوقدان هلندی، در ۱۶۰۹ رساله «دریای آزاد» را نوشت و استدلال کرد که هیچ دولتی حق ندارد دریا را مال خود بداند. این رساله ظاهراً درباره آزادی بود، اما در واقع سلاحی حقوقی بود علیه پرتغال و اسپانیا که می‌خواستند اقیانوس‌ها را میان خودشان تقسیم کنند. اشمیت این را به‌خوبی می‌فهمد و می‌نویسد که در بنیاد نظم جدید جهانی، نوعی «بی‌قانونی تصاحبی» نهفته است، یعنی قدرت‌های دریایی ابتدا دریا را تصاحب کردند و بعد برایش قانون نوشتند.

جان سلدن، حقوقدان انگلیسی، در پاسخ به گروتیوس رساله «دریای نا-آزاد» را نوشت و گفت دریا هم مثل خشکی قابل تملک است. این مناظره حقوقی، که ظاهرا بحثی آکادمیک بود، در واقع درباره کنترل تنگه‌ها و مسیر‌های دریایی بود. هر کس که تعریف حقوقی دریا را تعیین می‌کرد، تعیین می‌کرد که تنگه‌ها متعلق به کیست.

جایی که بهموت خفه شد

شاید هیچ تنگه‌ای در تاریخ مدرن به اندازه داردانل و بسفر، یعنی تنگه‌های ترکیه، خون‌بار و سرنوشت‌ساز نبوده باشد. روسیه، آن بهموت عظیم خشکی، قرن‌ها تلاش کرد از این گلوگاه عبور کند و به آب‌های گرم برسد. اما هر بار، لویاتان، ابتدا بریتانیا و بعد ناتو، جلویش را گرفت.

در ۱۸۵۳، تزار نیکلای اول عثمانی را «مرد بیمار اروپا» خواند و خواست میراثش را تقسیم کند. اما بریتانیا و فرانسه به کمک عثمانی آمدند و جنگ کریمه درگرفت، جنگی که در اصل درباره کنترل تنگه‌ها بود. در ۱۹۰۸، وزیر خارجه روسیه ایزوولسکی با همتای اتریشی‌اش آرنتال معامله‌ای پنهانی کرد: روسیه الحاق بوسنی توسط اتریش را بپذیرد، در عوض اتریش از حق عبور روسیه از تنگه‌ها حمایت کند. اما آرنتال بوسنی را گرفت و قولش را زیر پا گذاشت. ایزوولسکی تا آخر عمر از این «فریب بزرگ» نجوشید و گفته می‌شود کینه‌اش یکی از عوامل پنهان جنگ جهانی اول بود.

در ۱۹۱۵، چرچیل تصمیم گرفت با حمله به داردانل، تنگه‌ها را بگشاید و راه تدارکاتی به روسیه باز کند. نتیجه، فاجعه گالیپولی بود، یکی از خونین‌ترین شکست‌های متفقین. اما نکته تاریخی مهم‌تر این است که همین شکست، مصطفی کمال آتاتورک را به قهرمان ملی ترکیه تبدیل کرد و زمینه تأسیس جمهوری ترکیه را فراهم آورد. تنگه‌ها فقط مسیر عبور کشتی نیستند؛ کارخانه تولید ملت‌ها هم هستند.

در ۱۹۳۶، کنوانسیون مونترو امضا شد و ترکیه حق کنترل تنگه‌ها را در زمان جنگ به دست آورد. همین کنوانسیون بود که دهه‌ها بعد، در ۲۰۲۲، مانع از عبور کشتی‌های جنگی روسیه از تنگه‌ها برای حمله به اوکراین شد. لویاتان هنوز هم دهان بهموت را بسته نگه می‌دارد، فقط این بار، با ابزار حقوقی.

سوئز: تنگه‌ای که امپراتوری را دفن کرد

اگر تنگه‌های ترکیه داستان خفه شدن روسیه است، سوئز داستان مرگ امپراتوری بریتانیاست. در ۱۹۵۶، جمال عبدالناصر کانال سوئز را ملی کرد. آنتونی ایدن، نخست‌وزیر بریتانیا، در ناصر یک موسولینی جدید می‌دید و معتقد بود اگر سوئز را از دست بدهد، بریتانیا دیگر قدرت بزرگ نیست. او با فرانسه و اسرائیل توطئه چید و به مصر حمله کرد. اما آیزنهاور، رئیس‌جمهور آمریکا، با تهدید به فروش ذخایر پوند استرلینگ، بریتانیا را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

این لحظه، لحظه‌ای اشمیتی به تمام معناست. لویاتان قدیم، بریتانیا، جایش را به لویاتان جدید، آمریکا، داد. نوموس زمین عوض شد. قواعد بازی تغییر کرد. اما تنگه همچنان در مرکز ماجرا بود. سوئز فقط یک آبراه نبود؛ محل تاج‌گذاری ابرقدرت جدید بود.

هرمز: تنگه‌ای که هنوز نفس می‌کشد

و، اما هرمز. تنگه‌ای که از زمان آلبوکرک تا امروز، از مهم‌ترین گلوگاه‌های جهان بوده و هست. یک‌پنجم نفت جهان از این باریکه آب عبور می‌کند. ایران در ساحل شمالی‌اش نشسته و عمان در ساحل جنوبی. هر بار که تنش‌های منطقه‌ای بالا می‌گیرد، هرمز اولین جایی است که نام‌اش بر زبان‌ها می‌افتد.

در اینجا باید به تمایزی ظریف اشاره کنیم: تفاوت میان رهبرانی که نقش تنگه‌ها را می‌فهمند و آنهایی که نمی‌فهمند. فهمیدن نقش تنگه یعنی فهمیدن اینکه قدرت فقط در تانک و موشک نیست؛ در جغرافیاست. کسی که تنگه را دارد، لازم نیست بجنگد، کافی است تهدید کند که می‌بندد؛ و کسی که تنگه را ندارد، حتی اگر بزرگ‌ترین ارتش جهان را داشته باشد، آسیب‌پذیر است.

اشمیت از مفهومی به نام «انقلاب فضایی» صحبت می‌کند. او می‌گوید هر بار که بشر عنصر جدیدی را کشف و تصاحب می‌کند، خشکی، دریا، هوا، فضا، نظم سیاسی جهان زیر و رو می‌شود. پرتغالی‌ها با کشف مسیر دریایی به هند، انقلاب فضایی اول را رقم زدند. انگلیسی‌ها با تبدیل شدن به قدرت دریایی، انقلاب دوم را. آمریکایی‌ها با تسلط بر هوا و فضا، انقلاب سوم را. اما در هر سه انقلاب، تنگه‌ها ثابت مانده‌اند. تکنولوژی عوض شده، کشتی‌ها عوض شده‌اند، سلاح‌ها عوض شده‌اند، اما هرمز همچنان هرمز است و مالاکا همچنان مالاکا.

تنگه تایوان: گلوگاه قرن بیست‌ویکم

و شاید مهم‌ترین تنگه قرن بیست‌ویکم، تنگه تایوان باشد. در ۱۹۵۸، مائو تسه‌تونگ بحران تنگه تایوان را به راه انداخت، نه برای تصرف تایوان، بلکه برای کشاندن شوروی به رودررویی با آمریکا. این یک بازی شطرنج ژئوپلیتیک بود که تنگه، صفحه‌اش بود. امروز هم، تنگه تایوان یکی از خطرناک‌ترین نقاط جهان است. چین، بهموت جدید، می‌خواهد از این گلوگاه عبور کند و به اقیانوس آرام دسترسی کامل پیدا کند. آمریکا، لویاتان، جلویش ایستاده. داستان اشمیت هنوز تمام نشده.

مالاکا: تنگه‌ای که جهان را سیر می‌کند

تنگه مالاکا، آن باریکه آب میان مالزی و سوماترا، امروز پرترددترین مسیر دریایی جهان است. حدود یک‌سوم تجارت دریایی جهان از اینجا عبور می‌کند. چین بیش از هشتاد درصد نفت وارداتی‌اش را از این مسیر می‌گیرد. به همین دلیل است که پکن با پروژه «کمربند و راه» تلاش می‌کند مسیر‌های جایگزین خشکی بسازد؛ از ترکمنستان و پاکستان و میانمار. این دقیقاً همان منطق اشمیتی است: بهموت وقتی نمی‌تواند از دریا عبور کند، سعی می‌کند از خشکی دور بزند.

اما لویاتان هم بیکار ننشسته. آمریکا با حضور نظامی در سنگاپور و پایگاه‌هایش در ژاپن و کره جنوبی، مالاکا را زیر نظر دارد. بازی قدیمی است؛ فقط بازیگرانش عوض شده‌اند.

نوموس جدید: تنگه‌ها در عصر بی‌نظمی

اشمیت در ویرایش ۱۹۵۴ کتابش، یک تغییر کوچک، اما معنادار ایجاد کرد: فعل «هست» را به «بود» تبدیل کرد. نوموس قدیم زمین، آن نظم فضایی که بر تقسیم خشکی به دولت‌ها و آزادی دریا‌ها استوار بود، دیگر وجود نداشت. اما نوموس جدید هنوز شکل نگرفته بود. اشمیت از این وضعیت بینابینی وحشت داشت و آن را دوران «بی-‌نوموسی» می‌نامید.

امروز، هفتاد سال بعد، ما هنوز در همان دوران بینابینی هستیم. نظم قدیم فرو ریخته، اما نظم جدید هنوز استقرار نیافته؛ و تنگه‌ها، مثل همیشه، در مرکز این بی‌نظمی قرار دارند. هرمز با تهدید‌های ایران، سوئز با بحران کشتی‌های یمنی‌ها، تایوان با رزمایش‌های چین، مالاکا با دزدان دریایی و رقابت قدرت‌ها، همه نشانه‌های یک نوموس در حال زایش‌اند.

جغرافیا سرنوشت است

ناپلئون گفته بود «سیاست هر کشور در جغرافیایش نهفته است.» اشمیت این را عمیق‌تر کرد و گفت نه فقط سیاست، بلکه کل نظم جهانی در تقسیم فضایی زمین نهفته است؛ و تنگه‌ها نقاطی هستند که این تقسیم فضایی در آنها فشرده، متراکم و انفجاری می‌شود.

تنگه‌ها را نمی‌شود دور زد. می‌شود کانال حفر کرد، مثل سوئز و پاناما، اما حتی کانال‌ها هم خودشان تنگه‌های مصنوعی می‌شوند و همان منطق قدرت بر آنها حاکم می‌گردد. می‌شود خط لوله کشید، جاده ساخت، راه‌آهن زد، اما هیچ‌کدام جایگزین کامل دریا نمی‌شوند، چون حمل‌ونقل دریایی هنوز ارزان‌ترین و پرحجم‌ترین شکل جابه‌جایی کالاست.

پس تنگه‌ها می‌مانند؛ و تا وقتی تنگه‌ها هستند، نبرد لویاتان و بهموت ادامه دارد. فقط نام‌ها عوض می‌شوند: دیروز پرتغال و عثمانی، امروز آمریکا و چین. دیروز هرمز و دماغه امید نیک، امروز تایوان و مالاکا. اما منطق همان است. تنگه‌ها گره‌گاه‌های نوموس زمین‌اند، جایی که زمین نفس‌تنگ می‌شود، و هر کس نفس‌ها را کنترل کند، جهان را کنترل می‌کند.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: تنگه هرمز
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما