صفحه نخست

سیاسی

جامعه و فرهنگ

اقتصادی

ورزشی

گوناگون

عکس

تاریخ

فیلم

صفحات داخلی

شنبه ۰۴ آذر ۱۴۰۲ - 2023 November 25
کد خبر: ۱۷۱۲۸۵
تاریخ انتشار: ۱۷:۱۲ - ۲۵ فروردين ۱۳۹۸
تعداد نظرات: ۱ نظر

اسدالله علم؛ عقل منفصل محمدرضا شاه پهلوی

اسدالله علم وزیر دربار و نزدیک‌ترین چهره به محمدرضا شاه پهلوی بود که درگذشتش تاثیر بسیار زیادی در سرنوشت خاندان پهلوی در ایران داشت.

رویداد۲۴ امروز ۲۵ فروردین سالمرگ اسدالله علَم یار گرمابه و گلستان محمد رضا شاه پهلوی است که هر چند نخست وزیر هم بوده، اما بیشتر به عنوان وزیر دربار شهرت داشته و از حیث تأثیرگذاری و نزدیکی به شاه مانند تیمورتاش وزیر دربار رضاشاه پهلوی بوده است. با این تفاوت که تیمورتاش سرنوشت تراژیکی پیدا کرد و به غضب رضاشاه گرفتار شد، اما علم تا آخر امین محمدرضاشاه باقی ماند و اگر چنگال سرطان به جان او چنگ نینداخته بود، از شاه دور نمی‌شد و مرگ او هم به همین سبب با تیمورتاش تفاوت داشت.

نقش او در رژیم پهلوی چنان بود که بسیاری معتقدند مرگ علم در آغاز سال ۱۳۵۷ از دلایل بی تصمیمی‌های بعدی شاه بود و چه بسا اگر زنده بود اتفاقات دیگری رقم می‌خورد.

اگر زنده می‌ماند (البته سالم و نه با حال نزار پس از سرطان که پوست و استخوان و ۴۸ کیلو شده بود)، شاید شاه تصمیمات دیگری می‌گرفت. از اعمال خشونت بیشتر تا انتقال سلطنت. شاه، اما بدون او حیرت زده و منفعل شده بود.

این حدس و گمان‌ها البته بیشتر به خاطر سابقه برخورد خشن علم در مقام نخست وزیر در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ است. هر چند که در اسفند همان سال ۴۲ ناگزیر شد کنار برود.

مهم‌ترین تفاوت این که او در سال ۵۷ زودتر به دنبال دولت نظامی می‌رفت و همان گزینۀ اول – غلامعلی اویسی- را ترجیح می‌داد نه ازهاری را.

اهمیت نام او، اما بیشتر به خاطر خاطراتی است که بر خلاف بسیاری از خاطره نویسان به قصد تطهیر نوشته نشده و جزییات را هم شامل می‌شود و آیینۀ تمام‌نمایی از تاریخ ایران در سال‌های ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۶ به دست می‌دهد و حتی ما را به اندرونی خلوت‌های عصرانۀ شاه هم می‌برد.

خاطرات آدم‌هایی مثل هوشنگ نهاوندی را هم باید خوانده باشید تا بدانید چرا و چقدر می‌توان به خاطرات علم استناد کرد.

آدم‌هایی مثل نهاوندی در دوران افتادن از قدرت و با خشم و کینه راست و دروغ را با هم آمیختند علم، اما هر روز روایت‌های دربار و دیدار‌ها و مذاکرات خود با شاه را به قصد انتشار و با قید شرط بعد از مرگ خود یا شاه نوشته و منفعتی یا انتقامی در آن مستتر نیست.

سعایت و بدگویی از هویدا و هشدار به زبان نرم هست، اما قصد تطهیر خود در میان نیست. چون خود بر مصدر کار و وزیر دربار بوده و شاید هر کس دیگری بود ترجیح می‌داد تصویر یک مرد زن باره را که مدام به شاه هم پیشنهاد می‌دهد از خود ترسیم نکند و بر قضاوت دیگران و به خصوص خانواده اش تأثیر منفی بر جای نگذارد.

خاطرات علم را علی نقی عالیخانی بعد از انقلاب منتشر کرد و خوش‌بختانه جلد هفتم که در واقع جلد اول این مجموعه است نیز پیدا و منتشر شد.

در اصالت خاطرات علم، هیچ کس تردید روا نکرده و سال‌ها قبل گردآورندۀ آن در گفت‌وگویی که با محمد قائد انجام داد توضیحات دقیقی را بیان کرد.

مشابه این گونه خاطره نویسی را تنها می‌توان در روزنامۀ خاطرات اعتماد السلطنه و در دوران ما در کتاب‌های خاطرات هاشمی رفسنجانی جُست.

اگر روزنامۀ اعتماد السلطنه نبود بسیاری از جزییات دوران ناصر الدین شاه قاجار بر ما پنهان بود. حال آن که منهای چند سال اول و ماه‌های آخر سلطنت ناصر الدین شاه، اعتماد السلطنه غالب سال‌ها را روایت کرده است و به نکاتی مانند شمار جمعیت هم اشاره کرده و در زمینه‌های مختلف مورد استفاده و استناد است و همین چندی پیش یکی از استنادات این نویسنده دربارۀ ایرانی و نه افغان بودن سید جمال الدین اسد آبادی روایت اعتماد السلطنه از دیدار با او بود.

سراغ بسیاری از اتفاقات تاریخی که می‌روم خاطرات علم یک منبع قابل اعتماد است.

مثلا وقتی علم هم در یکی از ۲۸ مرداد‌ها صراحتا لفظ «کودتا» را به کار می‌برد دیگر سلطنت طلبان نمی‌توانند ادعا کنند کودتا نبود: «صبح بر شهدای ۲۸ مرداد و سپهبد زاهدی گل گذاشتم... عجیب این بود که بر سر مقبرۀ زاهدی بانی کودتای ۲۸ مرداد و ساقط کنندۀ مصدق، مگس هم پر نمی‌زد. یا للعجب از این مردم ابن الوقت/ جلد سوم صفحۀ ۱۳۱».

در همین خاطرات است که متوجه می‌شویم شاه حتی به فرزند خود نیز بدگمان است و نگران است همان اتفاقی که منجر به برکناری پدرش و به سلطنت رسیدن او شد تکرار شود.

روزی که شاه «عقل منفصل» خود را از دست داد

علم سال‌ها رییس دانشگاه پهلوی شیراز بوده و وقتی در دهۀ ۵۰ دوباره به دانشگاه شیراز می‌رود و برخی از دختران دانشجو را با پوشش مذهبی می‌بیند تعجب می‌کند و موضوع را با شاه در میان می‌گذارد. شاه، اما از توهم خود دربارۀ کمونیست‌ها دست بر نمی‌دارد و هم چنان مهم‌ترین خطر را آنان می‌داند.

خاطرات علم به کار همه می‌آید و همه به آن استناد می‌کنند. از حداد عادل که می‌گوید در دوران ریاست مجلس و در سفری درون بالگرد هم آن را زمین نگذاشته تا دیگران.

با این همه روحیۀ چاپلوسی و تملق او جا‌هایی حال خواننده را به هم می‌زند، اما صادقانه تصور می‌شود نه به قصد انتفاع شخصی. بلکه از باور او به توسعۀ آمرانه ناشی می‌شود منتها با همۀ این‌ها می‌داند دوران پادشاهی‌های آن گونه رو به پایان است و از شاه می‌خواهد ولیعهد به گونه‌ای تربیت شود که برای مواجهه با جهان مدرن آینده آماده باشد.

علم را می‌توان عقل منفصل شاه از سال ۴۰ به بعد دانست. تا قبل از علم نخست وزیران همه از شاه سر بودند. مشهورتر از همه کنایۀ احمد قوام به محمد رضا شاه از دیداری بود که سال‌ها دست نداده بود و در حضور دیگران گفت: اعلی‌حضرت ماشاءالله چقدر بزرگ شده اند!

پس از آن شاه مصمم شد کسانی را به کار گیرد که روی حرف او حرف نزنند. مشورت بدهند، ولی در قبال اتخاذ تصمیم مغایر، موضع نگیرند.

البته اگر علم نمی‌مرد و موفق به سرکوب و مهار انقلاب نمی‌شد و کشور را هم ترک نمی‌کرد و به دست انقلابیون می‌افتاد سرنوشت هویدا زودتر برای او اتفاق می‌افتاد.

شاه پس از اسدالله علم با شاه قبل از او کاملا متفاوت بود. قدرت تصمیم گیری سریع را از دست داد و بیشتر به انکار روی آورد.

در کنفرانس مطبوعاتی به بهانه سالگرد ۲۸ مرداد در سال ۱۳۵۷ و در هنگامۀ تظاهرات در شهرهایی، چون اصفهان به صراحت می‌گوید: معترضین دو سه نفر – و نه حتی دو سه هزار نفر- بیشتر نیستند.

اما هم او تنها سه ماه بعد پیام فرستاد که «صدای انقلاب شما را شنیدم» و بعد هم تقصیر‌ها را به گردن امیر عباس هویدا (نخست وزیر سال‌های ۴۳ تا ۵۶)، نعمت‌الله نصیری (رییس ساواک)، داریوش همایون (وزیر پیشین اطلاعات و جهان گردی و قائم مقام حزب رستاخیز) و عبدالعظیم ولیان (نایب التولیه آستان قدس) انداخت و با دستگیری آنان موافقت کرد یا خود پیشنهاد داد.

اگر علم زنده بود شاه هرگز متنی را که رضا قطبی و حسین نصر نوشته بودند نمی‌خواند و اگر قرار بود متنی را بخواند متنی را می‌خواند که اسدالله علم نوشته بود و بعید بود در آن لفظ «انقلاب» را به کار برد و چه بسا می‌گفت: «صدای اعتراض شما راشنیدم».

هر چند اگر علم زنده و سالم بود نمی‌دانیم او را هم به زندان می‌انداخت یا نه تا نشان دهد چقدر جدی است.

تأثیر علم تا حدی بود که حتی می‌توان گفت: اگر علم بیمار نشده و از طرف مشورت او کنار نرفته بود چه بسا آن حماقت مقاله رشیدی مطلق علیه امام خمینی و تحریک مردم را هم مرتکب نمی‌شدند.

مرگ اسد‌الله علم و خروج امیر عباس هویدا از صحنه شاه را از دو لذت مدام هم محروم کرد. لذت اول این که نخست‌وزیر و وزیر دربار مدام او را تملق کنند و یکی خطاب کند «ارباب» و دیگری امضا کند «غلام خانه‌زاد».

لذت دوم این که هویدا از علم بدگویی می‌کرد و علم هم از هویدا که در خاطرات او نیز هویداست....

نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
ناشناس
۱۸:۰۶ - ۱۳۹۸/۰۱/۲۵
علم فرد نبود یک تشکیلات نفوذی در ایران بود خانواده علم بیش از صد و پنجاه سال عضویت فراماسونری جهانی را داشتند و کنترل کننده حرکتهای ضد انگلیسی در شرق ایران و افغانستان و غرب پاکستان بودند کاری که خانواده یهودی تبار قوام شیرازی در قسمت جنوب و جنوب غرب ایران انجام میدادند هر دو خاندان وابسته به فراموسونری جهانی بودند ضمن اینکه علم اعتقادات مذهبی به شاخه هایی از فرقه بابیه داشته و همسرش دختر قوام الملک شیرازی دست نشانده انگلیس در ایران بود وقتی نسل اندر نسل اموزش جاسوسی و وطن فروشی ببینی واطلاعات دست اول از توطئه های جهانی داشته باشی تصمیماتت هم مطابق با رویدادهای روز است و این ربطی به هوش و استعداد ندارد
نظرات شما