رویداد۲۴| علیرضا نجفی- روزی سخت را پشت سر گذاشتهاید؛ از آن روزهایی که آدم در پایانش حس میکند چیزی درونش از جا دررفته است. شاید در محل کار تحقیر شدهاید، شاید اجاره، قسط، قبض و گرانی چنان روی هم تلنبار شدهاند که نفس کشیدن دشوار شده، شاید رابطهای عاطفی فروپاشیده و هنوز نمیدانید با خلأیی که پشت سر گذاشته چه کنید. در چنین لحظههایی، انسان معمولاً دنبال سخنرانی انگیزشی نیست. راهحل فوری هم همیشه نمیخواهد. گاهی فقط محتاج کسی است که بنشیند، گوش بدهد، میان حرفش نپرد، دردش را کوچک نکند و از او نخواهد در دل تاریکی، نقش آدمی آرام، روشن و شکستناپذیر را بازی کند.
اما بسیار پیش میآید که درست در همین نقطه، به جای همدلی، با جملههایی روبهرو میشویم که ظاهرشان مهربان است و اثرشان تلخ: «نیمه پر لیوان را ببین»، «حتماً حکمتی داشته»، «غصه نخور، انرژی مثبت بفرست»، «به چیزهای خوب فکر کن»، «اینقدر منفی نباش». گوینده شاید قصد آزار ندارد. چهبسا واقعاً خیال میکند دارد کمک میکند. مشکل از آنجا آغاز میشود که این دلداریها پیش از شنیدن رنج، میخواهند آن را جمع کنند؛ پیش از فهمیدن درد، از صاحب درد میخواهند از آن عبور کند؛ پیش از آنکه اندوه زبان باز کند، لبخندی اجباری روی آن مینشانند.
در چنین وضعی، فرد رنجدیده فقط با درد خود تنها نمیماند؛ بابت داشتن آن درد هم شرمگین میشود. غمش «منفیبافی» نام میگیرد، خشمش «ارتعاش بد» خوانده میشود، اضطرابش نشانه ضعف شخصیت تلقی میشود و سوگش با چند جمله آماده به سکوت رانده میشود. زخم نخست همان اتفاقی است که افتاده؛ زخم دوم، احساس گناهی است که روی آن مینشیند. آدمی که آسیب دیده، ناگهان باید توضیح دهد چرا هنوز لبخند نمیزند.
این همان پدیدهای است که از آن با عنوان «مثبتاندیشی سمی» یاد میشود: اصرار بر شادمانی، آرامش، امیدواری و لبخند در موقعیتهایی که احساسات ناخوشایند در آنها کاملاً طبیعی، انسانی و گاه ضروریاند. مثبتاندیشی سمی امید را از امکان به تکلیف تبدیل میکند. از انسان نمیخواهد فقط دوام بیاورد؛ از او میخواهد وانمود کند اصلاً چیزی برای تحمل کردن وجود ندارد.
بیشتر بخوانید:
روان ناآرام در سایه جنگ | چرا بار روانی بر دوش ایرانیان سنگینتر است؟ و چگونه مقاومت کنیم؟
تابآوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود
مثبتاندیشی سمی فقط در گفتوگوهای خانوادگی و دوستانه دیده نمیشود. در محیط کار نیز حضوری پررنگ دارد. کارمندی که از بیعدالتی، فشار کاری، حقوق ناکافی، بینظمی یا رفتار تحقیرآمیز مدیر خود سخن میگوید، گاهی با پاسخهایی روبهرو میشود که بیش از آنکه راهحل باشند، دعوت به خاموشیاند: «روی نکات مثبت تمرکز کن»، «فضای تیم را خراب نکن»، «همه تحت فشارند»، «با انرژی خوب جلو برو»، «نگاهت را عوض کن». سازمان ممکن است پر از شعارهای انگیزشی باشد، اما کوچکترین انتقاد را برنتابد. دیوارها از لبخند حرف میزنند، اتاقها از ترس پرند.
در شبکههای اجتماعی، همین فرهنگ چهرهای پرزرقوبرقتر دارد. بلاگرهای موفقیت، مربیان خودخوانده زندگی، فروشندگان دورههای قانون جذب و سخنرانانی که با موسیقی حماسی و جملههای کوتاه، پیچیدهترین رنجهای انسانی را سادهسازی میکنند، هر روز به ما یادآوری میکنند که «همه چیز از ذهن شروع میشود». از نگاه آنان، فقر، سوگ، شکست، بیماری، تنهایی، تبعیض و فرسودگی بیش از آنکه واقعیتهایی انسانی و اجتماعی باشند، نتیجه ذهنیتی نادرستاند. پیام پنهان روشن است: اگر زندگی تو خوب پیش نمیرود، لابد درست فکر نکردهای.
این پیام جذاب است، چون به انسان احساس کنترل میدهد. در جهانی ناامن، آشفته و پیشبینیناپذیر، چه چیزی آرامبخشتر از این تصور که سرنوشت در مشت خود ماست؟ اما همین آرامش ظاهری میتواند به دام تبدیل شود. وقتی همه چیز به «طرز فکر» فروکاسته شود، ساختارها، روابط قدرت، تبعیض، فقر، بیماری، فقدان و آسیبهای واقعی از میدان دید بیرون میروند. فردی که رنج میکشد، دیگر فقط با وضعیتی دشوار روبهرو نیست؛ متهم میشود که افکار درست نداشته، انرژی کافی نفرستاده، یا بدبختی را ناخودآگاه به زندگی خود کشانده است.
رویداد۲۴ در این منطق، خانواده، سازمان، رابطه و جامعه از مسئولیت خود کنار میکشند و همه بار را بر دوش فرد میاندازند. اگر بهتر شدی، چون مثبت فکر کردی؛ اگر بهتر نشدی، چون هنوز ذهن خود را درست تربیت نکردهای. این نوع بیرحمی، زبان مهربانی دارد. همین زبان نرم و فریبنده آن را خطرناکتر میکند.
مثبتاندیشی سمی چند نشانه روشن دارد. نخست، معمولاً در دل رنج واقعی پدیدار میشود: سوگ، بیماری، شکست عاطفی، بیکاری، فشار مالی، اضطراب، تنهایی یا تجربهای تحقیرآمیز. در چنین وضعیتهایی، غم، ترس، خشم یا سردرگمی واکنشهایی طبیعیاند. انسان سالم در برابر فقدان بیحس نمیماند، در برابر بیعدالتی همیشه آرام نیست و در برابر آینده نامعلوم الزاماً لبخند نمیزند.
نشانه دوم، توقعی نامعقول است. از فرد رنجدیده انتظار میرود برخلاف وضعیت درونی خود، تصویری شاد، امیدوار و آرام نشان دهد. گویی درد تا زمانی پذیرفتنی است که آسایش دیگران را بر هم نزند. به محض آنکه رنج فرد نظم ظاهراً شادمانه جمع را مختل کند، فشار برای ساکت کردن او آغاز میشود.
نشانه سوم، کوچکشماری تجربه فرد است. جملههایی مانند «همه مشکل دارند»، «بدتر از تو هم هست»، «به چیزهای خوب فکر کن»، «خودت را جمعوجور کن»، «این انرژی منفی را وارد زندگیات نکن»، در ظاهر سادهاند، اما پیامشان سنگین است: احساس تو زیادی است، درد تو مزاحم است، بهتر است آن را پنهان کنی.
نشانه چهارم، آسیبی است که پس از این برخورد در روان فرد باقی میماند. او کمکم یاد میگیرد احساسات خود را سانسور کند، دیگران را با رنج خود «آزار» ندهد، پیش از بیان درد خودش را سرزنش کند و میان آنچه واقعاً تجربه میکند و آنچه نشان میدهد فاصله بیندازد. این فاصله اگر طولانی شود، انسان را از خودش دور میکند.
خطر مثبتاندیشی سمی در ظاهر خیرخواهانه آن است. اگر کسی آشکارا درد ما را تحقیر کند، تشخیص آسیب آسانتر است. اما وقتی همان تحقیر در پوشش امید، معنویت، انگیزهبخشی یا مهربانی عرضه میشود، ذهن دیرتر در برابر آن مقاومت میکند. همدلی واقعی از پذیرش رنج آغاز میشود. مثبتاندیشی سمی با شتاب میخواهد رنج را از صحنه بیرون ببرد. همدلی میگوید: «میفهمم این روزها برایت سخت است.» مثبتاندیشی سمی میگوید: «بهتر است اینطور فکر نکنی.» یکی درد را میبیند؛ دیگری از دیدن درد معذب میشود.
برای فهم ریشههای این پدیده باید به عادتی دیرینه در ذهن بشر توجه کرد: پیوند دادن روشنایی با خوبی و تاریکی با بدی. در بسیاری از سنتهای فلسفی، دینی و ادبی، نور نشانه حقیقت، پاکی، آگاهی و رستگاری بوده و تاریکی نشانه جهل، سقوط، گناه یا تباهی. از تمثیل غار افلاطون، که در آن خروج از تاریکی غار و رسیدن به نور خورشید نشانه دستیابی به حقیقت است، تا بسیاری از سنتهای اخلاقی و عرفانی، این تصویر بارها تکرار شده است.
این استعاره در قلمرو نمادها زیبا و نیرومند است. مشکل زمانی پدید میآید که بیواسطه به روان انسان تعمیم یابد. در آن صورت، هر احساس روشن و خوشایند سالم و ارزشمند شمرده میشود و هر احساس تاریک و ناخوشایند نشانه خطا، بیماری یا سقوط. غم، خشم، ترس و اضطراب دیگر بخشی از تجربه انسانی نیستند؛ دشمنانی درونیاند که باید هرچه زودتر حذف شوند.
دوران جدید، بهویژه با گسترش ادبیات خودیاری، به این تصور نیرویی تازه داد. آموزههایی مانند «قدرت تفکر مثبت»، «قانون جذب» و «تجسم خلاق» وعده دادند که جهان با ذهن ما هماهنگ میشود و کافی است افکار خود را تغییر دهیم تا زندگیمان تغییر کند. این وعده ساده، خوشآهنگ و بسیار قابل فروش است. میتوان آن را در یک پست اینستاگرامی جا داد، روی جلد یک کتاب نوشت، در قالب سمینارهای گرانقیمت عرضه کرد و به آدمهای خسته فروخت.
اما زندگی از آنچه این فرمولها میگویند پیچیدهتر است. کسی که در فقر، سوگ، بیماری، افسردگی یا رابطهای آزارگرانه گرفتار است، فقط با تغییر جملههای درونی خود نجات پیدا نمیکند. بسیاری از رنجها نیازمند درمان حرفهای، حمایت اجتماعی، امنیت اقتصادی، تغییر رابطه، اصلاح محیط کار، مداخله حقوقی یا کمک واقعیاند. فروکاستن همه اینها به «نگرش» سادهسازی خطرناکی است؛ سادهسازیای که قربانی را مسئول زخمی معرفی میکند که دیگران، ساختارها یا رخدادهای بیرونی بر او زدهاند.
بیشتر بخوانید:
هنر «نه» شنیدن | چگونه پس از مواجهه با رنج طردشدگی سرپا بمانیم؟
راهنمای همراهی با فرد مبتلا به افسردگی
در جستوجوی آرامش | چگونه بر اضطراب اجتماعی غلبه کنیم؟
شکست عشقی چیست و چگونه درد آن را تسکین دهیم؟
هر امیدی آلوده و آسیبزا نیست. انسان برای ادامه دادن به امید نیاز دارد. امید میتواند نیروی برخاستن باشد، آینده را از تاریکی مطلق بیرون بکشد و در روزهای دشوار مانع فروپاشی کامل شود. مسئله از جایی آغاز میشود که امید از دل واقعیت جدا شود و به نمایش اجباری تبدیل گردد.
خوشبینی سالم واقعیت را بزک نمیکند. انسان خوشبین میتواند بگوید شرایط سخت است، من آسیب دیدهام، آینده روشن نیست، اما هنوز میخواهم راهی برای ادامه دادن پیدا کنم. او درد را انکار نمیکند، از دیگران نمیخواهد زخمشان را پنهان کنند، اندوه را شکست اخلاقی نمیداند. رویداد۲۴ خوشبینی سالم به انسان کمک میکند پس از زمین خوردن برخیزد. مثبتاندیشی سمی از او میخواهد اصلاً اعتراف نکند که زمین خورده است.
در روانشناسی نیز میان امید سازنده و اجبار به شادی تفاوت وجود دارد. پژوهشهای مربوط به روانشناسی مثبتگرا نشان دادهاند که معنا، قدردانی، رابطههای حمایتگر، امید و نگاه سازنده به آینده میتوانند به تابآوری انسان کمک کنند. با این حال، علم معمولاً محتاط است: شرایط فرد را میسنجد، تفاوتها را در نظر میگیرد، حدود اثر هر مداخله را روشن میکند و نسخه واحد برای همه نمیپیچد. بازار موفقیت چنین احتیاطی را دوست ندارد.
آنجا همه چیز باید سریع، ساده، هیجانانگیز و قابل فروش باشد. به همین دلیل، توصیهای محدود و مشروط به شعاری فراگیر تبدیل میشود: مثبت فکر کن تا همه چیز درست شود.
این شعار برای کسانی که با بحرانهای عمیق روانی یا اجتماعی روبهرو هستند، میتواند آزارنده باشد. فرد افسرده، سوگوار، فقیر یا آسیبدیده با چند جمله انگیزشی نجات پیدا نمیکند. حتی ممکن است احساس کند اگر هنوز درد میکشد، خودش مقصر است. در این نقطه، مثبتاندیشی سمی به جای تسکین، رنج را عمیقتر میکند.
یکی از پیامدهای مهم مثبتاندیشی سمی، پرورش عادت فرار از تجربههای درونی است. فرد میآموزد هر احساس ناخوشایند را خطرناک بداند و پیش از فهمیدن معنایش، آن را پس بزند. در روانشناسی به این وضعیت «اجتناب تجربهای» گفته میشود: تلاش مداوم برای دور شدن از افکار، احساسات و خاطراتی که دردناکاند.
البته هیچ انسانی نمیتواند در هر لحظه هر احساسی را بیپرده بیان کند. گاهی در جلسه کاری، موقعیت اجتماعی یا لحظهای حساس، ناچاریم هیجان خود را مدیریت کنیم. مشکل از جایی آغاز میشود که این مدیریت موقت به شیوه دائمی زندگی تبدیل شود. احساسات سرکوبشده از میان نمیروند. فقط به لایههای پنهانتر روان رانده میشوند و از آنجا با قدرتی بیشتر بازمیگردند.
هرکس کوشیده باشد به چیزی فکر نکند، میداند ذهن انسان فرمان «فکر نکن» را بهسادگی اجرا نمیکند. وقتی به خود میگوییم «نباید ناراحت باشم»، ناراحتی اغلب پررنگتر میشود. وقتی خشم را با لبخند میپوشانیم، ممکن است بعدها در بیخوابی، خستگی، تندی با نزدیکان، فرسودگی یا بیمیلی به زندگی روزمره سر باز کند. روان انسان انبار بیپایانی برای احساسات دفنشده نیست.
سرکوب عاطفی، خود به منبعی تازه از اضطراب بدل میشود. فرد باید مدام مراقب باشد چیزی از درونش بیرون نریزد. باید وانمود کند حالش خوب است، لبخند بزند، جملههای مثبت بگوید، دیگران را نگران نکند و تصویر انسانی قوی را حفظ کند. این نقش دائمی نیروی زیادی میخواهد. سرانجام شخص از خودش خسته میشود؛ دقیقتر آنکه از نقشی خسته میشود که به نام سلامت، موفقیت یا معنویت بر او تحمیل شده است.
رویداد۲۴ مثبتاندیشی سمی در این نقطه وارونه عمل میکند. قرار بود ما را از درد نجات دهد، اما درد را عمیقتر میکند. قرار بود آراممان کند، اما اضطرابی پنهان میآفریند. قرار بود ما را به زندگی نزدیکتر کند، اما از تجربه واقعی خود دورمان میسازد. سلامت روانی در شاد بودن دائمی نیست؛ در توانایی زیستن با طیف کامل احساسات انسانی است.
فرهنگ مثبتاندیشی سمی فراموش میکند که احساسات ناخوشایند کارکرد دارند. خشم میتواند نشانه تجاوز به مرزهای ما باشد. اضطراب گاهی هشدار میدهد که چیزی در زندگی، رابطه یا محیط کار ناسالم است. اندوه نشان میدهد چه چیزهایی برایمان عزیز بودهاند. ترس میتواند ما را از خطر آگاه کند. حتی شرم، اگر خردکننده و بیمارگونه نشود، گاهی ما را به بازنگری در رفتار خود فرا میخواند.
هیچیک از این احساسات به خودی خود دشمن انسان نیستند. مسئله این است که چگونه با آنها روبهرو میشویم. اگر همه احساسات ناخوشایند را «منفی» بنامیم و به حذفشان فرمان دهیم، بسیاری از پیامهای حیاتی روان را خاموش کردهایم. درد جسمی ما را متوجه زخم یا اختلالی در بدن میکند. درد روانی نیز گاهی از زخمی خبر میدهد که نیازمند توجه است.
انسانی که در رابطهای فرساینده مدام احساس خشم و اندوه دارد، شاید لازم است مرزهای خود را بازشناسد. کارمندی که هر روز با اضطراب به محل کار میرود، شاید فقط به «انرژی مثبت» نیاز ندارد؛ شاید در محیطی ناسالم کار میکند. جامعهای که خشم خود را نسبت به بیعدالتی سرکوب میکند، بهتدریج توان اصلاح خویش را از دست میدهد.
از همین جا روشن میشود که مثبتاندیشی سمی فقط مسئلهای فردی نیست. این فرهنگ پیامد اجتماعی نیز دارد. وقتی در خانواده، سازمان یا جامعه فقط احساسات خوشایند اجازه بروز داشته باشند، انتقاد، اعتراض و گفتوگوی واقعی از میدان بیرون میروند. مدیری که از کارکنان خود میخواهد همیشه مثبت باشند، شاید در عمل راه بیان نارضایتی را میبندد. خانوادهای که غم و خشم اعضایش را با جملههای آماده خاموش میکند، فرصت فهم متقابل را از دست میدهد. رابطهای که در آن فقط لبخند پذیرفته میشود، هرچند آرام به نظر برسد، از درون ناامن است.
یکی از ابزارهای محبوب فرهنگ موفقیت، «عبارات تأکیدی» است. توصیه رایج این است که هر روز جملههایی مانند «من کافی هستم»، «من خودم را دوست دارم»، «من شایسته موفقیتم» یا «همه چیز به نفع من پیش میرود» را تکرار کنیم.
این تمرینها برای برخی افراد، در شرایطی خاص، ممکن است مفید باشند؛ بهویژه برای کسانی که تصویر نسبتاً پایداری از خود دارند و این جملهها برایشان کاملاً بیگانه نیست.
اما برای فردی که با افسردگی عمیق، شرم مزمن یا عزتنفس بسیار پایین زندگی میکند، چنین عبارتهایی گاهی نتیجه معکوس دارند. وقتی کسی از خود بیزار است و هر روز جلوی آینه میگوید «من عاشق خودم هستم»، ذهن او فاصله میان جمله و واقعیت درونی را بهخوبی احساس میکند. این فاصله میتواند شرم و احساس شکست را بیشتر کند. فرد با خود میگوید حتی از پس یک تمرین ساده هم برنیامدم.
مسئله این نیست که هیچ جمله مثبتی نباید گفت. مسئله صداقت است. جملهای که قرار است به روان کمک کند، باید با وضعیت واقعی فرد نسبتی داشته باشد. برای کسی که در اوج خودبیزاری است، شاید جمله «من عاشق خودم هستم» بیش از حد دور و دروغین باشد. جملهای فروتنانهتر میتواند راهگشا باشد: «شاید هنوز با خودم مهربان نیستم، اما امروز میتوانم کمی کمتر به خودم سخت بگیرم.» تغییر پایدار از همین صداقتهای کوچک آغاز میشود.
تجسم خلاق نیز وضعی مشابه دارد. تصور آیندهای بهتر میتواند الهامبخش باشد، اما اگر از واقعیت جدا شود، آدمی را در خیال نگه میدارد.رویداد۲۴ کسی که فقط موفقیت نهایی را در ذهن مجسم میکند و از دیدن مانعها میگریزد، ممکن است به جای حرکت، در لذت خیال متوقف شود. تصویر آینده زمانی سودمند است که با شناخت محدودیتها، برنامهریزی، پذیرش دشواری و اقدام پیوسته همراه باشد. حرکت از حقیقت آغاز میشود، نه از نمایش.
بسیاری از رویکردهای معتبر روانشناسی معاصر، به جای تزریق شادی اجباری، بر پذیرش، آگاهی و حرکت در جهت ارزشها تأکید میکنند. هدف این رویکردها حذف همه احساسات ناخوشایند نیست. هدف آن است که انسان رابطهای سالمتر با تجربههای درونی خود بسازد؛ بتواند افکار و احساسات دشوار را ببیند، نامگذاری کند، از آنها نترسد و با وجود حضورشان، زندگی خود را بر پایه ارزشهای مهم پیش ببرد.
پذیرش به معنای تسلیم شدن در برابر رنج نیست. معنایش این است که از جنگ بیپایان با واقعیت درونی دست برداریم. وقتی غم هست، آن را ببینیم. وقتی خشم هست، معنایش را بفهمیم. وقتی اضطراب هست، از خود بپرسیم چه چیزی در زندگی ما نیازمند توجه است. با انکار زخم، درمان آغاز نمیشود. درمان از دیدن زخم آغاز میشود.
این نگاه با بخشی از حکمت ادبی و عرفانی ما نیز بیگانه نیست. مولانا در شعر «مهمانخانه» انسان را خانهای میبیند که هر روز مهمانی تازه به آن وارد میشود: شادی، اندوه، خشم، نومیدی، روشنایی یا تاریکی. دعوت او بستن در به روی مهمانان ناخوشایند نیست؛ دیدن و پذیرفتن آنهاست. چنین پذیرشی، رنج را زیبا جلوه نمیدهد. فقط به ما کمک میکند از آن نگریزیم و زیر فشار انکار فرسوده نشویم.
وقتی قضاوت دائمی درباره احساسات خود را متوقف میکنیم، آن احساسات بخشی از قدرت فلجکننده خود را از دست میدهند. اندوهی که اجازه بیان پیدا میکند، کمتر به افسردگی پنهان تبدیل میشود. خشمی که فهمیده میشود، آسانتر به مرزبندی سالم راه میبرد. اضطرابی که دیده میشود، شاید ما را به مراقبت، تغییر یا طلب کمک فراخواند.
در زمانهای زندگی میکنیم که شادمانی گاهی به وظیفهای اجتماعی تبدیل شده است. شبکههای اجتماعی هر روز تصویرهایی گزینششده از زندگی دیگران پیش چشم ما میگذارند: سفر، موفقیت، بدنهای زیبا، خانههای مرتب، رابطههای عاشقانه و لبخندهای بیپایان. پشت صحنه کمتر دیده میشود: بدهی، بیحوصلگی، ترس، بیماری، اختلاف، شکست، تنهایی و روزهای بیمعنا. مقایسه زندگی واقعی خود با ویترین زندگی دیگران، ما را به این خیال میاندازد که فقط ما گرفتار تیرگی هستیم و دیگران در روشنایی دائمی زندگی میکنند.
برای رهایی از مثبتاندیشی سمی، نخست باید فریب ویترین را شناخت. هیچ انسانی همیشه آرام، موفق، شاد و مطمئن نیست. زندگی واقعی از لحظههای متضاد ساخته شده است: گاهی روشن، گاهی کدر، گاهی پرشور، گاهی فرسوده، گاهی سرشار از معنا و گاهی آشفته و بیجهت. هر تصویری که این پیچیدگی را حذف کند، ناقص و فریبنده است.
گام دوم، تشخیص فضاهایی است که در آنها شادی اجباری به قانون تبدیل شده است. هر جمع، رابطه یا سازمانی که بیان اندوه، خشم یا انتقاد را با برچسب «منفینگری» سرکوب میکند، نیازمند بازنگری است. سلامت رابطه در نبود تنش نیست؛ در امکان گفتوگوی صادقانه درباره تنش است. رابطهای که فقط احساسات خوشایند را میپذیرد، امن نیست، حتی اگر ظاهرش آرام باشد.
گام سوم، یافتن شادیهای طبیعی و بیتکلف است. شادمانی واقعی معمولاً با فرمان پدید نمیآید. ممکن است در گفتوگویی صمیمی، پیادهروی، کار خلاقانه، کمک به دیگری، آموختن چیزی تازه، نوشتن، موسیقی، دعا، سکوت یا نشستن کنار کسی که دوستش داریم شکوفا شود. شادی اصیل نیازی ندارد خود را فریاد بزند. از انکار درد نمیآید؛ از رابطهای زندهتر و صادقانهتر با زندگی میآید.
رویداد۲۴ در نهایت، سلامت روانی یعنی توان ایستادن در میانه واقعیت: دیدن آنچه تلخ است، نگه داشتن آنچه امیدبخش است، طلب کمک هنگام نیاز، گریستن بیشرم، خندیدن بیتظاهر، خشمگین شدن بیویرانگری و امیدوار ماندن بیدروغ. انسان پخته کسی نیست که همیشه لبخند میزند؛ کسی است که از هیچ بخش تجربه خود نمیگریزد. زندگی فقط لحظههای روشن و پیروزمندانه نیست. زندگی تمام فیلم است: صحنههای آرام، فصلهای کدر، لحظههای شکست، مکثهای طولانی و گاهی نوری که پس از عبور از همین تاریکیها معنا پیدا میکند. مثبتاندیشی سمی میخواهد این فیلم را به چند تصویر درخشان تقلیل دهد. زیستن انسانیتر از ما میخواهد همه صحنهها را ببینیم؛ بیاغراق، بیاجبار، بیشرم.