تاریخ انتشار: ۱۳:۲۹ - ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

تمایز بنیادین میان زندگی‌های سوگوارپذیر و غیرقابل سوگواری

عزاداری یک عمل عمیقاً سیاسی است. میان «زندگی‌های سوگوارپذیر» (آنان که جامعه و حکومت برایشان ارزش قائلند) و «زندگی‌های غیرقابل‌سوگواری» (آنان که مرگشان باید در سکوت فراموش شود) تفکیکی بنیادین وجود دارد که مرگ را از یک پدیده زیستی به یک پدیده عمیقا سیاسی و اجتماعی بدل می‌کند.

مرگ؛ رخدادی زیستی یا پدیده‌ای عمیقا سیاسی و اجتماعی | تمایز بنیادین میان زندگی‌های سوگوارپذیر و غیرقابل سوگواری

رویداد۲۴ | مرگ، برخلاف آنچه در زیست‌شناسی می‌آموزیم، صرفا از کار افتادن اندام‌ها نیست. مرگ یک رخداد اجتماعی است که تنها زمانی واقعیت می‌یابد که از سوی دیگران «به رسمیت شناخته شود». همان‌گونه که اِجه سلین ایشلکل، فیلسوف معاصر، به روشنی تبیین می‌کند: «همان‌طور که شکنندگی و آسیب‌پذیری زندگی ایجاب می‌کند که برای سوگوارپذیر بودن آن، ابتدا به عنوان یک زندگی درک شود، مرگ نیز یک مقوله صرفاً طبیعی نیست، بلکه با شناسایی‌اش به عنوان مرگ گره خورده است.»

بیایید این مفهوم را بشکافیم. تولد یک انسان در اوراق هویتی ثبت می‌شود، جامعه به او خوش‌آمد می‌گوید و حضورش گواهی می‌گردد. فرایند مرگ نیز نیازمند همین ثبت و گواهی است، اما نه فقط با یک برگه پزشکی قانونی، بلکه با مناسک، اشک‌ها، نماد‌ها و آیین‌های عزاداری. سوگواری جمعی، در حقیقت بزرگ‌ترین تأیید بر این مدعاست که نقطه مقابل مرگ، یعنی زندگی، وجود داشته است.

وقتی مردمی در یک آیین عزا گرد هم می‌آیند و می‌گریند، این غلیان عواطف عمومی یک بیانیه روشن است: «این انسان با ما در ارتباط بود؛ او سهمی در این جهان داشت، و ما با این فقدان، شهادت می‌دهیم که او زیسته است.» در سنت‌های ما، وقتی زنی در عزا گیسوان خود را می‌برد، در واقع بخشی از وجود و کالبد خویش را همراه با متوفی دور می‌اندازد تا عمق این پیوند را عیان سازد. .

فلسفه سوگ: چرا عزاداری ما را متحد می‌کند؟

اما سوگوار بودن چه نیروی پنهانی در خود دارد که می‌تواند این‌گونه آدمیان پراکنده را گرد هم آورد و حتی در مقاطعی به یک نیروی سیاسی مهارناپذیر تبدیل کند؟

برای پاسخ باید به سراغ اندیشه فمینیستی و متفکرانی، چون جودیت باتلر رفت. باتلر در اثر درخشان خود، کلیدواژه‌ای به نام «آسیب‌پذیری» را مطرح می‌کند. او می‌گوید انسان‌ها جزیره‌های جداافتاده و مستقل نیستند؛ ما «کالبد‌هایی برساخته اجتماع» هستیم. ما با هزاران رشته نامرئی عاطفی به دیگران متصل شده‌ایم و همواره در معرض این هراس قرار داریم که این پیوند‌ها بگسلند و عزیزانمان را از دست بدهیم.

ذات جسمانی بشر با نیاز به مراقبت گره خورده است. ما می‌توانیم زخم بزنیم و زخم بخوریم. استقلال و غرور انسان، دقیقاً در مرز همین آسیب‌پذیری است که رنگ می‌بازد. در فرایند سوگواری، این آسیب‌پذیری از پستوی انزوا بیرون می‌آید و به شکل عاطفه‌ای علنی فوران می‌کند. دردی که از فقدان دیگری می‌کشیم، اثبات این حقیقت است که «من» بدون «دیگران» معنایی ندارد؛ که «تو» بخشی از هویت و وجود «من» بوده‌ای.

باتلر به زیبایی توضیح می‌دهد که سوگواری، این «پیوند‌های ارتباطی» را از زیر خاک بیرون می‌کشد و عیان می‌سازد. سوگ به ما یادآور می‌شود که ما متعلق به یک «اجتماع سیاسی پیچیده» هستیم. وقتی ما برای درد مشترکی می‌گرییم، در واقع روی درهم‌تنیدگی سرنوشت‌هایمان تأکید می‌کنیم. غصه خوردن دسته‌جمعی، واژه «من» را محو می‌کند و واژه «ما» را می‌آفریند. پس، سوگ صرفاً یک واکنش روانی منفعلانه نیست؛ سوگواری یک «کنش عملی» برای متصل شدن به دیگران است که پتانسیل آن را دارد تا به اشکال قدرتمندی از همبستگی، یاری‌رسانی و حتی طغیان خیابانی تبدیل شود.

گریستن به مثابه سنگر آخر مقاومت

با درک این مفاهیم، درمی‌یابیم که چرا صرف اینکه هر جانی سزاوار سوگ دانسته نمی‌شود، نشان می‌دهد عزاداری یک عمل عمیقاً سیاسی است. باتلر میان «زندگی‌های سوگوارپذیر» (آنان که جامعه و حکومت برایشان ارزش قائلند) و «زندگی‌های غیرقابل‌سوگواری» (آنان که مرگشان باید در سکوت فراموش شود) تفکیکی بنیادین قائل است. او می‌نویسد: «فرم‌های خاصی از سوگ در سطح ملی به رسمیت شناخته و در بوق‌وسرنا دمیده می‌شوند، در حالی که دیگر فقدان‌ها به اموری غیرقابل‌تصور بدل می‌گردند.»

از یک سو، یک دستگاه عظیم پروپاگاندا می تواند سوگواری «شهدای» مطلوب را باشکوه برگزار کند و از سوی دیگر، سیاست مرگی اعمال کند که جان دیگری را بی‌ارزش و «ناشایست سوگواری» اعلام کند. این دوگانه ای در کمتر از دو ماه برای ایران بازنمایی شد. شهدای جنگی که سزاوار سوگواریند و کشته‌های اعتراضی که هرچند شهید خوانده شدند، اما سوگشان محل سوال است.

در این میان مهیب‌ترین پاسخ جامعه به این «سیاست»، تغییر فرم سوگواری بود؛ رقص بر مزار جوانان کشته‌شده.

این دگرگونی، صرفاً یک تغییر سلیقه یا شادمانی در برابر مرگ نبود؛ این یک شورش نمادین و عمیقا سیاسی بود. در سنت رایج تشییع، موسیقی معمول مراسم، «نوحه» است؛ مرثیه‌ای برای عزاداران. پخش ترانه‌های پاپ محبوب متوفی، پوشیدن لباس‌های سفید و رنگی به جای جامه سیاه در مراسم چهلم، و از همه عجیب تر، رقص و پایکوبی جانکاه مادران و خواهران بر سر گور تازه‌کنده، شکاف عمیقی با سنت رایج داشت.

علی مقدری، پژوهشگر فرهنگ، به‌درستی اشاره می‌کند که این رفتار‌ها در ظاهر شادند، اما باید آنها را به عنوان ابزاری برای نشان دادن اعتراض درک کرد. مادری داغدار با رقصیدن بر مزار فرزندش، پیام روشنی مخابره می‌کند: «ما مرگ او را نه با ضجه‌های مرسوم، که با همان شور زندگی‌ای که او آرزو می کرد، پاس می‌داریم.»

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: تاریخ ایران
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما