تاریخ انتشار: ۱۵:۱۲ - ۲۰ بهمن ۱۴۰۴
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

چگونه مغز انسان با سوگ کنار می‌آید؟

ویژگی‌های بنیادین حافظه و یادگیری انسان می‌تواند سردرگمی‌ای را توضیح دهد که پس از مرگ یک عزیز تجربه می‌کنیم.

چگونه مغز انسان با سوگ کنار می‌آید؟

رویداد۲۴ | نشریه «پسیخه» می نویسد: وقتی یکی از عزیزانمان می‌میرد، بسیاری از ما ناگهان وارد واقعیتی تازه و گیج‌کننده می‌شویم؛ واقعیتی که  روال‌هایی را که برای جهت‌یابی روزمره به آنها تکیه داشتیم، از ما می‌گیرد. دیگر بعد از اخبار شبانه همراه آن فرد برای مسواک زدن نمی‌رویم؛ دیگر میان جلسات کاری برای هم پیام نمی‌فرستیم. با این حال، نکته‌ای به همان اندازه شگفت‌آور این است که چگونه با گذشت زمان، احساس بی‌ثباتی عمیق به‌تدریج تغییر شکل می‌دهد. نبود آن شخص تا همیشه با ما می‌ماند، اما می‌توانیم راه‌های تازه‌ای برای بودن در جهان پیدا کنیم، حتی در حالی که سوگ را همچنان با خود حمل می‌کنیم.

چگونه با سوگ سازگار شویم؟

برای فهم اینکه این فرایند چگونه رخ می‌دهد — و چرا برای برخی افراد دشوارتر است — باید به این بیندیشیم که سازگار شدن با جهانِ به‌ظاهر ناممکنی که پس از فقدان یک عزیز وارد آن می‌شویم، چه معنایی دارد. سازگاری اغلب به عنوان بازگشت به وضعیت پایدار پیش از اختلال در نظر گرفته می‌شود. کسانی که فقدان را تجربه کرده‌اند این نگاه را خوب می‌شناسند: دوستی با نیت خیر تشویق می‌کند «ادامه بده»، و در پس‌زمینه گفت‌و‌گو‌ها این پرسش نهفته است: «کی از این حال بیرون می‌آیی؟»، اما راه بهتری برای قضاوت این سازگاری وجود دارد: سازگاری به مثابه ظرفیت تنظیم پویا و به‌روزرسانی واکنش‌ها در برابر محیط در حال تغییر.

این نوع سازگاری چیزی است که مغز شما هر روز انجام می‌دهد. مغز داده‌های یک عمر خود را در قالب پیش‌بینی‌هایی درباره جهان گرد می‌آورد و این پیش‌بینی‌ها را پیوسته بر اساس بازخورد‌ها اصلاح می‌کند. اگر پس از هزاران روز بیدار شدن در کنار عزیزتان، ناگهان تنها در تخت بیدار شوید، بهترین پیش‌بینی مغز این نیست که او مرده است. به نوعی، برای مغز شما مرگ او تا زمانی که روزها، هفته‌ها و ماه‌ها بگذرد «واقعی» نمی‌شود. تنها پس از این دوره است که مغز، نبود او را محتمل‌تر از حضورش پیش‌بینی می‌کند.

یادگیری مغز؛ راهکار اتوماتیک کنار آمدن با سوگ

یادگیری شاید وظیفهٔ محوری مغز سوگوار باشد. چه رخ می‌دهد وقتی پیش‌بینی‌هایی که زمانی کاملاً با واقعیت هماهنگ بودند، ناگهان نادرست از آب در می آیند؟ مغز چگونه خود را به‌روزرسانی می‌کند؟ نظریه‌ای که ما ارائه داده‌ایم می‌تواند توضیح دهد چگونه مغز فرد سوگوار همچنان به اطلاعات و عادت‌های قدیمی تکیه می‌کند. در رویکرد مغزمحور، احساسات، رفتار‌ها و مدت زمان سازگاری پس از فقدان، معنا‌دارتر می‌شود.

به یک مسئلهٔ بنیادین در پستانداران اجتماعی فکر کنید: ما آزادانه حرکت می‌کنیم، اما باید پیوند‌های خود را حفظ کنیم تا بتوانیم بار‌ها به یکدیگر بازگردیم. در این ویژگی با ول مرغزار مشترکیم — جوندگانی تک‌همسر که پیوندی مادام‌العمر شکل می‌دهند. آنها لانه مشترک دارند، در قلمرو مشترک غذا می‌یابند و از فرزندان مراقبت می‌کنند. به دلیل این پیوند دائمی که در مغز رمزگذاری می‌شود، این حیوانات به مدلی پژوهشی برای مطالعه دلبستگی و فقدان تبدیل شده‌اند.

بخش زیادی از پژوهش‌های عصب‌شناسی اجتماعی بر یکی از بخش‌های مرکزی مغز به نام «هسته آکومبنس» تمرکز دارد — بخشی از مغز که در انسان و ول مرغزار گیرنده‌های فراوانی برای اکسی‌توسین و دوپامین دارد. با عمیق‌تر شدن پیوند، نورون‌های این ناحیه که به حضور شریک پاسخ می‌دهند افزایش می‌یابند و تغییرات اپی‌ژنتیکی این پیوند را تثبیت می‌کند. پس از رمزگذاری پیوند، جدایی موجب ترشح هورمون‌های استرس می‌شود.

در انسان نیز انتظار حضور عزیزان — والد، شریک عاطفی یا فرزند — بخشی بنیادین از پیوند است. تهدید این پیوند‌ها واکنش استرسی زیستی ایجاد می‌کند. این پریشانی در شرایط معمول مفید است، زیرا ما را به جست‌وجوی فرد پیوندخورده وا می‌دارد. اما مرگ عزیزان وضعیتی استثنایی است که در آن این جست‌و‌جو هرگز به نتیجه نمی‌رسد.

کنار آمدن با سوگ به منزله از دست دادن هویت


بیشتر بخوانید:

چگونه فکر مردن بدل به انتحار می‌شود | آناتومی روانی خودکشی

در جست‌وجوی آرامش | چگونه بر اضطراب اجتماعی غلبه کنیم؟

راهنمای جامع بالینی برای مدیریت سوگ


عنصر دیگری از سردرگمی سوگ، حس از دست دادن بخشی از هویت خود است. هویت ما تا حدی با کسانی که دوستشان داریم گره خورده است — یافته‌ای که در شباهت بازنمایی‌های عصبی «خود» و «دیگری نزدیک» دیده می‌شود. شدت احساس از دست رفتن هویت می‌تواند تفاوت‌های فردی در سازگاری را توضیح دهد. والد بودن پس از مرگ فرزند چه معنایی دارد؟ بیوه بودن چگونه هویت را تغییر می‌دهد؟ 

بخش کلیدی دیگر تجربهٔ سوگ، نحوهٔ پردازش فقدان در حافظهٔ زندگی روزمره است. این حافظه شامل دو نوع حافظهٔ بلندمدت است: معنایی و رویدادی. حافظهٔ رویدادی خاطرات «یادت هست آن روز…؟» را در بر دارد؛ حافظهٔ معنایی شامل نظام دانش درباره خود، دیگران و روابط است و به ما کمک می‌کند اطلاعات تازه را تفسیر کنیم.

در مدل «سوگ به‌مثابه یادگیری»، فرض می‌کنیم معماری عصبی پیوند باعث تداوم باور ضمنی حضور عزیز از‌دست‌رفته می‌شود، حتی وقتی خاطرات رویدادی خلاف آن را نشان می‌دهند. فرد سوگوار همزمان دو «واقعیت» در حافظه معنایی دارد: اینکه آن شخص بخشی از اوست و اینکه هر غیبتی موقتی است — در حالی که خاطرات رویدادیِ خداحافظی، مراسم خاکسپاری و تنهایی خلاف آن را می‌گویند. این تضاد توضیح می‌دهد چرا افراد سوگوار چهرهٔ عزیز را در جمع می‌بینند، ناخودآگاه گوشی را برمی‌دارند یا انتظار ورود او را دارند.

این تجربه‌ها توهم نیستند؛ مغز در حال فهم جهان تازه است. اشتیاق برای نزدیکی به فرد ازدست‌رفته تلاشی ناخودآگاه برای حل مسئله است. با گذشت زمان و انباشت تجربه، مغز پیش‌بینی‌های تازه می‌سازد و می‌پذیرد که این غیبت دائمی است.

به روزرسانی مغز بعد از سوگ

به‌روزرسانی مغز پس از فقدان زمان می‌برد، زیرا مغز میان ثبات و انعطاف تعادل برقرار می‌کند. خطا‌های پیش‌بینی به مغز کمک می‌کنند مدل خود را اصلاح کند. در سوگ، رفتار‌هایی که پیش‌تر پاداش داشتند (دیدار دوباره) اکنون بی‌نتیجه می‌مانند و خطای پیش‌بینی منفی ایجاد می‌کنند. این مدت برای برخی ممکن است طولانی تر باشد.

در مقابل، سازگاری سالم یعنی شکل‌گیری مدلی تازه که هم گذشته و هم حال را در بر گیرد. رابطه با سوگ از بین نمی‌روند، بلکه شکلی تازه می‌یابد.

اینکه سازگاری با فقدان نیازمند یادگیری است، ایده‌ای تازه نیست. اما چارچوب «سوگ به‌مثابه یادگیری» روشن می‌کند چگونه فرایند‌های شناختی و زیستی مغز به افراد کمک می‌کند «جهان را دوباره بیاموزند» — همان‌گونه که فیلسوف توماس آتیگ توصیف کرده است؛ این مسیر برای هر فرد متفاوت است، اما فهم آنچه در مغز رخ می‌دهد می‌تواند احساس طبیعی‌تری نسبت به سوگ ایجاد کند و یادآور شود که این فرایند به زمان و تجربه نیاز دارد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: روانشناسی ، سوگ
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما