رویداد۲۴| علیرضا نجفی- در سپیدهدم نوزدهم ژوئن ۱۸۱۲، سکوتی سنگین بر ساحل رودخانه نمان سایه افکنده بود. ناپلئون بناپارت، امپراتور فرانسه و فاتح اروپا، بر تپهای مشرف به رود ایستاده بود و عبور ارتش ششصد هزار نفری خود را نظاره میکرد. این بزرگترین ارتشی بود که تاریخ بشر تا آن روز به خود دیده بود؛ دریایی از آهن و آتش که به سوی قلب روسیه سرازیر میشد. یکی از فرستادگان تزار که برای آخرین تلاش دیپلماتیک آمده بود، از امپراتور پرسید: «چرا نمیتوانید به آنچه دارید قانع باشد؟ شما اروپا را فتح کردهاید. چه چیز بیش از این میخواهید؟»
ناپلئون، بدون آنکه نگاهش را از افق بردارد، جملهای گفت که شاید ناخواسته، مانیفست تمام طوفانهای سیاسی دو قرن آینده را در خود فشرده بود: «من نمیتوانم بایستم. من تنها وقتی زندهام که در حرکت باشم. اگر متوقف شوم، سقوط میکنم».
این جمله را در ذهن نگه دارید. حالا یک قرن به جلو بروید، به پتروگراد یخزده در ۱۹۱۸. لنین، رهبر انقلاب نوپای بلشویکی، پشت میزی نشسته و معاهدهای را امضا میکند که به موجب آن، یکسوم جمعیت روسیه، نیمی از صنایع و تقریباً تمام معادن زغالسنگ را به آلمان واگذار خواهد کرد. رفقایش شوکه شدهاند. فریاد میزنند که این خیانت است. اما لنین با خونسردی پاسخ میدهد: «ما خاک میدهیم تا زمان بخریم. زمان برای مستحکم کردن خانه.» او برخلاف ناپلئون، بقا را نه در حرکت، بلکه در سکون و انقباض یافته بود.
دویست سال است که تمام انقلابهای بزرگ جهان، تمام جنبشهای عظیمی که قارهها را لرزاندهاند و تاجها را بر زمین افکندهاند، سرانجام به یکی از این دو قطب کشیده شدهاند: اشتهای سیریناپذیر برای بلعیدن جهان، یا وسواس بیمارگونه برای کنترل مطلق خانه. این نوشتار، سفری است به اعماق تاریک این اقیانوس؛ روایتی از دو هیولا که در ژرفای سیاست شنا میکنند و وقتی به سطح میآیند، جهان دیگر همان نخواهد بود که بود.
فتحعلی مقدم، روانشناس سیاسی که سالها را صرف مطالعه الگوهای رفتاری جنبشهای انقلابی کرده، پیشنهادی جسورانه مطرح میکند: اگر میخواهید انقلابها را بفهمید، کتابهای تاریخ را ببندید و کتابهای زیستشناسی را باز کنید. او استدلال میکند که انقلابها، فراتر از ایدئولوژیها و مانیفستها، ارگانیسمهایی زندهاند با غرایز بقا، استراتژیهای تکاملی و الگوهای رفتاری قابل پیشبینی. همانطور که زیستشناسان با بررسی ساختار بدن یک جانور میتوانند رفتار آینده آن را حدس بزنند، تحلیلگر سیاسی نیز میتواند با شناخت «ژنوم رفتاری» یک انقلاب، سرنوشت آن را پیشبینی کند.
مقدم دو گونه اصلی از این ارگانیسمهای سیاسی را شناسایی کرده است: «کوسه» و «هشتپا». این نامگذاریها بازی شاعرانه با کلمات نیست. این دو موجود، دو استراتژی بنیادین متفاوت برای بقا را نمایندگی میکنند که وقتی به عرصه سیاست منتقل شوند، سرنوشت ملتها را رقم میزنند.
بیشتر بخوانید:
کوسه را در نظر بگیرید. میلیونها سال تکامل، این موجود را به ماشینی بینقص برای حرکت و شکار بدل کرده است. سیستم تنفسی بسیاری از گونههای کوسه، معروف به «تهویه رَمی»، به گونهای طراحی شده که برای دریافت اکسیژن، آب باید دائماً از میان آبششها عبور کند. این بدان معناست که کوسه، به معنای واقعی کلمه، حق ایستادن ندارد. اگر از حرکت بایستد، اکسیژن به خونش نمیرسد و خفه میشود. سکون برای کوسه نه یک انتخاب، بلکه حکم اعدام است.
نکته دیگری نیز هست که اهمیت دارد. کوسه موجودی است که مفهوم «خانه» در ساختار ذهنی او تعریف نشده است. او لانه نمیسازد، در غارها پنهان نمیشود، به هیچ نقطهای از اقیانوس دل نمیبندد. تمام زندگی او در یک فعل خلاصه میشود: شنا کردن؛ و شنا کردن برای کوسه به معنای شکار کردن است. او محکوم به توسعه ابدی است، محکوم به بلعیدن مداوم، محکوم به حرکتی که هرگز پایان نمییابد.
انقلابهای کوسهوار دقیقاً از همین منطق زیستی پیروی میکنند. این انقلابها با انرژی انفجاری و میلی سیریناپذیر به «بیرون» متولد میشوند. ذات آنها توسعهطلب است، حتی اگر بر پرچمها شعارهای ضدامپریالیستی حک شده باشد. منطق درونی این انقلابها فریاد میزند که برای زنده نگه داشتن آتش انقلاب در پایتخت، باید این آتش را به مرزها و فراتر از آن صادر کرد. انقلاب کوسهوار بدون دشمن خارجی خفه میشود، همانطور که کوسه بدون حرکت غرق میشود.
بیشتر بخوانید:
انقلاب یا اصلاحات تدریجی؟ | دو ایده بزرگ تغییرات اجتماعی چه خاستگاهی دارند؟
ناپلئون بناپارت در جمهوری اسلامی و پیشبینی یک چرخش درونسیستمی| سعید لیلاز چه میگوید؟
چرا جمهوری اسلامی همیشه در شرایط حساس کنونی است؟
از ام القرای اسلام تا وضعیت انقلاب مداوم/ آیا پس از چهار دهه صدور انقلاب محقق شد؟
انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹، کلاسیکترین و شاید خونینترین نمونه این الگوست. سیمون شاما، مورخ برجستهای که سالها را صرف واکاوی این رویداد کرده، استدلالی ارائه میدهد که در نگاه اول شوکهکننده به نظر میرسد: نظامیگری و ناسیونالیسم تهاجمی، انحرافی تصادفی در مسیر انقلاب فرانسه نبود، بلکه «قلب تپنده» آن بود. از همان ماههای نخست، انقلابیون با غریزهای حیوانی دریافتند که موتور محرک این ماشین عظیم، سوخت خود را از بیرون دریافت میکند. شور انقلابی در خیابانهای پاریس، گیوتینها و کلوبهای ژاکوبنی و میدانهای پرشور، همه به دشمنی نیاز داشتند که بتوان آن را شیطانسازی کرد؛ و چه دشمنی بهتر از پادشاهان فاسد بقیه اروپا؟
پاریس انقلابی، ظرف چند سال، تبدیل به مرکز گردبادی شد که میخواست تمام قاره را ببلعد. انقلابیون رسالت خود میدانستند که مشعل آزادی را به تمام بشریت هدیه کنند، مشعلی که البته با سرنیزه حمل میشد و اگر کسی نمیخواست آزاد شود، با زور آزادش میکردند. در سال ۱۷۹۲، کمتر از سه سال پس از سقوط باستیل، فرانسه انقلابی به اتریش اعلان جنگ کرد. ظرف چند سال دیگر، نیمی از اروپا در آتش جنگ با پاریس میسوخت.
از دل این آتش، ناپلئون بناپارت سر برآورد؛ مردی که نه فقط یک ژنرال یا امپراتور، بلکه تجسم عینی روح کوسه بود. ارتشهای او اروپا را درنوردیدند، از لیسبون تا مسکو، از قاهره تا وین. نقشه قاره بارها و بارها از نو کشیده شد. امپراتوریهای کهن فروپاشیدند و بر ویرانهها پادشاهیهای دستنشانده روییدند. کوسه داشت اقیانوس را میبلعید.
اما حتی کوسه هم با محدودیتهای فیزیکی روبهروست. در سال ۱۸۱۲، ارتش بزرگ ناپلئون در برفهای روسیه دفن شد. از ششصد هزار سربازی که از نمان گذشته بودند، کمتر از صد هزار نفر بازگشتند، آن هم شکسته و یخزده و محتضر. شکست روسیه آغاز پایان بود. ائتلاف اروپایی کوسه زخمخورده را محاصره کرد و سرانجام ناپلئون به جزیره کوچک البا تبعید شد؛ و اینجاست که شگفتانگیزترین فصل داستان رقم میخورد. کوسه حتی در تبعید هم نمیتواند ساکن بماند. ناپلئون کمتر از یک سال در البا ماند. او گریخت، به فرانسه بازگشت، و در صحنهای که به افسانهها پیوسته، ارتشی را که پادشاه جدید برای دستگیری او فرستاده بود، تنها با کلمات و کاریزما به سوی خود چرخاند. صد روز دیگر جنگید، صد روز دیگر شنا کرد، تا سرانجام در واترلو برای همیشه متوقف شد. کوسه تا آخرین نفس به حرکت ادامه داده بود.
این الگوی کوسهوار، این میل سیریناپذیر به انبساط و توسعه، در قرن بیستم در جغرافیای دیگری نیز سر برآورد. انقلاب ۱۹۷۹ ایران، از همان ابتدا نشانههای این گونه زیستی را آشکار کرد.
اشغال سفارت آمریکا در تهران، لحظه پوستاندازی بود. آن واقعه صرفاً یک بحران دیپلماتیک نبود؛ اعلامیهای بود به جهان که این انقلاب قصد ندارد در چارچوب مرزهای موروثی محصور بماند. هدف بلافصل، حذف میانهروها و رادیکالیزه کردن فضای داخلی بود، اما پیام بلندمدت روشنتر بود: ما آمدهایم که بمانیم، و ماندن ما به معنای گسترش است.
هر کوسهای برای شنا به آب مناسب نیاز دارد. ساختار جمعیتی و مذهبی خاورمیانه، این آب را فراهم میکرد. عراق با ترکیب جمعیتی خاص خود به هدف طبیعی شماره یک تبدیل شد. جنگی هشتساله آغاز شد که به جای نابودی انقلاب، به آبشش آن بدل شد. جنگ اکسیژن ایدئولوژیک تولید میکرد؛ دشمن بیرونی، توجیهگر هر سختگیری داخلی میشد و شور جنگ، خیابانها را گرم نگه میداشت.
پایان جنگ در در دهه نود میلادی، لحظهای دردناک بود؛ لحظهای که کوسه مجبور شد از حرکت بایستد.
اما تاریخ، طنزهای تلخی دارد. کمتر از دو دهه بعد، حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، سدی را شکست که راه کوسه را بسته بود. خلأ قدرت ناشی از این حمله، آب تازهای شد برای شنای دوباره. نفوذ گسترش یافت، بازوها به کشورهای همسایه کشیده شد، و کوسه که سالها در محدوده تنگی گشت زده بود، ناگهان خود را در اقیانوسی پهناور یافت. مفهوم «عمق استراتژیک» که به گفتمان رسمی راه یافت، ترجمه سیاسی همان منطق زیستی بود که میگوید کوسه باید شنا کند تا زنده بماند. امروز این انقلاب از بغداد تا بیروت، از صنعا تا دمشق، حضوری فعال دارد.
بیشتر بخوانید:
الکساندر دوگین، مغز پوتین کیست؟ | داستان فیلسوفی که جنگ را تئوریزه کرد
همسایهی شرور ما | دویست سال کشمکش و شیدایی در روابط ایران و روسیه
جبار افلاطونی، مستبد منتسکیویی یا دیکتاتور اشمیتی | خوانش فلسفی از سیمای ولادیمیر پوتین
در نقطه مقابل طیف، گونه دیگری از لویاتانهای سیاسی قرار دارد: هشتپا. اگر کوسه عاشق آبهای آزاد و افقهای بیپایان است، هشتپا موجودی است که از فضای باز وحشت دارد. هشتپا منزوی است، پنهانکار است، و به شدت قلمروطلب. او برای خود «لانه» میسازد؛ حفرهای در دل صخرهها که با دقتی وسواسگونه چیده شده. سنگریزهها و صدفها و هر آنچه بتواند ورودی را محکمتر کند، به کار گرفته میشود. او تنها زمانی از لانه بیرون میآید که مجبور باشد، و به محض تأمین نیاز، دوباره به تاریکی بازمیگردد. اگر تهدید شود، جوهری سیاه به آب میپاشد تا دشمن گیج شود و فرصت فرار به امنیت لانه را پیدا کند.
انقلابهای هشتپاگونه، موتور محرک خود را نه از توسعهطلبی، بلکه از کنترل فزاینده بر محیط داخلی تأمین میکنند. این انقلابها نگاهشان به درون است. میل به صدور انقلاب، یا اصلاً وجود ندارد، یا در اولویت دوم و سوم قرار دارد. تمام انرژی صرف پاکسازی خانه، حذف مخالفان، تصفیه ناخالصیها و رادیکال کردن جامعه در چارچوب مرزهای بسته میشود. پیام هشتپا به جهان بیرون یک جمله است: ما را به حال خود بگذارید.
تفاوت بنیادین در منبع تغذیه است. کوسه از بلعیدن همسایگان انرژی میگیرد، اما هشتپا از بلعیدن مخالفان داخلی. کوسه با دشمن خارجی زنده میماند، هشتپا با دشمن داخلی. این تفاوت، سرنوشت کاملاً متفاوت این دو گونه را رقم میزند.
بیشتر بخوانید: ایدههایی که جهان را تغییر دادند: کمونیسم چگونه به وجود آمد و چه سرنوشتی یافت؟
انقلاب ۱۹۱۷ روسیه، پس از شور اولیه جهانی، خیلی زود به سبک هشتپا بازگشت. لنین با هوشیاری درک کرد که این انقلاب، در شرایط موجود، توان کوسه شدن را ندارد. ارتش فروپاشیده بود، اقتصاد ویران، دشمنان از هر سو. تنها راه بقا، عقبنشینی به درون لانه و مستحکم کردن دیوارها بود. معاهده برست-لیتوفسک، با تمام ننگی که داشت، خریدن زمان بود. لنین خاک داد تا لانه را نگه دارد.
جنگ داخلی روسیه که سه سال طول کشید، جنگی برای گسترش نبود. این جنگی بود برای تعیین صاحبخانه. بلشویکها باید ارتشهای سفید، منشویکها، آنارشیستها و هر رقیب دیگری را نابود میکردند تا سرور بلامنازع لانه شوند. ترور سرخ، اعدامهای دستهجمعی، اردوگاههای کار اجباری، همه ابزارهای هشتپا برای بلعیدن دشمنان درونی بودند.
استالین این رویکرد را به اوج رساند. تصفیههای خونین دهه ۱۹۳۰، که در آن حتی وفادارترین یاران انقلاب به جوخه اعدام سپرده شدند، منطق هشتپا در نابترین شکل بود. دکترین «سوسیالیسم در یک کشور» که استالین آن را علم کرد، اعلامیه رسمی بود که هشتپا فعلاً قصد خروج از لانه را ندارد. اول باید خانه تصفیه شود، دیوارها بالا برود، کنترل قفل شود.
بیشتر بخوانید: کلاب ۹۰ درصدی دیکتاتورها/ رهبرانی که انتخابات برگزار کردند و با ۹۰ درصد آرا پیروز شدند!
در جهان معاصر، اگر به دنبال نابترین نمونه مدل هشتپا بگردید، باید به شبهجزیره کره سفر کنید. کره شمالی، فسیل زنده این سبک انقلابی است. سه نسل است که خاندان کیم حکومت میکنند و در این مدت، دیواری به دور کشور کشیدهاند که شاید ضخیمترین دیوار در تاریخ بشر باشد. این دیوار فقط فیزیکی نیست. دیواری اطلاعاتی است که مانع رسیدن هر خبری از دنیای بیرون میشود. دیواری فرهنگی است که شهروندان را در حبابی از تبلیغات و آموزههای رسمی محصور نگه میدارد.
استراتژی بقای این هشتپا بر دو ستون استوار است. ستون اول، سرکوب داخلی مطلق است. شبکهای از اردوگاههای کار اجباری، سیستم طبقهبندی اجتماعی که شهروندان را بر اساس وفاداری خانوادگی رتبهبندی میکند، و دستگاه امنیتی که در هر خانه چشم دارد. این بازوهای هشتپاست که هر حرکت مشکوکی را میگیرد و میبلعد.
ستون دوم، بازدارندگی هستهای است. سلاح اتمی برای پیونگیانگ ابزار تهاجم نیست. این رژیم توهم فتح سئول یا توکیو را ندارد. بمب اتم برای آنها همان جوهر سیاه هشتپاست؛ مایعی سمی که در لحظه احساس خطر به آب پاشیده میشود تا دشمن گیج شود و جرأت نزدیک شدن به لانه را نداشته باشد. پیام روشن است: اگر سعی کنید وارد شوید، همهچیز را به آتش میکشیم، از جمله خودمان را.
اما چه نیرویی این هیولاها را به حرکت درمیآورد؟ چگونه میلیونها انسان متقاعد میشوند که در جنگهای بیپایان کوسه بسوزند یا در انزوای خفقانآور هشتپا بپوسند؟
پاسخ در سبکی از رهبری نهفته است که ریشهای کهن دارد. یونانیان باستان به این سبک «دماگوژی» میگفتند، که از ترکیب «دموس» به معنای مردم و «آگوگوس» به معنای رهبر ساخته شده. اما این واژه در یونان باستان بار منفی داشت. دماگوگ کسی بود که به جای استدلال و منطق، با تحریک احساسات حکومت میکرد. غوغاسالار، به فارسی.
غوغاسالار، چه در راس انقلابی کوسهوار باشد چه در قلب نظامی هشتپایی، از ابزار مشترکی استفاده میکند: ترس و خشم و غرور. برای او، واقعیتهای پیچیده بیاهمیت است. آمار و ارقام خستهکننده است. تحلیل کارشناسانه حوصلهسربر است. آنچه اهمیت دارد، آن است که تودهها چه احساسی دارند؛ و غوغاسالار استاد دستکاری احساسات است.
یکی از ویژگیهای مشترک تمام غوغاسالاران تاریخ، نفرت از نخبگان و متخصصان است. این نفرت تصادفی نیست. متخصص کسی است که با واقعیت سر و کار دارد، و واقعیت اغلب با آرمانهای غوغاسالار همخوانی ندارد. وقتی اقتصاددان میگوید این سیاست به قحطی منجر میشود، وقتی مهندس میگوید این طرح غیرممکن است، وقتی دانشمند میگوید این ادعا خلاف علم است، غوغاسالار با یک انتخاب روبهروست: یا واقعیت را بپذیرد، یا متخصص را بیاعتبار کند. انتخاب، همیشه، دومی است.
مائو تسهتونگ با طرح «جهش بزرگ به پیش» نمونه تمامعیار این علمستیزی را به نمایش گذاشت. کارشناسان هشدار دادند که نمیتوان ظرف چند سال چین را به قدرتی صنعتی بدل کرد. مائو گوش نداد. دهقانان مجبور شدند به جای کشاورزی، در کورههای حیاط خانه فولاد بسازند. گنجشکها دشمن خلق اعلام شدند، چون دانه میخوردند، و کمپینهای عظیم برای کشتن آنها راه افتاد. نتیجه فاجعه بود. با نابودی گنجشکها، جمعیت حشرات منفجر شد و محصولات را خورد. قحطی بزرگ چین، بین سالهای ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱، جان دهها میلیون نفر را گرفت.
استالین نیز با حمایت از تروفیم لیسنکو، زیستشناسی که ژنتیک مندلی را «علم بورژوایی» میخواند، کشاورزی شوروی را برای دههها فلج کرد. دانشمندانی که جرأت مخالفت داشتند، یا اعدام شدند یا به اردوگاهها فرستاده شدند.
نکته آخر آن است که این گونهها ثابت نیستند. هیولاهای سیاسی قابلیت دگردیسی دارند. اتحاد جماهیر شوروی نمونه روشنی از این دگردیسی است. در دهههای اول، شوروی هشتپایی کامل بود. لنین عقبنشینی کرد، در لانه مستحکم شد، دشمنان داخلی را بلعید. استالین با تصفیههای خونین این رویکرد را به اوج رساند. اما جنگ جهانی دوم همهچیز را تغییر داد. شوروی که از جنگ پیروز بیرون آمد، دیگر آن هشتپای ترسیده دهه ۱۹۲۰ نبود. ارتش سرخ نیمی از اروپا را تصرف کرده بود. اعتمادبهنفس از سقف میزد. هشتپا کوسه شده بود.
این دگردیسی نشان میدهد که آنچه رفتار انقلابها را تعیین میکند، نه صرفاً ایدئولوژی مکتوب در مانیفستها، بلکه منطق بقا در شرایط مشخص است. وقتی ضعیف هستید و دشمنان قوی، هشتپا بودن عاقلانه است. وقتی قوی میشوید و فرصتها پیش رو است، وسوسه کوسه شدن غلبه میکند.
همین منطق در آینده نیز عمل خواهد کرد. ممکن است انقلابهایی که دههها با منطق کوسه زیستهاند، تحت فشارهای اقتصادی و بینالمللی، ناچار شوند بالههای خود را جمع کنند و به لاک دفاعی هشتپا فرو روند. یا برعکس، هشتپاهایی که فرصت طلایی پیدا کنند، ممکن است به سمت آبهای آزاد شیرجه بزنند. آینده قابل پیشبینی نیست، اما منطق بقا ثابت است.
اما نهایتا فرقی نمیکند کوسه باشد یا هشتپا؛ هزینهی حیات این جانوران را مردمانی میپردازند که در جنگهای بیانتها میسوزند، در اردوگاهها میپوسند، در قحطیهای ساخت بشر از گرسنگی میمیرند، و یا در انزوای خفقانآور، آرامآرام روحشان میخشکد.