روایت محمد محمدعلی از نخستین تجربههای نوشتناش
رویداد۲۴-من درهم و برهم هرچه دستم میرسید میخواندم. از جلالآل احمد و صادق هدایت و همینگوی گرفته تا حسینقلی مستعان، همه را میخواندم. یادم هست کتاب «دختر یتیم» را بسیار با دقت خواندم. محمد محمدعلی داستان نویس/ من در محله دامپزشکی در منطقه غرب تهران بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. در کلاس پنجم دبستان آقای محمود ثنایی معلممان بود؛ شاعر و ترانهسرایی که با رادیو همکاری داشت و با تخلص «شهرآشوب» آثارش را منتشر میکرد. پیرمردی فقیر و مهربان که شوق ادبیات را در من برانگیخت. شعرها، طنزها و نوشتههایم را میخواند و مرا سر ذوق میآورد. خاطرهای جالب از او دارم، به کلاس میآمد و از ما میخواست خردههای گچ را جمع کنیم و با آنها تصویرهای متعددی را بر تخته سیاه میکشید، میخواست قصهای و شرحی برای آن تصویر سر هم کنیم. یکبار منظره شهری با ساختمانهای بلند را کشید و بر سر ساختمانها و بالای شهر هم شکل فرشته مرگ را ترسیم کرد، فردی را با شولایی بر تن و داسی در دست کشید که فرشته مرگ را تداعی میکرد. من با دیدن آن تصویر حیرت کردم و به قصه ساختن مبتنی بر «تصویر» کنجکاوتر شدم. این خاطره به سال 1341 – 1340 و دوره نخستوزیری علی امینی برمیگردد که وزیر فرهنگ هم «درخشش» بود. من مبصر کلاس بودم، در این دست بحثهای کلاس هم بسیار مشارکت میکردم و آقای ثنایی هم با من صمیمانهتر تا میکرد. نوشتههایم را میخواند و رهنمودهایی به من میداد. یواش یواش احساس کردم حرفهایی برای گفتن دارم. زمان گذشت تا در سالهای44، 1343 دولت وقت در آن سالها بهدنبال جا انداختن و ترویج مناسبت روز مادر بود و به همین خاطر مسابقه انشانویسی در دبیرستانها برگزار شد. باید انشا را در کلاس مینوشتیم و اینطور نبود که برویم خانه و سرفرصت انشا را تمام کنیم. هر هفته آقای قوامی معلم ادبیاتمان، دفترچههای مخصوص انشا را سر کلاس میآورد و ما باید در مدت زمان درس انشا و ادبیات کار نوشتن را پیش میبردیم و با پایان کلاس دفترها را جمع میکرد تا هفته بعد که باز نوشتن را از سر میگرفتیم. به هر حال من داستانی نوشتم پُر آب و چشم. آن داستان پسند معلم و همکلاسیها شد و در دبیرستان هم آن را برگزیدند.
بعد هم در مرحله رقابت منطقهای هم در شمار آثار برگزیده معرفی شد. خوشحال شدم و بیشتر از قبل به نوشتن مشغول شدم. در همان روزگار هم «لیندون بنیز جانسون» رئیس جمهوری وقت ایالات متحده امریکا قرار بود به ایران سفر کند و به ما گفته بودند که برگزیدگان این مسابقه جایزهشان را از دست رئیس جمهوری امریکا میگیرند و ما هم با سادهباوری نوجوانی آن حرفها را باور کردیم و درگیر مالیخولیا شده بودم. به هر حال غوطهور در اوهام نوجوانی پیش میرفتم. همه این اتفاقها از سالهای دبستان تا دبیرستان دست به دست هم داد من استعدادم در نوشتن را جدی بگیرم، تشویق شوم وبیشتر از قبل بنویسم و بخوانم. آقای قوامی دبیر ادبیات ما در دبیرستان بامداد معمولاً برایمان کتاب میآورد. من درهم و برهم هرچه دستم میرسید میخواندم. از جلالآل احمد و صادق هدایت و همینگوی گرفته تا حسینقلی مستعان، همه را میخواندم. یادم هست کتاب «دختر یتیم» را بسیار با دقت خواندم. بعدتر هم روزنامه دیواری راه انداختم و آنچه را میخواندم به دیگران از آن طریق معرفی میکردم و همینجور این قصه ادامه داشت و از دبیرستان بامداد به دبیرستان مروی رفتم که از دبیرستانهای بزرگ دولتی تهران آن روزگار بود. در آن دبیرستان با ایرج امامی که در تئاتر سنگلج فعالیت میکرد آشنا شدم. امامی معلم فوق برنامه ما در دبیرستان بود که حالا در بریتانیا است و در آنجا به فعالیتهای هنری در زمینه تئاتر و سینما میپردازد. در یکی دو نمایش با کارگردانی او هم بازی کردم و در همین دوره با بازی و نمایش بر اساس ایدههای استانیسلاوسکی آشنا شدم و خودم هم چند نمایشنامه نوشتم. بتدریج ادبیات را بیرون از فضای دبیرستان هم دنبال کردم و در همین دوران بود که با نادر نادرپور آشنا شدم و از او نیز در نوشتن مشورت میگرفتم. در آن روزگار باب بود پایان هر سال دبیرستانهای بزرگ و مهم تهران مانند دبیرستان دارالفنون، مروی، البرز و...
سالنامههایی را منتشر کنند. من عضو هیأت تحریریه سالنامه دبیرستان مروی بودم و در همین سالنامه با نادرنادرپور، محسن هشترودی، فرخرو پارسا وزیر وقت آموزش و پرورش گفتوگوهایی را انجام دادیم و منتشر کردیم. آن سالهای دبیرستان و رویدادها و اتفاقهای خرد و کلان متعددی که در زندگیام رخ داد، بتدریج و آرام آرام نگاه مرا به ادبیات و زندگی و هنر شکل داد؛ دورانی که اگر قرار است اتفاقی برایمان بیفتد، طبعاً باید در همین سالها بیفتد.