تاریخ انتشار: ۰۹:۴۱ - ۰۴ مهر ۱۴۰۵

حراج زندگی برای لقمه‌ای نان؛ روایت شش زن از روز‌های پساجنگ

زندگی زن‌هایی که از همسر خود جدا شده‌اند، بدسرپرست یا سرپرست خانوار هستند یا به علت بیکاری و خانه‌نشینی همسر در خرج خانه کمک می‌کنند، متفاوت از آن چیزی است که اغلب درباره زن‌ها در جامعه یا شبکه‌های مجازی نمایش داده می‌شود.
افسردگی در زنان

رویداد۲۴| پیش از جنگ چهل روزه صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شدند پس از فعالیت‌های معمول، کار را شروع می‌کردند، یکی به سمت سردخانه می‌رفت، یکی آرایشگاه یا مغازه را باز می‌کرد و دیگری گوشی به دست می‌گرفت تا از بازار فروش آنلاین، درآمدی برای خرج خانه صید کند.

زندگی زن‌هایی که از همسر خود جدا شده‌اند، بدسرپرست یا سرپرست خانوار هستند یا به علت بیکاری و خانه‌نشینی همسر در خرج خانه کمک می‌کنند، متفاوت از آن چیزی است که اغلب درباره زن‌ها در جامعه یا شبکه‌های مجازی نمایش داده می‌شود. زندگی آنها هرگز به باشگاه و دورهمی‌های دوستانه، آرایشگاه یا تفریحات معمول گره نمی‌خورد، اغلب شغل‌های کاذب دارند یا اگر هم خوداشتغال باشند یا شغلی ثابت و مشخص در دسترس آنها باشد، آنقدر آسیب‌پذیرند که به محض بروز بحران، زودتر از بقیه تعدیل می‌شوند و بیکار می‌مانند. در این گزارش شش نفر از همین زنان از پیرانشهر، مهاباد، سردشت، اشنویه و ارومیه درباره وضع زندگی‌شان در روز‌های پیش و پس از جنگ و از شرایط زندگی، حساب‌های دفتری، فروش لوازم ضروری زندگی برای گذر کردن از روز‌های بیکاری در جنگ و پساجنگ مشکلاتشان سخن گفته‌اند. زنانی که اغلب آنها این موقعیت یعنی تعطیلی و کسادی کار را در جنگ دوازده روزه و اتفاقات دی ماه سال ۱۴۰۴ تجربه کرده بودند، اما این‌بار آنچه بر آنها رفت به مراتب سخت‌تر و دوره آن طولانی‌تر بود.

یک روز معمولی زندگی قبل از جنگ؟ برای زینب آن روز‌ها یعنی روز‌های قبل از جنگ، شبیه به باز شدن در‌های سردخانه روبه‌روی صورتش و تغییر دما بود. باید با سرمای محیط کار کنار می‌آمد تا ساعت کاری‌اش پر شود و روز‌ها برای رسیدن به سر ماه در تقویم خط بخورد. عادت کرده بود هر روز، چند ساعتی با دنیای معمولی فاصله بگیرد تا به قول خودش حقوق بخور و نمیری داشته باشد، اجاره‌خانه را پرداخت کند و خرج بچه‌ها را بدهد. جنگ و بحران کاری ندارند که شما سرپرست خانوار هستید یا مثلا غنی. صدای انفجار را همه می‌شنوند، اینترنت همه قطع می‌شود، لرزه به وجود همه آدم‌ها می‌افتد و همه با هر خبر تازه‌ای برای جان باختن آدم‌ها و از دست دادن‌ها، داغدار می‌شوند.

او هم از همین افراد بود و البته خیلی زود بیکار شد، بنابراین علاوه بر همه این حس‌ها و افکاری که حکم می‌کرد در خانه و جای امن بماند، نگران اجاره و خرج خانه بود. «دو فرزند دارم و یک زن سرپرست خانوار هستم. باید همه مشکلات را خودم حل می‌کردم، اما با از دست دادن کارم در آن روز‌ها شرایط سخت شد و همان مبلغ ناچیز را هم دیگر در ماه نداشتم. صبح تا شب غصه می‌خوردم، نمی‌توانستم آذوقه بخرم و کارم به قرص اعصاب کشیده شد. بدترین حالم این روز‌ها برای زمانی است که بچه‌ها از من خواسته‌ای داشتند و من نتوانستم آن را برآورده کنم گاهی حتی با کمترین هزینه غذا درست کردم یا خودم دکتر نرفتم از خواسته‌های بچه‌ها گذشتم تا بتوانم فقط اجاره خانه‌ام را بدهم.»

از آن روز‌ها بیشترین چیزی که به یادش مانده بیکاری، افسردگی و ترس است و اجباری که در تحمل آن شرایط وجود داشت. ۳۲ سال دارد و می‌گوید که اگر سواد داشت شاید وضعیت حالا را نداشت که مثلا در انجام یک کار حقوقی ساده ناتوان باشد. «بی‌سوادی خیلی چیز بدی است. من شش سال است که از شوهرم جدا شدم، اما نتوانسته‌ام کار‌های حقوقی‌ام را پیش ببرم نه پول دارم که وکیل بگیرم و نه سوادی که بتوانم سر در بیاورم. شوهرم آدم پولداری است که با وجود داشتن دو وکیل، موفق شده پرونده را به نفع خود پیش ببرد نه تنها پس از شش سال هنوز نتوانسته‌ام به‌طور قانونی از او طلاق بگیرم که شامل نفقه هم نشدم.»

در روز‌های شروع جنگ بزرگ‌ترین نگرانی زینب از دست دادن کارش بود که آن هم اتفاق افتاد و اگر حالا یک نفر روبه‌رویش می‌نشست از بی‌مسوولیتی و ظلمی که همسرش نسبت به او روا داشته، سخن می‌گفت و درددل می‌کرد. «دو سال است یک دست لباس برای خودم نخریدم و فقط لباس‌های دست دوم دیگران را پوشیدم. زمانی هم که از همسرم جدا نشده بودم تحت خشونت بودم و به من خرجی نمی‌داد.»

زنی بدون پشتوانه در روز‌های جنگ

پیش از جنگ، زندگی فریده اگرچه آسان نبود، اما دست‌کم ریتم آشنایی داشت. از تغییر دمای سردخانه خبری نبود؛ صبح‌ها از خانه بیرون می‌رفت، سر کار می‌رسید، کارش را انجام می‌داد و با درآمدش چرخ زندگی را می‌چرخاند. ترسی هم نداشت، اما جنگ همان نظم معمول حداقلی را در چند ثانیه به هم ریخت و استرس زیادی به او وارد شد. دوست ندارد بگوید چه کاری انجام می‌داد، اما به هر ترتیب کار که تعطیل شد مجبور بود خانه‌نشین شود.


بیشتر بخوانید: زیان ۲۴۰همتی قطع اینترنت به اقتصاد ایران | اگر اینترنت قطع نمی‌شد رشد اقتصادی ۴ برابر می‌شد


سه ماه بیکار بود و سه ماه بیکاری برای یک زن مطلقه یعنی سه ماه بدون حقوق، بدون درآمد و بدون حمایتگر و پشتوانه‌ای که بتوان در روز‌های بحران به آن تکیه کرد. فریده در آن روز‌ها حتی از پرداخت ساده‌ترین هزینه‌های زندگی بر نمی‌آمد. «کسی نبود کرایه خانه‌ام را بدهد. کلا در خانه می‌ماندم و نمی‌دانستم به چه کسی پناه ببرم. باور نمی‌کنید، اما یکی، دو بار مشاور املاکی کرایه خانه‌ام را پرداخت کرد و من شرمنده شدم. خرج دادن برای یک دختر که تنهاست خیلی سخت است.» حالا، اما مدتی است که دوباره کار پیدا کرده و صبح‌ها سر کار می‌رود تا به قول خودش «محتاج کسی نباشد» ولی همچنان اندوه و آثار آن روز‌ها بر زندگی‌اش مانده. «مدت زیادی سختی روی دوشم بوده و حالا خسته و بیمارم.»

بازگشت به خانه‌ای پر از حرف و حدیث

نازنین خانم برای بیان روایت به گذشته برنمی‌گردد، به قول معروف پایش روی زمین است و از حال می‌گوید و از اینکه هر روز را با فکر پیدا کردن کار شروع می‌کند. صبح که هنوز از خواب بیدار نشده، ذهنش به سمت حساب‌وکتاب زندگی می‌رود و اینکه چطور می‌تواند درآمدی پیدا کند تا از پس هزینه‌های خود و دخترش بربیاید.

«قبل از جنگ هم قیمت‌ها و مشکلات زیاد بود، اما الان دغدغه‌ام این است که چطور بچه‌ام را نگه دارم و از پس خرج و مخارجش بربیایم. جنگ باعث شد کل زندگی ما سخت شود و من هنوز بعد از این همه مدت نتوانسته‌ام کار پیدا کنم و دنبال کارم. الان هم دخترم می‌خواهد مدرسه برود و واقعا هزینه‌های مدرسه هم زیاد است.» و بار‌ها این جمله را تکرار می‌کند: «روزم این‌طوری می‌گذرد که صبح می‌شود و دنبال کار می‌گردم.»

نازنین پس از اینکه طلاق گرفت به علت مشکلاتی که داشت، نتوانست برای خود خانه‌ای مستقل اجاره کند و مجبور شد به خانه شلوغ پدری با هفت خواهر و یک نامادری برگردد و زندگی کردن در کنار آنها برایش سخت است مخصوصا که یک دختر کوچک هم دارد. «روی سرم منت می‌گذارند و در کل حرف و حدیث‌های زیادی هست که باعث می‌شود خیلی در عذاب باشم. من کسی را ندارم که به من کمک کند و فقط روی پای خودم ایستاده‌ام.»

هیچ کس حوصله ندارد

در روز‌هایی که پروانه از مغازه‌اش حرف می‌زند، بیشتر از هر چیز جای خالی مشتری‌ها به چشمش می‌آید؛ مغازه‌ای که پیش از جنگ محل کار خود و دخترش بود و حالا حتی توان پرداخت اجاره‌اش را هم ندارد. «آرایشگاه داشتم و با دخترم که ناخن‌کاری بلد بود، می‌رفتیم سر کار و شکر خدا روزی داشتیم و کم‌وبیش خرجمان را درمی‌آوردیم.» از زمان شروع جنگ تا همین حالا که برخی کسب و کار‌ها کم و بیش راه افتاده‌اند هنوز آرایشگاه آنها به روال قبل برنگشته است، بنابراین در جا‌های دیگری جز مغازه کار می‌کنند.

«در هفته شاید فقط یکی، دو مشتری داشته باشیم و آنقدری درآمد نداریم که حتی اجاره مغازه را بدهیم. خدا شاهد است بعضی وقت‌ها یک مشتری هم نداشتیم. از آن طرف ما مریض هستیم و جانمان نمی‌کشد این همه سختی را و نمی‌توانیم زیاد کار کنیم.» این کاهش درآمد، فقط ظاهر قضیه است و در باطن آن بی‌حوصلگی و فضای سرد خانه قرار دارد و روی روحیه همه تاثیر گذاشته است. «بچه‌ها حوصله ندارند، ما هم کم‌حوصله شده‌ایم. همه‌اش جنگ و دعواست، چون گرانی بعد از جنگ غوغا کرده. من کمک‌خرج خانه و همسرم بودم و دخترم هم کمک‌خرجمان بود، ولی الان دیگر نمی‌توانیم آن‌طور که باید به خرج خانه‌مان کمک کنیم.»

هیولایی که سختی روز‌های قبل را پوشاند

زندگی سمیرا پیش از جنگ با همان نظم ساده می‌گذشت که آدم معمولا تا وقتی از دستش نداده، متوجه ارزشش نمی‌شود. شاید اگر قبل از جنگ همین سوال‌ها را می‌پرسیدیم‌سراسر پاسخ‌ها، گلایه از وضع موجود بود ولی جنگ هیولایی بود که تمام آن روز‌ها و سختی شب‌هایش را در خود فرو برد. برای همین سمیرا وقتی از آن روز‌ها حرف می‌زند انگار مثلا از یک روال بی‌نقص می‌گوید: «هر موقع صبح از خواب بیدار می‌شدیم، طبق معمول کار‌های خانه را انجام می‌دادیم، بعد می‌رفتم سر کار. سر کارم همه چیز خوب بود. بچه‌ها آرامش داشتند، خودمان هم آرامش داشتیم. می‌رفتیم و برمی‌گشتیم خانه و خرج زندگیمون را خیلی راحت درمی‌آوردیم. این حد گرونی نبود، اینقدر اذیت نمی‌شدیم و اینقدر نگرانی نداشتیم.»

اولین ضربه برای او البته از جایی آمد که شاید در نگاه اول ارتباط مستقیمی با درآمد نداشت. اینترنت مدتی در دی‌ماه قطع شد و بعد هم در جنگ این قطعی‌ها ادامه داشت. به همین دلیل ارتباط سمیرا با صاحب‌کاری که در ترکیه بود هم قطع شد درحالی که پرداخت دستمزدش به ارتباط اینترنتی و انتقال پول از این طریق وابسته بود. «همزمان با جنگ من یکی، دو ماه کامل کار کردم، ولی صاحب کارم نتوانست پول من را واریز کند در حالی که نزدیک عید بود. حتی یکی، دو روز مانده به عید، من هیچ چیزی نتوانسته بودم برای خودم، خانه و بچه‌ها تهیه کنم.»

در نهایت، سمیرا سه روز مانده به عید مجبور شد کارش را کنار بگذارد و دنبال کار دیگری برود، چون نیاز به کاری داشت که درآمدی واقعی داشته باشد و البته همین تصمیم هم باعث اختلاف شد. «به خانواده صاحب کارم گفتم من به خاطر پول اینجا کار می‌کنم. وقتی پول نباشد و نتوانم برای بچه‌هایم یا خانه چیزی بخرم، برای چه باید اینجا کار کنم؟ البته تا پیش از قطع شدن اینترنت شرایط نسبتا خوبی بود و حقوقم را سر وقت می‌گرفتم ولی در روز‌های بحرانی وضع تغییر کرد.»


بیشتر بخوانید: نگرانی روزنامه اطلاعات از قطع دوباره اینترنت؛ آنچه شرایط جنگی را قابل‌تحمل‌تر کند، همین اینترنت است


جنگ نظم زندگی بچه‌ها را هم به هم زد. مدرسه‌ها مجازی شدند و پسر سمیرا که گوشی تلفن همراه نداشت، عملا از درس عقب می‌ماند. «توانایی خرید گوشی برای پسرم را نداشتم. حدود دو، سه ماه بچه‌ام نتوانست با مدرسه ارتباط برقرار کند و از درس‌هایش عقب ماند و همین باعث افسردگی و ناراحتی‌اش شده بود، اما سخت‌ترین بخش جنگ فقط اینها نبود. ترس، وارد خانه شده بود و بیشتر از همه خودش را در رفتار پسرم نشان می‌داد.

همه‌مان می‌ترسیدیم، ولی، چون من مادر بودم، بنابراین پسرم که می‌ترسید وظیفه داشتم به او بگویم نمی‌ترسیم و قوی هستیم. با تمام این حرف‌ها باز می‌ترسید و تا صدای غرش جنگنده یا موشک می‌آمد، پا‌ها و دستانش می‌لرزید، رنگش سرخ می‌شد و تب می‌کرد. می‌گفت جنگ شد، الان همه چیز از بین می‌رود و موشک به همه ما برخورد می‌کند. به هر حال همه این وحشت را داشتیم که نکند امروز یا فردا بمیریم.»

کار تعطیل و درآمد قطع شد؛ هزینه‌ها هم بالا رفت و سمیرا و خانواده‌اش ناچار شدند از چیز‌هایی بگذرند که پیش از آن بخشی از زندگی روزمره‌شان بود. «ما واقعا از خیلی چیز‌های زندگی زدیم. شده بود سه، چهار ماه نتوانیم برای خانه یک کیلو گوشت یا یک مرغ بخریم.» برای پرداخت قسط‌ها و بدهی‌ها، وسایل خانه را یکی‌یکی فروخت. «لباسشویی خانه‌ام را فروختم، میز آرایش یا آینه و کنسولی که داشتم را هم فروختم. خیلی از وسایل خانه‌ام حتی وسایل آرایش و بهداشتی که از وقتی آرایشگر بودم و داشتم را فروختم. هر چیزی که دم دستم می‌آمد را می‌فروختم تا خرج زندگی را بدهم و جلوی کسی دست دراز نکنم حتی دوچرخه بچه‌ام را.» در خانه سمیرا هم فشار مالی جنگ، بچه‌ها را نگران و او وهمسرش را کلافه کرده بود.

مثلا وقتی بچه چیزی می‌خواست و آنها نمی‌توانستند برایش تهیه کنند، تنش بیشتری میان اعضای خانواده شکل می‌گرفت. پسرش که از عقب ماندن از درس‌هایش نگران بود، مدام می‌گفت همه همکلاسی‌هایش قبول می‌شوند و خودش مردود خواهد شد. «همیشه خدا در خانه ما اختلاف و درگیری بود. پسرم به من می‌گفت و من هم به همسرم فشار می‌آوردم که این یا آن را بخر و نهایتا هم ناراحتی پیش می‌آمد. من و همسرم حتی سواد هم نداریم تا بتوانیم کار بهتری پیدا کنیم. الان یک کار ساده با گوشی هم بخواهید انجام دهید باید سواد داشته باشید، بنابراین همزمان با جنگ و از دست دادن کار، حتی امکان پیدا کردن کار جدید هم محدود بود.»

این روز‌ها دوباره کار می‌کند، اما می‌گوید بازگشت به شرایط قبل از جنگ به این سادگی نیست. «اگر بخواهم زندگی الانم را با قبل از جنگ مقایسه کنم و مثلا بگویم چه چیزی را از دست دادم باید به آرامش‌مان اشاره کنم. مهم‌ترین چیزی که از دست دادیم، آرامش بود. وضعیت مالی و کاری‌ام هم دیگر مثل قبل از جنگ نشد.

درست است که الان دوباره کار می‌کنم، ولی چند ماه طول کشید تا مجدد مشغول شوم و الان هم که کار می‌کنم، به زور در حال پرداخت بدهی‌های گذشته و جبران آن هستم، چون آن زمان درآمد نداشتیم، مجبور بودم نسیه خرید کنم، بنابراین اگر اوضاع حتی همین‌طور پیش برود هم شاید چندین ماه طول بکشد که برگردیم به روز‌های قبل از جنگ. البته شاید از نظر مالی برگردیم به روز‌های قبل، اما از نظر روحیه فکر نمی‌کنم، چون جنگ برای کشور ما ضرر‌های زیادی داشت و عزیزان زیادی را از دست دادیم که آن هم قابل جبران نیست.»

نگران آینده است و اگر کسی روبه‌رویش بنشیند و بگوید چه کمکی از دستش برای سمیرا برمی‌آید، از پول بلاعوض حرف نمی‌زند. خواسته‌اش بیشتر شبیه فرصتی برای دوباره ایستادن روی پای خودش است. «اگر شرایطش وجود داشته باشد، طوری کمک کند که حداقل بتوانم وام بگیرم و مشکلاتم را خودم حل کنم. نه اینکه مثلا کسی باشد که بگویم به من پول مفت بده، نه! ولی حداقل کمک کند وامی بگیرم که دست‌کم بتوانم آن وسایل ضروری‌ای که فروختم را دوباره بخرم. یخچال خانه‌ام از چند ماه پیش خراب است آن را تعمیر کنم. اگر چنین وامی به من پرداخت شود، کار می‌کنم و ماه به ماه آن را برمی‌گردانم.»

روز‌های سخت پروین

زندگی پروین، زن سرپرست خانوار دیگری که زندگی اش قبل از جنگ در یک سالن آرایشگاه خلاصه می‌شد. آرایشگاه خانه امیدش بود مثل بقیه، صبح به صبح به آنجا می‌رفت و منتظر مشتری می‌نشست تا شاید درآمدی برای گذران زندگی به دست بیاورد. بخش مهمی از مشتری‌های او از طریق اینستاگرام او را پیدا می‌کردند. پروین هم در این سال‌ها یاد گرفته بود که خدمات سالن را در پست یا استوری اینستاگرام آرایشگاه معرفی کند. با شروع جنگ و قطع شدن اینترنت، همان راه ارتباطی او با مشتری‌هایش هم از بین رفت.

«بعد از جنگ، مشتری‌هایم کم شدند و حالا با اینکه اینترنت هم وصل شده ولی هنوز هم مشتری‌ها مثل قبل نیستند.» درآمدی که حالا دارد با سفارش‌های محدود به دست می‌آورد، شاید برای بخشی از خرج روزمره کافی باشد، اما برای سرپا نگه داشتن آرایشگاه نه. وقتی همه خدمات سالن کامل نباشد، مشتری هم ممکن است سراغ جای دیگری برود، بنابراین حالا دغدغه اصلی پروین این است که بتواند دوباره وسایل و خدمات مورد نیاز سالن را فراهم کند تا مشتری‌هایش را از دست ندهد.

«الان فقط به این فکر می‌کنم که مبلغی داشته باشم تا بتوانم تمام خدمات آرایشگاه را تکمیل و کم‌وکاستی‌هایش را برطرف کنم که مشتری‌هایم را از دست ندهم.» مشکلات مالی پروین هنوز در خانه باقی مانده‌اند. خرید‌های روزمره با قرض و بدهی انجام شده و درآمد فعلی هنوز اجازه نداده این بدهی‌ها تسویه شوند. «خیلی به سختی می‌گذرد، چون درآمد کافی ندارم.» او هم گاهی برای تامین یک هزینه ضروری، حتی وسیله‌ای که خودش به آن نیاز داشته است را هم فروخته و تبدیل به پول کرده است. «شده گوشی‌ام را که نو بود، بفروشم و یک گوشی ارزان‌تر و دست دوم بگیرم تا بتوانم برای خرج ضروری بچه‌ام لباس بخرم و هزینه‌هایش را تامین کنم. این شرایط خیلی روی رفتار من و همسرم تاثیر گذاشته است. دیگر فرصتی نداریم که حتی یک‌بار با هم بیرون برویم تا حال‌وهوایمان عوض شود. تمام فکرمان این است که چطور بتوانیم بدهی‌هایمان را پرداخت کنیم.»

پروین مانند باقی زنان این گزارش نیست و می‌گوید که سواد کافی دارد ولی بیشتر توان و توجه خود را روی کار خودش گذاشته و چندان با فضای اینترنت و امکانات آن کار نکرده است. وقتی این روز‌ها را با قبل از جنگ مقایسه می‌کند، بیش از هر چیز خلوت شدن سالن را به یاد می‌آورد و اینکه وسایل چقدر گران شده است. خواسته پروین هم مانند برخی دیگر از این زنان، خواسته‌ای کوچک است؛ اینکه ایجاد شرایط دریافت یک وام را داشته باشد تا بتواند روی پای خود بایستد، بخشی از بدهی‌هایش را پرداخت و وسایل مورد نیاز کار خود را خریداری تا کار کند و آن را تسویه کند.

منبع: روزنامه اعتماد
خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha