شاهدخت میشویم تا دختران بیمار لبخند بزنند
رویداد۲۴-اینجا دنیای دیزنی نیست. اینجا بخش سرطان در بیمارستان لانگ آیلند در شهر نیویورک است. و شاهدختها هم دانشجویان کالج هستند که داوطلبانه لباسهای پرنسسی میپوشند تا دل بچههای بیمار را شاد کنند. آنها در سازمانی خیریه با نام لحظهای جادو فعال هستند که هدفش شاد کردن بچههای بیمار است تا کمی دردهایشان را فراموش کنند.«السا! این خودتی!» این جملهای است که کودکی 4 ساله با هیجان میگوید. کودکی که تولدش را با شخصیتهای مورد علاقهاش از انیمیشن یخ زده جشن گرفته است. ناگهان، دو نفر وارد اتاق میشوند و شروع به خواندن ترانه معروف این انیمیشن میکنند. همه جا پر از شادی و خنده میشود و دخترک 4 ساله سر از پا نمیشناسد. اما اینجا کجاست و چرا این تولد مهم است؟
اینجا دنیای دیزنی نیست. اینجا بخش سرطان در بیمارستان لانگ آیلند در شهر نیویورک است. و شاهدختها هم دانشجویان کالج هستند که داوطلبانه لباسهای پرنسسی میپوشند تا دل بچههای بیمار را شاد کنند. آنها در سازمانی خیریه با نام لحظهای جادو فعال هستند که هدفش شاد کردن بچههای بیمار است تا کمی دردهایشان را فراموش کنند.
این داستان در شبی شروع شد که کیلی مک گرین مشغول دیدن انیمیشن یخ زده با اعضای خانوادهاش بود. او متوجه شد که شبیه شخصیت السا در این انیمیشن است. هم چشمهای آبی درشتی دارد و هم موهایش بلوند است. همان جا فکری به ذهنش میرسد. او و دوستش مگی که او هم در کالج دانشجو است به فکر پروژهای میافتند که مخصوص بچهها باشد. پس از تحقیق زیاد آنها تصمیم میگیرند که شبیه شاهدختها و شخصیتهای معروف کارتونی لباس بپوشند و سراغ بچههای بیمار بروند. او درباره ایدهاش به خبرنگار ریدرز میگوید: «وقتی بچهها برای دورههای طولانی در بیمارستان بستری میشوند و در آن محیط میمانند، دیگر نمیتوانند همه چیزها و کارهای جادویی را که بقیه بچهها انجام میدهند داشته باشند. چیزی که برای سن کودکی بسیار مهم است. خیلی خوب است شرایطی فراهم کنیم که آنها هم برای مدتی هرچند کوتاه غرق جادو و رنگ و رقص و شادی شوند. اینکه برای مدتی کوتاه بیماری را فراموش کنند و خودشان باشند.»
در سال 2015، آنها فراخوانی برای تأمین هزینههای مربوطه دادند و توانستند 2 هزار دلار جمع کنند. پس از آن، او و دوستش لباسها و وسایل لازم را خریدند و راهی مرکز پزشکی بچههای کوهن شدند. او و مگی لباسهای السا و خواهرش آنا را پوشیده بودند. وقتی وارد آنجا شدند، دخترها از خوشحالی جیغ کشیدند و لپهای پسرها گل انداخت. آنها تخت به تخت رفتند و آواز خواندند و عکس گرفتند و با 50کودک بیمار حرف زدند. فعالیتی که سه ساعت طول کشید. «اینکه بچهها باورم کرده بودند و با شخصیتم ارتباط برقرار کرده بودند، برایم باورکردنی نبود... آن سه ساعت زندگی مرا عوض کرد.» این تغییر باعث شد تا او سازمان خیریه لحظهای جادو را با دوستش تأسیس کند و از داوطلبان بخواهد به آنها ملحق شوند. حالا 400داوطلب از 11 کالج در این خیریه فعال هستند و بچهها را شاد میکنند.
آنها طرفداران زیاد و پر و پا قرصی هم دارند. شارا موزکویتز از نیوجرسی میگوید: «دختر من «آوری» هفت ساله است و از دو سال پیش که به خاطر درمان بیماری نوروبلاستوما در بیمارستان بستری شد و با دو تا از این شاهدختها رو به رو شد تا امروز با آنها ارتباط دارد. عاشق آنهاست. برایشان نامه مینویسد و به آنها تلفن میزند. آن زمان دخترم چیزی پیدا کرد که واقعاً بهش احتیاج داشت. این دخترهای دانشجو لحظهای جادو را به او هدیه دادند. اینکه «آوری» لحظهای در دنیای خیال و آزادی و شادی غرق بشود و درد را فراموش کند.»