حالا عاشق زندگی هستیم
رویداد۲۴-در کرواسی، هزاران نفر از افرادی که از بیماریهای روانی رنج میبرند در تیمارستان زندگی میکنند. تیمارستانی مخروبه در کرواسی وجود دارد که هیچ کس آنجا حالش خوب نمی شودتا به خانه برگردد. اینجا زندانی است که باید تا آخر عمر در آن باقی بمانند. این سرنوشت محتوم همه بیماران در آنجا است.در کرواسی، هزاران نفر از افرادی که از بیماریهای روانی رنج میبرند
در تیمارستان زندگی میکنند. بعد از دوره درمان، آنها باید وارد اجتماع شوند. اما فرایندی که در کشورهای دیگر اروپایی بسرعت انجام میگیرد، در این کشور ممکن است چند دهه طول بکشد و در نهایت، آن فرد در تیمارستان چشم از جهان فرو ببندد.
رنگ دیوارها پوسته پوسته شده، سقف در حال ریختن است و نور آفتاب گرد و غبارهای رقصان در هوا را نشان میدهد. اینجا تیمارستانی مخروبه در کرواسی است.
برانکا رجلان که به خاطر بیماری اسکیزوفرنی برای 12 سال اینجا بستری بود، به خبرنگار بیبیسی میگوید: «در این راهرو منتظر دارو میایستادیم. پرستارها مراقب بودند فرار نکنیم. هیچ صندلی برای نشستن وجود نداشت.»
او حالا با شوهرش زندگی میکند. درازینکو تیویلی به علت بیماری روانی بر اثر مصرف الکل در این تیمارستان بستری بود. آنها در این تیمارستان به هم علاقهمند شدند، اما کسی خبر نداشت. این علاقه پنهانی بود، چون اگر کسی میفهمید، عواقب بدی در انتظارشان بود. آنها میدانستند که روزی را نخواهند دید که بتوانند کنار هم زندگی کنند و خانواده تشکیل دهند. اما سرنوشت آنها به گونه دیگری رقم خورد. در سال 2014، همه چیز تغییر کرد و نور زندگی بر آنها و بیماران دیگر تابید. نوری که لبخند بر لبان آنها آورد.
«من در اتاقی با سه زن دیگر بودم. جای خوبی داشتم و خوش شانس هم بودم، چون هیچ خبری از سوسکها نبود.»
اما شوهرش این قدر خوش شانس نبود. او به خبرنگار بیبیسی میگوید: «سوسکها در اتاق من جولان میدادند و هر شب با سوسکی که یک جایی از بدنم را گاز گرفته بود، از خواب بیدار میشدم. خیلی آزاردهنده و اعصاب خردکن بود.»
او 13 سال اینجا بستری بود و آن قدر افسرده شد که خودکشی ناموفقی را هم پشت سر گذاشت. «دیگر حوصله زندگی را نداشتم. میخواستم بمیرم، چون فکر میکردم هیچ وقت نمیتوانم از اینجا خلاص بشوم.»
در چنین شرایطی، چند نفری خودکشی کردند و جانشان را هم از دست دادند.
برانکا میگوید: «هیچ کس اینجا نبود که حالش خوب شود و به خانه برگردد. اینجا زندانی بود که باید تا آخر عمر در آن باقی میماندیم. این سرنوشت محتوم همه ما بود.»
اما سه سال پیش این زوج توانستند از آن تیمارستان نجات پیدا کنند و در آپارتمانی زندگیشان را آغاز کنند. حالا خوشحال هستند که آن تیمارستان وحشتناک بسته شده است.
لادیسلاو لامزا یکی از افرادی بود که برای بستن آنجا تلاش کرد. او میگوید: «من 20 سال مددکار اجتماعی بودم. اما برای دورهای کاری به اتریش رفتم و در آنجا تازه متوجه شدم بیماری روانی و بیمار روانی چیست و چه نیازهایی دارد و باید در برابرشان چه واکنشی نشان داد. برای همین، تلاش کردم اینجا بسته شود و موفق شدم. روزی که خبردار شدیم تیمارستان را بستند، صد کبوتر آزاد کردیم. به یاد تمام بیمارانی که سالهای سال اینجا زجر کشیدند و عدهای هم جانشان را از دست دادند.»
او میگوید که در اتریش فهمید که درمان واقعاً وجود دارد. «آنجا پس از درمان، بیماران در خانههایی تحت نظر وزارت بهداشت کشور و بین مردم زندگی میکردند. خیلی تعجب کردم، اما با چشم دیدم که روند درمانی آنها بسیار بهبود پیدا کرده بود. همین تغییر نگاه باعث شد تا من این روش را اینجا پیاده کنم. آنها انسان هستند و باید مثل انسان با آنها رفتار شود. درک چنین حقیقتی همه چیز را تغییر میدهد.»
با کمک لامزا، حالا این زوج و عده دیگری از بیماران زندگی خوبی دارند. برانکا میگوید: «وقتی فهمیدم که میتوانیم خودمان خرید کنیم، خودمان آشپزی کنیم و برای زندگی تصمیم بگیریم، حس عجیبی پیدا کردم. احساس میکردم از زندان آزاد شدهام. وقتی با شوهرم به فروشگاه رفتیم و سس مایونز خریدم، حس لذت بخشی داشتم. در آنجا حق خوردن سس مایونز نداشتیم.»
شوهرش ادامه میدهد: «اینجا میتوانیم براحتی تلویزیون ببینیم، ساعت خوابمان دست خودمان است و میتوانیم با آدمهای مختلف ارتباط برقرار کنیم و دوست شویم.»
حالا این زوج مثل آدمهای عادی زندگی میکنند و تحت نظارت روانپزشک و روانشناس هستند تا کاملاً آماده زندگی بدون کمک به پزشک و دارو شوند.
«با بیرون آمدن از زندان، ما تازه معنای زندگی را فهمیدیم. ای کاش زودتر از آن زندان ترسناک نجات پیدا میکردیم. اما خوشحالم که عمرم آنجا به پایان نرسید. من آنجا عاشق شدم و همین عشق به من امید داد تا ادامه بدهم. بعد از فرار از آن تیمارستان ترسناک، حالا عاشق زندگی هستم.»
یکی دیگر از افرادی که از آن تیمارستان تاریک نجات پیدا کرد، تاتیانا بود. او در بخش لباسشویی و خیاطی کار میکرد و در اواسط 20سالگی توسط شوهرش به اینجا آورده شد.
او به خبرنگار بیبیسی میگوید: من یک ماه و نیم اینجا بستری بودم. بعد، روانپزشکها به شوهرم گفتند که من دیوانه نیستم.
با این حال، تاتیانا مدت زیادی زیرنظر آنها بود و داروهای زیادی مصرف میکرد. او شاهد صحنههای دردناکی در زندگیاش بوده، از زنانی که اگر از صف بیرون میآمدند به تخت بسته میشدند تا آدمهایی که مجبور بودند ساعتها بدون لباس منتظر حمام کردن بمانند و همه آنها را میدیدند.
حالا او هم از آن شرایط وحشتناک نجات پیدا کرده و مشغول زندگی
در میان مردم است و تمرین میکند چگونه باید با آدمهای عادی ارتباط برقرار کند تا کم کم با شرایط جدید وفق پیدا کند.
«احساس خوبی دارم. خوشحالم
و از زندگی لذت میبرم. آرزو دارم روزی آپارتمانی از خودم داشته باشم و بتوانم دختر و نوهام را پیش خودم بیاورم
تا با هم باشیم. زندگی زیباست.»