نقد رویداد۲۴ بر اولین ساخته رقیه توکلی
مادری؛ فیلمی سطحی درباره نقشی بزرگ
مادری قرار بوده درباره زن جوانی باشد که در سن کم مجبور میشود (یا یاد میگیرد) که مادری کند. درباره دخترکی ساده و معصوم که بیشتر یک فرشته است تا انسان. دختری که در پایان فیلم رشد میکند و به بلوغ میرسد.

رویداد۲۴- مازیار وکیلی: مادری قرار بوده درباره زن جوانی باشد که در سن کم مجبور میشود (یا یاد میگیرد) که مادری کند. درباره دخترکی ساده و معصوم که بیشتر یک فرشته است تا انسان. دختری که در پایان فیلم رشد میکند و به بلوغ میرسد. منتها مشکل در همین شخصیت اصلی است. شخصیتی که قرار است فرشته باشد بیشتر شبیه یک دختر دبیرستانی کم هوش از کار درآمده که از عشق و عاشقی فقط گریه کردن را یاد گرفته و انقدر عرضه و صلابت ندارد که یقه پسری که این بلا را سرش آورده بگیرد و درباره چرایی این رفتار از او سوال کند.
واکنشش به دوستی که نامزدش را از چنگش درآورده، فقط یکی دو تا هول دادن ساده است و دوباره گریه کردن و اشک ریختن. خب این شخصیت با این مختصات یک فرشته پاک و معصوم نیست، بیشتر دختر کوچولویی سانتیمانتال است که تصورش از عشق بیشتر شبیه دختران دبیرستانی است. با کدام صلابت و اقتدار نوا میخواهد مسئولیت خواهرزاده خردسالش را به عهده بگیرد و برایش مادری کند؟ وقتی قرار است فیلمی با چنین شخصیتی بسازیم معلوم است در پایان فیلم تماشاگر به جای اینکه به این دختر جوان آفرین بگوید برایش دل میسوزاند. در قاموس چنین دختری با این همه عدم اعتماد به نفس مادریکردن نمیگنجد.
توکلی فیلم را در یزد فیلمبرداری کرده و سعی کرده توجیهاتی برای فیلمبرداری در یزد جور کند. اما این توجیهات وقتی که شخصیتهای اصلی فیلم انقدر تمیز و شفاف تهرانی حرف میزنند هیچ اثری ندارد. فیلم میتوانست به جز یزد در هر جای دیگری اتفاق بیفتد بدون اینکه در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد شود. فیلم اصلاً ربطی به جغرافیای یزد ندارد. فقط یکی دو نمای کارتپستالی از بامهای یزد داریم و تمام. حتی میرکریمی برای یه حبه قند که وابستگی تام و تمامی به فرهنگ سنتی یزد داشت چون نتوانسته بود لوکیشن مورد نظرش را در یزد پیدا کند، آن را در تهران بازسازی کرده بود. حالا چرا توکلی اصرار داشته که حتماً ملودرام شهریاش را که به جغرافیای یزد هم ارتباطی ندارد حتماً در این شهر بسازد سوالی است که خود او باید جوابش را بدهد.
تعدادی سوال دیگر هست که رقیه توکلی باید برای آنها هم پاسخی درخور داشته باشد. چرا در تمام طول فیلم هیچ رد، نشان و تصویری از کاوه نمیبینیم؟ چرا کاوه اصلاً در فیلم حضور ندارد؟ چرا به سردستیترین شکل ممکن ماجرای خیانت کاوه به نوا حل میشود؟ و اصلاً ما چه نیازی داشتیم که عشق نوا را به یک مرد ببینیم؟ اینکه نوا در فیلم عاشق مردی باشد یا نباشد ربطی به هدف اصلی فیلم ندارد. فیلم قرار است رشد و بلوغ نوا را برای مادر شدن به ما نشان دهد. رشد و بلوغی که ربطی به شکست عاطفی او ندارد. این داستان فرعی و شکست عاطفی نوا با مضمون اصلی فیلم ارتباطی پیدا نمیکند .
ماجرای مرگ خواهر نوا و افتادن بار مسئولیت خواهرزادهاش برای نشان دادن بلوغ نوا کافی بود، این داستان فرعی بیشتر از آنکه در خدمت مضمون اصلی فیلم باشد به کار استاندارد کردن زمان فیلم آمده تا مادری به مدت زمان استاندارد یک فیلم بلند سینمایی برسد. این مشکل دیگری است که فیلم مادری با آن دست و پنجه نرم میکند. داستان فیلم بیشتر به درد یک فیلم کوتاه یا نیمه بلند میخورد نه یک فیلم بلند داستانی. خط اصلی قصه انقدر فقیر، کمبنیه و تکراری است که کارگردان مجبور شده ماجرای کاوه و خیانت او به نوا را هم در فیلم بگنجاند تا مادری به زمان مناسب یک فیلم بلند سینمایی برسد. گیرم که اینجا مشکل دوپاره بودن فیلم به اندازه اسرافیل حاد نیست و لااقل در فیلم تغییر مکانی خاصی اتفاق نمیاُفتد. اما از طرف دیگر توکلی نسبت به پناهنده کارگردان ضعیفتری است و بلد نیست صحنههای عاطفی فیلمش را جوری بسازد که در یاد تماشاگر بماند.
در اسرافیل یکی دو صحنه عاطفی نیمبند و چند دیالوگ قابل شنیدن داشتیم، اما در مادری از همین صحنههای نیمبند و دیالوگهای قابل شنیدن هم خبری نیست. مادری یک فیلم تلویزیونی کامل است. یکی از آن تلهفیلمهای سردستی که مراکز اُستانها با بودجه اندک میسازند تا شاید زمانی از یکی از شبکههای سراسری در ساعتی خوب پخش شود. کافیست به صحنههای عاطفی فیلم نگاهی بیاندازید که منطقشان کاملاً منطقی تلویزیونی است. صحنههایی پر از موسیقی و بیحس و حال که نمونه مشابهش را در صدها تلهفیلم مشاهده کردهایم.
هر جا احساسات درون فیلم کار نمیکند یک موسیقی مزاحم و زائد به گوش میرسد تا شاید با استفاده از این عنصر شنوایی کمی بار احساسی صحنهها تشدید شود. شخصیتهای فرعی فیلم همگی تیپهای کلیشهای هستند با انگیزههایی مبهم. مثلاً معلوم نیست چرا گلنار شوهر و بچهاش را رها کرده و به ارتباط با مرد دیگری مشغول شده؟ اگر به خاطر بیماریاش فداکاری کرده و شوهرش را رها کرده چرا با مرد دیگری ارتباط گرفته و به او درباره بچهاش دروغ میگوید؟ اگر خودش هم به تازگی از بیماریاش خبردار شده(که بعید به نظر میرسد) چرا انقدر خونسرد است؟ کلاً در طول زمان فیلم اثری از بیماری در گلنار نمیبینیم. او کاملاً حالش خوب است. مشکلی ندارد. یکی دو باری ضعف میکند و بعد ناگهان میمیرد؛ به همین راحتی. این مشکل درباره سعید همسر گلنار هم وجود دارد. کاراکتر سعید اصلاً هویتی ندارد که بخواهد با تکیه بر آن هویت در ذهن تماشاگر باقی بماند. نکته عجیب اینجاست که بازیگر خوبی مثل هومن سیدی حاضر شده چنین نقش بیخاصیتی را بازی کند.
مادری از آن فیلمهایی است که به درد یک بار تماشا هم نمیخورد. نه قصه جذاب و شخصیتهای باورپذیری دارد و نه اجرای چشمگیری. فیلم انقدر معمولی ، ساده و بیاوج و فرود است که بعد از نیم ساعت حوصله تماشاگر را سر میبرد. از کارگردانی باسابقه در ساخت آثار کوتاه مثل توکلی بعید است که نتواند یک داستان ساده تعریف کند. بعید است که نداند با چنین شخصیتهای پا در هوایی نمیشود فیلم خوب ساخت. بعید است که نداند برای ساخت چنین ملودرام سطح پایینی لازم نیست به یزد رفت و میشود آن را با هزینه بسیار کمتر در تهران ساخت. توکلی احتمالاً همه اینها را میدانسته. اما چه این موضوعات را میدانسته و چه از مشکلات فیلمش خبر نداشته ماحصل کار فیلمی شده بنام مادری.
فیلمی سطحی و به شدت سانتیمانتال درباره نقشی بزرگ. هیچ مادر فداکار و موفقی شبیه نوا نیست. اصولاً چنین دختر لوس و ضعیفالنفسی به درد مادر بودن نمیخورد و این بزرگترین مشکل فیلم مادری است. شخصیت اصلی فیلم(و احتمالاً) خود کارگردان چیزی از مادری کردن نمیدانند، به همین خاطر ما به جای مادر با دختری لوس و ضعیفالنفس بنام نوا مواجه هستیم که از زن بودن گریه کردن را خوب بلد است و از مادر بودن هم شکلات خریدن را.