شاعر نگهبان مرگ و زندگی است
رویداد۲۴-دست خودم بود اگر نمیگذاشتم به این روز برسم؛ اینطور. کودکی هفتاد و یکساله حالا مانده روی دست خودش. زندگی ولی با اما و اگرهای ما کاری ندارد او کار خودش را میکند و زمان هم سرش در لاک خودش است بیاعتنا به همه چیز و همه کس.همیشه فکر میکردم بیشتر از 30 یا 40 سال نمیمانم. و این احساس موقت بودن یا زود مردن نگذاشت هیچ گاه در هیچ کاری به پایان آن دل خوش کنم یا بترسم. همینطور هم شد. با آنکه حدود 43 سال معلمی کردم حالا میبینم هنوز همان آدمی هستم که اگر چه امروز کم حوصله است اما در مدرسهها موجود دیگری بود. تنها جایی که با همه وجود احساس خوشبختی میکردم کلاس بود و کلاس... با تمام شیطنتهای بچهها و عشق و صداقتشان.
من بدون مهربانی و عاشقی همیشه مردهای متحرک هستم. احساس تنهایی محض، هرگز رهایم نکرده است. از اینکه نمیتوانم هیچ نقشی در کاستن از تیرگی جهان داشته باشم غمگینم. از اینکه در هر دوره مصیبتهای طبیعی و انسانی دامن جهان را میگیرد و حس میکنم تمدنها به انقراض خود همت میگمارند، غمگینم. از اینکه نمیتوانم به غیر از تحمل رنج و ریاضت کاری کنم دلخورم. اما چه کنم... اگر خدا قبول کند من هم به هر جهت شاعرم و نیم قرن است با کلمهها نفس میکشم. بعضی اوقات به مهجوری برخی کلمات در فرهنگ اجتماعی فکر میکنم. مثلاً «نتوانستن، نمیتوانم، ندانستن، نمیدانم»، یا سوءتفاهم بین درک تفاوت معنای غرور و تکبر. گذر زمان و سیطره آنچه تأثیر ویرانگری بر روان آدمی دارد. به مرور بر میزان واقع بینی آدم اضافه میشود و در پذیرش آنچه دیگران عیب یا حسن میدانند، ترسمان از داوری زمان فرو میریزد.
حالا پذیرفتهام در چارچوب، چاردیواری یا جغرافیای کوچک خانواده بدون آنکه مقید به اسطورگی یا قهرمانی باشم، بهگوشهای تنها، دست کم باعث دلخوشی اهل بیت خود باشم که مثلاً سایهای مقوا گونه بالای سر دارند. در زمینههای مختلف هنر تجربههایی داشته ام. نقاشی، داستان و... تا بالاخره دیدم شاعری انگار که قسمت و سرنوشت من است. آمدم تا چند شعر بنویسم و بییادگار نروم. نه با کسی مسابقه دارم، نه رقابتی حس میکنم و میدانم کتاب هایم آنطور که میبایست منظم چاپ و پخش نشدهاند ولی دیگر برایم فرقی ندارد. زیرا نمیتوانم شعر نگویم و مهربان نباشم. این دو هستم. آری. حتی به حال کسانی که به شهرت و محبوبت شاعر غبطه میخورند دلم میسوزد.
صداقت و سادگی من خیلیها را دچار اشتباه کرده و میکند. دلم به حال خیلیها میسوزد که نمیدانند هرمز حتی از حمل خودش نیز خسته است. اگر مهربانی و یک دندگی در برابر مواجهه با حقیقت و زیبایی و راستی نبود، نمیدانم چگونه زیست دیگری میداشتم. از تصور آن ولی هراس دارم. با این همه از اینکه هرمزم و مطمئنم هستند دوستانی و کسانی که ندیدهاند تو را، ولی صمیمانه نگران روزهای تو هستند، زندگی را تاب میآورم. شاعری هزار بار از مادری از لحاظ تحمل درد زایمان دردناکتر است. شاعر بین مرگ و زندگی انگار نگهبانی است که دارد در پست نگهبانیاش قدم میزند. سعی میکنم همیشه کودک، عاشق، شاعر بمانم با همه دلخوریام از این جهان. هفتاد سالگیام را با دو سه سطر از شعری به پایان میرسانم:
هرکس به تو نزدیکتر است / یا تو را میکشد / یا دیوانه ات میکند.