تاریخ انتشار: ۰۰:۰۷ - ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

انقلاب، دین و فروپاشی رؤیای آزادی | درس‌های تلخ انقلاب فرانسه

سقوط باستیل در سال ۱۷۸۹ آغاز عصری تازه بود؛ عصری که مفاهیمی چون حقوق بشر، برابری شهروندان و مشارکت سیاسی را به جهان معرفی کرد. اما همان انقلاب در کمتر از چند سال به سرکوب، اعدام‌های گسترده و دیکتاتوری انجامید؛ تجربه‌ای که هنوز هشداردهنده است.

انقلاب، دین و فروپاشی رؤیای آزادی | درس‌های تلخ انقلاب فرانسه

تصویری از یورش به زندان باستیل؛ رویدادی که بعدها به عنوان آغاز انقلاب فرانسه شناخته شد، ۱۴ ژوئیه ۱۷۸۹

رویداد۲۴ | علیرضا نجفی- گردشگری که پاریس را زیر پا بگذارد و به میدان باستیل برسد، احتمالاً با حیرتی خاموش دست به گریبان خواهد شد. از آن دژ سهمگین قرون وسطایی که روز چهاردهم ژوئیه ۱۷۸۹ فروپاشید و نام آن مترادف با لحظه‌ای شد که جهان مدرن زاده شد، اثری باقی نمانده است. «فاتحان باستیل» همان شب نخست، تخریب بنا را آغاز کردند، انگار که خشت خشت آن قلعه از جنس ستم بود و هر سنگش یادآور ذلتی تاریخی. ستونی هم که امروز در میانه آن میدان شلوغ سر به آسمان برافراشته، ربطی به ۱۷۸۹ ندارد؛ یادبود کشتگان شورشی دیگر است، «انقلاب ژوئیه» سال ۱۸۳۰، یعنی نسلی بعد از آن رستاخیز نخستین. این غیاب فیزیکی شاید بهترین استعاره باشد برای فهم انقلاب فرانسه: میراث آن نه در سنگ و آجر، که در اندیشه‌هایی نهفته است که هنوز، پس از بیش از دو سده، نفس‌های ما را تنظیم می‌کنند.

انقلاب فرانسه، از همان سرآغاز، بلندپروازتر از انقلاب آمریکا بود. آمریکاییان در ۱۷۷۶ برای استقلال ملی خود جنگیدند، اما فرانسویان در ۱۷۸۹ ادعایی جهانشمول داشتند. آنها نه فقط برای خودشان، بلکه برای همه بشریت حقوقی بنیادین مطالبه می‌کردند. اعلامیه استقلال آمریکا، با عبارتی موجز و مبهم، از حق «آزادی، برابری و جستجوی سعادت» سخن گفته بود، بی‌آنکه توضیح دهد این مفاهیم چیستند و چگونه باید تحقق یابند. اما «اعلامیه حقوق بشر و شهروند» فرانسه، با دقتی که حکایت از عزمی جدی داشت، حقوق تشکیل‌دهنده آزادی و برابری را یک‌یک برشمرد و نظامی از حکمرانی مشارکتی ترسیم کرد که قرار بود شهروندان را در حفاظت از حقوق خودشان توانمند کند. این صراحت، هم فضیلت انقلاب فرانسه بود و هم بذر بحران‌هایش.

فرانسویان، بسیار آشکارتر از آمریکاییان، پذیرفتند که اصول آزادی و برابری، پرسش‌هایی بنیادین درباره جایگاه زنان و مشروعیت بردگی پیش می‌کشد. در آمریکا، این پرسش‌ها در سکوتی محتاطانه فروخورده شدند، اما در فرانسه، آشکارا و با حرارت به بحث گذاشته شدند. البته پاسخ نخست انقلابیان چندان آرمانی نبود: گفتند «طبیعت» حقوق سیاسی را از زنان دریغ کرده و «ضرورت قاهر» نگهداشتن بردگی در مستعمرات فرانسه را حکم می‌کند، مستعمراتی که هشتصدهزار برده در آنها کار می‌کردند، یعنی حتی بیشتر از ششصدوهفتادهزار برده سیزده ایالت آمریکا.

اما انقلاب، به محض آنکه به حرکت درآمد، از مهارگران خود پیشی گرفت. قانونی که در ۱۷۹۲ ازدواج را بازتعریف و طلاق را قانونی کرد، حقوق برابری برای زنان در جدایی و حضانت فرزند قائل شد. زنان باشگاه‌های سیاسی خودشان را تأسیس کردند، برخی آشکارا در ارتش خدمت می‌کردند، و اولمپ دو گوژ با «اعلامیه حقوق زن» مطالبه کرد که زنان باید بتوانند رأی بدهند و به مقام برسند. نفوذ زنان در خیابان‌های پاریس آنقدر بالا گرفت که قانونگذاران مرد، با وحشت، کوشیدند فعالیت‌هایشان را ممنوع کنند. تقریباً در همان ایام، در ۱۷۹۴، وقتی سیاهپوستان برده در سن‌دومنگ، ارزشمندترین مستعمره کارائیبی فرانسه، شورشی عظیم برپا کردند، کنوانسیون ملی فرانسه بردگی را لغو و قربانیان سابق آن را شهروندان تام‌الاختیار اعلام کرد. مردان سیاهپوست به عنوان نماینده در مجلس قانونگذاری فرانسه نشستند و تا ۱۷۹۶، ژنرال سیاهپوست توسن لوورتور فرمانده کل نیرو‌های فرانسوی در سن‌دومنگ شد، همان سرزمینی که در ۱۸۰۴ با نام هائیتی به استقلال رسید.

اما انقلاب فرانسه صرفاً قصه آزادیخواهی نیست. اگر سقوط باستیل نماد جاودانه آرزوی آزادی باقی مانده، نماد دیگر این انقلاب، گیوتین، یادآوری می‌کند که این جنبش با خشونتی عمیق نیز آمیخته بود. پدران مؤسس آمریکا، با همه خطاهایشان در نادیده گرفتن حقوق زنان و ادامه بردگی، دست‌کم این هوشمندی را داشتند که اختلافاتشان را به کشتار متقابل تبدیل نکنند. هیچ‌یک از آنان مجبور نشد مانند پیر ورنیو، قانونگذار فرانسوی، در آستانه اعدامش تأمل کند که جنبششان «مانند ساتورن، فرزندان خودش را می‌بلعد.»


بیشتر بخوانید:

انقلاب کبیر فرانسه؛ انقلابی که ترکش‌هایش ۱۰۰ سال بعد به ایران رسید

چرا بریتانیایی‌ها حکومت پادشاهی را به جمهوری ترجیح می‌دهند؟

حکومت وحشت چیست و چگونه در تاریخ به یاد مانده است؟

تجربه بزرگ انقلاب شکوهمند انگلستان / لندن چگونه از میان ویرانه‌ها سر برآورد؟


دشوار است از این نتیجه‌گیری پرهیز کنیم که میان رادیکالیسم اندیشه‌هایی که در انقلاب فرانسه سر برآوردند و خشونتی که جنبش را آلوده کرد، پیوندی وجود داشت؛ و هیچ چیز این پیوند را بهتر از شخصیت «پر دوشن» نشان نمی‌دهد. پر دوشن آدم واقعی نبود. ما امروز او را یک «میم» می‌نامیم. شخصیتی آشنا در تئاتر‌های مردمی پاریس بود که نماینده عوام به شمار می‌آمد. وقتی انقلاب آغاز شد، جمعی از روزنامه‌نگاران جزوه‌هایی منتشر کردند که ظاهراً پر دوشن نوشته بود و در آنها از مجلس ملی می‌خواست بیشتر به نفع فقرا عمل کند. نشریات کوچکی که نام او را یدک می‌کشیدند، تصویری خشن از او روی صفحه اول داشتند: مردی با لباس کارگری، تبری بالای سر، دو تپانچه در کمربند و تفنگی کنار دست. پر دوشن نماد بصری پیوند انقلاب و خشونت مردمی بود.

برنامه سیاسی پر دوشن، مانند پوپولیست‌های امروزی، ساده بود. نخبگانی که پیش از ۱۷۸۹ بر فرانسه حکم می‌راندند، خودشان را به بهای فقر مردم ثروتمند کرده‌اند و باید مجبور شوند قدرت و ثروتشان را تقسیم کنند. وقتی انقلاب فوراً زندگی توده‌ها را بهبود نبخشید، پر دوشن رهبران میانه‌رو جنبش را مقصر خواند و متهمشان کرد که انقلاب را برای نفع شخصی مصادره کرده‌اند. روزنامه‌نگارانی که با نام پر دوشن می‌نوشتند، زبانی رنگارنگ و آکنده از رکاکت به کار می‌بردند و اصرار داشتند که ابتذال کلامشان نشانه صداقت است، اینکه «حقیقت را همان‌طور که هست می‌گویند». لحنشان کینه‌توزانه و انتقامجویانه بود؛ می‌خواستند هدفهایشان را تحقیر شده ببینند و در بسیاری موارد، به گیوتین سپرده. موفق‌ترین روزنامه‌نگار پر دوشن، ژاک‌رنه ابر، از طریق تسلط بر رسانه، کارنامه سیاسی درخشانی ساخت. در اوج دوران وحشت، ابر ارتشی انقلابی زیر نظر دوستانش ایجاد کرد و به نظر می‌رسید در آستانه تصاحب حکومت است.

اما ماکسیمیلیان روبسپیر و همکاران طبقه‌متوسطی‌اش در کمیته نجات عمومی از قدرت‌گیری ابر هراسیدند. با همان شیوه‌های تخریبی که پر دوشن ابداع کرده بود، ابر را به توطئه‌های مشکوک با بیگانگان متهم کردند. ابر، مانند بسیاری از قلدرها، وقتی با حریفان جدی مواجه شد فرو ریخت. جمعیتی که در مارس ۱۷۹۴ اعدامش را تماشا کرد، از بسیاری اعدام‌هایی که خودش برانگیخته بود پرشمارتر بود.

اما اگر پر دوشن صورت عوامانه انقلاب بود، روبسپیر چهره فکری و تراژیک آن به شمار می‌آمد. روبسپیر را به خاطر می‌آورند، چون فصیح‌ترین مدافع دیکتاتوری دوران وحشت بود. سخنرانی‌اش درباره اصول حکومت انقلابی در بیست‌وپنجم دسامبر ۱۷۹۳، استدلالی سازش‌ناپذیر برای مشروعیت اقدامات افراطی ارائه داد. پارادوکس او این بود: تنها راه ایجاد جامعه‌ای که شهروندان بتوانند آزادی‌های وعده‌داده‌شده در اعلامیه حقوق را اعمال کنند، تعلیق همان آزادی‌هاست، تا دشمنان انقلاب قطعی شکست بخورند.


بیشتر بخوانید: بازخوانی انقلاب روسیه از دیدگاه منافع توده‌ها


کنت دو میرابو، اشراف‌زاده عصیانگری که در ۱۷۸۹ برجسته‌ترین سخنگوی «میهن‌پرستان» انقلابی بود، اما مردی عملگرا و گاه بدبین، خیلی زود همکار جوانش را شناخت: «این مرد راه درازی خواهد رفت، چون هر چه می‌گوید باور دارد.» روبسپیر، برخلاف پر دوشن، همیشه آراسته لباس می‌پوشید و فرانسه فصیح و فاخر سخن می‌گفت. رهبران انقلابی دیگر، مانند ژرژ دانتون خطیب شورشی، خوشحال بودند که به جمعیت‌های قیام‌کننده در خیابان بپیوندند، اما روبسپیر شخصاً در هیچ‌یک از انفجار‌های خشونت‌آمیز انقلاب فرانسه مشارکت نکرد. با این همه، هیچ‌کس بیش از او با خشونت دوران وحشت پیوند خورده است.

روبسپیر انقلاب فرانسه

فروکاستن میراث روبسپیر به دوران وحشت، نادیده گرفتن نقش او به عنوان یکی از بلیغ‌ترین مدافعان دموکراسی سیاسی در تاریخ است. وقتی اکثر نمایندگان مجلس ملی انقلابی کوشیدند حقوق سیاسی کامل را به مردان ثروتمندتر محدود کنند، روبسپیر به آنان یادآوری کرد: «آیا قانون بیان اراده عمومی است، آنگاه که اکثریت کسانی که قانون برایشان وضع می‌شود نتوانند در شکل‌گیری آن مشارکت کنند؟» مدت‌ها پیش از بحث‌های امروزی درباره نابرابری درآمد، نظامی را محکوم کرد که قدرت سیاسی واقعی را در دست ثروتمندان می‌گذارد: «و چه اشرافیتی! ناقابل‌ترین همه، اشرافیت ثروت.» در سال‌های نخست انقلاب، روبسپیر از آزادی مطبوعات دفاع و خواستار لغو مجازات اعدام شد. وقتی مستعمره‌نشینان سفیدپوست اصرار کردند فرانسه بدون بردگی اقتصادش فرو خواهد ریخت، فریاد زد: «مستعمرات نابود شوند، بهتر از آنکه اصلی را رها کنیم!»

رویارویی انقلاب با کلیسای کاتولیک فصلی دیگر از این درام پرتنش بود. انقلاب ضددینی آغاز نشده بود. طبق قواعد انتخاباتی ۱۷۸۹، یک‌چهارم نمایندگان مجلس ملی روحانیان بودند. اما بحران مالی حکومت، که لویی شانزدهم را ناگزیر کرده بود مجلس ملی را فراخواند، منطق خودش را تحمیل کرد. قانونگذاران، چهار ماه پس از سقوط باستیل، اموال عظیم کلیسا را «در اختیار ملت» قرار دادند. بسیاری از روحانیان، به‌ویژه کشیشان کم‌درآمد که از تجمل اسقف‌های اشرافی‌شان در رنج بودند، از مصادره اموال کلیسایی حمایت کردند. اما دیگران اصلاح کلیسا را سرپوشی بر حمله‌ای روشنفکرانه به ایمانشان دانستند. در یکی از مناطق فرانسه، دهقانان «ارتش کاتولیک و سلطنتی» تشکیل دادند و علیه همان انقلابی شوریدند که ظاهراً برای نفع آنان انجام شده بود. زنان، که در پرستش مریم و قدیسه‌ها منبعی از حمایت روانی یافته بودند، غالباً در صف مقدم مقاومت دینی علیه انقلاب ایستادند.

ورود به جنگ در بهار ۱۷۹۲ شرایط را وخیم‌تر کرد. سوءظن‌ها درباره اینکه لویی شانزدهم و ماری آنتوانت محرمانه امید به شکست فرانسه دارند تا ارتش‌های خارجی قدرتشان را بازگردانند، به زندانی شدن و اعدامشان انجامید. اتهامات دخالت خارجی، «توطئه بیگانه» و اخبار جعلی، فضایی آفریدند که در آن رهبران سیاسی و شهروندان عادی هر حس تناسبی را از دست دادند. روبسپیر، که صداقت شخصی‌اش لقب «تطهیرناپذیر» را برایش به ارمغان آورده بود، به ویژه مستعد بود هر اختلاف‌نظری با خودش را نشانه فساد بخواند. این ضعف، بیش از هر تشنگی قدرتی، او را واداشت از حذف شمار زیادی از رهبران انقلابی حمایت کند، از جمله دانتون که زمانی از نزدیک‌ترین متحدانش بود.

اما حتی دوران وحشت، که کمتر از یک سال از ده سال انقلاب را تشکیل می‌داد، فقط کشتار و سرکوب نبود. در همان دوره، هزاران مرد و زن عادی فرانسوی برای نخستین بار به مشاغل عمومی دست یافتند. همان مجلسی که از روبسپیر و کمیته نجات عمومی حمایت می‌کرد، نخستین گام‌ها را به سوی ایجاد نظام رفاه ملی مدرن برداشت و طرح‌هایی برای آموزش عمومی فراگیر تصویب کرد. فرانسه انقلابی نخستین کشوری شد که سربازی اجباری عمومی ایجاد کرد و به سربازان عادی وعده داد که اگر در میدان جنگ لیاقت نشان دهند، هیچ درجه‌ای از دسترسشان دور نیست.

از جمله مردانی از طبقات فرودست که به جایگاه‌هایی رسیدند که پیش از ۱۷۸۹ تصورناپذیر بود، افسر توپخانه جوانی بود با لهجه غلیظ کرسی که او را غریبه‌ای ولایتی جلوه می‌داد: ناپلئون بناپارت. هنگام سقوط باستیل ستوان بود و فقط چهار سال بعد به درجه ژنرالی رسید.


بیشتر بخوانید: ناپلئون بناپارت کیست؟


پس از سقوط روبسپیر در ژوئیه ۱۷۹۴، فرانسه پنج سال تحت نظامی نیمه‌قانون‌اساسی زیست. قوانین در مجلسی دومجلسی بحث می‌شد و مطبوعاتی نسبتاً آزاد فعال بود. هرچند حکومت «دیرکتوار» گاه نتایج انتخابات را «اصلاح» می‌کرد، اما بازداشت‌های گسترده و محاکمات خودسرانه دوران وحشت تکرار نشد. سیاست‌های دیرکتوار اقتصاد کشور را احیا کرد. حقوقی که به سیاهپوستان آزادشده اعطا شده بود حفظ شد. مردان سیاهپوست از سن‌دومنگ و گوادلوپ به عنوان نماینده انتخاب شدند و در مناظرات پارلمانی شرکت کردند.

اما جمهوری پساروبسپیری، بیش از هر چیز، به دست بی‌وفایی نخبگان سیاسی خودش سقوط کرد. آنچه ناپلئون در پاییز ۱۷۹۹ یافت، نه کشوری در آستانه هرج‌و‌مرج، بلکه ازدحامی از سیاستمداران بود که با یکدیگر رقابت می‌کردند تا کودتا‌هایی طراحی کنند و موقعیتشان را دائمی سازند. ناپلئون توانست متحدانی را برگزیند که به نظرش بیشتر به دردش می‌خوردند، با علم به اینکه هیچ‌یک محبوبیت یا جذبه‌ای نداشت که پس از سقوط دیرکتوار در برابرش تاب بیاورد.

ناپلئون مانند بسیاری از تقلیدکنندگانش در دو سده اخیر، «نظم اجتماعی» را به معنای نفی هر تعریف گسترده‌ای از آزادی و برابری فهمید. حقوق زنان را واپس برد، بردگی را در مستعمرات بازگرداند، انتخابات معنادار را لغو کرد، آزادی مطبوعات را از بین برد و جایگاه عمومی کلیسای کاتولیک را احیا کرد. ارتش‌های فرانسه دیگر نه برای آزادی، بلکه برای امپراتوری می‌جنگیدند.‌

نمی‌توان نتیجه گرفت که تاریخ انقلاب فرانسه ثابت می‌کند تلاش‌های رادیکال برای تغییر جامعه محکوم به شکست‌اند، یا اینکه دیکتاتوری ناپلئون مقصد محتوم انقلاب بود. اما نمی‌توان هم این جنبش را صرفاً پیشگام آرمان‌های مدرن آزادی و برابری دانست و بس. انقلابیان فرانسه در تعقیب این آرمان‌ها کشف کردند که برخی مردم، نه فقط نخبگان بلکه بسیاری از مردان و زنان عادی، با چه سرسختی‌ای می‌توانند در برابر این اندیشه‌ها مقاومت کنند، و بی‌تابی هواداران خودشان چقدر می‌تواند خطرناک شود.

انقلاب فرانسه، با همه خشونت‌ها و تناقضاتش، هنوز برای ما معنادار است. نادیده گرفتن یا نفی میراث فراخوان‌های آن برای آزادی و برابری، در عمل به مشروعیت بخشیدن به ایدئولوژی‌های استبدادی یا استدلال‌هایی برای نابرابری ذاتی گروه‌هایی از مردم می‌انجامد. اگر می‌خواهیم در جهانی زندگی کنیم که حرمت حقوق بنیادین فرد در آن محترم شمرده شود، باید درس‌های آن تلاش عظیم را بیاموزیم، هم درس‌های مثبتش را و هم درس‌های تلخش را. باستیل فرو ریخت تا ما بفهمیم آزادی ممکن است. گیوتین برخاست تا هرگز فراموش نکنیم که همان آزادی، اگر از حکمت و مدارا تهی شود، می‌تواند فرزندان خودش را ببلعد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: تاریخ ایران
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما