تاریخ انتشار: ۰۰:۰۹ - ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

رؤیای سرنگونی شاه از پراگ | قصه رفقایی که در چرخ‌دنده‌های جنگ سرد گم شدند

پایتخت چکسلواکی کمونیست زمانی میزبان کسانی بود که سودای پایان سلطنت پهلوی را در سر داشتند. اعضای حزب توده ایران، پس از سرکوب‌های دهه ۳۰، به پشت پرده آهنین پناه بردند تا انقلاب را از آن سوی مرزها سازمان دهند؛ این گزارش داستان یک تبعید طولانی، یک رؤیای شکست‌خورده و طنز تلخ تاریخ است.

رؤیای سرنگونی شاه از پراگ | قصه رفقایی که در چرخ‌دنده‌های جنگ سرد گم شدند

رویداد۲۴ | گاهی تاریخ شوخی‌های تلخ و گزنده‌ای با آدمیزاد می‌کند. امروز اگر تیتر روزنامه‌ها را ورق بزنید و سخن از «تغییر رژیم در ایران» به میان بیاید، نگاه‌ها بی‌درنگ به سوی واشنگتن و تل‌آویو می‌چرخد. اما هفتاد سال پیش، قطب‌نمای براندازان حکومت پهلوی جهت دیگری داشت: پراگ؛ پایتخت چکسلواکیِ کمونیست. در آن روزگار پرالتهاب، این بلوک شرق بود که به کسانی پناه داد که در خفا و زیرزمینی، سودای سرنگونی شاه را در سر می‌پروراندند. ده‌ها کمونیست ایرانی با گذرنامه‌های جعلی و از راه‌های مرزیِ صعب‌العبور خود را به پراگ رساندند تا از آنجا بساط سلطنت را برچینند؛ اما دسیسه‌هایشان در هزارتوی مصلحت‌اندیشی‌های جنگ سرد و واقعیت‌های تلخ سیاست بین‌الملل به جایی نرسید.

آنچه می‌خوانید، روایت مستند یک رؤیای ناکام است؛ قصه‌ی رفقای سرگردانی که در چرخ‌دنده‌های بی‌رحم تاریخ خرد شدند.

در پس پرده‌ی آهنین

برای فهم این قصه، باید به فضای پس از کودتای فوریه ۱۹۴۸ در چکسلواکی بازگردیم. کمونیست‌های تازه‌به‌قدرت‌رسیده در پراگ، با شور و حرارتی که از «انترناسیونالیسم پرولتری» می‌آمد، در‌های کشور را به روی رفقای تحت‌ستم خود از سراسر جهان گشودند. در اواخر دهه‌ی ۱۹۴۰، آنان میزبان بیش از ۱۲ هزار پناهجوی یونانی و مقدونی شدند؛ بازماندگان جنگ داخلی که در برابر سلطنت‌طلبانِ مورد حمایت غرب شکست خورده بودند. فاجعه آن‌قدر بزرگ بود که نیمی از این آوارگان را کودکان بی‌سرپرست تشکیل می‌دادند و مطبوعات پراگ با افتخار تیتر می‌زدند: «ما کودکان یونانی را نجات دادیم.»

در آن سال‌ها، پراگ مأمن صد‌ها کمونیست فراری از اسپانیا، پرتغال و ایتالیا نیز بود. حتی کمونیست‌های یوگسلاو که در جدال تاریخی میان استالین و تیتو جانب رهبر شوروی را گرفته بودند، در همین شهر پناه گرفتند. اما در میان همه‌ی این گروه‌ها، ایرانی‌ها یک «اولین» تاریخی بودند: نخستین کمونیست‌های غیراروپایی که رژیم پراگ به آنان پناه داد.

فرار از جوخه‌های اعدام


بیشتر بخوانید:

سندی از ۱۹۵۹؛ تلگرام محرمانه‌ای که اتحاد پنهان تهران و تل‌آویو را افشا کرد

ایرانِ ساخته‌شده در برلین شرقی چگونه به یاری انقلابی‌ها آمد؟


بیشتر این میهمانان ناخوانده در دو موج پیاپی، طی سال‌های ۱۹۵۴ و ۱۹۵۵، از راه رسیدند. آنان اعضای «حزب توده‌ی ایران» بودند؛ حزبی که در سال ۱۹۴۱، درست پس از اشغال ایران به دست ارتش‌های شوروی و بریتانیا، شکل گرفت. هدف متفقین از آن اشغال، پایان دادن به بندبازی‌های رضاشاه میان آلمان نازی و متفقین بود. پس از تبعید او، پسر بیست‌ودوساله‌اش، محمدرضا پهلوی، بر تخت نشست و سایه‌ی آلمان‌ها از سر کشور کنار رفت.

حزب توده در عمل، کارگزاری گوش‌به‌فرمان برای مسکو بود؛ جریانی که در سودای شوروی‌سازی ایران، یا دست‌کم جدا کردن بخش‌های کردنشین و آذری‌زبان کشور، روزگار می‌گذراند. دوران اوج حزب چندان نپایید. در سال ۱۹۴۹، به اتهام دست داشتن در ترور نافرجام شاه، غیرقانونی اعلام شد و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و دخالت سازمان سیا، ماشین سرکوب حکومت تشکیلات حزب را درهم کوبید. اعضای عادی به سیاه‌چاله‌ها افتادند و کادر‌های ارشدی که نتوانسته بودند به‌موقع بگریزند، در برابر جوخه‌های اعدام ایستادند.

کمونیست‌های «بورژوا» و شوک معدن زغال‌سنگ


بیشتر بخوانید: از «دارسی» تا «کنسرسیوم»/ ملی شدن صنعت نفت ایران چگونه انجام شد؟


آنان که از این مهلکه جان به در بردند و به پراگ رسیدند، ۳۳ بزرگسال و ۶ کودک بودند. حدود نیمی از آنان پیش‌تر لباس افسری ارتش ایران را بر تن داشتند و باقی، کارمند یا تکنسین بودند. مقامات چک آنان را در خوابگاه صلیب سرخ در خیابان «ژیتنا» اسکان دادند؛ ساختمانی که به گفته‌ی شاهدان عینی، بیشتر به یک «مسافرخانه‌ی رنگ‌ورورفته و ساعتی» شباهت داشت.

اما ماجرای اصلی از همین‌جا آغاز شد. اداره‌ی امور بین‌الملل کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست چکسلواکی، که وظیفه‌ی رسیدگی به پناهندگان سیاسی را بر عهده داشت، پس از بررسی پرسش‌نامه‌های دقیق و گزینشی، با شگفتی به این نتیجه رسید که رفقای ایرانی چندان هم به پرولتاریا شباهت ندارند! در یکی از گزارش‌های محرمانه‌ی آن زمان آمده است: «در حالی که بیشتر مهاجران ما از طبقه‌ی کارگرند، اکثریت مهاجران ایرانی را وابستگان به طبقه‌ی بورژوا تشکیل می‌دهند. حتی در دو مورد، با پسران فئودال‌های ایرانی روبه‌رو هستیم که پدرانشان مالک چندین روستا و صد‌ها رعیت سرسپرده در ایران بوده‌اند!»

در دستگاه فکری آن روزگار، «بورژوا بودن» عیبی بود که تنها با عرق جبین و کارِ سخت در کانون پرولتاریا درمان می‌شد. حمید زرگری ظاهراً تنها پناهجویی بود که ریشه‌ی کارگری داشت، اما او هم به‌طرزی متناقض و عجیب، به کسوت افسری ارتش درآمده بود. زرگری سال‌ها بعد، لحظه‌ای را که یک مقام حزبی به آنان اعلام کرد باید برای «شناخت عملی طبقه‌ی کارگر» به معادن زغال‌سنگ استراوا بروند، چنین روایت می‌کند: «پس از حرف‌هایش سکوتی مرگبار حاکم شد. به‌غایت به ما برخورده بود. یعنی آنها به ما شک داشتند! بیشتر ما در ایران پای چوبه‌ی دار بودیم و اتفاقاً یکی از اتهامات اصلی‌مان در دادگاه‌های رژیم شاه، وفاداری به اتحاد جماهیر شوروی و انترناسیونالیسم بود.»

کار بالا گرفت و سرانجام رضا رادمنش، دبیر اول حزب توده که در لایپزیگِ آلمان شرقی در تبعید به سر می‌برد، پادرمیانی کرد. با دخالت او، دبیرخانه‌ی سیاسی حزب در اوایل سال ۱۹۵۶ کوتاه آمد و مقرر شد تقریباً همه‌ی بزرگسالان ایرانی به دانشگاه بروند. آنان در شهر‌های پراگ، برنو و براتیسلاوا عمدتاً در رشته‌های علوم پایه، مهندسی، پزشکی و اقتصاد تحصیل کردند و دو نفر نیز راهی آکادمی هنر‌های نمایشی شدند. هزینه‌ی اقامت و تحصیل آنان برای دولت چک، سالانه حدود ۳۰۰ هزار کرون بود.

نوستالژی آپارتمان‌های تهران و لباس‌های بدقواره‌ی پراگ

جا افتادن ایرانیان در جامعه‌ی چک چندان دشوار نبود. بیشترشان دلبستگی مذهبی نداشتند و پیش‌تر هم در تهران به سبک غربی زندگی می‌کردند. محمد تربتی، از تبعیدیان آن دوره، ماجرا را با سادگی تمام چنین خلاصه می‌کند: «من تو ایران ژامبون می‌خوردم، اینجا هم خوردم؛ آنجا نماز نمی‌خواندم، اینجا هم نخواندم. خیلی راحت با زندگی در چکسلواکی خو گرفتیم.»

با این همه، تفاوت سطح زندگی برای بسیاری از آنان آزاردهنده بود. تربتی که در ایران آپارتمانی ۱۵۰ متری با پنج اتاق داشت، می‌گفت: «بعضی‌ها نمی‌توانستند بپذیرند که اینجا دیگر از آن امکانات ایران خبری نیست.» حمید زرگری نیز، با آنکه باور داشت «در مقایسه با زندگی مخفیانه و سایه‌ی مرگ، دلیلی برای نارضایتی نداشتم»، طعنه‌ی تاریخ را فراموش نکرده بود. او به یاد می‌آورد که وقتی نخستین دست‌لباس‌ها را از فروشگاه معروف «بیلا لابو» برایشان خریدند، لباس‌ها آن‌قدر ازمدافتاده و بدقواره بود که هیچ‌کس رغبت نکرد آنها را بپوشد.

با وجود آنکه شمار پناهندگان ایرانی و خانواده‌هایشان در اوایل دهه‌ی ۱۹۶۰ به حدود ۶۰ نفر رسید، مقامات کمونیست چک هرگز نتوانستند نگاهِ آمیخته به ظن خود را از آنان بردارند. در اسناد حزبی نوشته بودند: «آن‌ها هنوز آگاهی طبقاتیِ به‌جا‌مانده از دوران بورژوازی را با خود حمل می‌کنند و از آن دل نکنده‌اند. زمان زیادی لازم است تا این مسئله برایشان حل شود و چه بسا برخی از آنان این عقاید را برای همیشه حفظ کنند.»

یک عاشقانه‌ی جاسوسی در خاورمیانه


بیشتر بخوانید: از انقلاب ۱۳۵۷ تا دوران معاصر | چگونه سیاست خودمختاری مسلحانه کرد‌ها در ایران به بن‌بست خورد؟


در میان این جامعه‌ی کوچک و منزوی، چهره‌های شناخته‌شده‌ای نیز حضور داشتند؛ از جمله منصور شکی (۱۹۱۹–۲۰۰۰) که در مؤسسه‌ی شرق‌شناسی بالید و کتاب مکالمات چک-فارسی را نوشت. اما دراماتیک‌ترین سرگذشت، بی‌تردید از آنِ عبدالرحمان قاسملو (۱۹۳۰–۱۹۸۹) است؛ سیاستمدار برجسته‌ی کرد و رهبر سال‌های بعدِ حزب دموکرات کردستان ایران.

عبدالرحمن قاسملو

عبدالرحمن قاسملو و همسرش نسرین قاسملو (هلنا کرولیچووا)

قاسملو در سال ۱۹۴۸ با بورسیه‌ی «اتحادیه‌ی بین‌المللی دانشجویان» از پاریس به پراگ آمد. زبان چکی را روان آموخت و با دختری اهل چک به نام هلنا کرولیچووا (۱۹۳۳–۲۰۲۳) ازدواج کرد. آنان در سال ۱۹۵۳ با دختر یک‌ساله‌شان راهی ایران شدند، اما بخت با آنان یار نبود. هلنا در سال ۲۰۰۹ از آن روز‌های پراضطراب چنین یاد کرد: «پس از چند ماه، پیگردِ دموکرات‌ها، کمونیست‌ها و کرد‌های چپ‌گرا شدت گرفت. زندگیِ زیرزمینی آغاز شد. در همان دو سال اول، یازده بار خانه‌مان را عوض کردیم تا اینکه شوهرم مجبور شد به اروپا بگریزد. من ماندم؛ تنها و باردار.»

هلنا دختر دومش را در سفارت چکسلواکی در تهران به دنیا آورد و سپس با دو کودک خردسال، از مرز‌های غربی ایران قاچاقی به عراق رفت. اما در آنجا از چاله به چاه افتاد: ملک فیصل دوم، پادشاه عراق، نیز کرد‌ها و کمونیست‌ها را با همان قساوتِ شاه ایران سرکوب می‌کرد. هلنا روزگار تاریک بغداد را چنین تصویر می‌کند: «وضع در بغداد هزار بار بدتر از تهران بود. عربی نمی‌دانستم و نمی‌توانستم در میان مردم بُر بخورم. نه پاسپورت داشتم، نه بلیت، نه پول. بچه‌ها بیشتر از همه زجر می‌کشیدند؛ آخر چطور می‌شود به یک بچه فهماند که حق ندارد جیغ بکشد یا از زندگی لذت ببرد؟»

پس از هشت ماه آوارگی مطلق، هلنا موفق شد گذرنامه‌ای جعلی تهیه کند و در مارس ۱۹۵۷ از راه دمشق به پراگ بازگردد. قاسملو بعد‌ها در دانشگاه اقتصاد پراگ به مقام دانشیاری رسید. اما دوران مدارا چندان دوام نیاورد؛ وقتی او در سال ۱۹۷۳ به رهبری حزب دموکرات کردستان ایران برگزیده شد، رژیم پراگ فعالیت‌های سیاسی‌اش را تحمل نکرد و دو سال بعد او را از کشور اخراج کرد. خانواده‌اش نیز اندکی بعد در پاریس به او پیوستند. عبدالرحمان قاسملو سرانجام در تابستان ۱۹۸۹ در وین، به دست مأمورانی می گویند از سوی جمهوری اسلامی بود ترور شد.

رؤیای سرنگونی شاه از پراگ | قصه رفقایی که در چرخ‌دنده‌های جنگ سرد گم شدند

پراگماتیسم سرد؛ معامله‌ی پیکان و تراکتور

در حالی که آوارگان ایرانی در تبعیدِ پراگ دست‌وپا می‌زدند و رویای سرنگونی شاه را می‌بافتند، در سطح سیاست کلان باد از سمتی دیگر می‌وزید. رژیم چکسلواکی نه‌تنها قدمی برای حمایت از فعالیت‌های ضدشاه آنان برنداشت، بلکه عملاً دست‌وپایشان را بست.

اوج این واقع‌گرایی بی‌رحمانه در اکتبر ۱۹۶۶ آشکار شد. اعضای حزب توده از مقامات چک خواستند به مناسبت بیست‌وپنجمین سالگرد تأسیس حزب، تجمعی در پراگ برگزار شود و تلویزیون دولتی آن را پوشش دهد. پاسخ رهبری حزب کمونیست چک، «نه»‌ی قاطع بود. سهم توده‌ای‌ها از آن سالگرد، تنها یک نامه‌ی تبریک محرمانه و یک مقاله‌ی خشک و فرمایشی در روزنامه‌ی «پرادا» بود و بس. دلیل این چرخش روشن بود: بوی پول و نفت. از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۶۰، ماه عسل روابط ایران و چکسلواکی آغاز شده بود. ایرانِ برخوردار از درآمد‌های نفتی، شریک تجاری وسوسه‌انگیزی به شمار می‌رفت و حکومت شاه نیز می‌کوشید با نزدیک شدن به بلوک شرق، سنگینیِ نفوذ غرب را در کشور متوازن کند.

کار به جایی رسید که در آوریل ۱۹۷۰، لودویک اسووبودا، رئیس‌جمهور چکسلواکی که در سفرش به تهران یک خودروی سواری «پیکان» سفیدرنگ هدیه گرفته بود، در مقام جبران یک دستگاه تراکتور «زتور ۳۵۱۱» با همه‌ی متعلقاتش را به محمدرضاشاه پهلوی پیشکش کرد. چکسلواکی وارد پروژه‌های بزرگ صنعتی ایران شد و حتی همکاری در تولید تسلیحات نظامی نیز آغاز شد. شرکت «آرت سنتروم» که صادرات آثار هنری چک را بر عهده داشت، آن‌قدر در دربار ایران نفوذ کرد که چندین نمایشگاه بزرگ سمعی‌وبصری در ستایش و شکوه سلطنت پهلوی در ایران برپا شد. چه خیال باطلی برای رفقای پناهنده‌ای که در پراگ چشم‌انتظار یاری لنین و مارکس نشسته بودند!

سه نشان «شیر سفید» بر سینه‌ی شاه

اوج این تراژدی سیاسی در اوت ۱۹۷۷ رقم خورد؛ زمانی که شاه و ملکه برای دومین بار سفری رسمی به چکسلواکی داشتند. در این سفر چهارروزه، شاه به براتیسلاوا رفت، از یک مزرعه‌ی تعاونی روستایی دیدن کرد (و بنا بر گزارش‌ها، از سطح رفاه روستاییان بلوک شرق شگفت‌زده شد) و از منطقه‌ی نظامی دوپوف نیز بازدید کرد.

سفر شاه به پراگ و بازدید از منطقه قدیمی شهر

سفر شاه به پراگ و بازدید از منطقه قدیمی شهر

رژیم کمونیستی چک سنگ تمام گذاشت. شاه و همسرش هر دو نشان درجه‌یک «شیر سفید»، عالی‌ترین نشان چکسلواکی، را به همراه زنجیر طلا دریافت کردند و دانشگاه چارلز پراگ نیز با اعطای دکترای افتخاری حقوق و فلسفه، ادای دین کرد. اینجا بود که محمدرضاشاه پهلوی به رکوردی دست‌نیافتنی در تاریخ رسید: او تنها انسانی شد که سه بار نشان «شیر سفید» را بر سینه آویخت؛ بار اول در سال ۱۹۴۳ از دست ادوارد بنش، بار دوم در سال ۱۹۶۷ از آنتونین نووتنی و بار سوم در سال ۱۹۷۷ از گوستاو هوساک.

پرده‌ی آخر؛ فرار از دست جلاد

سرنوشت این مهاجران، عصاره‌ی طنز تلخ روزگار است. حدود یک‌سوم آنان در چکسلواکی تشکیل خانواده دادند و همان‌جا ماندگار شدند. چند نفری از مواضع پیشین خود عقب نشستند، «انتقاد از خود» کردند و در اوج قدرت شاه، با عفو به ایران بازگشتند. یک نفر به‌طور قاچاقی به وطن برگشت، اما به چنگ ساواک افتاد و جانش را بر سر این سودا گذاشت. عده‌ای دیگر راهی غرب شدند و دو نفر نیز سر از الجزایر درآوردند.

اما حسن‌ختام این روایت پرکشش، صحنه‌ای است که حمید زرگری، همان که به فرستاده شدن به معدن زغال‌سنگ اعتراض کرده بود، در خاطراتش ترسیم می‌کند. در سال ۱۹۷۷، زمانی که شاه در میان استقبال گرم رفقای کمونیست وارد پراگ شد، زرگری که آن زمان کارمند شرکت ساختمانی «متروستاو» بود، از سوی مدیرانش برای انجام یک «وظیفه‌ی افتخاری» انتخاب شد: او باید در مسیر فرودگاه تا قلعه‌ی پراگ می‌ایستاد و برای پادشاه ایران، همان کسی که برای سرنگونی‌اش به پرده‌ی آهنین پناه آورده بود، پرچم تکان می‌داد!

با وقوع انقلاب ۱۳۵۷ و سقوط شاه، موجی از امید در دل تبعیدیان برخاست. حمید زرگری، محمد تربتی و شماری دیگر از اعضای حزب توده چمدان‌ها را بستند و با رؤیای ساختن ایرانی نو، راهی وطن شدند. اما واقعیت، سیلی محکم‌تری در آستین داشت. آنان خیلی زود دریافتند که حاکمان جدید، با همان روش و چه‌بسا تندتر از رژیم پیشین، کمر به قلع‌وقمع کمونیست‌ها بسته‌اند.

بازی تاریخ به نقطه‌ی صفر بازگشته بود. کسانی که روزی از چنگال جوخه‌های اعدام شاه گریخته بودند، این بار از بیم جوخه‌های اعدام انقلاب، بار دیگر آواره‌ی کوه و بیابان شدند و با دستِ خالی به همان تبعیدگاه آشنا و سرد بازگشتند: پراگ؛ شهری که هم پناهگاهشان بود و هم مدفن آرزوهایشان.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: علیرضا نجفی
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha