خود کرده را تدبیر نیست
رویداد۲۴-قصهای که برایتان تعریف میکنم، قبلا هم تعریف کردهام. تکراری است. اما حالا مناسبتی پیش آمده که حیف است بازگوییاش نکنم. بله؛ من هم قبول دارم که تکرار، ملالآور است، اما نه هر تکراری. بگذارید قصه را تعریف کنم، مناسبتش را هم بگویم، بعد ببینید ملالآور هست یا نه. معروف است که ناصرالدینشاه روزهای عاشورا را در تکیه دولت مینشست و روضهها را میشنید. هرکس بیشتر از بقیه اشک شاه را درمیآورد صله و خلعت بسیار میگرفت و مرتبهاش بالاتر میرفت. میگویند ظهر عاشورا خطیبی ناشناس روی منبر رفت و قبل از اینکه بسمالله بگوید گفت من از امیر صمصام نمیترسم. ملت هاج و واج به هم نگاه کردند و در جمعیت دنبال امیر صمصام گشتند که با هیبت و جبروت بالای مجلس نشسته بود. بعد خطیب گفت من از امیرنظام گروسی نمیترسم... من اسمها را همین طوری از خودم نقل میکنم. حافظهام یاری نمیکند که اسمها و سلسله مراتب را درست رعایت کنم. همین قدر بدانید که خطیب از پایین شروع کرد و پلهپله بالا رفت، ملت هم بلکه خود شاه هم به دنبالش.
منتها نمیدانستند منظور خطیب چیست. گفت من از کامران میرزا نمیترسم بلکه از میرزا حسینخان سپهسالار نمیترسم. در مجلس سکوت شد و صدا از کسی درنیامد. شاه هم دل توی دلش نبود که نکند خطیب به او برسد و بگوید که از او هم نمیترسد. خطیب با صدایی غرا میگوید من از شاه هم نمیترسم. شاه چشم گرد میکند و عنقریب است عکسالعمل از خود نشان دهد که خطیب با صدایی محزون مینالد «از آن ترسم که آتش برفروزد/ میان خیمه بیمارم بسوزد» نه فقط مردم که شاه هم پقی زیر گریه میزند و اشک میریزد. خطیب هم با اطمینان به نفس از منبر پایین میآید و با کلی صله و خلعت و برات سراغ کارش میرود. در مجلس یک واعظ روستایی هم نشسته بود و این قضایا را که دید خیلی خوشش آمد و در صدد برآمد که در اشل روستا اجرایش کند. رفت به ده و نشست بالا و شروع کرد به مقدمهچینی. گفت من از اویار علی نمیترسم، روستاییها نگاه کردند دیدند اویارعلی بنده خدا زار و نزار نشسته، دارد چرت میزند. بعد گفت من از مشهدی عباس هم نمیترسم. مشهدیعباس هم نزارتر از اویار علی. بعد گفت من از کبلایی حسن نمیترسم. من از کدخدا نمیترسم... اما بنده خدا هرچه کرد آن یک بیت شعر یادش نیامد. فکر کرد اگر به این نترسیدنها ادامه دهد شاید یادش بیاید. اما نیامد. همینطور تکتک افراد مجلس را نام برد و گفت نمیترسم؛ نمیترسم و هرچه کرد یادش نیامد که آن خطیب محضر شاه چه شعری خواند که همه را به گریه انداخت. این بود که سرافکنده و مغموم از منبر پایین آمد و شرمسار دنبال کارش رفت.
بلا تشبیه این قضیه «صف اول» نماز عید فطر هم همچه وضعی پیدا کرد. بعد از آن مداحی پر سر و صدای عید فطر، فیلمی دیدم که مداح محترم برای تبرئه خود و رفع شبهه از کار سیاسی/ عقیدتیاش، دیگر صفها را نیز داخل در شعر کرده است. مصرع مورد مناقشه این بود که «ای نشسته صف اول نکنی خود را گم.» در واقع مخاطب این مصرع میتوانست فقط رییسجمهور نباشد... اما خوب همه میدانیم که بود اما حالا در محفلی خصوصیتر و صمیمیتر به دیگر صفها اشاره میکند و راز شعرش را برملا میکند، صف دوم، صف سوم، صف چهارم، پنجم، ششم... ماشاءالله آنقدر هم مراسم فطر و جمعه پرجمعیت است که حالا حالاها میشود صفها را شمرد و به صفشدگان را مخاطب قرار داد تا بالاخره آن بیت اصلی به ذهن برادران خطور کند و تیرشان را به هدف اصابت دهند.
ای دوستان که در صف دوم نشستهاید/ و ای دوستان که در صف سوم نشستهاید/ ای دوستان که در صف چهارم به هر دلیل/ یا اینکه جایی در صف پنجم نشستهاید... دیگر نصیحت صف اول صلاح نیست.