رمان من تصویرگر حواشی انقلاب است
رویداد24: اجازه بدهید در این مصاحبه کمی از منظر شخصیت شناسی به کتاب بپردازیم شخصیت هایی که فکر می کنم جای بررسی بسیار دارند. اولین نکته ای که در مورد کتاب می خواهم بپرسم این است که احساس می کنم عمدی از طرف شما وجود داشته که از اسامی عربی برای شخصیت ها استفاده نشود.در مورد این که اسامی سعی شده تا عربی نباشد، باید بگویم بیشتر سعی کرده ام اسامی تا می شود ایرانی باشد. ضمن این که نمی خواستم از اسامی رایج استفاده کنم تا کسانی بتوانند سوءاستفاده کنند که منظور تو فلانی بوده. کم انگ نخورده این کتاب. برای همین نمی خواستم انگ این را هم بخورد که اگر گفته حسین، این حسین، فلان حسین است. هرچند که اشاره های مستقیمی به برخی افراد حقیقی در این کتاب هست. در کنار اینها سعی کرده ام اسامی افراد این رمان با شخصیت شان در اثر هم یک همخوانی هایی داشته باشد.
یکی از شخصیت های کتاب شما «خیال» است که به اعتقاد من اگر قرار باشد یک بازنده بزرگ در این رمان پیدا کنیم، او همان است. هرچند که من به شخصه اصلا دلم نمی خواست که بازنده این ماجرا او باشد، اما به هرحال او از دید من باخت. در مورد خیال کمی صحبت کنیم
ما همسایه ای داشتیم که نام فامیلی اش خیال بود. من اسم این شخصیت را از او گرفته ام. از سوی دیگر اتفاقاتی که در کتاب حول این شخصیت رخ داد برای برخی این ذهنیت را ایجاد کرد که او قرار است به این موضوع اشاره کند که همه آن پاکی و صداقت و ... که انقلاب به دنبال آن بود، خیالی بیش نیست. و در واقع به نوعی نیز همین بود. آن جا که آن چیزهایی که در ذهن خیال وجود داشت و سعی می کرد با انقلاب به آن ها برسد و نرسید، در واقع این موضوع را نشان می دهد. کما این که در یک بخش از کتاب اشاره میکند: ما انقلاب کردیم تا با حرکتی سالم، جامعه ای سالم برپا کنیم. در این میان سلطان (یکی از شخصیت های تندرو در داستان) از کجا پیدا شد؟! اما بر خلاف شما من به بازنده بودن خیال اعتقادی ندارم. او در واقع جدا شد، کنار کشید تا فکر کند. و در جلد بعدی، شما او را می بینید که یکی از سرداران جنگ است و هم چنان بر آن چه به آن معتقد بوده پایبند است. هرچند آنجا هم در نهایت عده ای دیگرند که داعیه دار و میراث خوار جنگ می شوند. اما حسن خیال که باعث شده شخصیت مورد علاقه ی من هم باشد در این است که روزی در یکی از جلسات نقد از من پرسیدند چرا شما در این کتاب یک شخصیت مسلمان ندارید؟ من گفتم شما اگر مسلمانی را در این می دانید که من بنویسم خیال به نماز ایستاد، یا چیزهایی از این دست، اصلا جنس نوشتن من به این شکل نیست. چون من معتقدم اعمال حقیقی افراد از آن ها دفاع می کند و نه حرف ها و اعمال ظاهری. اعمال خیال در این کتاب از دسته ی اعمال حقیقی است. و توی این عملکرد، خیال تبدیل به آدمی شاخص می شود. فارغ از دین، ایدئولوژی و چیزهایی از این دست. در واقع مسلمان، مسیحی یا هرچیز دیگری در مورد خیال مهم نیست. آن چه اهمیت دارد، این است که خیال یک انسان واقعی است. و این هدف اصلی من در پردازش این شخصیت بود.
در داستان و در نقطه مقابل خیال، ما «سلطان» را داریم. کسی که گاراژ دار است و با همان نگرش گاراژ داری وارد انقلاب شده است. در مورد سلطان بگویید.
سلطان در جایی از داستان می گوید: "حتی اگر بچه های من در مقابل انقلاب بایستند، من نابودشان می کنم." عین این جمله را در کتاب، دادستان پیش از انقلاب مطرح می کند. دادستانی که باید مجری قانون باشد، مدافع حقوق مظلوم باشد و... او هم در جایی می گوید اگر بچه ی من به شاه بد بگوید، او را می گذارم سینه ی دیوار. یعنی دوگم بودن و افراطی گری در هر دو سوی ماجرا بوده. در این سو، سلطان نشانگر تندروی است. شیوه ی او هم شیوه آدم هایی از این دست است. شیوه ایجاد زور، وحشت و تهمت و انگ زدن برای رسیدن به هدف. در واقع سلطان نه منطق بحث کردن دارد و نه سواد دارد. او فقط با قلدری کارها را پیش می برد. در واقع سلطان نقطه مقابل خیال است.
خیال منفک می شود. اما سلطان تا انتها می ماند...
قصه همین است. حرف سلطان هم همین است. ببینید این شخصیت (سلطان) سواد آن چنانی ندارد. حالا هم یک هویتی به واسطه اتفاقات پیرامون انقلاب پیدا کرده، که نمی خواهد آن را از دست بدهد. پس برای حفظ شرایط، تا آخر پیش می رود. و اتفاقا حتی بعدها هم که نگاه می کنیم، همواره خطرناک ترین آدم ها در جامعه ما همین دست افراد بوده اند. و وقتی خطر این دسته بیشتر می شود که به این اعتقادات شان، چاشنی مسائل مادی هم افزوده می شود. آن وقت است که این افراد برای حفظ خود و شرایط موجود، دست به هر کاری می زنند. کاری که سلطان کرد و حتی جانش را هم پای این موضوع داد.
شخصیت بعدی ما قامت است. شخصیتی که به واسطه محیط خانوادگی اش، دچار نوعی دوگانگی نگرش شده. از سویی مادری به شدت مذهبی و از سوی دیگر پدری با تفکرات انقلابی محض. درباره قامت بگویید.
من قامت را بر خلاف بسیاری از کسانی که این کتاب را خوانده اند، آدم بدی نمی بینم. او آدمی است که ادعای انقلابی بودن دارد اما به هیچ وجه آدم رفتن تا پایان راه نیست. برای همین هم به مرور یاد می گیرد که چطور جانش را حفظ کند و خود را در مواقع خطر جمع کند. ولی اگر قرار باشد من نظر خودم را بگویم، من دلم برایش می سوزد. او آدمی است که گم شده. از یک سو پدری دارد که اصرار دارد او را به راه خودش ببرد و از سوی دیگری مادری است که به زندگی بیشتر می اندیشد تا هرچیز دیگری. از طرفی قامت برای ورود به بازی های سیاسی پیش از انقلاب، یک دلیل شخصی هم دارد و آن تلاش برای گرفتن انتقام پدرش است. به همین دلیل اعمال قامت عمق ندارد.
کما اینکه مثلا در بخش اول کتاب، آنجایی که همه این ها در زندانند و قرار است آزاد شوند و در لحظه آخر خیال می گوید تا همه آزاد نشوند ما هم نمی رویم، من به عنوان یک خواننده بی طرف، به قامت که نامش در لیست آزاد شده هاست بیشتر حق می دهم تا خیال...
دقیقا همین طور است. این را باید اضافه کنم که شخصیت قامت از دید من به عنوان نویسنده، آدمی است که اگر می رفت فرض مثال در یک رشته تخصصی خاص درس می خواند به مراتب موفق تر بود. چون استعداد این فرد را نمی شود نادیده گرفت. او سخن ور خوبی است. روی اطرافیانش تاثیر دارد و جنس مدیریت خاص خودش را هم دارد. به هر حال من قامت را بر خلاف برخی دیدگاه ها آدم منفی و بد داستان نمی بینم. شاید اصلی ترین نقطه ضعف او، تمایل شدیدش به بالا رفتن، دیده شدن، در راس ایستادن و ریاست کردن است. و در کنار تمام اینها آدمی است از دید من به شدت صدمه دیده. آدمی است که قدر چیزهایی را که دارد نمی داند. و وقتی از دستشان می دهد ویران می شود. گریه هایش برای مرگ پارسوآ، نشانگر همین روح صدمه دیده ی اوست.
در این داستان به نظر من اصل فاجعه، لحظه کشته شدن پارسوآست. پارسوآیی که از دید من نماینده بخشی از جامعه است که کشته می شوند، چون مجبور به همراهی با آدم های سیاسی جامعه می شوند. در مورد پارسوآ...
پارسوآ، نماینده بخشی از زنان درگیر در انقلاب ما هم هست. اما به طور مشخص در مورد شخصیت پارسوآ، باید بگویم که این زن تاوان دوچیز را داد. اول تاوان نماینده آن قشر از زنان بودنش را و بعد هم تاوان عاشق شدنش را. ما نمونه های زیادی مثل پارسوآ داشتیم که به دنبال یک زندگی آرام بودند، اما عشق به یک انقلابی باعث نابود شدنشان شد. حالا نه این که لزوما کشته شده باشند، اما مثلا شما وقتی نگاه می کنید به ازدواج های دهه شصت، می بینید که امروز همه خانم ها طلبکارند. و بر خلاف نظر بسیاری، من معتقدم قربانی اول در انقلاب و جنگ، زنان جامعه من بودند. پارسوآ نیز از همین قربانی هاست.
به نظر من سرنوشت پارسوآ، سرنوشت محتومی است. وقتی قامت، دینامیت و پارسوآ برای ترور دادستان می روند. من فکر می کنم کسی که باید توی ماشین منتظر بماند پارسوآست و نه دینامیت. اما به نظر من همراهی پارسوآ با قامت زاییده جبر نویسنده است تا آرمیتا، پارسوآ را ببیند و بعد منجر به آن تراژدی تلخ شود.
اصلا موافق این نظر نیستم. اگر پارسوآ با قامت می رود، دلیلش این است که دینامیت به عنوان یک مرد مسلح، باید بیرون بماند و مراقب اوضاع باشد.بگذارید یک چیزی بگویم. واقعیت این است که شروع این رمان با من بود. اما ادامه اش دیگر در اختیار من نبود. در واقع روند داستان خیلی از اتفاقات را باعث شد. وگرنه من برای داستان سرایی مشکلی نداشتم که به خاطرش کسی را بی جهت به کشتن دهم.
به طور کلی شخصیت های این داستان در کنار این که به واسطه طرح آن، شخصیت های رئالی هستند، ولی اکثرا در کنار این حقیقی بودن، شخصیت های تراژیکی هم هستند، به جز دینامیت. من دینامیت را به شدت شخصیت کمیکی می بینم. این شخصیت در خشونتش نوعی طنز هست. در مبارزه اش نوعی طنز هست. که اوج این طنز را ما در ماجرای بیرون بردن میز از اتاق در حین برگزاری جلسه می بینیم...
دینامیت نمونه بارز آدم هایی است که دیر آمده اند و زود می خواهند بروند. از طرف دیگر آدم زبل و خوش زبانی است. کما این که تنها فردی است که از پس سلطان برمی آید. در کنار این ها شخصیتی است که بک گراندی ندارد. نه پدری، نه مادری، نه اصل و نسبی. چنین کاراکتری حالا در فضای مبارزات سیاسی هم قرار گرفته. در صورتی که اگر به حال عادی رهایش می کردند، همان عاشق توی پارک می بود که در صحنه ای که از زندان فرار کرده، تمام حواسش به دختری است که دارد از روبرویش رد می شود. در واقع دینامیت به واسطه این که قصد خودنمایی دارد وارد این مسیر و مبارزات شده. اما در نهایت با نظر شما موافقم. این کمیک بودن نتیجه این است که او به جای این که فردی منطقی باشد، آدمی جوگیر است. هرچند که در کل اثر هم رگه هایی از طنز به چشم می خورد. اما در بین شخصیت ها، دینامیت به نسبت بقیه رگه های کمیک اش پر رنگ تر است.
به نظر شما به عنوان نویسنده، می شود گفت که در بین زنان داستان شما، آرمیتا نماینده تعقل محض است، پارسوآ نماینده احساس محض و شمیم نماینده تعقل و احساس توامان؟!
این با آن که برداشت شخصی شماست، اما من کاملا تاییدش می کنم. البته این را هم باید بگویم که من در بین این شخصیت ها، آرمیتا را بسیار دوست دارم و او را زنی بسیار احترام برانگیز می دانم. کسی که هم زیبایی ظاهری دارد و هم زیبایی در رفتار. هرچند مرگ پدرش، او را به راه دیگری سوق می دهد، که البته این هم به واسطه اسمی که برایش انتخاب کرده بودم (آرمیاتا به معنای عزیز کرده پدر است)، سرنوشتی گریزناپذیر برای او بود. اما در مجموع آرمیتا برای من بسیار عزیز است. او سازنده یکی دیگر از صحنه های برای خود من تاثیرگذار رمان نیز هست. جایی که بعد از ترور پدرش، بیرون می آید و در آن فضای تیره مه آلود فریاد می کشد. غربت آن فضا و این دختر برای من بسیار تاثیرگذار است. غربتی که در نهایت آن سرنوشت تراژیک برای او را نیز باعث می شود.
مادر قامت به نظر می رسد در کنار سکون و آرامشی که حتی جاهایی می شود به انفعال تعبیرش کرد، یک شمه اعتراضی هم در خود دارد...
این شخصیت را من یک موقعی به نوعی نماد ایران دیدم. ویران شدنش را، گرفته شدن زندگی اش را، بیراهه رفتن های فرزندش را، این ها همه من را وادار کرد تا به مادر قامت به چشمی سمبولیک هم نگاه کنم. اما به عنوان یک زن و یک مادر، به هرحال او اسیر یک همسری شده که حرف حرف خودش است و در نهایت هم زندگی او و فرزندانش را تباه می کند. او در عین حال زن آگاه و آینده نگری هم هست. ضمن این که او نمونه ی افرادی است که در انقلاب فراموش شده اند. حتی در صحنه ی بیمارستان هم شما این را می بینید. این صحنه عینا در بیمارستان های ما در اوایل انقلاب رخ می داد. این که بیماران به حال خود رها شده بودند و همه توجه و امکانات معطوف مجروح های درگیری ها بود.
برداشت دیگری که از این کتاب می توان داشت، این است که دوگروه که بیشتر دو تفکر هستند، تا یک جایی با یک هدف مشترکی می روند، اما هرچه پیش می روند، این هدف کمرنگ تر می شود و حاشیه ها و چند دستگی ها بیشتر می شود. حتی انقلاب هم دیگر هم پای شخصیت های داستانی شما نمی آید. چون ما در انقلاب یک سری بزنگاه های تاریخی داریم که در این کتاب هیچ اشاره ای به آن ها نشده. مثلا رفراندوم جمهوری اسلامی، یا سرکار آمدن و کنار رفتن دولت موقت. این ها من را به اینجا می رساند که شما عامدانه می خواهی بگویی که قصه قصه انقلاب نیست. در اصل این قدرت است که این ها را به جان هم انداخته...
ببینید، دست بر قضا آن هایی که از این کتاب سهم خواهی می کردند و سعی داشتند با توسل به آن ها کتاب را بکوبند، بر همین نکته شما تاکید داشتند. که مثلا شما چرا اشاره نکرده اید به ورود امام؟! چرا نپرداختید به 15خرداد و یا از این بحث ها. اینجاست که من می گویم برداشت تو درست بوده و نه آن ها. چون من اصلا نمی خواستم از انقلاب بنویسم. من حاشیه انقلاب را تصویر کردم. من آمده ام بگویم یک واقعه ای در جامعه اتفاق افتاده، گردانندگان اصلی کسان دیگری هستند که دارند کار خودشان را می کنند. حالا یک پله شما بیایید پایین تر. در واقع داستان داستان رئیس جمهور و وزرا نیست. داستان مدیرکل هاست. رفراندوم و ... مربوط به مدیر کل ها نمی شود. آن مربوط به بدنه بالایی جامعه سیاسی آن روزهاست. آن چه من می خواهم مطرح کنم این است که هر دو طرف به نام دفاع از انقلاب شروع کردند به تسویه حساب های شخصی ای که ریشه در زندان داشت. قربانی این جو هم هواداران و مردم عادی بودند. بنابراین ضرورتی به اشاره مستقیم نمی دیدم. البته من صحنه ای دارم در داستان که اشاره مستقیم به دولت دارد. آن تجمع دیپلمه های بیکار که عینا از روی حادثه ای از اوایل انقلاب برداشته شده.
از زمانی که قطار 57 راه افتاد، خیلی ها از آن پیاده شدند. خیلی ها هم به نظر می رسد که ناگزیر به پیاده شدن هستند. سر لیست این طیف برای من خیال است. در طرف مقابل اما افرادی هستند مانند پارسا که پیاده شدن شان از این قطار تقریبا محال است. به نظر شمای نویسنده، پارساها از قطار57 پیاده خواهند شد؟!
نه! یک جایی هم قامت به این موضوع اشاره می کند. می گوید: « قرار بود ما همه سوار این قطار شویم. حالا نه تنها آقایان سوار شده اند و به ما حتی تعارف هم نزدند، که دارند کوپه اختصاصی هم می زنند.» واقعیت هم همین است. امثال پارسا که یک شخصیت حقیقی است و من فقط اسم خودش و روزنامه اش را عوض کردم، حالا کوپه اختصاصی دارند. و قرار هم نیست پیاده شوند. اگر هم خیال پیاده می شود، این وجدان بیدار اوست که پیاده اش می کند. چون نمی تواند در جمع انحصارطلبان بماند. مرامش به او این اجازه را نمی دهد. مرام خیال با کسی مثل پارسا فرق می کند. خیال معتقد است که حتی فرزندان دادستان زمان شاه هم حق دارند از طرف قانون حمایت شوند. پارسا با این موضوع مخالفت میکند. چون انقلاب حتی اگر هزار چیز به ما بدهد، اما بی شک مرام را از ما خواهد گرفت. و خیال دلش نمی خواست مرامش را از دست بدهد.
این مرام و وجدانی که شما به آن اشاره می کنید، تجسد پیدا می کند به همان پیری و چروکیدگی در قامت پیرمردی که مسئول پخش غذا در زندان است.کسی که فرزندش را یکی از همین زندانی ها کشته اند، اما او بر مرامش پایبند است.
مسئله هم در همین جاست که کسانی که می توانستند این مرام را حفظ کنند، مثل خیال و همین پیرمردی که شما اشاره کردید، کاره ای نیستند. قدرتی ندارند. یا بهتر است بگویم به اندازه بی مرامان قدرت ندارند. هرچند این ها از همانی که دارند هم دریغ نمی کنند، اما آنقدر بضاعت شان ناچیز است در برابر پارساها که اصلا به چشم نمی آید. حالا در جلدهای بعدی قطار در دو جلد بعدی، این جدال بیشتر هم به چشم می آید. سره از ناسره جدا می شود.
فرض کنید جلد سوم قطار درآمده و پرونده این کتاب بسته شده. اگر برگردیم به جلد اول، روی قبر پارسوآ، روی قبر آرمیتا، دینامیت و حتی سلطان، خاک نشسته یا هنوز کسی هست که این قبرها را بشوید و رویشان گل بگذارد؟!
نه قطعا خاک نشسته. کما این که همین الانی که من و شما داریم با هم صحبت می کنیم، اگر من بگویم خسرو گلسرخی، چند نفر می دانند که قبرش کجاست؟ چه رسد به این که خاکش را کنار بزنند؟! شما بروید بهشت زهرا، سری به قطعه شهدای انقلاب و پیش از آن بزنید. ببینید چقدر همه چیزش، رنگ و لعابش با مثلا شهدای جنگ متفاوت است. و این همان درد قدیمی مردم ماست. نداشتن حافظه تاریخی. این متاسفانه واقعیت است. این جبر تاریخی یک واقعیت تلخ است!
مصاحبه از: علیرضا آقائی راد