تاریخ انتشار: ۱۰:۴۰ - ۱۵ مرداد ۱۳۹۶

قصه زندگی عاشقانه زوج پیر شیرازی

این روزها بازار طلاق حسابی داغ است. جوان ها خیلی زود از کوره درمی روند و به یک چشم بر هم زدنی می زنند زیر همه چیز . تحمل کالایی است کمیاب و «شکیبایی»واژه ای است بی‌معنا! راستی چه اتفاقی افتاده و کار از کجا عیب کرده است؟

رویداد۲۴-این روزها بازار طلاق حسابی داغ است. جوان ها خیلی زود از کوره درمی روند و به یک چشم بر هم زدنی می زنند زیر همه چیز . تحمل کالایی است کمیاب و «شکیبایی»واژه ای است بی‌معنا! راستی چه اتفاقی افتاده و کار از کجا عیب کرده است؟در گوشه کنار همین ایران خودمان، زن و شوهرهایی هستند که با گیس و ریش سفید پای همه ناملایمات زندگی ایستاده اند و هر چین صورت‌شان گواه لحظه‌های سخت جدال‌شان با پست و بلندی هاست، اما هرگز جا نزده‌اند. پای حرف های‌شان که می‌نشینی، مجذوب حس مسئولیت شان در قبال زندگی از یک سو و غنای تجربه زیستی این سالخوردگان از سوی دیگر می شوی. یکی از این ناباورانه‌ها سهم شهری در شمال شرق استان فارس است. مرور روزهایی که بر زوج پا به سن گذاشته «دودَجی » گذشته است، ناخودآگاه هر جوانی را به فکر فرو می برد که مگر می‌شود این حجم از مشکلات، برای یک پیرمرد و پیرزن حکم خارهای گل رز را داشته باشد.

قصه «ننه اسمعلی» و شوهر ۸۳ساله‌اش که بیشتر از دو دهه قبل سوی چشمانش را از دست داده، آنجایی خواندتی‌تر می‌شود که حاج قربانعلی محمدی می‌گوید، اگر خدا سوی چشمانم را از من گرفته، در عوض همسر مهربانی به من هدیه داده که چراغ قلبم را روشن کرده است.حاج قربانعلی توان صحبت کردن نداشت اما پای گفت‌و‌گو با ماه شرف 77 ساله با آن لهجه شیرین شیرازی‌اش که بنشینی، تکلیفت با خودت مشخص است. آنجا که صدایش پر از جوش و خروش می‌شود، هر آن انتظار خنده‌های نمکینش را داری و آنجا که صدایش به رعشه می‌افتد، می‌دانی دانه‌های درشت اشکش عنقریب سرازیر خواهد شد. هنوز سؤالم به انتها نرسیده بود که گفت: «همه جوون‌ها تعجب می‌کنن چیطو ای همه سال پای حاجی نشسُم، اما عزیزُم وقتی پای عشق وسط باشه جواب ای سؤال که چیطو با ای سن و سال، همه حواسُم به حاجی و سلامتیش هس؛ معلومه.»

تقویم زندگی ننه اسمعلی
لهجه غلیظ و دلنشین و لحن مهربانش مخصوص خود اوست. «ننه اسمعلی» صدایش می‌کنند (به رسم شیرازی‌ها که زن و شوهر‌ها را با نام فرزند بزرگتر صدا می‌کنند، به ننه اسمعلی معروف است)، اما اسم و فامیلش در شناسنامه «ماه شرف نظری» است. هفتاد و هفتمین تابستان عمرش را می‌گذراند، اما امید به زندگی او به خیلی از جوان‌های امروز می‌چربد. گفت‌و‌گوی مان تازه جان گرفته بود که بدون رودربایستی گفت: «برُم زیر گازورِ [گاز رو] کم کنُم، جای شما خالی «بابُی اسمعلی» هوس شامی کرده بی‌و از دولتی سر حضرت عباس، شامی دُرس کردُم، گوشی دستت تا شوم ته نگرفته به دادش برسُم.»همین سادگی کلام و رفتارش بود که مجبورم می‌کرد همه حواسم را به حرف‌هایش بدهم. بر عکس امروزی‌ها که مشغله سرخاراندن ندارند و می‌خواهند بدون حاشیه و سریع حرف‌شان را بزنند، تقویم ذهنش را به 6 دهه قبل برگرداند و با حوصله از روزهایی گفت که  پسرخاله‌اش به خواستگاری او آمد و آنها که یک دل نه صد دل عاشق هم شده بودند در فاصله کوتاهی با هم ازدواج و زندگی‌شان را آغاز کردند.

ننه اسمعلی اهل روستای «تنگ‌خیاره» از توابع بخش «بیضا»ی شهرستان سپیدان و حاج قربانعلی اهل شهرستان زرقان بود و بعد از ازدواج ساکن دودَج شدند. می‌گفت، روز عروسی با یک سری خرت و پرت او را سوار اسب و راهی خانه خاله‌اش کردند که از آن به بعد خانه بخت او بود: «خاله خدا بیامرزُم دسّ [دست] بابای اسمعلی را توی دسُّم گذاشت وگفت تو رو سپردم دسّ حضرت زهرا و قربانعلی را دسه تو و هر دوی شما رو سُپُرُدم به خدا.» به همین سادگی ماه شرف و پسر خاله رفتند سر زندگی شان. می‌گفت «اوسا [آن سالها] اونایی که دسشون به دهنشون می‌رسید خونه‌های پنج دری داشتن، ولی ما یِی خونه یِی دری داشتیم که یی گلیم شش متری جا می‌شد و خورده‌ریزی که زندگیمونو با اون می‌چرخوندیم. یه کم بعد هم برای پابوس امام رضا‌(ع) راهی مشهد شدیم. رک و راست از امام رضا خواسُم یی خونه قد خونه خاله به ما بده.»

سرمایه زندگی
از بخت خوش ننه اسمعلی و شوهرش، وقتی از سفر برگشتند طرح تقسیم اراضی انجام می‌شد. زمین‌های اطراف قلعه را قسمت می‌کردند و به آنها هم زمینی رسید و به قول خودش دو اتاق در آن درست کردند و بعد از چند سال که اسمعلی (فرزند بزرگ ماه شرف که نام اصلی‌اش محمد علی است) و عباس را داشتند، به پیشنهاد برادر شوهرش یک قطعه زمین بزرگتر را به ارزش 12 تومان خریدند که ماهانه 2 تومان قسط آن را می‌دادند و هر ماه از حضرت ابوالفضل (ع) می‌خواستند یک ماه دیگر نگهدارشان باشد تا قسط‌های خانه تمام شود. آن زمان‌ها، ماه شرف و همسرش کارگر یک باغ بزرگ میوه بودند و هر روز تا بعداز ظهر همانجا کار می‌کردند. یکی از چشم‌های حاج قربانعلی از 4سالگی سو نداشت و بی‌بی ماه شرف برای اینکه دست تنها نباشد در همه کارها همراهش بود. به قول او حاجی مرد بسیار مهربانی بود و به یاد ندارد که در زندگی به او سخت گرفته باشد به همین خاطر همدیگر را خیلی دوست دارند و خوشحال هستند که پسر‌ها هم مهربانی با اعضای خانواده و راستگویی را از آنها آموخته‌اند. به همین خاطر است که عباس پسر کوچکتر حاج قربانعلی می‌گوید: «به داشتن این پدر و مادر افتخار می‌کنم، پدری که در این 22 سال واژه صبر را به زیباترین شکل برایم معنا کرده و مادری که هر چه از مهربانی و فداکاری‌اش که نقل محافل مردم محل است بگویم کم گفته‌ام. ما دو برادر هستیم و خواهری نداریم که به قول قدیمی‌ها غمخوار پدر و مادرمان باشد، ولی تا حد امکان هر کاری که از دست‌مان بربیاید برای پدر و مادر عزیزتر از جان‌مان انجام می‌دهیم با این حال به پای مادرمان نمی‌رسیم. اصلاً انگار نه انگار پا به سن گذاشته، کافی است بخواهیم پدر را به مطب ببریم تا او زودتر از ما حاضر شود. از همان کودکی‌هایمان تا به حال، پدر و مادر را در سختی و آسایش کنار هم دیدیم و حتی ندیدیم با صدای بلند با هم صحبت کنند. قطعاً به دلیل همین رفتارهای سنجیده است که عشق‌شان پاینده و مهرشان پابرجاست و بزرگترین میراث را به من و برادرم هدیه کرده‌اند تا سرمایه زندگی‌مان باشد.

عاشقانه‌های ناب
اصطلاحات شیرازی را با همان لهجه خاصش به زبان می‌آورد و من که متوجه بعضی از آنها نمی‌شدم، می‌خواستم تا به زبان ساده تری برایم معنا کند و او با لحنی مهربان که از حوصله خیلی از امروزی‌ها خارج است، جمله‌اش را طور دیگری می‌گفت تا متوجه بشوم. می‌گفت «او سال [آن سال‌ها] که شبیه حالو نبود. جوان‌ها تا تقی به توقی می‌خورد بار و بندیل ببندن و قهر برن. ما با بالو پایینای زندگی تاب می‌خوردیم (پیش می‌رفتیم) و نمی‌ذاشتیم سختی‌ها حریفمُن شه.» با کم و کاست هم می‌ساختند، به هم دروغ نمی‌گفتند و قلب‌شان برای زندگی و خانواده می‌تپید. رو راست بودند و خدا هم برایشان خوب می‌خواست. می‌گفت پدر و مادر او و حاج قربانعلی پولدار نبودند و زندگی بی‌شیله پیله‌ای داشتند، اما خدا آنها را تنها نمی‌گذاشت و به خاطر اینکه در کارهای باغ حلال و حرام سرشان می‌شد صاحب باغ آنها را بیمه کرد تا در روزگار پیری حقوق بازنشستگی داشته باشند. به گفته خودش از شکر خدا زندگی‌شان روز به روز بهتر شد و بچه‌ها هم سر و سامان گرفتند. ولی هرچه می‌گذشت سوی چشم حاجی کمتر می‌شد. هر سه ماه یک بار به شیراز می‌رفتند و دکتر چشم او را معاینه می‌کرد تا اینکه در یکی از معاینات ناغافل گفت باید چشم حاجی جراحی شود.

ننه اسمعلی که با مرور آن روزها صدایش به لرزه افتاد و انگار پرده غم جلوی چشمانش کشیده شد در حالی که گریه می‌کرد، ادامه داد: هیچ وقت از آن دکتر که نور چشمان شوهرم را برای همیشه گرفت، نمی‌گذرم. بعد از عمل جراحی، چشم حاجی خونریزی کرد و همان مقدار بینایی‌اش را هم از دست داد، هر چه به دکترش التماس کردم چشم‌های من را در بیاورد و جای چشم‌های حاجی بگذارد، به حرف‌هایم گوش نداد. حاجی دیگر چیزی را نمی‌دید و دنیای ننه اسمعلی تیره و تار شده بود. باید او را دلگرم می‌کرد برای همین در گوشش می‌گفت «اصلاً غصه نخوری‌ها! از این به بعد خودُم می‌شم چیشات و هر جا بری بات میم.»

ننه اسمعلی راست می‌گفت، او به قدری حاج قربانعلی را دوست داشت که با وجود نابینایی کاملش نه تنها مهر و محبت میان‌شان کمتر نشده که عشق آنها ناب‌تر هم شده است. بی‌بی ماه شرف در تمام این سال‌ها و البته این اواخر که حاج قربانعلی از ناحیه کمر هم دچار مشکل شده است پا به پای شوهرش گام برداشته و چرخ زندگی را گردانده. او که عاشق امام حسین (ع) است وقتی از سفرهای زیارتی‌شان تعریف می‌کرد قند توی دلش آب می‌شد و با صدایی غرق شادی می‌گفت: خدا هیچ وقت او و بابای اسمعلی را که دلیل زنده بودنش هست تنها نگذاشته، خودشان تنهایی دو مرتبه به کربلا، مکه و سوریه رفتند بدون اینکه مشکلی برای‌شان پیش بیاید. حالا 22 سال است که چراغ چشم‌های حاج قربانعلی محمدی خاموش شده، اما بی‌بی ماه شرف در تمام این سال‌ها چشم‌های او بوده و مثل چشم‌های خودش از او مراقبت کرده است. وقتی می‌گوید، هنوز هم او را قدر تخم چشم‌هایم دوست دارم، از زندگی با او راضی هستم و از حضرت علی و خدا می‌خواهم مرگم زودتر از حاجی باشد؛ به این همه عشق و علاقه رشک می‌ورزی. 

 

منبع: روزنامه ایران
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha