تنها به عشق موسیقی
آشنایی و علاقه من به هنر به دوران کودکی و پیشینه خانوادگیام باز میگردد و جدیتر شدن این علاقه به دوران نوجوانی. به همین دلیل از 12 سالگی شروع به یادگیری موسیقی و گیتار کردم و پیشرفت خوبی هم در این زمینه داشتم. به همین دلیل علاقهام به موسیقی روز به روز بیشتر شد و مهمترین هدفم پیشرفت در این هنر شد تا روزی که به مدرسه فرزانگان کرج رفتم.
رویداد۲۴-آشنایی و علاقه من به هنر به دوران کودکی و پیشینه خانوادگیام باز میگردد و جدیتر شدن این علاقه به دوران نوجوانی. به همین دلیل از 12 سالگی شروع به یادگیری موسیقی و گیتار کردم و پیشرفت خوبی هم در این زمینه داشتم. به همین دلیل علاقهام به موسیقی روز به روز بیشتر شد و مهمترین هدفم پیشرفت در این هنر شد تا روزی که به مدرسه فرزانگان کرج رفتم.
این خبر خوش! آغاز گم شدنم از مسیر زندگی و دل بستن به آرزوهایی بود که دیگران برایم در سر داشتند و البته هیچگاه خواسته خودم نبود. روز به روز بیشتر از خواسته هایم دور شدم، اما عشق به موسیقی هنوز در وجودم زنده و جاری بود وهراز چندگاهی به اطرافیان ومشاوران دبیرستان اعتراض میکردم که برای این راه ساخته نشدهام؛ اما هربار مرا متقاعد میکردند که با تواناییهایی که دارم، باید در یکی از رشتههای علوم پزشکی تحصیل کنم و موسیقی را بهعنوان فعالیتی جانبی دنبال کنم، کاری که غیر ممکن بود. آن قدر این حرفها را شنیدم که کمکم باورم شد و برای اینکه فکر موسیقی از سرم بیرون برود خودم را غرق درس خواندن کردم تا جایی که دیگر دست به سازم نمیزدم تا مبادا فکر وعلاقه به موسیقی کار دستم بدهد واز راهی که همه آن را درست میخواندند، منحرف شوم. همواره درس میخواندم، اما با سختی و عذاب و تنها با این هدف که روزی - که زمانش مشخص نبود- به موسیقی برسم. سال کنکور را با تمام سختیهایش برای چیزی که خواستهام نبود، گذراندم و در نهایت در رشته دامپزشکی قبول شدم و به دانشگاه رفتم. باید خوشحال باشم؛ باید بهترین روزهای عمرم را در متروهای شلوغ بین شهری وسر میزهای تشریح ولابه لای کتابهای سنگین دامپزشکی سپری میکردم. این در حالی بود که 19 سال داشتم ودر اوج جوانی بودم، اما احساس سر زندگی در وجودم نبود وازهمه چیز ناراضی بودم. یک روز که خسته و در یکی از همان متروهای شلوغ از دانشگاه به خانه برمیگشتم، با خودم گفتم، با خود و زندگیام چه میکنم؟! مگر قرار است چقدر زندگی کنم که خودم را این طور رنج و عذاب میدهم؟! همانجا بود که تصمیم گرفتم از همه چیز بگذرم و به دنبال هدف و عشقی که در وجودم موج میزد، بروم. درقدم اول تصمیم به انصراف از دانشگاه گرفتم؛ حرکتی که برای هیچکس قابل پذیرش نبود. حرفهای زیادی از این و آن شنیدم و بارها شاهد نگاههای حاکی از تعجب دیگران بودم. هزاران بار با این پرسش مواجه شدم که دامپزشکی را رها کردی تا هنر بخوانی؛ تو چه جور آدمی هستی؟! بویژه اینکه چون دانشگاه روزانه قبول شده بودم، برای شرکت در کنکور باید یک سال دیگر صبر میکردم. در این یکسال نگاههای سنگین دیگران را روی خودم حس میکردم، همه را تحمل کردم، ولی فرصت را از دست ندادم و بسرعت به آموختن مبانی موسیقی و نواختن پیانو پرداختم؛ با این هدف که در آزمون عملی دانشگاه آزاد شرکت کنم. از آنجا که بعد از سالها به علاقه خود رسیده بودم، شبانهروز برای آن تلاش کردم تا جایی که به پیشرفتی درکارم رسیدم که استادم، آقای بهامینپور رضایت خود را اعلام کرد و با اینکه مایل نبودم دوباره در کنکور شرکت کنم، با اصرار ایشان روبهرو شدم که معتقد بود در صورت شرکت در کنکور سال 96 موفق خواهم شد. اگر اصرار، تأیید و تشویقهای ایشان نبود در جایگاه فعلی نبودم. بنابراین تصمیم گرفتم یک بار دیگر در کنکور شرکت کنم. بتدریج به این باور رسیدم که میتوانم روزی رتبه برتر کنکور شوم.از تابستان سال گذشته تا روزی که کنکور امسال برگزار شد، تمام تلاشم را کردم و با همه توان و تنها به عشق موسیقی درس خواندم و روز به روز شاهد پیشرفتم بودم ودر نهایت در کنکور رتبه 4 را کسب کردم.
راهی که طی کردم شاید دشوار بود و شاید هم غیرقابل دسترس و نشدنی. اما هر چه بود، اتفاق افتاد؛ چون با همه توانم در این راه گام برداشتم و همواره از حمایت و باوری که پدر و مادر عزیزم نسبت به تواناییها و قابلیتهایم داشتند برخوردار بودم.در واقع، برای رسیدن به آرزویم ریسک بزرگی کردم؛ ریسکی که نتیجه شیرینی برایم داشت. حالا خواستار تحصیل در رشته آهنگسازی هستم. خوشحالم که توانستم به خودم و دیگران نشان دهم و اثبات کنم که آرزوها دست نیافتنی نیستند؛ فقط باید آنها را یافت و برای رسیدن به آنها تلاش کرد. تنها توصیهام به بچههای کنکوری این است که فقط به دنبال علاقهشان بروند، باقی مسائل با کوشش حل میشود.
منبع: روزنامه ایران