گزارش رویداد۲۴ به مناسبت تولد ابراهیم حاتمیکیا
روزی روزگاری «ابراهیم»
تا همین ده، دوازده سال پیش حاتمیکیا یکی از مهمترین چهرههای سینمای ایران بود. هر فیلمش شور و غوغایی بهپا میکرد. مخافان و موافقان مقابل هم صف میکشیدند و از فیلمهای حاتمیکیا حرف میزدند. اخبار فیلمهایش با دقت رصد میشد. همه بابت خط داستانی فیلم جدیدی که قرار بود بسازد تحلیل میدادند و... خلاصه ابراهیم سکه رایج سینمای ایران بود. اما همه اینا برای قبل از تغییر و تحول کند اما پیچیده جامعه ایران بود.

رویداد۲۴- مازیار وکیلی: تا همین ده، دوازده سال پیش حاتمیکیا یکی از مهمترین چهرههای سینمای ایران بود. هر فیلمش شور و غوغایی بهپا میکرد. مخافان و موافقان مقابل هم صف میکشیدند و از فیلمهای حاتمیکیا حرف میزدند. اخبار فیلمهایش با دقت رصد میشد. همه بابت خط داستانی فیلم جدیدی که قرار بود بسازد تحلیل میدادند و... خلاصه ابراهیم سکه رایج سینمای ایران بود. اما همه اینا برای قبل از تغییر و تحول کند اما پیچیده جامعه ایران بود.
انگار حاتمیکیا و حرفهایش در دو دهه اخیر طرفداران خود را از دست داده بود. حاتمیکیا عاشق جبهه و جنگ و آرمانهای برخاسته از انقلاب اسلامی در دهه شصت و هفتاد بود که طرفدار داشت. خصوصاً در دهه هفتاد که جنگ تازه تمام شده بود و بنا بود کشور ساخته شود. سازندگی ربط مستقیمی به صلح و توجه به زندگی روزمره دارد. مردم خسته از جنگ دفاعی هشت ساله میخواستند زندگی کنند، لباس خوب بپوشند، کالای لوکس بخرند و در محیطی امن و شاد به زندگی بپردازند.
لازمه چنین فضایی فراموشی سالهای گذشته است. فراموشی آرمانهایی که برای حاتمیکیا مقدسترین داشتههای یک مرد است. فراموشی توپ و تانک و خاکریز. فراموشی بسیجی و زندگی ساده و مخلصانه بچههای جنگ که جنگیدند تا کشور امن و آباد بماند. اینجا بود که آدمهایی مثل حاتمیکیا شروع کردند به عصبانی شدن. شروع کردند به هشدار دادن به مسئولین و مردم. هشدارهایشان هم چنین مضمونی داشت: مدیرانی که به فکر ساخت پل، سد و نیروگاههای عظیم اُفتادید یادتان نرود این فضا و فرصت را از صدقه سر همان بچههایی دارید که با شهادت خود نگذاشتند وجبی از این خاک به دست بیگانه بیاُفتد. و به مردم هشدار میداد مردمی که امروز با خیال راحت مشغول زندگی و انجام امور روزمره هستید یادتان نرود این راحتی خیال و آرامش را از صدقه سری کسانی دارید که با شهادتشان کشور را حفظ کردند تا شما با خیالی راحت در آن زندگی کنید. این فریادها و اعتراضات آن زمان جواب میداد. حکم پتکی را داشت بر سر مردم و مسئولین.
فیلمهای دهه هفتاد حاتمیکیا انقدر خالصانه و با ایمان قلبی ساخته شده بود که همه را به فکر فرو میبرد. معلوم بود پشت نماهایی که ابراهیم حاتمیکیا میگیرد ایمانی عجیب به ارزشهای پذیرفته شده توسط او نهفته است. برای همین فیلمهایش تماشاگر را یاد وسترن میانداخت. یاد بزرگترین کارگردان سینما جان فورد. البته حاتمیکیا هیچوقت به خوبی فورد نبود. اما آن ایمان ناب فوردی را داشت. اگر نمای درشت پایانی فورد در فیلم طبل بزرگ زیر پاها نشانگر ایمان و اعتقاد راسخ فورد به آمریکا بود. نماهای درشت صورت حاج کاظم در آژانس شیشهای هم نماد ایمان و اعتقاد راسخ حاتمیکیا به ارزشهایی بود که او آنها را حق میپنداشت. این ایمان به ارزشها به حاتمیکیا کمک میکرد تا باورهای ذهنی مخاطب را به چالش بکشد. به او اجازه میداد شعاریترین فیلم پس از انقلاب را بسازد بدون اینکه فیلمش ذرهای مسخره از کار در بیاید. اجازه میداد با نگاهی ارتجاعی مردم را در برابر قهرمانش بگذارد و طرف قهرمان را بگیرد.
این ایمان راهگشای حاتمیکیا در تمامی سالهای دهه هفتاد بود. برای همین هم بود که مردم دوستش داشتند و منتقدان تحویلش میگرفتند. در زمانهای که درگیریهای روزمره زندگی همه را به سمت یکجور محافظهکاری چندشآور سوق میداد، کارگردانی پیدا شده بود که خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی پای آرمانهایش میایستاد و آنها را فریاد میزد. اما درست بعد از آژانس شیشهای همه چیز شروع کرد به تغییر کردن. تغییر گفتمان جامعه حاتمیکیا را هم بلعید.
اگر فیلمهای ساده و صمیمی حاتمیکیا در دهه شصت کارکرد خود را داشت و اعتراض ایمانی حاتمیکیا در اوایل دهه هفتاد مردم را جذب میکرد بعد از دوم خرداد حاتمیکیا کاربرد خودش را از دست داد. دوم خرداد و فضای بازی ناشی از آن در نهایت منجر به ظهور کارگردانانی از جناح مقابل حاتمیکیا شد که ذائقه مردم را تغییر دادند. جامعه هم داشت تغییر میکرد، مردم دوست داشتند حرفهای مهم بزنند. فعالیت سیاسی داشته باشند. خودشان سرنوشت خود را رقم بزنند. به جای دفاع بر سر عقاید درباره عقاید گفت و گو کنند.این نگاه یعنی به حاشیه رفتن قهرمانهای حاتمیکیا و ظهور قهرمانان جدیدی که نه با ایمانشان که با کمبودهایشان قهرمان میشدند.
در دهه هشتاد جامعه ایران انقدر پیچیده و آرمان باخته شده بود که دیگر کسی حوصله حاج کاظم و فریادهایش را نداشت. حاتمیکیا گیج از این تغییر شروع کرد فیلمهای بیربط ساختن. نمیدانست چه کند. در جامعهای که دیگر ارزشی برای آرمانهای ابراهیم قائل نبود حاتمیکیا چه میتوانست بگوید؟ برای همین حاتمیکیا سعی کرد ژستهای جدیدی بگیرد. کمی سیاسی بشود. فیلم ضد جنگ و حتی روشنفکری بسازد. کمی غُر بزند و بر علیه روشنفکرانی که او آنها را بیریشه میدانست مصاحبههای آتشین کند و از همه بدتر ایمان خودش را به نفع در صحنه ماندن کمرنگ کند.
فیلمهای دهه هشتاد و نود حاتمیکیا نشانگر همین ایمان کمرنگ شده بود. غریو هشدار دهنده حاجکاظم کجا و لوس بازیهای جوانان گزارش یک جشن کجا. آن صبر عارفانه بوی پیراهن یوسف کجا و فمینیست بازیهای من درآوردی دعوت کجا. حاتمیکیا این سالها بیشتر از آنکه فیلمساز باشد حراف است. بیشتر حرف میزند و کمتر فیلم میسازد. تمام انرژی و توان خود را گذاشته تا جریان مقابل خودش را با حرفها(و نه فیلمهایش) مرعوب کند. در حالی که کارگردانان جناح مقابل حاتمیکیا لبخند میزنند، سکوت میکنند و فیلمهای خوب میسازند.
روزی روزگاری ابراهیم با ایمانی بود که فیلمهایش بیانگر خلوص درونش بود. اما امروز از آن ابراهیم فیلمساز خسته، بیرمق و عصبی باقی مانده که نمیتواند فیلم خوب بسازد، فقط بیظرافت شعار میدهد. آن هم نه شعارهایی در راستای آرمانهایی که زمانی به آنها ایمان داشت، بلکه شعارهایی که از آنها بوی شکست به مشام میرسد. بحث این روزهای ابراهیم حاتمیکیا را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: چرا همه توجهاتی که زمانی معطوف به من بود امروز نثار کسانی میشود که ذرهای از ارزشهای والایی که من از آنها حرف میزنم در آثارشان نیست. این صحبتها که نمودش را در نامه به میرکریمی و در واقع طعنه به فرهادی میبینیم، بیانگر یک چیز است فیلمهای حاتمیکیا دیگر قدرت سابق را ندارد و او مجبور است سخنگوی فیلمهایش باشد که این بدترین آفت برای یک فیلمساز است. آن هم فیلمسازی مثل حاتمیکیا که زمانی فیلمهایش قلبمان را به تپش میانداخت. اما امروز... نه، این حاتمیکیا نشانی از ابراهیم با ایمان دو دهه پیش ندارد.