فرصتی برای کشف واقعیتهای نادر
رویداد۲۴-با ورود به دوره راهنمایی، بیناییاش را بهطور کامل از دست میدهد و جای همان کورسوی دوران ابتدایی را تاریکی مطلق فرامی گیرد. سال اول راهنمایی را - بهرغم مخالفت یکی از معلمان و سنگ اندازیهای او- با هر سختی و جان کندنی بود، به پایان میرساند اما از آنجا که مدرسهای برای نابینایان در شهرش، دیلم، نبود و خانواده نیز وسعش نمیرسید، مجبور به ترک تحصیل میشود. وقتی از مراجعه به دکترهای مختلف نتیجهای نمیگیرد و از درمان ناامید میشود، کاملاً در خلوت خود فرو میرود و بهترین گزینه را برای سر کردن این زندگی ملال آور، بریدن از همه چیز و همه کس و غرق شدن در تنهایی میبیند. برخورد ترحمآمیز دیگران بشدت آزردهاش میکرد و از همین رو، رغبتش به تنهایی بیشتر و بیشتر میشد. تلاشهای مادر جهت بیرون آوردن او از تنهایی راه به جایی نمیبرد و این بیحوصلگی و تنهایی تبدیل به همزاد او میشود؛ تا اینکه بسیار اتفاقی سفری به مشهد پیش میآید و آشنایی با رئیس انجمن نابینایان بوشهر در این سفر زندگیاش را از اینرو به آن رو میکند. صحبتها و تشویقهای رئیس کاروان که خود نابینا بود، او را مصمم میکند تا نگرشی نو نسبت به زندگی به دست آورَد و تحصیلش را هم ادامه دهد.مسیر زندگی الهام دریاپور در جریان آشنایی با دوستی همراه و مهربان به نام «زهره» (از کارمندان اداره ارشاد شهر دیلم) هموارتر میشود.
الهام به پیشنهاد زهره تصمیم میگیرد با کمک و همراهی او ادامه تحصیل را از سر بگیرد و البته با همدلیهای مادرش استوارتر گام بردارد و آیندهای از «بهترین ها» را برای خود بسازد. در همین مسیر است که الهام گمگشته زندگیاش را در داستاننویسی مییابد.نخستین داستانش با عنوان «گنجشکک شجاع» در هفته نامه ماهرویان چاپ میشود. نخستین قطعه شعرش نیز با نام «گل سرخ» او را با انجمن شعر دیلم در سال ۸۹ آشنا میکند و« سرودن» و « نوشتن» را با جدیت پی می گیرد. او در ادبیات و بخصوص شعر خود را مدیون فتح الله علیمرادی میداند و از او همانند پدری دلسوز یاد میکند و در شعر، خود را شاگرد ابدی و مرهون هماره این استاد میداند.
او نخستین کتاب شعر خود را امسال با نام «شکوههای تنهایی» با ۷۰ قطعه شعر منتشر کرد.او علاوه بر شعر و ادبیات به قالی بافی نیز میپردازد. در دوره یک ماهه قالی بافی شرکت میکند و اتفاقاً زودتر از بقیه مهارت لازم را کسب میکند. او در خصوص چگونگی تشخیص رنگها و طرح میگوید که به هر رنگ یکی از حبوبات را میبندد تا در تشخیص رنگها دچار هیچ گونه مشکلی نشود و با خواندن طرح در ابتدا توسط یک نفر طرح را پیاده میکند.الهام اعتراف میکند که در گذشته و اوایل نابینایی در خلوت خود با خدای بزرگ درد دلهایی کرده که «چرا میان این همه انسان او انتخاب شده! و اکنون پشیمان از آن حرفهایی است که به اعتقاد خودش ناپخته و خام بودهاند. اکنون میداند که اگر نابیناست ولی هنرهایی چون شعر، داستان نویسی، قالی بافی و... را در گنجینه تلاشهای خود دارد. او معتقد است به واقعیتهایی دست یافته که شاید اگر بینا بود هرگز به چنین درکی نمیرسید. دوست دارد تصویری که از مادرش و سایرین در ذهن دارد همانطور باقی بمانند. الهام میگوید فرق من با شما این است که دیگران را آن گونه که دوست دارم تصور میکنم و حتی گاهی مجبور نیستم مثل شما چیزهایی را که باعث آزار و اذیتم میشوند، ببینم.