قصه یک جوان خریدار روغن سوخته
رویداد۲۴-سی سالهای، نه پول داری، نه کار. در یکی از دورترین استانهای جنوبی کشور در زل گرما زندگی میکنی. معلق در میان زمین و هوایی و مغزت در ضربان چه کنم چه نکنم دائماً میتپد. به هر کاری که یک انسان ازش برمیآید اندیشیدی. حتی به سطل آشغالهای شهر. اما بازار زباله هم در آنجا کساد است که بخواهی سرت را در آن فرو کنی. به این فکر میکنی بقیه چه میکنند. یاد واردات کالا از مرز میافتی اما هم خلاف است و هم با دو دو تا چهار تا میبینی دیگر نمیصرفد. چرا که با قد کشیدن درهم و مرض لاعلاج ریال اوضاع تغییر کرده. پا به خیابان میگذاری همکلاسی دبستانت در گوشهای از خیابان نشسته یا خوابیده نمیدانی. با دیدنش یاد بقیه میکنی که در زندان هستند. منصرف واردات میشوی و کنار حمید مینشینی. با حمید بزرگ شدهای. در دلت حیف شد میگویی چرا که حمید همیشه در کلاس شاگرد اول بود.
مغزت محکمتر میتپد چشمانت هم سیاهی میرود استرس بیپولی مثل سم در خونت میدود و با هر تپش مغزت آتشفشان اشک را در گوشه چشمانت تحریک میکند تا بترکد. تحمل میکنی. تلفن همراهت را از جیبت درمیآوری و با نا امیدی سرچی در نت میزنی به امید آنکه شاید کسی کاری، سازمانی، تسهیلاتی یا کسی به فکرت باشد. واژه کار را مینویسی و در انتظار معجزه میمانی. لابه لای صفحات دنبال کارآفرینی میروی چون هم جدید است هم به نظر کسب و کار پر پولی است. شروع به خواندن میکنی و به واژه «دانش بنیان» میرسی، چشمانت از حدقه بیرون میزند. تمرکز میکنی که بفهمی منظور چیست. دانشش تو را یاد درس و مدرسه و حمید میاندازد. نگاهی به چهره لاغر و سیاه حمید میاندازی. هیچ حرکتی ندارد. تکانش میدهی به هوای آنکه ببینی نفس میکشد یا نه. حمید آشکارا در فضاست با یک «نکن» دوباره برمی گردد جایی که بوده.
کم کم به فکر راضی کردن غرورت میافتی تا به سراغ جعفر آقا بروی و با یک غلط کردم که شما اینقدر بیانصافی به کار قبلیات برگردی تا از گشنگی نمیری. اما نمیتوانی خسته شدهای حاضری بمیری اما نشوی برده جعفر آقا که تمام زندگیاش تحقیر توست. گناهی ندارد خودش اینگونه جعفر آقا شده و میخواهد تو را با زجر دادن استاد کند. یاد هفت هشت سال پیش میافتی که جعفر آقا را ختم آدمهای بلد میدانستی. خندهات میگیرد که روی چه حسابی فکر میکردی کسی که مغازه تعویض روغنیاش زیر پونز نقشه است چیزی برای آموختن به تو دارد. تمام آنچه که باید یاد میگرفتی همان سه هفته اول فهمیدی و بقیه شش سال عمرت در آن مغازه 10 متری با بوی عرق کامیون دارها فقط درجا زدن بود و تمام این سالها با افتخار اسمش را تجربه میگذاری.
دوباره سری به نت میزنی کندی بارگذاری صفحات به روی غصه تلف شدن زندگیات تلنبار میشود. آهی میکشی و دلت میخواهد بزنی به سیم آخر. چه سیم آخری؟ سیم آخر هم خیلی وقت پیش بردهاند. ذهنت پرت چرایی زندگی میشود اما در شرایطی که داری دیگر برایت علت معنایی ندارد. در شرایطی که مجبور باشی تخم هم میگذاری، چه اهمیتی دارد مرغ اول بود یا تخم مرغ. صفحه جانش بالا میآید و چشمت به یک آگهی میافتد «خریدار روغن سوخته هستیم» مغزت از حرکت میایستد و از جایت بلند میشوی.
رضا بیمکی جوان بوشهری که با فروش روغن سوخته کسب و کاری برای خودش راه انداخته و موفق شده است. او درباره شروع این کسب و کار میگوید: پس از دیدن آگاهی به فکر جمعآوری روغنهای دور ریختنی در تعویض روغنیهای شهرمان افتادم. البته قبلش در مورد اینکه روغن سوخته به چه کار میآید تحقیق کردم تا خدای نکرده ناخواسته ضرری به سلامتی یا مال دیگران نزده باشم. با آگهی دهنده تماس گرفتم و ایشان توضیح دادند روغن سوخته برای بازیافت جمعآوری میشود. برای آنکه مطمئن شوم خریدار راست میگوید در اینترنت سرچ کردم و به یک شرکت دانش بنیان برخوردم که روغنهای سوخته را با تکنولوژی جدید به روغن پایه که مصرف صنعتی دارد تبدیل میکرد. پس شروع کردم و یکی یکی به تعویض روغنیها سر زدم به آنهایی که آشنا بودند سپردم که روغن را دور نریزند. از بقیه هم روغن را به قیمت ناچیزی میخریدم. اول با دبه و گالن روغنها را جمع میکردم و وقتی حجم روغنها زیاد شد بشکه خریداری کردم. برای نگهداری از آنها هم گوشه حیاط خانه را انبار کردم. خدا را شکر از کسب و کارم راضی هستم. در حال حاضر دو نفر از دوستانم را هم پیش خودم آوردهام و با هم کار میکنیم. چیزی که در آینده امیدوارم بتوانم انجام دهم این است که خودم روغن را بازیافت کنم.