یک شب سرد و پر از دلهره در کنار زلزله زدگان
رویداد۲۴-دومین شب زلزله از راه میسد و حادثه دیدهها در این سرما و ظلمات چارهای ندارند جز روشن کردن آتش. دقیقاً روبهروی مسکن مهر سر پل ذهاب ایستادهایم، نیروهای ارتش با کمک مردم همچنان در حال تجسس برای یافتن ردی از مفقودان هستند. دو نفر از اهالی چراغ ماشینشان را روشن کردهاند و نور را مستقیم انداختهاند روی تلی از آوار که چشمها در این چند ساعت به دیدن آن عادت کردهاند.این بو مرا یاد پلاسکو میاندازد، این صداها مرا میبرد درست به همان روزها و بغضم میگیرد. مصیبت تمام ناشدنی است. گرد و خاک و دود توی هوا پیچیده و داغدیدهها بیتفاوت به نگاههای خیره غمزده، آوار را کنار میزنند تا شاید پیکر عزیزی را بیرون بکشند. این صداها و فریادها را هم بارها شنیدهام: «تو رو خدا محوطه رو خالی کنید تا کارمون رو انجام بدیم.»
سرهنگ داد میزند: «کسی از اهالی این ساختمان هست که بگه اینجا چند نفر توی آوار موندن؟» جملهاش را چندبار تکرار میکند و جوانی به نام «قادر» جلو میآید و میگوید: «یک مادر و دختر از اهالی ساختمون گرفتار شدن.»بیل مکانیکی بهکار میافتد و سربازها دوشادوش سرهنگ با بیل و کلنگ به جان آوار میافتند. نور برای تجسس کافی نیست و در این بیبرقی چند جوان با نور فلش موبایلشان سعی میکنند محوطه را کمی روشن کنند. بعد از یک ساعت، جسد دخترک که انگار تازه به خواب رفته، از زیر آوار بیرون کشیده میشود. سرهنگ پتو را میپیچد دور بدن سردش.دسته دیگری هم رفتهاند کوچه «فنی حرفهای» برای کمک به بقیه. اهالی سرپل ذهاب میگویند بیشترین تخریب و خسارت را مسکن مهر دیده است، پیکر خیلی از جانباختگان را از همین خانهها بیرون کشیدهاند.
ساعت نزدیک ۸ شب است و مرد درشت اندامی که مثل بقیه همشهریهایش شلوار کردی به تن دارد، از مأموران ارتش میخواهد به او چادر بدهند. سروان صدیقی کردی پاسخش را میدهد که هیچ چادری به آنها نرسیده تا بین مردم پخش کنند. از مرد جوان میپرسم خانوادهاش شب گذشته را کجا گذراندهاند، میگوید: «۸ خانوار هستیم و دیشب را توی ماشین خوابیدیم، چند نفر هم پی زلزله دوباره را به تن مالیدند و رفتند خانه که یکی از اتاقهایش سالم مانده. با ترس و لرز همانجا شب را صبح کردند.» تنها خواسته مردم سرپل ذهاب و روستاهای اطراف چادر است و مواد خوراکی و لباس گرم و پتو.
شهر رفته رفته خلوت میشود و نور ماشینی نیست که خیابان را روشن کند. خانوادهها بساط استراحتشان را روی چمنهای نمناک پهن کردهاند. بچهها هنوز هم دست از بازی برنداشتهاند. آنها بدرستی نمیدانند چه اتفاقی افتاده و چرا پدرها و مادرها ضجه میزنند و مویه میکنند.پیرمردی بازمانده از حادثه با ۱۵ نفر از خانوادهاش باید شب را بدون هیچ سرپناهی صبح کنند، از شانس نیروهای ارتش برایشان چادرهای مسافرتی میآورند. یکی از زنها که برادر و خواهرزادهاش را در این حادثه از دست داده از وضعیتشان گلهمند است: «عزیزانمان رفتند، خانه و زندگیمان از بین رفت، ولی بخدا اینطور نمیشود که از دیشب تا حالا گشنه و تشنه بمانیم، والا نمیدانیم غم و غصه بچهها وعزیزانمان را بخوریم یا نگران این باشیم که چادر و پتو و آب و غذا میدهند یا نه!»
مرد دیگری که زیپ کاپشنش را تا زیر گلویش بالا کشیده، میآید و با خواهش و تمنا از مأموران ارتش وهلال احمر میخواهد که چادری به او بدهند تا خانوادهاش از سرما در امان بمانند. وقتی جواب میشنود که چادرها محدود بوده و در انبار هم چیزی نمانده، برافروخته میشود و میگوید: «بچههایم مریض شدند باید از آنها مراقبت کنم، اینکه نشد حرف. یعنی نباید بعد از یک روز چادر به مردم برسد؟» ساعت از ۱۰ شب گذشته و رفت و آمدها کمتر شده، سربازها گشت میزنند تا زلزلهزدگان احساس امنیت کنند. آنها غروب مردی را هنگام دزدی از خانهای بازداشت کردند. وظایف بین نیروهای پلیس، ارتش و بسیج و سپاه تقسیم شده است. ارتش وظیفه تجسس و محافظت از مردم را برعهده دارد، پلیس ورودی و خروجی شهر را در دست گرفته و رسیدگی به وضعیت روستاها نیز به عهده سپاه است.
عقربههای ساعت به 12 نزدیک میشوند. هرازگاه ماشینهای توزیع مواد غذایی سر میرسد و چند نفری برای دریافت نان و کنسرو ماهی و آب معدنی به صف میشوند.جای شکرش باقی است که لااقل برق بخشی از شهر وصل شده است. پلیس با ماشین توی شهر گشت میزند و قرار است فردا امکانات بیشتری در اختیار مردم شهر و روستاهای اطراف گذاشته شود. نیمههای شب دوباره گشتی در کوچه پس کوچهها میزنیم. زنی خودش را روی تلی از آوار انداخته و همسرش را صدا میزند. او لقمانش را فریاد میکشد.