نقد رویداد24 بر آخرین ساخته مهدی صباغزاده
«خانه کاغذی»؛ کهنه و بیاثر
خانه کاغذی را میشود فیلمی شریف نامید. منتها شرافت مفهومی کلی و بسیار گولزننده است. میتوان به آن لقب نجیب را داد. اما نجابت باعث خوب شدن یک فیلم نمیشود. خانه کاغذی فیلمی کهنه است و همین کهنگی است که باعث شده تماشای آن بدل به یک تجربه جذاب نشود.

رویداد۲۴- مازیار وکیلی: خانه کاغذی را میشود فیلمی شریف نامید. منتها شرافت مفهومی کلی و بسیار گولزننده است. میتوان به آن لقب نجیب را داد. اما نجابت باعث خوب شدن یک فیلم نمیشود. خانه کاغذی فیلمی کهنه است و همین کهنگی است که باعث شده تماشای آن بدل به یک تجربه جذاب نشود.
خانه کاغذی با ریتم زمانهاش هماهنگ نیست. انگار از دوران دیگری به این زمانه آمده. زمانهای که دیگر حوصله چنین ملودرامهایی را ندارد. ملودرامهایی روشنفکرانه و آرام که تابوتوان رقابت با فیلمهای جنونآمیز امروز را ندارند. داستان فیلم درباره امیرعلی روشنفکر و روزنامهنگار قدیمی است که زمانی نویسندهای جنجالی بوده اما به خاطر مشکلاتی که برایش پیش آمده کنج عزلت اختیار کرده و سالهاست که نمینویسد. با بازگشت مینو عشق سالهای جوانیاش تصمیم میگیرد رویه خود را عوض کند و پروندهای قدیمی که باعث نابودی زندگیاش شده را دوباره باز کند.
خانه کاغذی یک گرته برداری مستقیم از فیلم خانه خلوت صباغزاده است. فیلمی که هنوز منتقدان اعتقاد دارند بهترین فیلم مهدی صباغزاده است. آن فیلم هم بیشتر از آنکه فیلم خوبی باشد وابسته به بازی استثنایی عزتالله انتظامی بود. خانه کاغذی یک برداشت کلی از خانه خلوت نیست، در بعضی از قسمتها کاملاً شبیه خانه خلوت است. استفاده از خرابی لولهها و آب گرفتی خانه مستقیم از خانه خلوت به این فیلم راه پیدا کرده. همچنین انزوای دو شخصیت اصلی فیلم. تفاوتی که این دو فیلم با هم دارند در غیر سیاسی بودن اولی و سیاسی بودن دومی است. خانه خلوت بیشتر از آنکه سیاسی باشد وابسته به عناصر ملودراماتیک بود. اما خانه کاغذی مایههای سیاسی پررنگی دارد. عزتالله انتظامی خانه خلوت یک پاورقینویس قدیمی بود و پرستویی این فیلم یک سیاسی نویس جنجالی. اما بهجز این تفاوتهای کوچک خانه کاغذی تفاوت دیگری با خانه خلوت ندارد. حتی اسم شخصیتهای اصلی هم شبیه هم است: امیر جلالالدین در خانه خلوت و امیرعلی در خانه کاغذی. اصلاً اسم دو فیلم این شباهت را فریاد میزند.
مهدی صباغزاده همه جور فیلمی در این سالها ساخته. از ملودرام بگیر تا اکشن مواد مخدری. همیشه هم متهم بوده که کارگردان مؤلفی نیست و بعضاً آثاری خوش ساخت میسازد. تنها خانه خلوت بود که گزاره قبل را نقض کرد و برای صباغزاده کاندیداتوری پرتعداد در جشنواره فیلم فجر و حمایت منتقدان را به ارمغان آورد. در خانه کاغذی هم صباغزاده سعی کرده با تقلید از خانه خلوت اثری بسازد که همان تأثیر فیلم قدیمیاش را داشته باشد، غافل از اینکه زمانه فرق کرده و زمانه فعلی دیگر جای چنین ملودرامهای روشنفکرانهای نیست. صباغزاده سعی کرده با کنایههای سیاسی این کهنگی را بپوشاند اما نتوانسته. کافی است به قدم زدن، حرف زدن و ابراز احساسات کردن مینو و امیرعلی توجه کنید تا متوجه کهنگی فیلم شوید. این مدل عشقها و تعلقات برای زمانهای است که همهچیز فرق میکرد. زمانهای که عشق ورزیدن معنا و مفهوم دیگری داشت. برای آدمهای امروز تماشای چنین چیزهایی بیشتر از آنکه نوستالژیک یا تحسینبرانگیز باشد کسالتبار است. به خاطر همین نگاه صباغزاده است که جوانهای فیلمش همگی منفی هستند. سارا دختر امیرعلی او را درک نمیکند، سعید خواهرزاده امیرعلی یک جوان کاسب سبک مغز است که خودش را اسیر عشق کور به سارا کرده و طه سردبیر روزنامهای که سارا در آن کار میکند منفعتطلب و سودجو است.
گذشته و آدمهایش انقدر در نظر صباغزاده کامل هستند که جایی برای نسل امروز باقی نمیماند. این نگاه ایرادی نداشت اگر آدمهای قدیمی خانه کاغذی واقعاً چیز به درد بخوری برای عرضه داشتند. امیرعلی، مینو، تورج و حتی عمه خانم خانه کاغذی بیشتر غُر میزنند تا عمل کنند. گذشته چنان نابود و منزویشان کرده که وقتی به زمان حال میرسند سهمشان گلوله و مرگ است. همین آدمهای قدیمی چنان در فیلم ستایش میشوند که انگار همه حسن و خوبی جهان در آن نسل خلاصه میشده و نسل حاضر چیزی برای عرضه ندارد. این نگاه کهنه چنان ذهن صباغزاده را فرا گرفته که اصلاً نمیشود از او انتظار داشت تصویری به قاعده از نسل امروز ارائه دهد. اتفاقاً جاهای بهتر فیلم آنجاهایی است که صباغزاده تصمیم گرفته واقعیتر به جهان اطرافش نگاه کند. سکانس نهار خوردن امیرعلی و تورج بهترین سکانس فیلم است. حرفهای تورج قابل درک است و از واقعیت اطرافش نشئت میگیرد. تفاوتش با امیرعلی را با صراحت بیان میکند و اتفاقاً راستش را میگوید. منتها صباغزاده در خانه کاغذی از این واقعیت فرار میکند. واقعیت همان حرف شعاری و گل درشت تورج به مینو است که همه واقعیت نیست اما بخشی از آن است.«این روزها همه لیبرال شدن. لیبرال هم یعنی بیموضع».
صباغزاده اینجا هم لیبرال بودن را به مثابه یک فحش در نظر میگیرد. اما لیبرال بودن بیموضع بودن نیست. تفاوت موضع است. بله نسل امروز گرایشهای(ناخواسته)لیبرالی پررنگی دارند اما این به خاطر بیموضع بودنشان نیست. به خاطر واقعبینیشان است. کهنگی خانه کاغذی انقدر شدید و آسیبزاست که ارتباط تماشاگر با فیلم را دچار اختلال میکند. ارتباطی که اگر برقرار نشود باعث میشود تا فیلم تاثیرگذار نباشد. این مشکل منهای اشکالات روایی فیلم است. ماجرای عشق سعید به سارا اگر در فیلم نباشد هیچ اتفاقی نمیاُفتد. اصلاً معلوم نمیشود سعید چرا این همه عاشق سارا است. یا شخصیت مینو که قرار است حضورش برای امیرعلی الهامبخش باشد بیشتر یک شبح است تا شخصیت. نسل صباغزاده را میفهمم. رنجهایی بردند و مشکلاتی داشتند. با ملودرام هم خو گرفتهاند. اما اگر این نسل میخواهد در چرخه سینما باقی بماند نیاز دارد که نو شود. این شکل ملودرام ساختن کسب و کار از رونق اُفتادهای است.
خیلی وقت است که کارگردانان این نسل فیلمهای خوبی نساختهاند. الوند، پوراحمد، بنی اعتماد، درخشنده، افخمی و... سالهاست از دوران اوج خود فاصله گرفتهاند. زمانه زمانه آنها نیست و آنها هم تلاشی برای شناخت این زمانه نمیکنند. همین هم باعث میشود برای به دست آوردن دل کارگردان به صفات پناه ببریم. نجابت و شرافت صفتهای خوبی هستند. اما صفات فیلم خوب نمیسازند. برای ساخت یک فیلم خوب چیزهای بیشتری نیاز است. چیزهایی که مربوط به زمانه ما باشند. زمانهای که شاید بهتر از زمانه صباغزاده و جوانان همنسلش نباشد اما بدتر هم نیست. قطعاً متفاوت است و درک این تفاوت کار سختی نیست. یک کارگردان قدیمی اگر میخواهد در اوج بماند باید این تفاوتها را درک کند. تنها کسی که از آن نسل دارد تلاشش را میکند فریدون جیرانی است. باقی کارگردانان آن نسل در دام تصورات کهنه خود گرفتار شدهاند. تصوراتی که حاصلش خانه کاغذی است.