قهرمانان نباید فراموش شوند
رویداد۲۴-یک سالی است که از ساختمان فولادی و غول پیکر پلاسکو دیگر جز یک زمین بزرگ و خالی چیزی نمانده است. حالا بیشتر آنهایی که از این محل میگذرند به جای خاطرات شیرین قدیمی، یاد آوار و آتشی میافتند که 16 آتشنشان فداکار و چند نفر از شهروندان را در خود بلعید و در حرارتی ذوبکننده ذره ذره جانشان را گرفت. مردان دلاوری که از جانشان گذشتند و به دل آتش زدند تا مردم زنده بمانند. اما خیلیها نمیدانند حال خانواده آتشنشانهای قهرمان چگونه است! کودکی که در حسرت آغوش پدر مانده، زن جوانی که به جای لباس عروسی رخت عزای همسر شهیدش را پوشیده، مادر و پدر دردکشیدهای که با هر بار نگاه بهتصویر عزیزسفرکرده شان، قلبشان به درد میآید و... دلشان پر است از فراموش شدن. دلگیرند از بیاعتناییها و کم توجهیها و وعدههای بیسرانجام. میگویند آن روز که پیکرهای عزیزانشان را تحویلشان دادند وعده و وعید زیاد بود اما حالا نام شهید تنها زینت بخش سنگ مزار شهدای آتشنشان است و هیچ کس پاسخگویشان نیست...
مگر شهادت جز فداکاری معنا میشود؟
مادر شهید «رضا نظری» هنوز هم مانند همان روز اول داغش تازه است. انگار تصویر آن روز آخر رؤیای هر روزهاش شده که حتی لحظهای از خاطرش پاک نشده است. وقتی از «پلاسکو» میپرسم، بیوقفه اشک میریزد ومی گوید: «تازه 4 روز بود که «رضا»ی عزیزم از تهران به اراک آمده بود. خوب یادم هست آن روز هوا سرد بود و باران شدیدی میبارید. رضا نمازش را خواند. کنار من و پدرش سر سفره صبحانه نشست. خواهرش هم آن روز برای دیدن رضا صبح زود به خانه ما آمده بود. وقتی داشت آماده رفتن میشد او را در آغوش گرفتم و بوسیدم.حس خیلی عجیبی داشتیم. اما نمی دانستیم که این آخرین دیدارمان است و آن آوار لعنتی، حسرت دیدار دوبارهاش را به دل تک تکمان خواهد گذاشت. من بهعنوان یک مادر داغدار هرگز از کسانی که حتی به اندازه تار مویی در این حادثه مقصر بودند و اینگونه در حق خانوادههای آتشنشانان ناحقی کردند، نمیگذرم. او و همکارانش با همه فداکاری هایشان حتی «شهید» هم به حساب نیامدهاند. مگر شهادت جز فداکاری و ایثار معنا میشود؟!پس چه شد آن همه وعده ووعید که مسئوولان دادند وخیلی زود ما را فراموش کردند و...»
جگرم برای کارکنان نفتکش آتش گرفت
پدر «رضا شفیعی»حسابی دلتنگ فرزندش است اما مرگ غم انگیز دریانوردان نفتکش «سانچی» در آبهای چین داغش را دوباره تازه کرده. اومی گوید: «بمیرم برای کارکنان «سانچی» که کیلومترها دور از وطن ذره ذره سوختند و در آب غرق شدند. باور کنید ما میدانیم خانواده هایشان چه میکشند... آن شب آخر «رضا» رفتار و حرفهایش خیلی عجیب شده بود. مدام از من و مادرش تشکر میکرد و با اینکه جز خوبی و احترام کاری نکرده بود، حتی حلالیت طلبید. پسران ما دیگر باز نمیگردند اما از مقام معظم رهبری، نمایندگان مجلس و همه مسئولان تقاضا داریم پرونده بچه هایمان را به بنیاد شهید بفرستند تا دست کم اینگونه کمی از دردها وآلام ما کاسته شود وتسکین پیدا کنیم.»
در حسرت آغوش پدر
دختر کوچولوی برادرم «محسن روحانی سندیانی» هنوز هم با سؤالهای کودکانهاش هر روز سراغ پدرش را میگیرد. هنوز منتظر است تا پدر آتشنشانش بازگردد. یک سال است در حسرت آغوش گرم بابای مهربانش مانده است. عمه «مهسا»ی 5 ساله، ادامه میدهد: «برادرم همیشه احساس مسئولیت میکرد و برای آرامش دل خانواده دوست دوران کودکیاش که فوت کرده بود همیشه به خانواده او سر میزد. اما حالا جای «محسن» را چه کسی باید برای ما پر کند؟ امیدوارم خدا به همه خانوادههای داغدیده صبر بدهد.»
شهدای آتشنشان را فراموش نکنند
ابوالفضل، برادر بزرگ «حسین حسین زاده» است و با ناراحتی میگوید: «تصویر صورت آرام «حسین» پس از بیرون کشیدنش از آوار پلاسکو را بعد از یک سال هنوز به خوبی در یاد دارم. برادرم رزمی کار و ورزشکار حرفهای بود. او هنرجوهای زیادی داشت. غم از دست دادنش برای همه ما سخت و سنگین است. حالا هم تلاش میکنیم تا یک مجموعه ورزشی به نام او دایرکنیم تا نامش برای همیشه جاودان بماند. اما ای کاش مسئولان هم کمک میکردند تا یاد و خاطره این شهدا جاودان بماند، نه اینکه شرایط را برای ما سختتر هم کنند. آن روزها فراموشمان نمیشود. آن شب قرار بود بعد از تمام شدن کارش با هم گشتی بزنیم اما نیامد... و بعد از ٦ روز چشم انتظاری پیکرش را از زیر آوار بیرون کشیدند. صورتش هرگز یادم نمیرود. آرام، آرام بود... درست مثل همیشه. انگار به خوابی عمیق فرورفته بود...»
یک سال است نخندیده ایم
هنوز خاطره آن آخرین شب نشینی خانوادگی در ذهن همه اعضای خانواده مانده است. چقدر آن شب همگی شاد بودند و سیر خندیدند. «رضا»- برادر شهید علی مستوفی- وقتی نام برادر را میآورد، بغض راه گلویش را میبندد وبه سختی میگوید: «همیشه بسته خرما دستش بود و به همه تعارف میکرد. بعد هم خیلی جدی میگفت نمیخواهم از سرطان بمیرم. اما چه کسی میدانست تقدیر برایش چه سرنوشتی رقم زده است. بعد از این اتفاق مردم ایران دانستند آنها چه گوهرهای گرانبهایی بودند که جانانه ازهمه چیزشان گذشتند واوج فداکاری را به تصویرکشیدند. آنها جانشان را فدا کردند تا کسی آسیب نبیند. بعد از یک سال تنها از مسئولان به خاطر کم کاری هایشان بشدت گلایه مندیم! چرا بعد از یک سال هنوز علت اصلی این حادثه را اعلام نمیکنند. حالا امیدمان فقط به رسانهها است تا انعکاس دردها و گلایه هایمان باشند و...»
نمی خواستم من باشم و پسرم برود
شهید «فریدون علی تبار» عاشق کارش بود. آنقدر که وقتی تلفنش زنگ خورد و فهمید حادثهای در ساختمان قدیمی «پلاسکو» رخ داده، آزمونی که مدتها برایش زحمت کشیده بود را فراموش کرد و شتابان برای نجات گرفتارشدگان درمیان آتش رفت. رفتنی که راهی به سوی آسمان بود... پدر دلشکسته «فریدون» از روزی که پسرش رفته حسرتی بردل دارد... حسرت اینکه آن روز حتی فرصت خداحافظی هم پیدا نکرده بود. «فریدون مهربان بود. برای آتشنشان شدنش خیلی زحمت کشید. روا نیست من باشم پسرم نباشد. میخواستم دامادش کنم. افسوس... آن روز که داشت میرفت دلشوره عجیبی داشتم. اما آنقدر برای رفتن سر جلسه امتحان عجله داشت که فرصت نکردیم با هم خداحافظی کنیم... پسران ما مظلومانه رفتند. حقشان نبود فراموش شوند و هیچ ارگانی هم حتی حاضر نشود ایثارشان را بهرسمیت بشناسد.»
به او قول دادم آرام گریه کنم
خواب برای چشمهایش حرام شده است. صبح 30 دی پارسال وقتی برادر دوقلوی «حامد» دنبالش آمد تا به محل کارشان بروند بغضی بیدلیل گلویش را گرفت. بغضی که روزها و ماهها است به خاطر قول مادرانهاش در سکوت میشکند و سیل اشک را بر دیدگانش جاری میکند. مادر شهید «حامد هوایی» با صدای گرفته حرف میزند و اشک میریزد: «همیشه میگفت مامان قول بده مراسم من رو مثل آقاجون باشکوه برگزار کنی و همانطور که به او قول دادی آروم باشی. اگه من هم طوری شدم آرام بمون و بلند گریه نکن. همیشه وقتی اینها را میگفت دعوایش میکردم اما...»
حبیب برادر این آتشنشان شهید نیز گفت: «ما درخواست مالی از هیچ ارگانی نداریم. اما بیتوجهیها داغ ما را بیشتر کرده است. بنیاد شهید، شهدای ما را قبول ندارد و مدعیاند که مجلس باید قانونی در این باره وضع کند. ولی آنها هم تنها مرجع پاسخگو را بنیاد شهید میدانند. این بازیچه کردنهای خانوادههای داغدارپلاسکو، از عدالت و انصاف دور است.ای کاش مسئولان به وعده هایشان عمل کنند و...»
مرگ ققنوسها
جعفر برادر شهید «مجتبی کوهی» حس و حال این روزهای خود و خانوادهاش را در دلنوشتهای به رشته تحریر درآورده بود: «گویند لذت بر کسی است که کمتر رنج بَرَد و آنان در منتهای لذتاند زان سبب که رنجی نمیبرند...
زمان و مکان را درنوردیدهاند، شکوه و کمال را به قعر افکندهاند، از بندها بریدهاند و به حضور رسیدهاند...
حضوری که زبانها به روایتش، دیدهها به رویتش و عقلها به شناختش راهی ندارند...
مرگ را هستی و حیات را نیستی تفسیر کردهاند و از این روست که صعبها را آسان، دردها را مرهم، خاکها را کیمیا، پستیها را رفعت و تمام اضداد را به یک دیده مینگرند...
به دنیا غریبهاند مردان و زنانی که آن کلمه حقیقت، آن کلید نهایی، در بطنشان خروش میکند...
رفتن سزای آنهاست و به جایی مقیماند که میخندند تمام شوق را...
جایی بین هیچ کجا و همه... جایی که زندگی غروب است و مرگ طلوع...
آنجا که مردمانی در اعماق ژرفترین تحیرات، در طلوع آشیان گزیدهاند...
جایی ورای ابدیت... رهایی... جاودانگی... رستگاری... و بیکران...»
خیلی زود فراموش شدیم...
پدر شهید «بهنام میرزا خانی» وقتی یاد پسر تازه دامادش میافتد اشک میریزد. همه در تدارک مراسم ازدواج بودند که آن آوار و آتش...: «شب قبل از آن اتفاق وحشتناک، پسرم با نامزدش بیرون رفته بود. مادرش غذای مورد علاقه او را درست کرده بود. «بهنام» وقتی به خانه رسید با اینکه شام خورده بود بهخاطر دل مادرش، کنار سفره نشست و آخرین شام را کنار هم خوردیم. بهنام آن شب برخلاف همیشه زود خوابید و صبح رفت و حسرت دیدن دامادیاش را برای همیشه به دلمان گذاشت. متأسفانه هیچ کس هم پیگیر خون فرزندان بیگناه ما نیست. در این یک سال هیچ کس سراغمان نیامد. خیلی زود فراموش شدیم...»
سوختیم و کسی ما را ندید
«آنا» 2 سال و نیم بیشتر نداشت که آوار و آتش پلاسکو، سایه سنگین یتیمی را بر سرش انداخت. پدر شهید «محمد آقایی» که بعد از رفتن پسر بزرگش، به یکباره سالها پیر شده، یادگار شیرین زبان پسرش را از جان بیشتر دوست دارد اما خوب میداند که هیچکس نمیتواند جای پدر را برای او بگیرد: «هر بار که نوهام به آغوشم میآید و با آن زبان کودکانه از دلتنگی برای پدر میگوید دلم آتش میگیرد. خدا برای هیچکس چنین سرنوشتی را نخواهد. «آنا» خیلی کوچک است و نمیتوان برایش شرایط را توضیح داد. در این یک سال ما با داغمان سوختیم و هیچ کس بچه هایمان را ندید. مگر غیر از این است که فرزندان ما برای نجات جان و مال هموطنانشان به دل آتش زدهاند. این ایثار نیست! این فداکاری به شمار نمیرود؟ یعنی فقط چون در برابر بیگانگان نجنگیدند، شهید نیستند؟ اگر سری به قطعه شهدای آتشنشان، شهدای منا و رسانه و... بزنید متوجه تفاوتها خواهید شد. حداقل دلگرمی برای خانوادهها این بود که به ما سر میزدند نه اینکه برای آنچه حق بچههایمان بود ما را سر بدوانند و...»
کاش قدر سرمایههایمان را بدانند
پدر شهید «امیرحسین داداشی»که بازنشسته آتشنشانی است، سختیهای این شغل را خوب میشناسد. او باور دارد که در این راه اگر عاشق کار نباشی به هیچ جایی نمیرسی. «امیرحسینم دانشجوی فوق لیسانس امداد و سوانح بود. او عاشق کارش بود و در مسیر پیشرفت گام برمی داشت. این آدمها انگشت شمارند. کاش قدر سرمایه هایمان را بدانند و کاری کنند که از بروز چنین حوادثی جلوگیری شود. اگر زودتر به فکر پیشگیری بودند واقدام قاطع میکردند این همه جوان را یکجا از دست نمیدادیم.حالا هم گلایه داریم از بیتوجهیها اما دست کم کاش دفترچه بیمه شهدای آتشنشان را زیر نظر شهرداری میبردند تا خانوادهها بتوانند از حداقل مزایایش استفاده کنند. گرچه هنوز به طور رسمی فرزندان ما را شهید نمیدانند و این واقعاً دردناک است.»
هنوز سنگ قبر «علی» آماده نیست
وقتی یاد سکوت برادرزادهاش میافتد که همه غصهها را در خود فرو میریزد، اشکهایش سرازیر میشود. یونس، برادر شهید «علی امینی» بغضش را فرو میبرد و میگوید: «قرار بود ظهر به خانه او برویم. او با همسر و دخترش به بهشت زهرا رفته بود و از همانجا راهی پلاسکو شد. زهرا فرزند برادرم 11 سال دارد اما هر بار حرف پدرش میشود در سکوت به اتاقش میرود و در خلوت گریه میکند. بگذریم از اینکه این یک سال چه بر ما گذشت. اما همین قدر از بیتوجهیها بگویم که در آستانه سالگرد آنها هنوز سنگ قبر برادرم آماده نیست. بارها نامه نگاری و خواهش کردیم حتی اجازه دهند با هزینه خودمان آن را درست و همسان کنیم. سنگ باید 5 سانت بالا بیاید، شیب دار شود تا آنجا آب جمع نشود. حتی وقتی خواستیم سنگ دعایی بالای مزارش بگذاریم برخوردها نامناسب بود. این گوشهای از مشکلات ما هست و...»
درد انتظار را خوب میدانیم
شهید «ناصر مهرورز» به همراه 4 برادر آتشنشانش به پلاسکو اعزام شدند. یک ربع پیش از ویرانی ساختمان غول پیکر پلاسکو، «رضا» برادرش را در آغوش کشید و برای تعویض دستگاه اکسیژن پایین رفت. اما این آخرین دیدار او و «ناصر» بود و 8 روز بعد پیکر سوخته برادر را همراه با سایرآتشنشانهای فداکار از زیر آوار سهمگین و میان آتش بیرون کشیدند. «آن روز ناصر تلفنی از من خواست برای کمک بروم. خودم را سریع به ساختمان رساندم. تا ساعت 11 کنار هم بودیم. وقتی من پایین رفتم، «ناصر»، 11 نفر را نجات داده و دوباره به داخل برگشته بود که ناگهان پلاسکو فروریخت. مدام با بیسیم ناصر را صدا میکردم. مطمئن بودم زنده است اما ناگهان آوار دوم و...
8 روز من و دو برادر دیگرم که از فرماندهان آتشنشانی هستند در ویرانهها با حال زار و پاهای سوخته دنبال «ناصر» میگشتیم تا اینکه جسد سوختهاش بیرون کشیده شد. حال امروز خانوادههای دریانوردان «سانچی» را خوب میدانم. ما درد انتظار را با تمام وجودمان حس کردیم. این داغ هرگز ازدلمان بیرون نخواهد رفت.»
ما از بیتوجهیها و تحقیرها گله مندیم
امسال روز تولدش هیچ کس نمیخندید و همه دور سنگ سرد گورستان شمع روشن کرده و گریه میکردند. «مرتضی» برادر شهید «محسن قدیانی»همچنان داغدار برادر است. اما وقتی از بیتوجهیها و برخوردهای برخی مسئولان میگوید از خشم اشک به چشمانش میدود. «محسن دو دختر 7 و 13 ساله داشت. از وقتی او رفته هرشب کارشان گریه است. بعضی وقتها دخترکوچکش نیمه شب با یاد پدر از خواب میپرد و محسن را صدا میکند. نمیدانید چقدر دیدن این صحنه درد آور است. چرا هنوز بعد از یک سال مقصر را معرفی نمیکنند؟ درد ما زیاد است. ما از ترفیع گرفتنهای برخی آدمها پس از پلاسکو گله داریم.ای کاش فقط یک لحظه مسئولان خودشان را جای ما میگذاشتند. متأسفانه حتی آنقدر برایمان حق قائل نبودند که اجازه دهند زمان سالگرد را تعیین کنیم! هیچ گوش شنوایی نیست. مگر رهبر دستور نداده بودند که عزیزان ما شهید محسوب شوند؟ این همه بیتوجهی، آزار و تحقیر حق خانوادههای شهدای آتشنشان نیست...»
بی قراریهایمان تمامی ندارد
صبحانهاش را خورد. پیش از رفتنش پیشانی دختر کوچکش را بوسید و قول داد که برگردد اما... حالا همسر «علیرضا صفی زاده» مانده و دو دختر 16 و 18 ساله اش: «بی قراری هایمان تمامی ندارد. دلم برایش تنگ شده است. قرار بود بعد از برگشتنش دخترمان را دندانپزشکی ببرد اما آن آوار و آتش... حسرت دیدن دوبارهاش را بر دلمان گذاشت. دخترانم یتیم شدهاند و من تکیه گاه زندگیام را از دست داده ام. حداقل کاری که میتوان برای خانوادههای آتشنشان کرد شهید محسوب کردن آنها است. روا نیست این حق را از ما بگیرند...»
جگر گوشهام پر کشید و ما تنها شدیم
مادرآتشنشان شهید«حسین سلطانی» این روزها حال واحوال خوبی ندارد. بهانهاش بیماری است اما ناخودآگاه ذهنش با آغاز زمستان به سمت پلاسکو پرکشیده و داغی که آن ساختمان قدیمی بر جگرشان گذاشت. هر بار که عروس جوان و نوه شیرین زبانش را میبیند دلش آتش میگیرد. «حسین»اش ساعاتی بعد از آغاز فاجعه با همکارانش برای کمک رفته بود. انگار خودش هم میدانست شاید دیگر دیداری نباشد که صبح زود بالای سر دخترک 5 سالهاش رفته و با نوازشی پدرانه و بوسهای بر پیشانیاش با او وداع کرده بود. چقدر دوست داشت «هلما» را در لباس مدرسه ببیند. اما افسوس که...
مادر دلشکسته نای حرف زدن ندارد و با بغض میگوید: «همه زندگیمان جگر گوشهام بود که پرپر شد و رفت. حالا ما تنها ماندهایم.»