گلایه دختر علی لاریجانی از جفاهایی که به پدرش شد

رویداد۲۴| ساره لاریجانی دختر شهید دکتر علی لاریجانی به یاد پدر، دل نوشتهای دارد که در کتاب "بنده خدا" که توسط رسول جعفریان و محمدمهدی معراجی چاپ گردیده منتشر شده است.
در این دل نوشته آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ»
پدر مهربانم…
قریب به چهل صباح است که از عروج ملکوتی شما و برادر مخلصم آقا مرتضی میگذرد، در این مدت بارها و بارها قلم در دست گرفتم تا در وصف شما چیزی بنویسم؛ خاطرهای، دلنوشتهای، یادگاری از عشقی که هنوز در دل میتپد…، اما نتوانستم؛ هربار، توان از دستانم رفت و کلمات در گلویم شکستند. چه سخت است نوشتن از کسی که هم پدر بود و هم مراد، هم همدم و رفیق بود و هم راهبر و روشنگر راه. چگونه میتوان برای تکیهگاهی نوشت که محکمترین و استوارترین ستون زندگی بود؟
پدر جان…
شهادتت مبارک باد،ای مرد استقامت و ایمان.
عزیزتر از جانم، بیشتر مردم شما را تنها از دریچۀ سیاست میشناسند؛ از اقتدار و صلابت و سیاستورزیتان در عرصههای ملّی و بینالمللی میگویند، اما کمتر کسی از چشمۀ زلال روح شما خبر دارد. از آن قلب مهربان، نگاه عمیق، و اثری که بر جان اطرافیانتان گذاشتید. این مجال را مغتنم میشمارم تا اندکی از سبک زندگی پدرانه و عارفانه شما بگویم؛ تا روشن شود که چگونه شهید زندگی کردید تا به فوز عظیم شهادت دست یافتید.
شما صاحب یکنظام فکری منسجم و ژرف، الهامگرفته از اندیشههای شهید مطهری بودید؛ نظامی توحیدی، برآمده از خرد و عقلانیت ناب الهی که ابعاد مختلف فردی، اجتماعی، خانوادگی، معنوی و حتی ملاطفتها و ظرافتهای رفتاری را در بر میگرفت. اگر دستگاه فکریتان به درستی شناخته شود، رفتارها، جهتگیریهای سیاسی، صلابت و اقتدار رفتاری و حتی مظلومیت و نجابت شما در عرصه اجتماع و حسن معاشرتتان با خانواده عمیقتر قابل درک خواهد بود.
برای شما که تربیتیافته مکتب توحیدی ائمه اطهار بودید، بنبست واژهای ناآشنا بود. در تلاقی با ناملایمات و چالشها، قامت استوارتان هیچگاه خم نشد؛ بلکه همواره با منطق و استدلال، ریشههای مسائل را میکاویدید و راهکارهای بنیادین مییافتید. چه نیکو و اثرگذار، مواجهه با دغدغههای زندگی را در عمل به ما آموختید!
بارها، بهویژه در سالهای اخیر که فراغت بیشتری داشتید، در خلوت گفتوگوهای پدر و دختریمان، آنگاه که از ایران و افق آیندهاش پرسش میکردم، عشق به وطن را در ژرفای نگاه مهربانتان و در دلنشینی کلامتان متجلی مییافتم. «ایران اسلامیِ توسعهیافته» دغدغۀ اصلی و دائم شما بود. شما مردمان ایران را، با پیشینۀ تمدنی سترگشان، سزاوار زندگیای آمیخته با امنیت، آرامش و رفاهی در شأن وجودشان میدانستید. از این رو، مطالعات سالهای اخیرتان معطوف به مسئله عدالت همراه با توسعه و حکمرانی مطلوب، بود. میفرمودید حکمرانی، امری علمی و تخصصی است که تنها شایستگان و «بلد راهدانان» قادر به تحقق آن هستند. کتاب «عقل و سکون در حکمرانی»، حاصل همین تتبعات عمیق و ژرف شماست.
نمیتوانم شما را به یک صفت واحد توصیف کنم؛ چه آنکه صاحب فضائل فراوان بودید. با اینهمه، گمان میکنم نجابت، صبوری و توکل بارزترین آنهاست. همین نجابت و صبوریِ کمنظیرتان در برابر ناملایمات و بیمهریهای روزگار، موجب گشت گوهر وجودیتان چنان صیقل یابد و وارسته گردد که خداوند در سحرگاه ۲۷ام ماه مبارک رمضان خریدارتان شد:
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...»
از جمله کسانی بودید که به معنای واقعی کلمه، عالَم را محضر خدا میدانستند؛ و همین باور، موجب میشد هرگز وقت و اندیشه خود را صرف اعتباریات زودگذر و بیارزش دنیا نکنید. هر بار که از شما درخواست میکردم اندکپاسخی به جفاها بدهید، با همان آرامش همیشگیتان انگشت اشاره را به سوی آسمان بلند میکردید و میفرمودید: «سارهخانم… خدا، خدا.». آن زمان که پیگیر ارتقای مرتبه دانشگاهیتان به مرتبه استادی بودم (که این خود نیز قصهای نانوشته دارد)، با همان سادگی و عمق همیشگی میفرمودید: «ساره خانم اینها اعتباریات این دنیاست. شب اول قبر از ما نمیپرسند دانشیار هستی یا استاد تمام. من بهدنبال این مسائل نبودم، شما هم نباش».
بیپرده بگویم شیفتۀ اهل مطالعه بودنِ شما بودم. در سفرها، همواره چند برابر وسایل شخصی، کتاب همراه میبردید. در محل استراحتتان نیز همیشه مجموعهای از کتابها با گستره موضوعی چشمگیر، از عرفان و فلسفه گرفته تا رمان، تاریخ و… در کنار هم چیده شده بود و اکنون نیز همانگونه باقی است. آن چنان با عشق درکتابخانه مطالعه میکردید که هر بینندهای گمان میبرد در حال انجام لذتبخشترین کار جهان هستید؛ و چه بسیار خوشحال میشدید وقتی یکی از اعضای خانواده را غرق در خواندن کتاب میدیدید. خاطرم هست زمانی که به توصیه شما مطالعه کتاب «کهکشان نیستی»، زندگی نامه عارف واصل میرزا علی آقای قاضی را آغاز کردم و چند روز پیدرپی مشغول خواندنش بودم به اتاقم آمدید، نگاه مهربانی کردید و فرمودید: «کتاب خوب باید اینگونه باشد که خواننده نتواند آن را زمین بگذارد».
پدر جان، چقدر دلم برای گفتوگوهای دونفرهمان در کتابخانه تنگ شده است. همان لحظات آرام و پربرکتی که در میان عطر کتابها، سخن به عمق جان مینشست. یقین دارم کتابها نیز دلتنگ حضور شما هستند. از جمله موضوعاتی که بسیار در مورد آن شما گفتید و من زانوی تلمذ در برابر شما بر زمین میزدم، ترویج صحیح فرهنگ معنوی، و پاسداشت پاکی و سلامت اخلاق در جامعه بود. با الهام از آثار و تفکرات شهید مطهری بر ضرورت کار فرهنگی عمیق و اقناع فکری جوانان تأکید داشتید... باور داشتید که، چون همۀ انسانها از فطرتی پاک و الهی بهرهمندند و بهویژه جوانان هنوز از غبار سنگین گناه و عصیان به دورند، اگر مفاهیم معنوی و اخلاقی از مسیر و مجرای صحیح و بر پایه استدلالی استوار، و از همه مهمتر از لِسان افرادی عامِل به معنویات ارائه شود، خشوع قلب و اندیشه به همراه میآورد.
از همین روی، بسیار اهل گفتوگو با نسل جوان بودید. در برنامههای اعتکاف در مساجد، در کوهنوردیها، در جلسات گفتوگو و حتی در دیدارهای فامیلی، با حوصله و مهربانی برایشان وقت میگذاشتید و به سخنانشان با دقت گوش فرا میدادید و دلسوزانه و خیرخواهانه دستشان را میگرفتید تا از همان آغاز مسیر را درست انتخاب کنند. به خوبی به یاد دارم که برخی از جوانانِ گرفتار پرسشها و شبهات فراوان را به کوهنوردی دعوت میکردید در مسیر صعود، همراه با آرامش و گشادهرویی همیشگیتان، با آنان وارد گفتوگو میشدید و آن فضای طبیعی و صمیمانه را به فرصتی برای روشنگری تبدیل میکردید. بیشک، حسن معاشرت، خلق محمدی و شوخ طبعی شما نقش مهمی داشت؛ زیرا همین مهربانی و صفا موجب میشد تا مخاطب بیشتر پذیرای استدلالهای دقیق فلسفی و دینی تان باشد.
چقدر به کوهنوردی علاقهمند بودید و با لطافت و شوق، از چند بار صعود خود به قله دماوند و دیگر قلهها سخن میگفتید و این روزها گویی کوهها نیز دلتنگ حضور شما و آوای ذکر و مناجاتتان هستند. برای شما، کوهنوردی صرفاً یک ورزش نبود؛ مسیر سلوک بود؛ راهی برای تقویت اراده، فاصله گرفتن از هیاهوی زندگی روزمره و خلوت با خدای خویش. بارها میفرمودید: «من در کوه فکر میکنم.»
این جمله کوتاه، گویی عصاره نگاه شما به دنیا بود؛ جایی که ارتفاع، چشمانداز اندیشه را نیز بلندتر میکرد.
به جد معتقد بودید کلام زمانی تأثیر دارد که گوینده خود ساخته باشد. از این رو در مسیر وارستگی و مراقبه، با برنامهریزی دقیق و نهایت تواضع و فروتنی، گام در درگاه معبود برمیداشتید. تلاوت نورانی قرآن در سحرگاهان، ختمهای مکرر قرآن همراه با تدبر، پایبندی به نماز اول وقت، صله ارحام، رسیدگی به امور مادر گرامیتان، حسن معاشرت با خانواده، و قدردانی از همسر فداکارتان و ... (که هرکدام قصهای ناگفته است و مجالی دیگر میطلبد) در راستای همان خودسازی و تزکیه نفس بود. چقدر ما را به تهذیب نفس و آراستگی باطن دعوت میکردید. اهتمام ویژۀ شما به همنشینی و مجالست با علما، و همراه کردن ما با این بزرگان، گنجینهای فراموشنشدنی است؛ و چقدر این بزرگمردان علم و تقوا به شما علاقهمند بودن. علامه حسن زاده شما را «علی آقای قدیس» خطاب میکردند و آیتالله کشمیری فرمودند که «صاحب روح بزرگی» هستید.
پدر جان عشق و ارادت بیکران شما به اهل بیت (ع) در نگاهتان، در کلامتان و در رفتارتان موج میزد و کتمان کردنی نبود. پیادهروی اربعین و زیارت حرم ارباب، برایتان اوج آرزوها بود و برای رسیدن به آن، لحظه شماری میکردید و آقا مرتضای عزیز، مردان خانواده را در این طریق معنوی با شما همراه میکرد. وای که چقدر علی (نوه ارشد شما) دلتنگ آن لحظات ناب با شما بودن در محضر ارباب است. او اکنون انگشتریِ یادگارِ لحظۀ شهادت شما را به دست کرده و با آن خاطرات گرانبها زندگی میکند. (پدر جان، او را دعا کنید و این عاشق دلباخته را در مسیر زندگی تنها نگذارید.)
در تمام طول زندگیام، تنها دو بار شاهد گریستنِ شدید شما بودم و آن زمانی بود که برایم داستان اسارت عمه سادات، عقیله عرب، زینب سلام الله علیها را بازگو میکردید. گویی خود را در آن صحرا و در آن مصیبتها میدیدید. چقدر داستان اسارت برای شما دردناک بود. آری در آن لحظات شما خود روضهخوان ارباب شده بودید.
باباجون مهربان من، دلم بر سحرهای خانه تنگ شده است. همیشه ساعتی پیش از اذان صبح بیدار میشدید و پس از نماز شب، چای را دم کرده و میز صبحانه را پیش از اذان برای خانواده مهیا میکردید. هنگامی که برای نماز صبح بیدار میشدیم با میزی آراسته و سفرهای پربرکت و پدری که مشغول تلاوت قرآن سحرگاهی با صدایی دلنشین بود مواجه میشدیم. در همان لحظات، بارها با خود زمزمه میکردم: «بهشت، همینجاست؛ همین خانۀ امن و پدری که، چون نگینی در سحرگاهان میدرخشد».
باباجون دلم بر سفرههای افطاری که تقریبا تمام سال در منزل پهن بود، تنگ میشود. از زمانی که خاطرم هست با روزۀ دو ماه رجب و شعبان به استقبال ماه مبارک میرفتید و در سالهای اخیر، این عشق به روزهداری، شما را نزدیک به ده ماه از سال، روزهدار نگاه داشته بود. ما نیز هر شب، مشتاقانه به دیدارتان میآمدیم تا در لحظات ناب افطار شما شریک و از دعای خیرتان بهرهمند شویم.
پدر جان همواره مطمئن بودم که شهید میشوید لذا در نمازهای جماعتی که با امامت شما در منزل اقامه میکردیم، قبل از نیت به خود نهیب میزدم که مراقب باش نمازت را به امامت یک شهید میخوانی پس حضور قلبت را دوچندان کن. از روی اعتقاد قلبی و ارادت واقعی با عشق بر دو دست شما بوسه میزدم، چراکه شما را زاهدی بیریا یافته بودم که بندۀ خدا بودید.
فرزند شما ساره


