بندگی خودخواسته چیست؟

رویداد۲۴| علی نوربخش- چرا انسان، این موجودی که در بیانیههای پرطمطراق و سرودهای حماسی، آزادی را فراتر از جان خویش میستاید، در نهایت با وقاری غریب به وضعیتی تن میدهد که تا دیروز برای درهمشکستن آن خون میداد؟ این پرسش، نه صرفا یک معمای سیاسی، که زخمی عمیق بر پیکره تاریخ اندیشه بشر است. ما با پارادوکسی روبهرو هستیم که در آن، عصیانگر دیروز به ستایشگر نظم امروز بدل میشود. این جستار دعوتی است به گام برداشتن در تاریکترین دالانهای روانشناسی سیاسی؛ تلاشی برای تشریح یک بنبست وجودی که اتین دو لا بوئسی آن را «بندگی خودخواسته» نامید.
برای درک این عقبنشینی روانی، باید به قرن شانزدهم میلادی بازگشت؛ به اتاق کار جوانی بیست و چند ساله به نام اتین دو لا بوئسی. او در رساله درخشان و جسورانه خود، «گفتار در بندگی خودخواسته»، پرده از رازی برداشت که تا به امروز خواب مستبدان و آزادیخواهان را به یکسان آشفته کرده است. پرسش بنیادین لا بوئسی ساده، اما هولناک بود: چگونه است که هزاران، بل میلیونها انسان، گردن به یوغ یک نفر میسپارند؟ حاکمی که نه قدرتی ماورایی دارد، نه زور بازوی هزاران مرد را داراست و نه از عمری جاودان برخوردار است.
پاسخ لا بوئسی همچون تازیانهای بر صورت تاریخ فرود میآید: قدرت حاکم، چیزی جز تجمیع ضعفهای ما نیست. ما در یک خطای شناختی مزمن، گمان میکنیم که هژمونی و قدرت مطلق، تنها بر پایه سرنیزه و سلولهای انفرادی استوار است. اما لا بوئسی به ما یادآوری میکند که هیچ سرنیزهای نمیتواند میلیونها نفر را در درازمدت مطیع نگه دارد، مگر آنکه این انقیاد با یک «رضایت پنهان» و «تأیید خاموش» همراه باشد. حاکمیتهای مطلقه، قدرت خود را از آسمان یا از لوله تفنگ به دست نمیآورند؛ آنها این نیرو را قطرهقطره از رگهای اراده تکتک شهروندان میمکند.
حاکم دو چشم دارد، اما میلیونها چشم مخبران و شهروندان ترسان، برای او میبینند. او دو دست دارد، اما میلیونها دست کارگزاران و کارمندان مطیع، چرخدندههای دستگاه او را میچرخانند. فرمانبرداری، در عمیقترین لایههای خود، امری تحمیلی نیست، بلکه یک «تقدیم داوطلبانه» است. ما آزادی خود را در سینی طلایی میگذاریم و با دستانی لرزان به پیشگاه قدرت تقدیم میکنیم تا در عوض، چیزی به ظاهر ارزشمندتر دریافت کنیم: تداوم بقا در سایه نظمی پیشبینیپذیر. در واقع، این نه حاکم است که ما را بنده میسازد، بلکه این ماییم که با انفعال خود، به او توان بنده ساختن میدهیم.
نان، سیرک و تخدیر مدرنیته
بیشتر بخوانید:
باید سخن بگوییم | شعر، کنایه و روانشناسی ترس از دیالوگ در ایران
آلدوس هاکسلی در شاهکار خود، «دنیای قشنگ نو»، هشدار میدهد که مردم به تدریج عاشق ستمگرانی میشوند که بر آنها حکومت میکنند و دلباخته تکنولوژیهایی میگردند که ظرفیت تفکر انتقادی را از آنان سلب میکند. اما انسان چگونه به این معامله فاجعهبار تن میدهد؟ امپراتوری روم باستان استراتژی بینقصی برای این کار داشت که با عنوان «نان و سیرک» شناخته میشد. شکمها را سیر نگه دار و چشمها را با نمایش گلادیاتورها خیره کن؛ آنگاه میتوانی تا ابد بر جهان حکمرانی کنی.
امروز، اما این استراتژیها به شکلی حیرتآور پیچیدهتر، روانیتر و نامرئیتر شدهاند. پس از هر دوره عصیان و التهاب اجتماعی، روان جمعی جامعه دچار فرسودگی و ملال مفرط میشود. اضطراب دائمی، فقدان امنیت شغلی، تورم افسارگسیخته و ترس فلجکننده از آینده، انرژی روانی شهروندان را تا آخرین قطره تخلیه میکند. در این لحظه حیاتی، سیستم به جای سرکوب عریان، به مکانیزم «تخدیر» روی میآورد.
جامعه پس از تلاطم، تشنه یک «خواب مصنوعی» است. افراد تمایل عجیبی پیدا میکنند که به آغوش گرم و رخوتناک روزمرگی بازگردند. پناه بردن به سرگرمیهای میانمایه، غرق شدن در تالاب شبکههای اجتماعی، مصرفگرایی افراطی و پناه گرفتن در پیله انزوای فردی، همگی مسکنهایی هستند که درد آزادی از دست رفته را التیام میبخشند.
ما در ازای بازگشت به روال عادی زندگی، در ازای آنکه بتوانیم آخر هفتهها بدون استرس شنیدن صدای موشک در خیابان قدم بزنیم، روحمان را به ثمن بخس میفروشیم. عادت، این نیرومندترین افیون بشری، چنان ما را در خود میپیچد که فراموش میکنیم وضعیت فعلی، نه یک وضعیت طبیعی، بلکه یک اسارت است.
هراس از پرتگاه آزادی و آغوش سرد لویاتان
بیشتر بخوانید:
تابآوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود
زیگموند فروید معتقد بود که بسیاری از مردم آزادی را نمیخواهند، زیرا آزادی مستلزم مسئولیتپذیری است و بیشتر مردم از مسئولیت میترسند. اما چرا آزادی تا این حد ترسناک است؟ توماس هابز در اثر ماندگار خود، «لویاتان»، پاسخی روانشناختی به این پرسش میدهد که تا مغز استخوان آدمی را میسوزاند. هابز معتقد است که بزرگترین کابوس بشر، استبداد نیست؛ بلکه هرجومرج و بیقانونی است.
وضعیت طبیعی از نگاه هابز، یعنی «جنگ همه علیه همه»؛ قلمرویی که در آن هیچ قانون، هیچ پلیس و هیچ ضمانتی برای بقا وجود ندارد. زندگی در چنین وضعیتی، به تعبیر مشهور او: «منزوی، فقیرانه، کثیف، حیوانی و کوتاه» است. وقتی جامعهای برای مدتی طعم بیثباتی و سایه شوم فروپاشی را میچشد، ترسی باستانی و غریزی در ناخودآگاه جمعی آن بیدار میشود. مردم به لبه پرتگاه آزادی میروند، به تاریکی وهمانگیز پایین نگاه میکنند و دچار سرگیجه میشوند.
در این لحظه دلهرهآور، انسانها حاضرند آزادی خود را دودستی تقدیم یک «هیولای مقتدر» یا همان لویاتان کنند، تا او در عوض برایشان دیواری به نام امنیت بنا کند. فرمانبرداری دوباره، در واقع یک انتخاب اخلاقی نیست؛ بلکه یک انتخاب تراژیک بین «بد» و «بدتر» است. مردم به این نتیجه میرسند که تحمل یک ظالم آشنا در کاخ، از تحمل هزاران غارتگر غریبه در کوچههای تاریک، آسانتر است. اینگونه است که ترس، به محکمترین ملات برای آجرهای زندان ما تبدیل میشود.
سبزیفروش پراگ و تئاتر دروغهای روزمره
الکساندر سولژنیستین میگفت که حقیقت در روزگار ما چنان در اقلیت است که گاهی انسان ترجیح میدهد همراه با اکثریت دروغ بگوید. اما سیستم برای بقای خود همیشه به شمشیر نیاز ندارد؛ سیستم نیازمند بازیگرانی است که در تئاتر ایدئولوژیک او نقشآفرینی کنند. در اینجا باید به سراغ واتسلاو هاول، نمایشنامهنویس و متفکر چک برویم. هاول در رساله بینظیر «قدرت بیقدرتان»، با خلق شخصیت «سبزیفروش پراگ»، روانشناسی اطاعت در جوامع پسا-توتالیتر را به زیبایی تصویر میکند.
تصور کنید سبزیفروشی را که هر روز صبح، همراه با چیدن میوهها در ویترین مغازهاش، تابلویی را نیز نصب میکند که روی آن شعاری ایدئولوژیک نوشته شده است. آیا او واقعا به آن شعار ایمان دارد؟ ابدا. او این کار را انجام میدهد، چون این تابلو یک «رمز عبور» است؛ سیگنالی به قدرت که میگوید: «من مطیعم، من دردسری برای شما ندارم، لطفا مرا به حال خود رها کنید.»
عشق به زنجیرها و عقلانیسازی حقارت
باروخ اسپینوزا با اندوه میپرسید: «چرا انسانها چنان برای اسارت خود میجنگند که گویی برای رستگاریشان میجنگند؟» این بزرگترین تراژدی روان انسان است. تحمل بار روانی این حقیقت که ما ترسو هستیم و آرمانهایمان را به لقمهای نان فروختهایم، بسیار طاقتفرساست. ذهن برای فرار از این «ناهمگونی شناختی»، دست به ساختن مکانیزمهای دفاعی میزند که مهمترین آنها «عقلانیسازی» است.
ما شروع میکنیم به توجیه انفعال خویش. به خود میگوییم: «الان وقتش نیست»، «جامعه آماده نیست»، «واقعبین باش». ما بزدلی خود را با کلمات فاخری، چون مصلحتاندیشی و عقلانیت سیاسی کادوپیچ میکنیم. کمکم با تکرار این توجیهات، خودمان هم باورمان میشود که در حال انجام خردمندانهترین کار ممکن هستیم. ما جای ظالم و مظلوم را در ذهنمان عوض میکنیم و به جای خشم گرفتن بر ستمگر، از کسانی خشمگین میشویم که با عصیانشان، آرامش پوشالی ما را بر هم میزنند. ما عاشق زنجیرهایمان میشویم، چون این زنجیرها به ما بهانهای برای عمل نکردن میدهند.
استیضاح و صدای نامرئی قدرت
بیشتر بخوانید: آثار ماندگار آموزش ایدئولوژیک بر روان کودکان
لویی آلتوسر، فیلسوف فرانسوی، مفهوم تکاندهنده «استیضاح» را مطرح میکند تا نشان دهد ما چگونه پیش از آنکه بدانیم، مقهور قدرت میشویم. او میگوید قدرت نیازی ندارد همواره از زور استفاده کند؛ قدرت در ذهن ما نهادینه شده است. ساختارهای ایدئولوژیک مانند مدرسه، رسانه و خانواده از بدو تولد، ما را خطاب قرار میدهند و قالبهای «شهروند خوب» را برایمان تعریف میکنند.
سیستم پس از هر دوره بحران، ماشین استیضاح خود را با قدرت بیشتری روشن میکند. واژگانی مانند «امنیت ملی» و «نظم عمومی» مدام پمپاژ میشوند تا ما هویت خود را در مرزهایی تعریف کنیم که قدرت خطکشی کرده است. ما فکر میکنیم با اراده خود سکوت کردهایم، در حالی که این «صدای درونیشده قدرت» است که از حنجره ما سخن میگوید. ما به پلیسهای درون ذهن خودمان تبدیل میشویم.
آلبر کامو میگفت: «من عصیان میکنم، پس ما وجود داریم.» بازگشت به سازش پس از دورانهای پرالتهاب، صرفا یک ضعف اخلاقی نیست؛ بلکه محصول درهمتنیدگی پیچیدهای از خستگی روانی، نیاز بیولوژیک به امنیت و بمباران ایدئولوژیک است. ما انسانها ظرفیت محدودی برای تحمل اضطراب داریم.
اما این به معنای تسلیم ابدی نیست. راه رهایی، نه با شجاعت فیزیکی، بلکه با شجاعت فکری در تاریکخانه ذهن آغاز میشود. اولین قدم برای پاره کردن زنجیرها، «دیدن» آنهاست. باید بپذیریم که در شبکهای از گفتمانهای مسلط گرفتاریم. باید شهامت آن را پیدا کنیم که به چشمان «سبزیفروش» درون خود خیره شویم و بپرسیم تا کی میخواهیم این تابلوی دروغین را بر شیشه جانمان نگه داریم؟
رستگاری در نفی مطلق ترس نیست، بلکه در شناخت مکانیزم آن و امتناع از عقلانیسازی حقارت است. ما باید یاد بگیریم که درد بیداری را بر لذت خواب مصنوعی ترجیح دهیم. تنها با این کالبدشکافی بیرحمانه خویشتن است که میتوان از یک «سوژه مطیع» به یک «انسان آگاه» تبدیل شد؛ انسانی که میداند هیچ قدرتی در جهان، بدون دستها، چشمها و رضایت خاموش او، ایستادگی نخواهد توانست. آگاهی از این ضعف بنیادین قدرت، همان جرقهای است که روزی زنجیرهای طلسمشده را ذوب خواهد کرد




