روایت شب جهنمی شلیک ۱۳ موشک به آسایشگاه سربازان| قصه رنج و شهادت حسین جعفرینژاد
رویداد۲۴ | اگر آن شب از راه نمیرسید و ۱۳ موشک پادگان و آسایشگاه سربازان را هدف قرار نمیداد، ۲۰ تا ۲۵ مرداد ماه، مهر پایان خدمت روی پرونده حسین جعفری نژاد میخورد، اما حالا روی پروندهاش نوشتهاند؛ شهید.
حسین جعفرینژاد یکی از سربازانی بود که در آخرین ساعت بیست و سومین شب تیرماه با حملات موشکی امریکا جان خود را از دست داد. مرداد و شهریور پارسال چند ماه پس از جنگ دوازده روزه دفترچه خدمتش را پست کرد و اولین روز مهر برای آموزشی و سپس گذراندن خدمت سربازی به پادگان ۳۸۸ بمپور اعزام شد، اما همهچیز دست به دست هم داد تا این زندگی غمگین، با حسرت و اندوه به پایان برسد.
حسین از کودکی، تنهایی و رنج را درک کرده بود و از همان زمان زیر بار مسوولیت رفته بود. درست از همان زمانی که پدر و مادر حسین از یکدیگر جدا شدند و پدر ازدواج کرد، او همراه خواهران و برادر کوچکترش با هم زندگی کردند و این حسین بود که مسوولیت آنها را بر عهده داشت. هنوز کودکی نکرده بود که زیر بار مسوولیت افتاد و مجبور شد خیلی زود با دنیای کودکی و دوچرخه و شیطنتهای پسرانه خداحافظی کند. سخت کار میکرد تا بتواند کرایه خانه و همزمان خرج بچهها را بدهد. حمله ۱۳ موشک امریکایی به تیپ ۳۸۸ ایرانشهر، نه تنها جانش را گرفت که خواهر و برادرش را هم به نوعی بیسرپرست کرد.
صادق عباسی، همکار و رفیق چندین ساله حسین جعفرینژاد حالا در گفتوگو با «اعتماد» از روزهایی روایت میکند که حسین وارد کار تولید محتوا، خبر و تدوین ویدیو شد و دغدغههایش را برای مردم کرمان و رفسنجان دنبال کرد. «حسین از سال ۹۹ برای تیم تولید محتوا در خبرگزاری به تیم ما اضافه شد. خیلی دغدغه خبر و مطالبههای مردمی را داشت و هر اتفاق و داستانی که در رفسنجان پیش میآمد، دلش میخواست اول به آن بپردازیم. تلاش میکرد که بتواند کاری برای مردم انجام بدهد. چند سال پیش مراسم تشییع یکی از شهدای گمنام بود که ویدیوی آن با تدوین حسین خیلی در استان سر و صدا کرد. البته بهطور کلی خیلی کم جلوی دوربین بود و بیشتر تدوین و ادیت محتوای تولید شده را انجام میداد.»
موضوع خاصی که در این چند سال آخر در رفسنجان وجود داشت و برای حسین جعفرینژاد هم مهم بود؛ تلفات جادهای به واسطه موتورسواری بود. «این موضوع دغدغه مردم هم بود، چون آمار فوت جوانهایی که سوار موتور سنگین میشوند و تصادف میکنند در این استان بهشدت بالاست به عنوان مثال در همین هفتهای که گذشت، چهارشنبه (۳۱ تیر) دو مورد فوتی در رفسنجان به همین دلیل داشتیم. حسین روی این موضوع خیلی کار میکرد. میگفت: «حیف جوونا واقعا عشقشون موتور سنگینه حالا مگه یه پیست موتورسواری چقدر هزینه داره که انجامش نمیدن.» پیگیر بود تا بلکه بتواند از طریقی از این اتفاقات ناگوار برای جوانان رفسنجان جلوگیری کند. درباره اتفاقات ورزشی و مثلا بحث فساد در برخی باشگاههای رفسنجان خیلی کار کرد؛ برای او بحث فساد مالی یک طرف بود و یک طرف دیگر برایش مهم بود که چهره شهر با این موضوعات خراب نشود. واقعا نسبت به شهر و استانش عرق داشت و در زمان خدمتش هم نشان داد که نسبت به کشورش هم همانطور، عرق دارد.»
اصرار کردم نرود، اما رفت
اینبار دو روز قبل از اینکه حسین جعفرینژاد پس از مرخصی از رفسنجان به محل خدمت برود، رفیقش با او صحبت کرد، بلکه در آن شرایطی که دوباره جنگ در شهرهای جنوبی ایران شعلهور شده و پادگان ایرانشهر هم هدف حمله قرار گرفته بود؛ از رفتن منصرفش کند، اما نشد که نشد. «آنها در هر دوره ۶۰ تا ۷۰ روزه در خدمت، حدود سه هفته لب مرز میرفتند و او با یادآوری روزهایی که لب مرز بوده به من میگفت که ما لب مرز هم بودیم هیچ اتفاقی نیفتاد، پادگان را که اصلا نمیزنند. معتقد بود که فرودگاه ایرانشهر را زدهاند و همین یک بار بوده و دیگر کاری با ایرانشهر ندارند. هرچه گفتم فرودگاه را بد زدهاند نرو، برگرد، گفت: «نه، من میخوام خدمتم را تمام کنم و بهای جوانیام را به این مملکت بپردازم. تا اینجاشو کشیدم همین دو ماه آخرش رو هم وای میایستم و هیچ اتفاقی نمیافته.»
بیشتر بخوانید: اردن؛ قربانی اول تغییر استراتژی جنگی ایران از تلافی به حمله پیشدستانه | اردنیها چه میگویند؟
حتی پیش از این داستانها ماههای پایانی تابستان سال گذشته که میخواست دفترچه خدمتش را پست کند خیلیها به او گفتند؛ در این شرایط که کشور جنگ دوازده روزه را پشت سر گذاشته و احتمال جنگ دیگری هم وجود دارد سربازی رفتن خطرناک است، اما گوش نکرد. میخواست تکلیف سربازیاش مشخص شود تا بعد بیاید و برنامه زندگی آیندهاش را بچیند. «به او گفتم الان دفترچه را پست نکن. حتی گفتم اگر بروی در کار هم دست تنها میشوم. اگر چه ما یک تیم خبری داریم ولی حسین یکی از بهترین و واقعا بهترین تدوینکار ما بود. گفتم نرو. هم کارت میماند و هم به خاطر جنگ خطرناک است. باز هم میگفت: «هیچی نمیشه بالاخره باید برم سربازی و بعد برای آینده تصمیم بگیرم.» در نهایت دفترچه را مرداد و شهریور سال گذشته پست کرد. واقعا یکی از اولویتهایش برای اینکه به سربازی برود، آیندهاش بود. برای آن برنامهریزی کرده بود، چون بچهای نبود که مثلا بیدلیل همینطور بگوید: «حالا بریم ببینیم چی میشه.» بنابراین اول مهر ماه به آموزشی رفت و آموزشیاش هم پادگان صفر ۵ کرمان افتاد. از یک نظر ناراحت بود که چرا رفسنجان نیفتاده است، از آن طرف خدا را شکر میکرد که نیروی انتظامی نیفتاده است.»
وقتی دوران آموزشی حسین تمام شد، مشخص شد که برای خدمت باید به پادگان تیپ ۳۸۸ ایرانشهر برود. «تماس گرفت؛ گفتم کجا؟ کرمان؟ گفت: نه، ایرانشهر. من هم به شوخی گفتم که «خب خوبه یه رفیق شهیدی هم به زودی پیدا میکنیم.» خیلی ناخودآگاه این حرف را زدم. در روزهای جنگ هم مدام به شوخی میگفتم خبرها را هر روز چک میکنم تا بعد ادعا کنم یه رفیق شهید هم دارم. ولی همه اینها برای هر دوی ما شوخی بود و نمیدانستیم چنین اتفاقی میافتد.»
سه شیفت کار میکرد
قصه زندگی حسین جعفری نژاد جوان کرمانی، تلخ است و از ۱۸ سال پیش که مادر و پدرش از هم جدا شدهاند، مسوولیت زندگی خود و دیگر خواهر و برادرهایش را بر عهده داشته و برای اینکه بتواند به آنها برسد و کمبودی در زندگیشان نداشته باشند گاهی حتی برای خود لباس هم نخریده است. «حتی یکی از خواهران ناتنیاش هم با او زندگی میکرد. خیلی بچه کاری و فعالی بود و در سه شیفت کار میکرد؛ صبح تا ظهر که پیش ما در خبرگزاری بود بعد از آن میرفت به عنوان موتوری در اسنپ و شب در یک فستفودی کار میکرد. مدام برای خواهر و برادرش میدوید و سه نفری زندگی میکردند؛ یکی از خواهرانش هم که ازدواج کرده بود. خیلی زحمتکش بود؛ ما در کار هم شریک کاری بودیم و هم همکار و رفیق. زمانی هم، همخونهای بودیم و با هم خیلی رفاقت و زندگی کردیم.»
از نظر مالی خیلی ضعیف بود و واقعا در تنگنا بود. از محل خدمت هم حقوق چندانی به او نمیرسید تا مثلا بتواند زندگی سه نفرهشان را راحت بگرداند با این حال، تمام تلاشش این بود که از خدمت برگردد تا به خواهر و برادرش بیشتر رسیدگی کند. حتی تایمی که مرخصی میگرفت و به رفسنجان میرفت به جای استراحت و تفریح، باز همان چند روز را کار میکرد. «آخرین مرخصیاش هم که چهار هفته پیش بود، همین کار را کرد. خبرنگار بود و در سامانهای رسانه عضویت داشت. واقعا سیستمی که حسین برای این کار داشت و همین الان دارد در خانه خاک میخورد، فکر نمیکنم نمونه دیگری داشته باشد آنقدر که سیستم را حرفهای و به روز بسته بود، چون به کارش خیلی اهمیت میداد. دورههای آموزشی زیادی هم چه آزاد و چه فنی و حرفهای در این زمینه رفته بود. البته دانشگاه اگر اشتباه نکرده باشم در رشته ادبیات هم ثبتنام کرده بود چند ترم هم شهریه داد، اما فعلا نمیرفت و میگفت که بعد از خدمت به دانشگاه میرود. آخرین بار که همین سه- چهار هفته پیش با او صحبت میکردم و میخواست از مرخصی دوباره به زاهدان برود، میگفت: «سیستم رو بیارم بذارم دفتر تا این دو ماه خدمت هم تموم شه و بیام برم تهران دوره ببینم و دوباره بیام کار رو شروع کنم.» احتمالا اگر کسریهایش را میگرفت ۲۰ تا ۲۵ مرداد ماه ترخیص میشد، اما این اتفاق اجازه نداد.»
موتورش را بالای سرش میگذاشت و میخوابید
در فرمی که حسین برای سربازی پر کرده بود آدرس همان خانهای را نوشته بود که با خواهر و برادرش زندگی میکردند، اما بعد از اینکه جان خود را از دست داد پیکرش را به گلزار شهدای حمید آباد یکی از روستاهای حاشیهای شهر رفسنجان بردند و دفن کردند، چون پدرش به همراه همسرش در آنجا زندگی میکند. «از خیلی سال پیش، خودش خانه کرایه میکرد، خانه که نمیشود اسمش را گذاشت. یک اتاق کرایه کرده بود که آنجا زندگی میکردند و حسین موتورش را بالای سرش میگذاشت و میخوابید. با این حال خیلی خندهرو بود و در همه کلیپهایی که از او پخش شده هم در حال خنده است و برایش مهم بود هر کسی که اطرافش است در آن لحظات شاد باشد و بخندند. با هر کسی که در این چند روز صحبت کردم، حرفش همین بوده؛ میگفت واقعا روحیه شادی داشت.»
حسین، اما در تمام این مدت رفاقتی که با صادق داشت بارها درد دل کرده بود و از کودکیها و پدر و مادرش گفته بود. حالا، اما پدر و مادر هر دو عزادارند، مادرش به محض شنیدن خبر، برای مراسم آمد و سر مزار حسین، به تصاویر و عکس او خیره مانده بود. غمگین بود و حرفی نمیزد. پدرش هم که آن روزها در بیمارستان بستری بود با امضای خودش بیرون آمد تا سر مزار پسرش که حالا نام شهید را هم همراه دارد، برود و اشک بریزد و میگویند که حال خوبی هم ندارد.
آن لحظات نفسگیر
صادق عباسی، رفیق چندین ساله حسین جعفرینژاد صبح بیست و چهارمین روز تیر ماه وقتی شنید پادگان را زدهاند با ترس خبرها را زیر و رو کرد، هنوز نمیدانست چه اتفاقی برای رفیقش پیش آمده تا بعد که در تماس با چندین نفر بالاخره متوجه شد که نام حسین در لیست شهداست. «در دفتر بودم که یکی از دوستان مشترکمان زنگ زد و گفت که دیشب پادگان حسین را زدهاند. قبل از آن یعنی ظهر سهشنبه با او تلفنی صحبت کرده بودم و جزییاتی درباره پایان خدمتش را چک کرده بودیم. خیلی نگران شدم. با چند تن از همکاران رسانهای تماس گرفتم و کانالها را چک کردم و دیدم که خبرگزاریهای محلی گذاشتهاند در حادثه ایرانشهر سه نفر از شهدا از رفسنجان هستند. تماس گرفتم ولی هنوز اسامی تایید نشده بود و در خبرها هم نامها نیامده بود فقط یک نفر نام شهید قاسمیزاده را آورد. حسین همیشه از او حرف میزد و به نوعی در پادگان از رفقای صمیمیاش بود. وقتی اسم او را بردند به نوعی مطمئن شدم که حسین هم جزو شهداست. با این حال چندین بار با بیمارستان ایرانشهر تماس گرفتم؛ میگفتند شصت، هفتاد تا مجروح آوردهاند ولی اسم حسین جعفرینژاد در لیست مجروحان نیست. در نهایت با فرمانداری تماس گرفتم که گفتند دو تا از بچهها که در پادگان کار تولید محتوا انجام میدادند، شهید شدند. همین را که گفت به طور کامل مطمئن شدم که حسین شهید شده است، چون او در پادگان هم کار تولید محتوا انجام میداد.»
نفسی که در زیر آوار جنگ تنگ شد
عکسهایی که او از آسایشگاه سربازان در پادگان دارد تخریب بالایی را نشان میدهد و احتمالا حسین هم زیر همین آوارهای سهمگین مانده است، چرا که پیکر بیجانش به لحاظ فیزیکی سالم بوده و جراحت چندانی نداشته است و احتمال میدهند که بر اثر خفگی زیر آوار جان خود را از دست داده باشد. «حسین سرباز بازرسی بود و آسایشگاه کادر بازرسی به ساختمان ستاد چسبیده بود. بر اساس گفتههای دوستان و همکارانی که آنجا بودند و برای مراسم به اینجا آمدند، اولین موشک به همانجا خورده است که ساختمانش هم خیلی قدیمی است. بر اثر این اصابت آسایشگاه روی سرشان ریزش میکند. پیکر حسین را هم که دیدم در هیچ جای بدن زخمی نداشت و کبود شده بود و بیشتر علایم خفگی داشت. دو تا عزیز دیگر به این صورت نبودند یکی شاهرگش ترکش خورده بود و دیگری چند تکه از بدنش نبود ولی بدن حسین سالم بود از این نظر. راننده ارتشی که او را آورده بود هم در جوابم گفت که حسین، چون زیر آوار گیر کرده و نتوانسته نفس بکشد و همین باعث شده جانش را از دست بدهد و بدن کبود شود.»
بیشتر بخوانید: ترامپ درباره ایران: قرار است حملهای سنگین به آنها بکنیم | ضربه سختی خواهیم زد
عباسی بر اساس شنیدههایش روایت میکند؛ بعد از اینکه آسایشگاه سربازان ریزش کرده احتمالا حسین زیر آوار بوده و در حالی که بقیه برای کمک آمده بودند موشک بعدی را زدهاند و احتمالا همان زمان دیگر جان خود را از دست داده است. «کامل که مشخص نیست ولی آسایشگاه سربازهای بازرسی را در دو مرحله زده بودند. البته درباره زمان حمله من ضد و نقیض شنیدهام که مثلا ساعت ۳ صبح بوده یا مثلا زمانی که فوتبال نگاه میکردند، چون اگر در حال تماشای فوتبال بوده باشند که پخش فوتبال حدود ۱۲ شب بود. به هر حال اگر ساعت سه صبح بوده باشد که بچهها خواب بودند ولی اگر ساعت ۱۲ بوده باشد در حال تماشای فوتبال بودند. چیزی که شنیدم اینکه داشتند فوتبال نگاه میکردند و قرار بود که برای طرح پراکندگی به بیرون و نقاط مختلف پادگان برگردند تا در داخل مقر نباشند.»
روایت دوم: مطمئنم قصد جانمان را کرده بودند
مهدی یکی از کادریهای ارتشی که در زمان حمله در پادگان حضور داشته و زخمی شده است در گفتوگو با «اعتماد» تایید میکند که حمله دقیقا در زمان پخش فوتبال فرانسه و اسپانیا یعنی حدود ۱۲ شب رخ داده است و او و دوستانش در مهمانسرای پادگان در حال تماشای آن بودند. «حین صدای بلند انفجار همه را از جا بلند کرد و همه سریع به سمت در دویدند ولی، چون ترسیده بودند، نمیتوانستند در را باز کنند.» مهدی جلوتر رفت و یک دفعه متوجه آن نور بلند و روشن شد که به سمتشان هجوم میآورد. شیشههای ساختمان خرد و به سمتشان پرتاب شد. به زور در را باز کرد. همگی دویدند و به بیرون از مهمانسرا رفتند. گرد و خاک همه جا را گرفته بود و بوی باروت میآمد. «در سالن برقها رفته بود و بچهها میخواستند چیزی روشن کنند، اما بحث این بود که خاموشی باشد، انگاری که روشنایی را میبینند. در آن شرایط ما هیچ جا را نمیدیدیم. من لباس تنم نبود به زورم که شده به داخل مهمانسرا رفتم ولی همان لحظه دوباره همان جور محکم زدند. ما دویدیم به سمت بیرون، اما ول نمیکردند، همین طور پشت هم میزدند. جلوتر دیدم چند تا از بچهها در چالهای که قبلا با بیل مکانیکی برای خط لوله کنده بودند، رفتهاند. به من هم گفتند بشین اینجا.» نشست، اما یک دفعه دید که پست برق روبهرو که ۱۰ متر با آنجا فاصله داشت را زدند. دراز کشیده بود در داخل همان چاله و آسمان را نگاه میکرد در حالی که دیگر گوشهایش شروع کرده بود به سوت کشیدن. «از آن بالا آتش میبارید. همه ترسیده بودند و رفقایم زخمی شده بودند؛ یکی سر و صورتش از بین رفته و خونین بود و دیگری مثلا چشمش کور شده بود.»
چند دقیقهای که گذشت بلند شد و رفت تا یکی از رفقایش را پیدا کند. «رفتم داخل دژبانی؛ کل شیشههایش ریز شده بود. از داخل کیوسک یک شلوار برداشتم و رفتم سمت ماشینم که خوشبختانه در آن باز بود. یک اورکت سربازی داخل ماشینم بود که آن را هم پوشیدم و با رفیقم رفتیم در بیایان نشستیم. همانجا بود که او گفت پشتم تیر میکشه. اول توجه نکردم ولی بعد نگاه کردم دیدم پشت کمرش ترکش خورده. خلاصه ۱۰ دقیقه یک ربع؛ نمیدانم شاید نیم ساعت گذشت تا من سمت پادگان رفتم و دیدم همه به دنبال سرباز و کادریها بودند. بعد انگار یک نفر هم به آجودان زنگ زده بود که مثلا دوباره بر میگردند که بزنند همه برگردید بیرون. بعد هم فرماندهام ما را دید و برد بیمارستان. در بیمارستان هم به قدری به فکر رفقایم بودم که اصلا یادم رفت حتی بگویم خودم هم آسیب دیدم. گوشم سوت میکشید رفیقم میگفت برو گوشتو نشون بده. ولی بیخیال بودم. متاسفانه یکی از رفقایم انگشتش و دیگری دستش قطع شده است. من وضع خوبی ندارم ببینید آنها چه میکشند.»
شاهرودی است، ۲۵ سال دارد و چند روز پس از این اتفاق به آنجا رفت تا خانواده، او را ببینند و بعد از اینکه خیالشان راحت شد و کمی هم بهتر شد، برگردد. «خانواده که من را دیدند حالشان خراب بود و ترسیده بودند. مادر هم که فقط گریه میکرد. به هر حال ما کادریها باید در پادگان باشیم و وضع ما با سرباز فرق میکند به ما مرخصی نمیدهند و حکم تخلیه هم که نداده بودند. آن شب حدودا ۲۰۰ نفر در پادگان بودیم ولی بعضی سربازها را مرخصی داده بودند.»
جراحت جسمی او البته زیاد نیست، دستش درد میکند؛ از ناحیه سر و گردن دچار کوفتگی شده و از سمت راست هم شنوایی گوشش آسیب دیده است، اما از لحاظ روحی، چندان شرایط خوبی ندارد. «لحظههای سختی بود، سربازها فریاد میزدند؛ کمک کمک و به قدری همه ترسیده بودند که آن لحظه نمیشد کاری کرد. موج انفجار ما را تا یک متر به این طرف و آن طرف پرتاب میکرد و اصلا متوجه اطراف نمیشدیم. من فکرش را نمیکردم پادگان را بزنند و مثلا آنجا هدف باشد، اما آن شب ما را ول نمیکردند و ادامهدار بود. انگاری ما را میدیدند. چطور بگویم؟ بچههای ما به داخل مهمانسرا رفتند آنجا را زدند، آمدند بیرون میخواستند به سمت میدان که پست برقی آنجاست، بروند را زدند. من مطمئنم قصد جان ما را کرده بودند.» آتشی ساعتی بعد از این اتفاق با پدرش تماس گرفت تا آنها را از حال خود با خبر کند تا نگران نباشند و از طرفی هم خواست تا موضوع را به مادر و بقیه نگوید، اما مگر میشد؟ خبر همه جا پیچیده بود.
حالا مهدی هم مانند بقیه کسانی که آن شب را دیدند، لحظات حمله، فرار و ترس که واکنش طبیعی انسان است را هرگز فراموش نمیکند، اتفاقی که شاید زمان آن تنها دو دقیقه بود؛ ۱۲۰ ثانیه، اما همان ۱۲۰ ثانیه در نهایت جان هشت سرباز وظیفه و کادری ارتش از جمله حسین جعفرینژاد در آن پادگان را گرفت.