تاریخ انتشار: ۱۰:۳۸ - ۰۹ مهر ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

از جنگل تا پارلمان؛ حکایت شامپانزه‌ها، آدمیزاد، اخلاق و سیاست

ما انسان‌ها قرن‌ها تلاش کرده‌ایم خودمان را از باقی موجودات زنده جدا کنیم؛ گویی اخلاق، سیاست، قدرت، فرهنگ و همدلی محصول انحصاری مغز انسان‌اند. اما هرچه دانش نخستی‌شناسی جلوتر می‌رود، این مرز کمرنگ‌تر می‌شود.

از جنگل تا پارلمان؛ حکایت شامپانزه‌ها، آدمیزاد، اخلاق و سیاست

رویداد۲۴ | علی نوربخش- انسان هنوز نتوانسته از شر این خرافه‌ی قدیمی که آدمیزاد موجودی است بیرون از طبیعت و تافته‌ای جدابافته از باقی جانداران، خلاص شود. این توهم «پرواز بر فراز طبیعت»، همان مرضی است که به ما جرأت می‌دهد اقیانوس‌ها را به گند بکشیم و جنگل‌ها را بتراشیم، با این خیال خام که ما از قوانین زیست‌شناختی این سیاره مستثنی هستیم.

اینجا مسأله‌ای اساسی گریبان ما را می‌گیرد، مسأله‌ای که عواقبش برای فهم جهان امروز بسیار سنگین است: آیا این دم‌ودستگاهی که نامش را اخلاق، فرهنگ، سیاست و قدرت گذاشته‌ایم، واقعا ابداعات ذهن انسان‌اند؟ آیا ما فرشتگانی تبعیدی هستیم که در این کره‌ی خاکی گیر افتاده‌ایم، یا صرفا بوزینگانی که کمی بیشتر قد کشیده‌اند و توانسته‌اند برای خودشان کت‌وشلوار بدوزند و بمب اتم بسازند؟

به گزارش رویداد۲۴، برای پیدا کردن جواب، باید دست از توهم برداریم و زل بزنیم در چشم‌های شامپانزه‌ها. فرانس دو وال، جانورشناس کارکشته، به صراحت می‌گوید این‌که حضرات دانشمندان ما را در سرده‌ای جداگانه بالای طاقچه نشانده‌اند و شامپانزه و بونوبو را پایین پله‌ها نگه داشته‌اند، حاصل نیاز روانی آدمیزاد به «آدم حسابی بودن» است، وگرنه فاکت‌های ژنتیکی چنین فاصله‌ای را تأیید نمی‌کنند. حقیقت، هرچند به مذاق ما خوش نمی‌آید، این است که ما در حوزه‌ی عواطف و رفتار‌های جمعی، همان بوزینگانیم. ولع سیری‌ناپذیر برای نشستن بر اریکه‌ی قدرت، رفیق‌بازی‌های قبیله‌ای، طبع دلجویی از رفیق کتک‌خورده، و حتی آن فن شریف پاچه‌خواری برای جلب نظر رئیس، هیچ‌کدام اختراع آقایان در پارلمان‌ها و دانشگاه‌ها نیست. تمام این بازی‌ها میلیون‌ها سال پیش از اختراع خط و زبان، در اعماق جنگل مشق شده است. علوم سیاسی و فلسفه‌ی اخلاق اگر این پیشینه‌ی پشمالو را ندیده بگیرند، کارشان چیزی جز خیالبافی محض در خلأ نخواهد بود. عقل سلیمی که این‌قدر به آن می‌نازیم، در واقع شاخه‌ی تازه‌رسیده‌ای است از همان درختی که بونوبو‌ها قرن‌هاست روی آن تاب می‌خورند.

فرهنگ و اسباب‌کشی غرایز: درس‌هایی از دانشگاه جنگل

یکی از جزم‌های خنده‌دار و جان‌سخت در علوم انسانی این است که دنیا را با یک شمشیر دولبه به دو نیم کرده‌اند: یک طرف «حیوان اسیر غریزه» و طرف دیگر «انسان رهای فرهنگی». در این دستگاه فکری، انگار حیوان یک ماشین کوکی است که فقط دستورات ژنتیکی را کورکورانه اجرا می‌کند، و انسان یگانه دُردانه‌ای است که از بند بیولوژی دررفته و در هوای لطیف «فرهنگ» قدم می‌زند. دست بر قضا، مشاهدات میدانی زیرآب این دوگانه‌ی قلابی را زده و آن را با خاک یکسان کرده است.

رویداد۲۴، فرهنگ در قبیله‌ی میمون‌ها اسباب فخرفروشی سر طاقچه نیست؛ از نان شب واجب‌تر است و بدون آن کار گله زار می‌شود. شامپانزه‌ی زبان‌بسته دوره‌ی بلوغش نزدیک به شانزده سال طول می‌کشد. این شانزده سال وقت‌گذرانی بیهوده برای قد کشیدن نیست؛ ترم‌های متمادی «دانشگاه اجتماعی» است. شامپانزه‌ای که از گله بیفتد بیرون و در جنگل تنها بماند، با تمام آن یال و کوپال غریزی‌اش، حتماً نفله خواهد شد. او باید در مکتب‌خانه‌ی گله بیاموزد کدام علف را بخورد، راه چاه جنگل کجاست، با کدام عضو گله باید ائتلاف کند و از همه مهم‌تر، چطور ابزار به دست بگیرد.

حکایت گردو شکستن‌شان در آفریقا حسابی معروف است. یک عده از شامپانزه‌ها با مهارتی که هوش از سر آدم می‌برد، سنگی را سندان و سنگی را چکش می‌کنند تا مغز گردو را درآورند. حالا جالب اینجاست که در همان حوالی، گله‌های دیگری با دسترسی به همان سنگ و همان گردو می‌لولند که روحشان هم از این تکنولوژی خبر ندارد و سرشان بی‌کلاه مانده است. این توفیر، کار ژن‌ها نیست برادر من؛ این همان «سنت فرهنگی» است که سینه به سینه می‌چرخد.

حتی این اطوار‌ها و قرتی‌بازی‌هایی که فکر می‌کنیم ارث پدری آدمیزاد است، مثل «مُد»، آن‌جا هم خریدار دارد. یک ماده‌شامپانزه‌ای بی‌خود و بی‌جهت تکه علفی می‌گذارد توی گوشش؛ فردایش می‌بینی تمام ماده‌های گله طابق‌النعل‌بالنعل همان ادا را درمی‌آورند، بی‌آنکه هیچ خاصیتی برای ادامه‌ی حیاتشان داشته باشد. این وابستگی غلیظ به یادگیری جمعی ثابت می‌کند که «سنت» و «آموزش» اختراعات ثبت‌شده‌ی بشری نیستند. الغرض، فرهنگ هووی بیولوژی نیست؛ پیشرفته‌ترین سلاح بیولوژی است برای شاخ‌به‌شاخ شدن با طبیعت.

از بابون‌های یونان باستان تا سیاست‌ورزی بونوبو‌ها

رویداد۲۴، نظم سیاسی در جوامع بشری همیشه مثل پاندول بین گردن‌کشی و آشتی‌جویی در نوسان بوده است. نخستی‌شناسی، اما در گوش‌مان می‌خواند که این بالا و پایین شدن‌ها، تقدیر حک‌شده روی پیشانی ژنتیکی ما نیست و راه فرار دارد. جناب رابرت ساپولسکی روایتی از گله‌ی بابون‌هایش تعریف می‌کند که انگار مو به مو از روی نمایشنامه‌های کمدی آریستوفان در یونان باستان کپی شده است. قضیه از این قرار بود که نر‌های عربده‌کش و قلدر گله، طمع کردند به گوشت‌های آلوده به سل در یک زباله‌دانی و دسته‌جمعی ریق رحمت را سر کشیدند. نتیجه چه شد؟ ماده‌های باقی‌مانده چنان فضای لطیف و گل‌وبلبلی به پا کردند که یک دهه‌ی تمام دوام آورد. جالب‌ترش این‌که نر‌های غریبه‌ی تازه‌وارد هم سه‌سوته خودشان را با این فرهنگ «صلح‌کل» کوک می‌کردند. دلیلش ساده بود: ماده‌ها به نری که بوی شر و خون می‌داد روی خوش نشان نمی‌دادند و شریک زندگی‌شان را از میان نر‌های آرام‌تر انتخاب می‌کردند. این ماجرا سندی است محکم بر این مدعا که حتی در خشن‌ترین گونه‌ها هم، صلح می‌تواند به صورت یک هنجار پایدار جا بیفتد و دوام بیاورد.

در این میان، قصه‌ی پرغصه‌ی شامپانزه‌ها و بونوبو‌ها آینه‌ی دق سیاست‌ورزی‌های ماست. شامپانزه‌ها غالباً در جوامعی نرسالار، پادگانی و خون‌ریز روزگار می‌گذرانند؛ جایی که دعوای قبایل سکه‌ی رایج است. دست بر قضا بونوبوها—که همان‌قدر به ما نزدیک‌اند—در جوامعی زن‌سالار و صلح‌طلب می‌زیند. رویداد۲۴، در ولایت بونوبو‌ها شیرازه‌ی کار با چنگ و دندان محکم نمی‌شود؛ رفاقت ماده‌ها چسب این جامعه است. دریغ که انسان‌شناسی کلاسیک، با آن عینک پدرسالارانه‌اش و سرمست از باده‌ی داروینیسم اجتماعی قرن نوزدهم، همیشه شامپانزه‌ی جنگاور را نماد «انسان اولیه» جا زده و بونوبوی صلح‌جو را انداخته گوشه‌ی رینگ. بونوبو‌ها حی‌وحاضرند تا ثابت کنند حل‌وفصل دعوا با چاشنی رفاقت، امکانی است کاملاً بیولوژیک؛ منتها ما برای ماله کشیدن روی تاریخ سراسر خون‌ریزی‌مان، ترجیح می‌دهیم خودمان را به کوچه‌ی علی‌چپ بزنیم.


بیشتر بخوانید:

چالشی جدید برای قانون تکامل داروین| اکسیژن تاریک کف اقیانوس‌ها تکامل را به چالش کشید

مشکل محافظه‌کاران با توسعه چیست؟

تراژدی اجتماعی یا ارادت به مقدسات؟ /نهضت لیسیدن ضریح از کجا آغاز شد؟


حتی در دنیای شامپانزه‌ها هم مفهوم «نر آلفا» ربطی به این مزخرفاتی که در سمینار‌های مدیریت و بازاریابی تحویل مردم می‌دهند ندارد. در ادبیات کوچه‌بازار، نر آلفا به غلط مترادف قلدری و بی‌رحمی جا افتاده است. در عالم واقع، یک نر آلفای شش‌دانگ، پیش و بیش از آن‌که قداره‌بند باشد، یک «ریش‌سفید میانجی» و «پاسدار صلح» است. نر‌هایی که فقط با تکیه بر زور بازو بالا می‌روند، معمولاً دولت مستعجلی دارند و خیلی زود توسط ائتلاف رقبا پایین کشیده می‌شوند. رهبران کارکشته آنهایی هستند که در دعوا‌ها پادرمیانی می‌کنند، هوای ضعیف‌تر‌ها را دارند و می‌دانند کی باید دلجویی کنند. حتی ظرفیت «پدرانگی» در نر‌های رده‌بالا بسیار چشمگیر است؛ رویداد۲۴، مستنداتی قطعی هست از نر‌های آلفایی که بچه‌میمون‌های یتیم را به فرزندی قبول کرده، روی کولشان انداخته و سال‌ها‌تر و خشک‌شان کرده‌اند. این واقعیت پنبه‌ی ادعای محافظه‌کارانی را که بچه‌داری را منحصراً وظیفه‌ای زنانه می‌دانند، حسابی می‌زند و نشان می‌دهد که ژن مهر پدری در نر‌ها هم تعبیه شده است؛ فقط شرایط محیطی مساعد می‌خواهد تا از خواب بپرد.

عمارتی با شالوده‌ی گوشت و خون

در حجره‌های فلسفه‌ی اخلاق، سال‌هاست دعوای حیدری‌نعمتی بین طرفداران کانت و هیوم به پاست. جناب ایمانوئل کانت می‌گفت اخلاق یک‌جور بخشنامه‌ی عقلی است که از بالا صادر می‌شود و ربطی به احساسات پست جانوری ندارد. نخستی‌شناسی مدرن، اما زیرآب این نگاه ماشین‌انگارانه را می‌زند و ما را یک‌راست حواله می‌دهد به جناب دیوید هیوم. رویداد۲۴، اخلاق بشری یک بدعت فرهنگی بی‌ریشه نیست. عمارتی است خشت‌به‌خشت بنا شده روی شالوده‌ی «عواطف» و دل‌رحمی‌های نخستی‌وار.

بی‌وجود ملاتی به اسم «همدلی»، هیچ نظام اخلاقی‌ای یک روز هم سر پا نمی‌ماند. ما به چشم سر می‌بینیم که شامپانزه‌ها و بونوبو‌ها بعد از یک کتک‌کاری مفصل، چه بساط تسلی‌بخشی راه می‌اندازند؛ همدیگر را بغل می‌کنند، می‌بوسند و ساعت‌ها وقت می‌گذارند برای تیمار رقیبی که تا نیم‌ساعت پیش داشتند یقه‌اش را می‌دریدند. این حساسیت به رنج دیگری، هسته‌ی سخت اخلاق است. دالایی لاما پربیراه نمی‌گوید که «شفقت»، تمام چیزی است که برای اخلاق لازم داریم. زیست‌شناسی هم مُهر تأیید می‌کوبد که این شفقت، ارثیه‌ی بیولوژیک ماست. آدمیزاد پیش از آن‌که بتواند دو کلمه درباره‌ی فلسفه‌ی اخلاق لفاظی کند، رنج همنوع را با پوست و استخوانش حس می‌کرده است.

البته این همدلی غریزی گرفتاری بزرگی هم دارد: به‌شدت قبیله‌گرا و تنگ‌نظر است. آدمی‌زاد جانوری است با دامنه‌ی نوسان حیرت‌انگیز. طیف رفتاری پسرخاله‌های حیوانی‌مان از حد مشخصی فراتر نمی‌رود، اما انسان در هر دو سر طیف—از فداکاری‌های قدیس‌مآبانه تا نسل‌کشی و قساوت سیستماتیک—روی هرچه جانور است را سفید کرده است. این توفیر فاحش، از توانایی ذهنی ما برای نمادسازی و باد کردن ابعاد جوامع آب می‌خورد.

رویداد۲۴، در یک گله‌ی میمون‌ها، «خودی» یعنی کسی که چشم‌درچشم می‌شناسی‌اش و با او اسباب‌بازی‌هایت را قسمت کرده‌ای. آدمیزاد، اما با سرهم کردن چیز‌هایی مثل مذهب و پرچم و زبان، دایره‌ی «خودی» را تا میلیون‌ها نفر کش داده است. این شعبده‌بازی یک شمشیر دولبه است. ماجرای «جنگ گومبه» که جین گودال نقل می‌کند، بدجور عبرت‌آموز است: وقتی گله‌ای از شامپانزه‌ها بعد از سال‌ها با هم بودن دوپاره شدند، اعضایی که تا دیروز با هم نان و نمک می‌خوردند، چنان به جان هم افتادند و با قساوتی بی‌سابقه همدیگر را دریدند که مو بر تن آدم سیخ می‌شود. در جوامع انسانی، این پدیده خودش را به شکل پدیده‌ی شوم «کینه از مرتد» نشان می‌دهد. ما معمولاً یقه‌ی کسانی را که به ما نزدیک‌ترند، اما ساز مخالف می‌زنند با خشم بیشتری می‌دریم تا یقه‌ی غریبه‌های آن‌سر دنیا را. جنگ کاتولیک‌ها و پروتستان‌ها گواه همین مدعاست. همدلی ما ذاتاً سوگیرانه است. چالش استخوان‌سوز تمدن، همین تلاش برای «کش آوردن» این همدلی تنگ‌نظرانه است. چیز‌های شیکی مثل «کنوانسیون ژنو»، که ما را به زور وادار می‌کند با دشمن خونی‌مان مدارا کنیم، در واقع زورآزمایی عقل بشر است برای پریدن از روی حصار کوتاه و تنگ همدلی نخستی‌وار.

سیالیت جانوری در برابر جمود بشری

تلاقی بیولوژی و فرهنگ در تعریف نقش‌های زن و مرد، شده است میدان مین ایدئولوژیک این روزها. عینک نخستی‌شناسی راه سومی جلوی پایمان می‌گذارد. ما ناگزیریم حساب استخوان‌بندی ثابت ژنتیکی را از انعطاف‌پذیری رفتاری جدا کنیم. در میان نخستی‌ها، گاه چنان تنوع رفتاری غریبی هست که تمام کلیشه‌های سنتی ما را دود می‌کند و می‌فرستد هوا. حکایت «دونا» دیدنی است؛ ماده‌شامپانزه‌ای که تمام اطوار و خُلقیات نر‌های آلفا را داشت، با نر‌ها بُر می‌خورد و جامعه هم او را همان‌طور که بود روی تخم چشمش گذاشته بود. هیچ شامپانزه‌ای دونا را به جرم «مردانه‌بازی» تکفیر نکرد. این نشان می‌دهد که ظرفیت طبیعت برای مدارا با تفاوت‌ها، چه‌بسا از جوامع پاستوریزه‌ی ما هم بیشتر است.

این‌که دنیا را به دو پاره‌ی «فرهنگ خالص» و «بیولوژی خالص» تقطیع کنیم، ساده‌لوحی خطرناکی است. ما در بازی بچه‌ها الگو‌های جهان‌شمولی می‌بینیم که عیناً توی میمون‌ها هم پیدا می‌شود. اینها به معنای جبر آهنین و گریزناپذیر نیست. فرهنگ می‌تواند این استعداد‌ها را پروبال بدهد یا هرس کند. اسم رمز در اینجا «انعطاف‌پذیری» است؛ نقش‌های انسانی مدام در حال بازتعریف‌اند. این بازتعریف در جنگ با طبیعت اتفاق نمی‌افتد، دقیقاً با دست‌آویز قرار دادن پتانسیل‌های خفته در دل همان طبیعت رقم می‌خورد.

حالا، با گذار از آن توهم شیرین «پرواز بر فراز طبیعت» و ایستادن در برابر آینه‌ی بوزینگان، ما با تاریخی چندمیلیون‌ساله روبروییم که در رگ‌هایمان جریان دارد. عقل ما، با تمام شکوه و دبدبه و کبکبه‌اش، فقط شاخه‌ای است بر همان درخت کهنسال حیات. اما پرسش بنیادین همچنان مثل خوره به جان ما می‌افتد: آیا بشر امروز، با این‌همه اسباب‌بازی ویرانگری که تمدن و تکنولوژی به دستش داده، سرانجام خواهد توانست دامنه و مقیاس همدلی غریزی نخستی‌وارش را به اندازه‌ی تمام ساکنان این کره‌ی خاکی بسط دهد؟ یا آن‌که این توان غریب نمادسازی و قبیله‌گرایی نوین، او را به شامپانزه‌ای مسلح و بی‌نهایت خطرناک بدل خواهد ساخت که این بار قبیله‌ی خود، و‌ای‌بسا کل زیست‌کره، را یک‌جا به آتش می‌کشد؟

پاسخ این معما در هیچ کتاب فلسفی‌ای نوشته نشده است. آینده‌ی ما در نحوه‌ی مواجهه‌ی عملی‌مان با همین پیوند ناگسستنی رقم خواهد خورد. شاید روزی که از خر شیطان پیاده شویم و بفهمیم چیزی نیستیم جز طبیعتی که به خود آگاه شده، نقطه‌ی آغازی باشد برای فرار از این بن‌بست تاریخی. تا آن روز، نگاه کردن در چشمان یک بونوبو، صادقانه‌ترین کلاس درس سیاست و اخلاق برای بشریت خواهد بود.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما
captcha