قفل رابطه آمریکا با «چین سرخ» چگونه شکسته شد؟

رویداد۲۴ | علی نوربخش- شب نهم ژوئیه ۱۹۷۱، فرودگاه راولپندی در پاکستان تحت امر یحیی خان، صحنهگردان نمایشی غریب بود. در آن گرمای خفهکننده و شرجی نیمهشب، مردی با کلاه لبهدار و عینک آفتابی، پنداری از دل فیلمهای نوآر هالیوودی یا رمانهای جاسوسی جان لوکاره بیرون آمده باشد، شتابان از اتومبیلی پیاده شد و از پلههای بوئینگ ۷۰۷ خطوط هوایی پاکستان بالا رفت. این مسافر سایهگریز، کسی نبود جز هنری کیسینجر چهلوهشتساله، مشاور امنیت ملی ریچارد نیکسون، که دیری نپایید تصویرش بر پیشانی تمام مجلات خبری آمریکا نشست و نامش مترادف شد با «دیپلماسی پنهان».
به گزارش رویداد۲۴، هواپیما سینه آسمان را به سوی پکن میشکافت؛ بر فراز قلل مهآلود هیمالیا، به سوی شهری که از ۱۹۴۹ و استیلای کمونیستها، رنگ هیچ هیئت رسمی آمریکایی را به خود ندیده بود. این عملیات پرمخاطره و، به چشم مردمان آن روزگار، جنونآمیز که نام رمز «چوگان» (پولو) را بر آن نهاده بودند، در لفافی از پنهانکاری وسواسگونه و فریبکاریهای غامض پیچیده شده بود. کار به جایی رسیده بود که حتی ویلیام راجرز، وزیر خارجه دولت نیکسون هم در جریان ماوقع نبود و دستگاه عریض و طویل وزارت خارجه آمریکا کاملاً در تاریکی نگه داشته شده بود. کیسینجر برای رد گم کردن، معرکهای از یک تور آسیایی به راه انداخته بود و در سایگون، بانکوک و دهلینو اتراق میکرد، با مقامات محلی عکس یادگاری میگرفت و سخنرانیهای ملالآور ایراد میکرد تا کسی بوی نبرد که شکاری بزرگتر در راه است.
در ضیافت شامی در اسلامآباد، جناب مشاور زیرک ناگهان دست به شکم برد و تمارض به دلپیچه و خستگی مفرط کرد. میزبانان پاکستانی که از پیش در جریان این خیمهشببازی بودند، چنین مقرر کردند که او برای استراحت و مداوا به ییلاقی در شمال پایتخت برود. اما در عالم واقع، تنها بدلی از او ــ یکی از مأموران سرویس مخفی ــ روانه آنجا شد و مطبوعات سادهدل آمریکایی هم طابقالنعلبالنعل گزارش دادند که سفر آسیایی مشاور امنیت ملی متأسفانه به دلیل کسالت جزئی یک روز به تعویق افتاده است.
در همان ساعاتی که خبرنگاران منتظر بهبود معده جناب کیسینجر بودند، نسخه اورجینال او در پکن با مقامات ارشد چینی چای مینوشید. با این چشمبندی تمیز، او مجالی چهلوهشتساعته خرید تا دور از چشم هیز روزنامهنگاران و جاسوسان کاگب، شالوده تقاربی را بریزد که تاریخ جهان را ورق زد. در راه بازگشت، از طریق یک خط امن، تنها یک کلمه برای نیکسون در کاخ سفید تلگراف کرد: «اورکا» (یافتم)؛ اسم رمزی که یعنی مأموریت به غایت کمال انجام شده و درهای شهر ممنوعه به روی رییسجمهور آمریکا باز است.
مترسک کمونیسم و انزوای دیوانهوار پکن
به گزارش رویداد۲۴، پرده این نمایش سرانجام در شامگاه پانزدهم ژوئیه برافتاد. نیکسون در استودیویی در کالیفرنیا رخ نمود و به جهانیان هاجوواج نهتنها خبر داد که کیسینجر را به مذاکره با چو انلای، نخستوزیر چین، فرستاده، که با لحنی پیروزمندانه افزود سال آینده خودش هم راهی پکن خواهد شد تا با شخص مائو تسه تونگ دیدار کند. جهان از این خبر تکان خورد. زلزلهای بود در مقیاس هشت ریشتر در سپهر دیپلماسی. «واشنگتنپست» فردای آن روز نوشت اگر نیکسون میگفت عازم کره ماه است، خلایق کمتر حیرت میکردند. امروز شاید فهم این حیرت فلجکننده دشوار باشد؛ تماس با چین، با وجود تمام رجزخوانیها و جنگهای تجاری این روزها، دیگر از بدیهیات روزگار ماست و پکن بخشی جداییناپذیر از ماشین اقتصاد جهانی است.
اما سال ۱۹۷۱ هوای دیگری داشت. جهان میان دو بلوک متخاصم شقه شده بود و زمستان استخوانسوز جنگ سرد سایهاش را بر همهچیز انداخته بود. تندروهای ضدکمونیست در واشنگتن ــ که ریچارد نیکسون خود در دهه پنجاه با راهانداختن دادگاههای تفتیش عقاید مککارتیسم از قراولان و آتشبیاران معرکهشان بود ــ «چین سرخ» را حتی از شوروی تاحدیحسابگر و دیوانسالار نیز غیرقابلاعتمادتر و خطرناکتر میپنداشتند. در چشم آنها، جمهوری خلق چین، غولی مستبد، غیرمنطقی و توسعهطلب بود که سودای بیرون راندن آمریکا از شرق آسیا را در سر داشت و با تسلیح و تجهیز ویتکنگها، باتلاق خونین ویتنام را برای یانکیها عمیقتر و مرگبارتر میکرد.
انزوای چین در آن روزگار، از منظر انسان قرن بیستویکمی، به طنزی تلخ میماند. تنها رفیق شفیق پکن در تمام کره خاکی، کشور کوچک و فقیر آلبانی بود؛ کشوری در بالکان که انور خوجه، دیکتاتور پارانوئید آن، در لجاجت با مسکو، راه و رسم سفتوسخت مائو را پیشه کرده بود. غرب و در رأسشان آمریکا، پکن را اصلاً به عنوان یک دولت مشروع به رسمیت نمیشناختند. نماینده چین در سازمان ملل و شورای امنیت که حق وتو هم داشت، دولت تبعیدی و کوچک ژنرال چیانگ کایشک در جزیره تایوان بود که زیر بلیت و چتر حمایتی ارتش آمریکا، به نام «جمهوری چین» جولان میداد و ادعای حاکمیت بر کل سرزمین اصلی را داشت. ممنوعیت مطلق سفر، فحاشیهای متقابل از بلندگوهای تبلیغاتی، و شکاف پرنشدنی ایدئولوژیک، قاعده بیچونوچرای بازی بود. مائو تسه تونگ تا یک سال قبل از آن در میدان تیانآنمن از «جنایات فاشیستی امپریالیسم آمریکا به سرکردگی سگ زنجیریاش نیکسون» عربده میکشید و وعده میداد که در کنار خلق مستضعف آمریکا علیه نظام سرمایهداری خواهد جنگید.
به همین سبب، وقتی نیکسون ضدکمونیست، کسی که تمام سرمایه سیاسیاش را روی کوبیدن چپها جمع کرده بود، دست دوستی به سوی مائو دراز کرد، جهان انگشت به دهان ماند. اما چنانکه هنری کیسینجر بعدها در کتاب قطور «در باب چین» تشریح کرد، ماجرا اصلاً بر سر دوستی یا یافتن اشتراکات ارزشی نبود؛ پای پراگماتیسمی عریان، بیرحم و کاملاً ماکیاولیستی در میان بود: یافتن راهی برای همزیستی و استفاده از یک دشمن علیه دشمنی بزرگتر. در متن پیادهشدهی مذاکرات پکن، کیسینجر آلمانیتبار، به دور از هرگونه تعارف دموکراتیک، در همان وهله نخست به چو انلای میگوید: «این واقعیت ژئوپلیتیک است که ما را گرد هم آورده، نه توهمات ایدئولوژیک.»
ترس یا همان موتور محرک صلح
به گزارش رویداد۲۴، اما چه شد که این دو ضد تشنه به خون به صرافت معامله افتادند؟ پاسخ یک کلمه است: «ترس». ترس، این کهنترین موتور محرک تاریخ بشر، هر دو طرف را به میز مذاکره کشاند. هر دو کشور از درون و بیرون میجوشیدند. آمریکا در آتش اعتراضات جنبش حقوق مدنی و تظاهرات میلیونی ضدجنگ میسوخت. نیکسون در کاخ سفید، گرفتار سندروم محاصرهشدگی و پارانویا، کابوس افول هژمونی آمریکا را میدید. ویتنام به یک سیاهچاله تبدیل شده بود که پول، جان جوانان آمریکایی و حیثیت بینالمللی واشنگتن را میبلعید. مسابقه تسلیحاتی با ماشین جنگی غولپیکر شوروی، رمق اقتصاد آمریکا را کشیده بود. نیکسون و کیسینجر دریافتند که کارت چین معجزه نمیکند و ویتنام را یکشبه پایان نمیبخشد، اما دستکم به آمریکا فرصت میداد تا در شطرنج جهانی دوباره کیش بدهد و تمرکز مسکو را بر هم بزند.
آنسو، مائو نیز در کاخهای بازمانده از امپراتوران مینگ، از خرس قطبی همسایه در هراس بود. شوروی از «برادر بزرگتر» و رفیق دیرین ایدئولوژیک، به خصمی کینهتوز و بسیار خطرناک بدل شده بود. اختلافات مرزی بر سر رودخانه اوسوری در سال ۱۹۶۹ به درگیریهای خونین نظامی انجامید و حتی زمزمههای حمله پیشدستانهی اتمی مسکو برای تأدیب رفقای نافرمان پکن و نابود کردن تأسیسات هستهای تازهتأسیس چین در غرب، به گوش میرسید. در داخل نیز، مائو چین را در جنون خودویرانگر «انقلاب فرهنگی» غرق کرده بود؛ کارخانهها خوابیده بودند، دانشگاهها تعطیل بود و گارد سرخ در خیابانها جولان میداد. در این منگنه، مائو با همان ذهنیت استراتژیک باستانی چینیها حساب کرد که «استفاده از بربرهای دور برای مهار بربرهای نزدیک»، تنها راه بقاست. ساختن با واشنگتن عاقلانهتر از تسلیم شدن به دیکتههای کرملین بود.
دیدار کیسینجر با چو انلای در پکن، تقابل دو دنیای متفاوت بود. چو، این اشرافزادهی کمونیست با آن کتوشلوار یقه مائویی بینقص، با آرامشی فیلسوفانه و ظرافتی ماندارینگونه، در برابر کیسینجر عرقکرده، مضطرب، اما بهشدت جاهطلب مینشست. در آن ساعتهای طولانی مذاکره، هیچ کلمهای درباره حقوق بشر، دموکراسی یا آزادیهای مدنی ردوبدل نشد؛ همهچیز بر سر توازن قوا، عقبنشینی نیروها و مهار شوروی بود. دیپلماسی در عریانترین و زمختترین شکل ممکن خود.
دیپلماسی پینگپنگ و نامههای بینامونشان
البته این شاهکار کیسینجر، یکشبه خلق نشده بود. روی کاغذ همهچیز منطقی مینمود، اما در عمل، راهبردن این ایده مثل قدم زدن با چشمان بسته در میدان مین بود. نه کانال ارتباطی مستقیمی در کار بود، نه ذرهای اعتماد متقابل. دو سال تمام، دو طرف سیگنالهای گنگ و غیرمستقیم به هم میفرستادند تا مبادا در صورت افشا شدن، متهم به کرنش در برابر دشمن خونی شوند. در داخل هم هر دو با مخالفخوانی ساختار بوروکراتیک خود روبهرو بودند.
نخستین یخها در بهار ۱۹۷۱ و در جریان مسابقات جهانی تنیس روی میز در ناگویای ژاپن آب شد؛ زمانی که تیم ملی پینگپنگ آمریکا بهطور غیرمنتظرهای به چین دعوت شد. این ابتکار که به «دیپلماسی پینگپنگ» شهرت یافت، راه را برای تماسهای سیاسی باز کرد. سرانجام، به میانجیگری یحیی خان در پاکستان و نیکلای چائوشسکو در رومانی، پیامهای محرمانه ردوبدل شد؛ بیهیچ رد و نشان رسمی. پیام شفاهی پکن به اسلامآباد میرسید، از آنجا روی کاغذ بیسربرگ و بدون امضا با پیک سفارت برای کیسینجر در واشنگتن ارسال میشد و جواب نیز به همین سیاق بدوی بازمیگشت. این نامهنگاری محتاطانه، در آوریل ۱۹۷۱ به دعوتنامهای برای نشست سران ختم شد و چین از شرط همیشگی و خط قرمزش_خروج پیشاپیش نیروهای آمریکایی از تایوان _به صورت موقت کوتاه آمد.
قمار نیکسون و وجهالمصالحهای به نام تایوان سفر تمارضآمیز کیسینجر برای جوش دادن نهایی این معامله بود. وقتی در فوریه ۱۹۷۲، ریچارد نیکسون از پلکان هواپیما در فرودگاه پکن پایین آمد و با چو انلای دست داد و چند روز بعد روی دیوار بزرگ چین قدم زد، میخ این استراتژی محکم کوبیده شد. او این سفر را «هفتهای که جهان را تغییر داد» نامید. عبارت «فقط نیکسون میتوانست به چین برود»، از همان روزها در ادبیات سیاسی ماندگار شد؛ کنایهای از اینکه تنها یک راستگرای دوآتشه و تندرو میتواند بدون آنکه به خیانت و وادادگی متهم شود، با بزرگترین دشمن کمونیست صلح کند و ساختارشکنی نماید.

به گزارش رویداد۲۴، بازنده بزرگ و تراژیک این قمار ژئوپلیتیک، تایوان بود. تایپهی مغرور، هم صندلی و حق وتوی خود را در سازمان ملل به پکن باخت و هم در نهایت رابطه انحصاریاش را با واشنگتن از دست داد. کیسینجر و نیکسون، تایوان را همچون مهرهای سوخته وجهالمصالحه قرار دادند. شوروی نیز که خود را در محاصرهی یک اتحاد نانوشته میان واشنگتن و پکن میدید، به ناچار از خر شیطان پیاده شد، پای میز مذاکره آمد و به توافقنامههای محدودسازی سلاحهای استراتژیک سالت با آمریکا تن داد.
البته حلوفصل مسالمتآمیز مسئله تایوان هیچگاه از سوی پکن تضمین نشد و در بیانیه معروف شانگهای نیز در هالهای از ابهام دیپلماتیک باقی ماند. به همین سبب شمشیر داموکلس حمله نظامی، تا امروز بر سر این جزیره آویزان است. اما آموزه کیسینجر در سیاست خارجی آمریکا همچنان محل بحث است. او با این کار، چین را به بازارهای جهانی متصل کرد؛ اتصالی که دههها بعد، دهقانان چینی را به غولهای فناوری و صنعتی بدل ساخت. کیسینجر تا آخرین روزهای عمر طولانی و صدسالهاش، از گوشه عزلت هشدار میداد که در کنج رینگ گذاشتن چین امروز، بازی با آتش است و این سوءظن متقابل واشنگتن و پکن، استعداد آن را دارد که به فاجعهای تمامعیار و جنگ جهانی سوم ختم شود؛ هشداری از زبان معمار رابطهای که خود، بذر این رقابت سهمگین را پنجاه سال پیش، با یک تمارض ساده در پاکستان کاشته بود.