هنر اختراع تاریخ شرق به سبک مارکو روبیو | ایران؛ مرکز ثقل تعبیر رویای بیداری توموس غربی
رویداد۲۴| علیرضا نجفی- «خشایارشا بر بلندی نشست و سپاه خود را نگریست که تا کرانهها کشیده شده بود. نخست به خود بالید که سردار چنین لشکری است؛ سپس بگریست. آرتابانوس، عمویش، پرسید: «ای شاه، این چیست که لحظهای پیش به خود میبالیدی و اکنون میگریی؟» خشایارشا گفت: اندیشیدم که از این همه آدمی، پس از گذشت صد سال، هیچکدام زنده نخواهد بود؛ و بر کوتاهی عمر آدمی اندوه خوردم.» هرودوت، کتاب هفتم، بندهای ۴۵ و ۴۶
«خشایارشا پرسید: یونانیان که چنین اندکاند، چگونه در برابر سپاه من خواهند ایستاد؟ " دماراتوس، تبعیدی اسپارتی، گفت:ای شاهنشاه بزرگ، آنان آزادند، اما نه آزاد از هر چیز؛ که قانون بر آنان فرمان میراند و از قانون بیش از فرمان تو میترسند؛ و قانون به آنان میگوید در نبرد بایستند و بجنگند و بکشند یا کشته شوند.» هرودوت، کتاب هفتم، بند ۱۰۴
خطابهٔ مارکو روبیو، وزیر امور خارجهٔ ایالات متحده، که در هفتم اکتبر بر تپهٔ پنیکس در آتن ایراد شد، غوغایی عظیم برانگیخت. ظاهر کلام او چیزی نبود جز درهمآمیختگی ملالانگیزِ سخن از افزایش بودجهٔ ناتو و پیمان گرینلند و فناوریهای نو. اما این موضوعات جملگی در خدمت یک دعوی کانونی بودند: غرب اگر بخواهد پایگاه خویش را نگاه دارد، ناگزیر است ارادهٔ بهکاربستن قدرت را از نو بازیابد و خود را از بار گناه گذشته و از تردید در برتری تمدن خویش برهاند.
برای رسیدن به این نتیجه، روبیو به دو هزار و پانصد سال پیش بازگشت و تصویری حماسی از هجوم شاهنشاهی هخامنشی به یونان در سال ۴۸۰ پیش از میلاد ترسیم کرد. او با آتشی در کلام، از سیصد جنگاور اسپارتی در گذرگاه تنگ ترموپیل سخن گفت؛ مردانی که، به روایت او، گرچه محاصره شده و از هر سو نومید بودند، آگاهانه فرصت فرار را پس زدند و تا آخرین نفس در جای خود ایستادند. به باور روبیو، این همان روح راستین غرب است: قهرمانی که نه از بیاعتباری زندگی، بلکه دقیقاً از سر گرانبها دانستن آن، جان خود را فدای آرمانی برتر میکند.
از آنجا، روایت او به سوی آتن میخزد؛ شهری که سپاه شرق بر آن میتازد و مردمانش را که به دژ سنگی آکروپولیس پناه بردهاند، درهم میکوبد. معابد را میسوزانند، ستونها را فرو میریزند، و آکروپولیس را با خاک یکسان میکنند. سالها بعد، آتنیها بقایای شکستهی این معابد را در گودالی بر دامنهی کوه به خاک سپردند؛ گودالی که باستانشناسان آن را «آوار پارسی» (Perserschutt) نام نهادهاند؛ و روبیو، از دل همین خاکستر، تصویری میسازد از انسان غربی که برمیخیزد و پارتنون را، به مثابه نشانی ابدی از آزادی، بر همان ویرانه بنا میکند. روایتی زیبا، پرشور، و تقریبا به تمامی برگرفته از قلم هرودوت.
اما همین زیبایی است که باید ما را به تردید وادارد.
واسازی اسطوره؛ وقتی تاریخ با افسانه تفاوت میکند
به گزارش رویداد۲۴، این قصه، که ریشه در هرودوت دارد، در برابر بررسی دقیقتر تاریخی، رنگ میبازد. واقعیت، بسیار پیچیدهتر از دوگانهی سیاهوسفیدی است که روبیو ترسیم میکند؛ دوگانهای که در آن، یونانیان همواره قربانی بیگناه و ایرانیان همواره متجاوز بیدلیلاند.
نکتهی نخست اینکه، جرقهی این جنگها را نه ایرانیان در تجاوز به یونان، بلکه خود آتنیها در حمله به سرزمینهای ایران زدند. در سال ۴۹۹ پیش از میلاد، یعنی نزدیک به دو دهه پیش از نبرد ترموپیل، منطقهی «ایونیا» (بخشی از سرزمین امروزی ترکیه که در آن زمان زیر فرمان ایران بود و یونانینشین نیز بود) علیه حکومت ایران شورش کرد. آتن برای یاری این شورشیان، بیست کشتی جنگی فرستاد و سپاهی به قلب سرزمین ایران، تا شهر «سارد» (مرکز اداری ایالت لیدیه، یکی از استانهای بزرگ امپراتوری هخامنشی) تاخت و این شهر را به آتش کشید. در این یورش، معبد «کوبله»، الههی مقدس مردم بومی لیدیه، نیز در شعلهها نابود شد. آنچه پس از آن رخ داد، یعنی لشکرکشی داریوش و سپس پسرش خشایارشا به یونان، نه هجومی بیدلیل بر «خانهی تمدن»، بلکه پاسخی سیاسی و نظامی بود؛ تلافی دولتی که مرزهای بزرگترین امپراتوری زمانه را زیر پا نهاده و به خاک آن تجاوز کرده بود.
بیشتر بخوانید:
داریوش بزرگ؛ پادشاه مقتدر هخامنشی
نادرشاه افشار؛ حکمرانی با مشت آهنین
از اسطوره تا واقعیت کوروش کبیر | معمار ایده امپراتوری
داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی که شاهد فروپاشی یکی از بزرگترین تمدنهای تاریخ شد!
نکتهی دوم، رفتار خود خشایارشا پس از فتح آتن است؛ رفتاری که با تصویر یک «بربر خونخوار» همخوانی ندارد. اسناد تاریخی میگویند خشایارشا، تنها یک روز پس از فتح آکروپولیس، به گروهی از آتنیهای تبعیدی که همراه سپاهش بودند فرمان داد تا بر همان تپه، به رسم و آیین خودشان، برای خدایان محلیشان قربانی کنند. شاهی که دیروز معبدی را به کیفر سوختن سارد سوزانده بود، امروز به احترام خدایان معبدی دیگر برمیخاست. این رفتار پیچیده و انسانی، در روایت سادهانگارانهی روبیو جایی ندارد، و از همین رو، به سادگی حذف میشود.
به گزارش رویداد۲۴، نکتهی سوم، به خود افسانهی ترموپیل بازمیگردد که در روایت روبیو بسیار کوچکتر از واقعیت جلوه داده شده است. سپاهی که در آغاز این نبرد در برابر ایران ایستاد، نه سیصد تن، بلکه نزدیک به هفت هزار رزمنده از شهرهای گوناگون یونان بود. حتی در همان روز پایانی که تنها اسپارتیها به افسانه بدل شدند، هفتصد جنگاور از شهر «تسپیا» و چهارصد تن از شهر «تبس» نیز در کنارشان جنگیدند؛ و جنگاوران تسپیایی، بیهیچ کمرنگتر بودن در دلاوری، شانه به شانهی اسپارتیها تا پای جان ایستادند. ایستادگی در آن گذرگاه نیز شعری رمانتیک برای استقبال از مرگ نبود، بلکه تاکتیکی نظامی و حسابشده بود: فرسودن سپاه ایران و خریدن زمان، تا بقیهی نیروهای یونانی بتوانند عقبنشینی کنند؛ و اینجاست که طنز تلخ سخنرانی روبیو رخ مینماید: او اسپارتیان را، در تقابل با آنچه «شرقیان مرگپرست» میخواند، عاشقان راستین زندگی معرفی میکند. اما کافی است نگاهی دقیقتر به جامعهی خود اسپارت بیندازیم تا این ادعا رنگ ببازد.
اسپارت، برخلاف تصویر قهرمانانهاش، شهر-دولتی بود که در آن فرد هیچ ارزشی جز ابزار بودن برای ماشین جنگی دولت نداشت: نوزادانی که به نظر ضعیف میرسیدند را به دره میافکندند؛ پسران را از سن هفتسالگی از خانواده جدا کرده و در اردوگاههای نظامی سختگیرانهای به نام «آگوگه» زیر سختترین تمرینها میپروراندند؛ و تمام اقتصاد این شهر بر دوش گروهی از بردگان به نام «هلوت»، بومیانی که اسپارتیها آنان را به زور در بردگی مطلق نگاه داشته بودند، سوار بود. رویداد۲۴ حتی گفته میشود مادر اسپارتی، هنگام بدرقهی فرزندش به جنگ، سپر را به دستش میداد و میگفت: «یا با این بازگرد، یا بر روی این»، یعنی یا زنده و فاتح بازگرد، یا جسدت را بر سپر برایم بیاورند. اگر در تاریخ بشر بتوان نامی برای «فرهنگ ستایش مرگ» یافت، اسپارت باستان یکی از کاملترین نمونههای آن است. روبیو، در واقع، همین دستگاه مرگآفرین را میستاید، اما آن را در کاغذ زرورقی به نام «عشق به زندگی» میپیچد و به مخاطبش هدیه میدهد.
در برابر این تصویر، شاهنشاهی هخامنشی نیز که در روایت روبیو تنها نقش امپراتوری خشن و سرکوبگر را بازی میکند، در واقع نظامی بود با ادارهای پیشرفته و منظم، شبکهی راهها و ارتباطاتی شگفتآور برای آن دوران، و میزانی از مدارای مذهبی که در دنیای باستان کمنظیر بود؛ امپراتوریای که آیینها و خدایان اقوام گوناگون زیر فرمانش را نه تنها سرکوب نمیکرد، بلکه گرامی نیز میداشت. بنابراین، تقابل مطلقی که میان «آزادی یونانی» و «استبداد شرقی» ترسیم میشود، نه واقعیتی مستند، بلکه ساختهای ایدئولوژیک است؛ افسانهای که دههها پس از پایان این جنگها، در آتن و در دوران سیاستمدار مشهورش «پریکلس» شکل گرفت. آتنیها به این اسطوره نیاز داشتند تا اتحادیهی دفاعیای به نام «اتحادیهی دلوس» را به یک امپراتوری دریایی تبدیل کنند و استثمار و باجگیری از دیگر شهرهای یونانی را برای خود و دیگران موجه جلوه دهند. همان دروغی که پریکلس برای توجیه امپریالیسم آتنی ساخت، امروز در دستان روبیو، این بار در خدمت هژمونی آمریکایی بازتولید میشود.
بیشتر بخوانید: شبکه راه شاهی هخامنشی | چگونه داریوش نخستین زیرساخت جهانی را ساخت؟
سایهی «راست نو» بر زبان دیپلماسی
به گزارش رویداد۲۴، سخنانی که روبیو در آتن ابراز کرد فراتر از حس نوستالژی جهان باستان بود و همچنین دخلی به تکریم سنت قدما و میراث درخشان تمدن اروپایی نداشت! در پس کلمات او بیانیهای تهاجمی شنیده میشد؛ نوعی ستیزهجویی که ریشهاش را باید در تیرهترین زوایای اندیشهی راستگرای آمریکا امروز جست. کلید فهم این گفتار، در واژهای باستانی نهفته که روبیو عمداً به کار برد: «توموس» (Thumos). به روایت افلاطون، روان آدمی از سه نیرو ساخته شده، و توموس همان بخشیست که در آن، غرور رزمی، خشم شرافتمند، عطش افتخار، و اشتیاق چیرگی میجوشد.
این واژه بیدلیل به زبان وزیر خارجهی آمریکا راه نیافته؛ سرچشمهاش اندیشههای «هاروی منسفیلد» است، یکی از نامآورترین نظریهپردازان محافظهکار. سالهاست او هشدار میدهد که غرب مدرن، در دلبستگی بیمارگونه به آسایش، حقوق بشر انتزاعی و صلحطلبی نهادینه، جان و خشم سلطهجوی خویش را گم کرده است. از نگاه این مکتب، محافظهکاری اصیل، صرف حسرت گذشته نیست؛ بلکه هنر بازآفرینی ارزشهای اقتدارگرا در پوششی تازه و ساختن بهانههایی نو برای اعمال قدرت بیپرده است.
روبیو از این دستگاه فکری خشن وام میگیرد تا توموس خوابیده را در پیکر اروپا و آمریکا بیدار کند و راه را برای دکترین «اول آمریکا» بگشاید. از دید او، لیبرالیسم اروپایی بیش از اندازه نرم شده؛ بودجهی نظامی کافی کنار نمیگذارد و از رویارویی میگریزد. در این نگاه، دیپلماسی فقط وقتی رنگ و بو میگیرد که پشت آن، ارادهای برای سلطه و تهدید سلاح ایستاده باشد. اما برای برانگیختن این خشم خفته، او به یک محرک نیاز داشت: باید غرب را چونان مَهد عقل و روشنایی مینشاند، و برای یکپارچه کردن این تصویر، «دیگری»ای ترسناک میتراشید. این دیگریسازی، همان ستون اصلی سیاست هویت در روابط بینالملل است؛ و او این دیگری را از عمیقترین و تلخترین لایهی تاریخ بیرون کشید: شاهنشاهی پارس، آن هم با پیوندی گمراهکننده به ایران امروز.
وقتی سیاستمداری چنین خطکشی قاطعی میان «ما» (دوستداران زندگی) و «آنها» (ستایشگران مرگ) میکشد، در واقع دارد برای انباشت تسلیحات و خشونتی ساختاری، توجیهی اخلاقی میتراشد. در این بازی، رقیب سیاسی دیگر موجودیتی با منافع ملی مشخص نیست؛ به تجسم شر مطلق بدل میشود. با یک رقیب ژئوپلیتیک میشود پای میز نشست، اما با «آیین مرگپرستی بربرها» چه میتوان کرد جز نابودیاش؟ این زبان، زبان دیپلماسی نیست؛ پیشدرآمد ویرانی است
واکنش ایرانیان
بیشتر بخوانید: سهم ایران باستان در تمدن بشری چه بود؟| از تاثیر عظیم تمدن ایرانی بر تاریخ ادیان چه میدانیم؟
به گزارش رویداد۲۴، وقتی روبیو این پیوند تاریخی را زد و خطی پیوسته از سپاه خشایارشا تا حاکمان امروز ایران کشید، طوفانی از خشم در فضای رسانهای فارسیزبان برپا شد. بسیاری این سخن را یکسانسازی عامدانه و توهینی به هویت تاریخیشان خواندند، و آن را دنبالهی همان نگاه شرقشناسانهی هالیوود دانستند که در فیلم «۳۰۰» رخ نشان داده بود. اما نگاهی دقیقتر، از زاویهی جامعهشناسی و نشانهشناسی، نشان میدهد این واکنش، بیش از آنچه فکر میکردیم رنگ احساس و اغراق داشت، و از سوءتفاهمی عمیق سرچشمه میگرفت که بیشتر به بحرانهای داخلی ما ربط دارد تا به نیت روبیو.
نکتهی اول، شیوهی اسطورهسازی در ذهن غربی است. افسانهی رویارویی یونان و شرق، برای غربیها ساختهی تازهای برای زدن به هویت امروز خاورمیانه نیست. این روایت از زمان هرودوت تا به امروز، طی دو هزار و پانصد سال، بیشمار بار در هنر، ادبیات، تئاتر و آموزش کلاسیک غرب تکرار شده است. روبیو با یادآوری این کلیشه در آتن، فقط نزدیکترین و دمدستیترین استعاره را برداشت تا همپیمانان اروپایی را به افزایش بودجهی دفاعی ناتو ترغیب کند؛ نه اینکه بخواهد جنگ فرهنگی هوشیارانهای علیه هویت ایرانی اعلام کند. او فقط از قفسهی ذهن غرب، جرقهای برداشت تا همان توموس را بیدار کند.
نکتهی دوم، و مهمتر، گسستیست که در خود واژهها نهفته. در ذهن یک غربی، بهخصوص یک انگلیسیزبان، واژهی «پرشیا» هیچ هممعنایی حقوقی یا سیاسی با کشور امروزی «ایران» ندارد. «پرشیا» در تصور آنها، موجودیتی اسطورهای و نمادین است؛ همان «دیگری»ای که غرب برای تعریف خودش به آن نیاز دارد، چیزی در حد و اندازهی بابل یا تروا. اما نام «ایران»، بیدرنگ یادآور واقعیتهای امروز است: خاورمیانه، پروندهی هستهای، کشمکشهای منطقهای. در ذهن مخاطب غربی، این دو معمولاً به هم گره نمیخورند. روبیو تنها تمثیلی ثابت از تاریخ غرب را برداشت تا با خود غربیها دربارهی ضعفهایشان حرف بزند؛ نیتی برای توهین به ملتی نداشت، چون در نگاه او، «پرشیا» چیزی جز موضوعی برای موزه و کتاب درسی نبود.
به گزارش رویداد۲۴، از همین رو، طوفان احساساتی که در جامعهی ایرانی برخاست، بیش از آنکه واکنشی به تهدیدی واقعی از سوی آمریکا باشد، بازتاب بحران هویتیایست که سالهاست در دل ایران انباشته شده. جامعهای که زیر بار سالها فشار اقتصادی، بسته بودن فضای سیاسی، و فاصله از جهان بیرون، کمر خم کرده، گاه از واقعیت امروزش میگریزد و به تاریخ باستان پناه میبرد، چرا که آن را تنها لنگرگاه مانده برای غرورش میبیند. در چنین حالتی، هر اشارهی استعاری یا سیاسی از سوی غرب به آن تاریخ، انگار ضربهای به واپسین سنگر هویت تلقی میشود.
همین زخمخوردگی و لرزش اعتماد بهنفس تاریخی، باعث میشود نگاه ایرانی نتواند با آرامش و فاصلهی لازم، ترفندهای گفتاری کسانی، چون روبیو را بشکافد. وقتی بهجای نقد سازوکار سیاست هویتی غرب، فقط به دفاع هیجانی از هخامنشیان میپردازیم، دقیقاً در همان زمینی بازی میکنیم که روبیو برایمان چیده بود: زمین رویاروییهای ذاتگرایانه و روایت جنگ تمدنها.
تاریخ، قربانی ابدی قدرت
سخن روبیو را میتوان نمایشی وقیحانه برای مهندسی افکار عمومی در روزگار پساحقیقت دانست. او با زیرکی ماکیاولیوار، خاک خاموش آتن را به خدمت دیپلماسی زورمحور واشنگتن درآورد تا «توموس» خفتهی غرب را با خیال خون یک دشمن بیدار کند و بر طبل نظامیگری بکوبد.
اما تلخی ماجرا اینجاست: سیاستمداری که بر سکوی دموکراسی آتن، از حقیقت و ارزش زندگی سخن میراند، خود فرزند تفکریست که نانش را از دل بحران، جنگافروزی و ساختن «دیگریهایی شرور» درمیآورد. اگر گذشته را تنها بهانهای بدانیم برای مشروعیتبخشیدن به کینههای امروز و توسعهطلبیهای فردا، از حقیقت انسان چه چیزی باقی میماند؟ آیا محکومیم تا ابد در دالان تاریک روایتهای ساختهی فاتحان سرگردان بمانیم، یا روزی خرد انتقادی بشر، زنجیر این اسطورههای ویرانگر را خواهد گسست؟
