نقد رویداد۲۴ بر تئاتری به کارگردانی سیامک صفری
«لامبورگینی»؛ کشکولی از شعارهای عقیم
نمایش «لامبورگینی» به کارگردانی و نویسندگی سیامک صفری حالا آخرین اجراهای خودش را روی صحنه میبرد. نمایشی که با استقبال خوبی مواجه شد و تماشاچیان زیادی را به پردیس تئاتر شهرزاد کشاند تا جایی که اجرای آن بعد از برنامهریزی اولیه به مدت 10 شب دیگر تمدید شد.

رویداد۲۴- روحالله سپندارند: نمایش «لامبورگینی» به کارگردانی و نویسندگی سیامک صفری حالا آخرین اجراهای خودش را روی صحنه میبرد. نمایشی که با استقبال خوبی مواجه شد و تماشاچیان زیادی را به پردیس تئاتر شهرزاد کشاند تا جایی که اجرای آن بعد از برنامهریزی اولیه به مدت 10 شب دیگر تمدید شد.
شاید در نگاه اول، اینطور به نظر برسد که در روزهای کمفروغ تئاتر کشور، پر شدن سالن و به وجد آمدن تماشاچیان و تشویق طولانی پس از اجرا، نشان از موفقیت یک نمایش داشته باشد. آن هم نمایشی که به زعم خودش دست روی معضلات اجتماعی میگذارد تا به گفته کارگردانش تماشاگر را بیدار کند و به او شوک بدهد. اما فارغ از آن، روی دیگر سکه کمتر دیده میشود: آنچه یک نمایش ادعای آن را دارد، با آنچه در واقع اتفاق میافتد.
هدف این نوشتار بیش از آنکه بررسی و نقد سویههای تکنیکی این نمایش باشد، بازخوانی جنبههای محتوایی آن و به تبع، شاخصهای هنری-اجتماعی این نمایش خواهد بود تا از رهگذر آن بتوان موفقیت نمایش را بر محک قضاوت زد.
داستان «لامبورگینی»، روایت یک شب از زندگی دو گورخواب (با بازی سیامک صفری و اشکان خطیبی) در یک گورستان است که تا پاسی از شب با هم صحبت میکنند و از دغدغهها و مشکلاتشان میگویند. دیالوگها به گونهای نوشته شده است تا به طور مستقیم و غیرمستقیم دست روی معضلات جامعه بگذارد و از دل آن، تلنگری را به مخاطب وارد کند. در دایره گسترده این معضلات، فقر، اعتیاد، بیکاری، بیخانمانی، روسپیگری و بسیاری دیگر از معضلات جامعه گنجانده شده است. ماجرای گورخوابهایی که چند روزی به سوژه اول رسانهها تبدیل شده بود، روایت فاجعه پلاسکو و چند فاجعه دیگر در دل روایت «لامبورگینی» جای گرفته است. تمام این معضلات یک به یک در قالب دیالوگها به زبان آورده میشود و موسیقی رپ هم چاشنی آن میشود تا سویه اعتراضی و اجتماعی آن بیش از پیش پر رنگ شده باشد. البته کارگردان از روایتهای سورئال و حتی حرکت از رئالیسم ساده به سمت رئالیسم جادویی، بهره میگیرد تا از تئاتر مستند فاصله گرفته باشد و مدعی شود فرم مناسب را دنبال کرده است.
تمام این موارد در کنار هم قرار گرفته است تا این تئاتر خودش را در قالب هنر متعهد و اجتماعی به مخاطب ارائه دهد؛ بیدلیل هم نبود که سیامک صفری در نشست خبری «لامبورگینی» گفته بود «تئاتر پدیدهای است که باید مسائل و مشکلات را نشان دهد و اگر چنین چیزی را در بطن خود نداشته باشد ضعف آن است. این نمایش را از جنس پدیدههای اطراف جامعه نوشتم.»
با همین رویکرد سیامک صفری دست به بازنمایی ایدههای اجتماعی در تئاترش میزند؛ اما این بازنمایی ایدهها به نمایش در نمیآید بلکه فقط گفته میشود تا بیش از هر چیز این سوال مطرح شود که پس تئاتر کجای این گفتنها قرار گرفته است؟
در حقیقت نمیتوان این نکته را فراموش کرد که ایدههای هر اثر هنری به تنهایی نمیتوانند ارزشمند شوند مگر آنکه کارکرد آنها در اثر هنری آنگونه باشد که در خدمت کل اثر قرار بگیرد. در واقع هنر متعهد نمیتواند بیتوجه به میانجیهای فرمی، راهی را برود که متفاوت از گزارههای غیرهنری با مضامین اجتماعی باشد.
«لامبورگینی» کشکولی از معضلات اجتماعی خام بود که بیآنکه میانجیهای زیباییشناختی متناسب با خود را پیدا کرده باشد، تنها کولاژی آغشته به شعارهای گلدرشت را به مخاطب عرضه کرد. اشاراتی از این دست که گوشی موبایل و فیلم گرفتن از فاجعه پلاسکو توسط مردم چه اندازه در وخیم شدن فاجعه نقش دارد و تقلیل دادن معضلات اجتماعی به کنشهای فردی تکتک اعضای جامعه، نه تنها بار تعهد هنر را زمین نمیگذارد بلکه در نازلترین نوع آن مدعی رسالت بیدار کردن جامعه میشود؛ چنین رویکردی هر چند در موسیقی رپ با توجه به اقتضائات آن شاید مرسوم باشد اما زمانی که از تئاتر صحبت میشود، بسیاری از میانجیهای فرمی پایشان به میان کشیده میشود که «لامبورگینی» بیبهره از آن بود. شعارهای اجتماعی این نمایش هم بیش از آنکه برسازنده و یا به زعم کارگردانش بیدارکننده جامعه باشد، شعارهایی انفعالی و عقیم از جنس فرافکنیهای عاملان اصلی معضلات اجتماعی است.
با این حال شاید نگارنده متهم به آن شود که تنها ظاهر این نمایش را دریافته و در عمق آن فرو نرفته است؛ در پاسخ شاید کافی باشد که جملهای از اسکار وایلد را دوباره بخوانیم: «تنها افراد سطحی از روی ظاهر قضاوت نمیکنند. راز جهان، جنبهی مرئی آن است نه جنبهی نامرئی آن»